فکر میکردم که کجا باید خطی بکشم با کلاهی زرنشان و آنوقت که مثلا یک روز آمده باشی ببرم نشانت بدهم و بگویم ببین، من زود تر از تو منتظر آمدنت بودم!
نه تو هنوز آمده ای و نه من هنوز خطی و کلاهی زرنشان جایی علامت گذاشته ام. اما یک جاهایی توی این تن, سمت چپ بالای سینه خطهایی هست که بارها راه های آمدن تو را تصور کرده و کلی نقشه کشیده و دالامپ دولومپش گوش این الکی لیلی را کر کرده .امروز فهمیدم قرار نیست من همه چیز را به تو بگویم. آنوقت نصف لذتش از دهان می افتد. یک جاهایی را میگذارم در خماری بمانی و من از ندانستن و کنجکاوی ات کیف کنم !
راستش را بگویم به این نتیجه رسیدم که وقتی آمدی؛ اگر خود ِخودت باشی پس نیازی نیست من همه ی راه ها و خط هایی که روی قلبم برای تو کشیده ام را نشانت دهم .
شاید هم تو آنها را از بر باشی ...من و خطوط روی قلبم را !؟
فرقی هم نمی کند خیلی .من آنقدر پرحرفم که خودم همه را توی یک دیس بزرگ با طعم خاطره جلویت میگذارم !صبر داشته باش ...
اصلا یک چیز دیگر ! کاش میشد من زودتر از تو و تو زودتر از من منتظر آمدن هم بودیم و بعد مثلا الکی ذوق میکردم که ای وای عجب تفاهمی و آنوقت به مسخره بودن خودمان می خندیدیم و خط و نشان هایمان را نشان هم می دادیم !
وای !نه ...خدا نکند که تو اندازه ی من لوس باشی چون من حوصله ناز کشیدن ندارم!
هی رفیق...خودم که فهمیدم همه ی اینها که نوشته ام خط و نشان ها ی آمدن و نیامدن تو است .
تو ولی یک روزی که آمدی به رویم نیاور .
یک روزی اگر آمدی ...