مهم این است که ...

"لابد پیش نیامده به کسی بر بخوری که ازش خوشت بیاید؟"
"یک پسر را خیلی وقت‌ها می‌دیدم. ولی…"
"آن‌قدر ازش خوشت نمی‌آمد که همه‌ی راه را بروی؟"

یک روز آدم مورد نظرت را پیدا می‌کنی، ماری، آن‌وقت یاد می‌گیری که خیلی بیشتر به خودت اعتماد کنی. من که نظرم این است. پس به چیزی کمتر از این قانع نشو. در این دنیا بعضی کارها هست که باید تن‌هایی بکنی و کارهایی که فقط باید با یکی دیگر بکنی. مهم این است که این دو تا را درست به اندازه با هم جمع کنی...

 

* به انتخاب چهارستاره و عروسک کوکی از کتاب :

پس از تاریکی - هاروکی موراکامی - ترجمه‌ی مهدی غبرایی -  انتشارات کتاب‌سرای نیک

من و مینا و پیرزن و پنجره ...

آپارتمان رو به رویی سه واحده .طبقه آخر همیشه ساکته انگار که کسی توش نیست ...
طبقه ی وسط یه خونواده ی چهار نفره ی کوچولو زندگی می کنن که خیلی ازشون خوشم میاد.مامان و بابا و یه پسر هفت هشت ساله و یک دختر ناز و مامانی به اسم مینا که فکر کنم چهار پنج ساله است.
فقط اسم این کوچولو رو می دونم و عاشق حرف زدنشم ...گاهی لج میکنه و میخواد بیاد حیاط آب بازی ...مامانش هم همراه داداشش میفرستتش پایین ...
وقتی دو تایی بازی میکنن دلم میخواد ساعتها نگاهشون کنم.وقتایی که چهار تایی میخوان برن بیرون و مینا حتما باید کالسکه و عروسکش رو سوار ماشین کنه همیشه قایمکی نگاشون میکنم...

طبقه پایین هم یه خانوم خیلی پیر و تنهاست که یه پرستار جوون داره .ازون خانوم دکترهای قدیمیه که بالای خونه اش سردر طبابتش و مشخصاتش هست. ازدواج نکرده و خیلی تنهاست.امروز که وسط گریه و سردرد و هجوم و تکرار اتفاقات چند دقیقه قبل بودم یهوی صدای  شادی مینا اومد و شیرین زبونیش. از جا پریدم و رفتم پشت پنجره...موهای طلائیشو خرگوشی بسته بود و بپر بپر میکرد ...وسط گریه یهو خندیدم...اگه تنها بود و باباش نبود حتما باهاش حرف میزدم. دیدم مینا داره با خانوم دکتر پیر حرف میزنه ...پیرزن پرده رو به زور کنار نگه داشته بود و در حالی که دستش زیر چونه اش بود به زور کلمات رو ادا میکرد ...خیلی صحنه ی غریبی بود ...راستش یهو دوباره اشکام سرازیر شد ...
گل مینا سلام !
سلام
خوبی گل مینا؟
بلههه
داداشی کجاست ؟
داره درس میخونه
و بعد بابای مینا اومد و بردش ...من این سمت پنجره و اون پیرزن اون سمت پنجره تنها موندیم ...مینا رفته بود ...
خودمو فراموش کردم و به اون پیرزن تنها فکر کردم.چی میشد می تونستم برم پیشش و باهاش حرف میزدم ...می تونستم براش غذا ببرم یا هر از گاهی برم سراغش و پای درد دلش بشینم .پای تعریف کردن خاطرات گذشته اش ...اون لحظه اون پیرزن هم مثل من تنها بود ...خیلی ...می تونستم غربتش رو وقتی مینا رفت و نگاش ثابت مونده بود حس کنم .وقتی با ضعف پرده رو رها کرد  و از جلوی چشم من هم ناپدید شد ...
پیرزن که رفت من هم از پشت پنجره کنار اومدم...

خدا نیست


جوابشو دادم .تا اونجا که تونستم.نمی تونستم خودمو کنترل کنم..باز حرفهاشو تکرار کرد.باز بهم تهمت زدو ...یهو شروع کردم به دنبال قرآن گشتن.توی کشو.بین قفسه ها.می لرزیدم.همه وجودم خشم و استیصال بود. پیداش کردم.کوبیدمش روی سینه اش و گفتم واگذارت میکنم به همین قرآن.
گفت تو کی هستی مگه؟گفتم یه بنده خدا .دیگه هیچ حرفی ندارم..گر گرفت .خشمش بیشتر شد.اومد جلو که دوباره بزنه .جلوشو نگرفتم.گفت تو غلط میکنی .گفت حق نداری از این به بعد بهم بگی مادر.گفتم نمی گم.گفت بدبخت میشی.من می تونم هر کار بخوام کنم چون مادرتم.می تونم تو رو مرده حساب کنم .اما تو نمی تونی.
گفت و گفتم و رفت.اون رفت و من خرد شده و خیس توی اتاق جلوی خواهرهام وایستاده بودم .سرم درد میکرد.اختیار اشکهام رو نداشتم.نشستم .قران رو محکم گذاشتم روی تخت. نگاش کردمو گفتم خدا مرده...
یه طرف سجاد باز ...یه طرف تسبیح افتاده ...یه طرف قرآن ...یه طرف پتوی مچاله شده ...یه طرف دستمال کاغذی های خیس ....چادر نماز پخش روی زمین ... و من یه جایی بین اینها ...به همه شون نگاه میکنم.حوصله ندارم نماز بخونم ترجیح میدم جمع شم توی خودم .حرف خودم توی ذهنم تکرار میشه .

یک روز اگر آمدی ...


فکر میکردم که کجا باید خطی بکشم با کلاهی زرنشان و آنوقت که مثلا یک روز آمده باشی ببرم نشانت بدهم و بگویم ببین، من زود تر از تو منتظر آمدنت بودم!
نه تو هنوز آمده ای و نه من هنوز خطی و کلاهی زرنشان جایی علامت گذاشته ام. اما یک جاهایی توی این تن, سمت چپ بالای سینه خطهایی هست که بارها راه های آمدن تو را تصور کرده و کلی نقشه کشیده و دالامپ دولومپش گوش این الکی لیلی را کر کرده .امروز فهمیدم قرار نیست من همه چیز را به تو بگویم. آنوقت نصف لذتش از دهان می افتد. یک جاهایی را میگذارم در خماری بمانی و من از ندانستن و کنجکاوی ات کیف کنم !

راستش را بگویم به این نتیجه رسیدم که وقتی آمدی؛ اگر  خود ِخودت باشی پس نیازی نیست من  همه ی راه ها و خط هایی که روی قلبم برای تو کشیده ام را نشانت دهم .
شاید هم تو آنها را از بر باشی ...من و خطوط روی قلبم را !؟

فرقی هم نمی کند خیلی .من آنقدر پرحرفم که خودم همه را توی یک دیس بزرگ با طعم خاطره  جلویت میگذارم  !صبر داشته باش ...
اصلا یک چیز دیگر ! کاش میشد من زودتر از تو و تو زودتر از من منتظر آمدن هم بودیم و بعد مثلا الکی ذوق میکردم که ای وای عجب تفاهمی و آنوقت به مسخره بودن خودمان می خندیدیم و خط و نشان هایمان را نشان هم می دادیم !

وای !نه ...خدا نکند که تو اندازه ی من لوس باشی چون من حوصله ناز کشیدن ندارم! 


هی رفیق...خودم که فهمیدم همه ی اینها که نوشته ام خط و نشان ها ی آمدن و نیامدن تو است .
تو ولی یک روزی که آمدی به رویم نیاور .
یک روزی اگر آمدی ...

دلم برای ایران تنگ میشه !

ترانه ی چه خبر از ایران هوشمند عقیلی داشت پخش میشد .حواسم تمام و کمال به این آهنگ بود و احساساتی شده بودم.خواهرم اومده بود پایین. متوجه حضورش نشده بودم و همین جور داشتم  اشک میریختم و فین فین میکردم.
اونم دیده بود من حواسم نیست همین طور  هاج و واج مونده بود.آهنگ که تموم شد :

خواهر :دیده بودیم با آهنگ های غمناک گریه کنن اما با آهنگ های این مدلی نه !چرا داری گریه میکنی؟


من :واسه ایرانی های خارج از کشور گریه میکنم.طفلکی ها چقدر دلتنگ وطنشونن ...گناه دارن ...هیچ جا وطن آدم نمیشه ...(فین فین)


خواهر :دلت واسه خودت بسوزه .اونا که دارن کیف میکنن و زندگی !


من :واسه خودمم گریه میکنم .دلم واسه خودمم می سوزه !(فین فین)


خواهر :واسه خودت چرا ؟


من:آخه اگه یه روز برم خارج دلم برای ایران تنگ میشه !(زار زار)

 

*کلا فکر کنم اصلا  روحیه و عرضه ی خارج از ایران زندگی کردن ندارم و بهتره این قسمت رو از اهداف آینده ام خط بزنم ...

مادربزرگ مریض ...

دو روز قبل از عید بود که بابا اومد خونه و پکر بود و یهو زد زیر گریه و معلوم شد مادرش یعنی مادربزرگ بنده مریض هستند و مشکوک به سرطان پیشرفته ی رحم .
تا الان دو بار گریه ی پدرم رو دیدم.یکبار وقتی پدرش فوت کرد و یک بار اون روز.این حس مادر و فرزندی چیه که یه مرد گنده رو به گریه میندازه کسی که پدر و مادرش خیلی هم زیر بال وپرش رو نگرفتن ...بابا خیلی خاطرات بچگی و مادرش رو دوست داره ...ولی فکر نمی کردم تا این حد ...چقدر ناراحت بود و امروز چقدر رنگ پریده ...فکر میکنم پدر و مادرها وقتی مادر و پدرشون فوت میکنه احساس تنهایی میکنن ...به هر حال بچه ها هشتاد سالشون هم بشه باز هم بچه ی مامان بابا هاشونن ...
قرار بود فردای اون روزدقیق یادم نیست کلمه اش اما فکر کنم" لاپاراسکوپی" بشه تا نتیجه اش به طور قطعی معلوم بشه .پدر هم  یه روزه اومد تهران و برگشت .
مادر من که در هجده ساگی عروسی کرد و پیش اونها مدتی زندگی میکرد به شدت کینه داره ازونها که خب البته حق هم داره و خیلی دلم براش میسوزه وقتی تعریف میکنه حالش بد میشه .نمی فهمم آدما چقدر می تونن پست بشن که با یه عروس هجده ساله ی غریب چنان رفتارهایی داشته باشن .طوریکه پدربزرگ الان پنج ساله فوت کرده از نفرین های مادرم در امان نیست و من مطمئنم تنش توی گور میلرزه و.مادرم هم آرزو داره که یه روز ذلتشون رو ببینه.
از حق نگذریم واقعا اذیتش کردن و معلوم نیست اون اذیت ها چه تاثیری روی مادرم گذاشته که بعد از 24 سال زندگی نتونسته ببخشه.یه زمانی بهش اصرار میکردم ببخشه اما خوب که فکر کردم و یک سری مسایل رو که فهمیدم و به چشم خودم دیدم ،فهمیدم خیلی خودخواهیه که ازش همچین چیزی بخوام .اون حق داره ...یکی از دلایل افسردگی مامان هم همینه ...شک ندارم ...کاش می تونستم کمکش کنم ...
وقتی مامان خبر مریضی مادربزرگ رو شنید باور نی کرد و گفت این زن مردنی نیست که نیست تا ما رو نکشه نمی میره حالا ببین .راستش جرات گریه هم نداشتیم و یا دلسوزی اونوقت ممکن بود مامان  ناراحت بشه و بگه  شما هم از تخم همونایین و لنگه ی اونا و من چه بدبختم و این پیر کفتار چه طالعی داره که هفتاد سال سنشه و همه نازشو میکشن .
به هر حال ازون روز بود که منتظر نتیجه ی قطعی بودیم و این امید رو داشتیم که خوش خیم باشه یا یه مرض دیگه که لااقل درمان داشته باشه.
امشب فهمیدیم که بله .مادربزرگ سرطان پیشرفته ی رحم دارند و از فردا باید برن شیمی درمانی .
مادربزرگ  یه جوراییه  خاصه ! یه بی سواد روشنفکر ، با روحیه و پولدوست ...
ما که همیشه دور بودیم و دیدنمون در حد سالی یه بار اونم یه روز بود. کلا با نمک بود . حتی توی خواب هم حرف میزد و حافظه ی عجیبی داشت و همه اش هم میخواست ما رو شوهر بده.همیشه به دخترا میگه : خوشگل خانوم شوشوری شوشوری فوفوری فوفوری !و ما غش میکردیم از خنده ...مدام حواسش به هیکل و قیافه ات و اندازه ی س ی نه ها و باسنت بود و مدام نصیحت میکرد چی کار کنین خوش فرم باشه و مرد پسند !!!
خلاصه ما کنارش همیشه می خندیدیم .اما خب در نوع خودش اخلاق های وحشناک خودش رو داشت .
اصلا هم حوصله ی بیمارستان رو نداره و میگه من که چیزیم نیست و غصه اش هم اینه که نمی تونه غذا بخوره و دلش غذا میخواد با پیاز ...
سعی کردن که نفهمه بیماریش چیه و بهش گفتن مشکل کلیه و معده است .اما خودش یه بوهایی برده .خیلی دلم میخواست قبل از شیمی درمانی یه بار دیگه می دیدمش ...اما فکر نمی کنم بشه ...
نه اون برام مادربزرگ خوبی بود و نه من نوه ی خوبی .که خب البته بیشترش به خاطر فاصله بود و اینکه همیشه دورش شلوغ بود و نوچه زیاد !
ما همیشه بین اونها غریبه بودیم ...شاید به خاطر گذشته ...نمی دونم .
هر چی بود خواستم بگم چه ذوق و شوقی واسه امسال داشتم .می بینین ؟

واقعا روزهای زیباییه و روزهای زیبا تری هم در پیش خواهیم داشت گویا...
به مادرم میگم درسته در حق تو بد کردن و نمی تونی ببخشیشون و کلا این حق توست که نبخشی اما به خاطر شوهرت هم که شده سعی کن خودت رو ناراحت نشون بدی.میگه من نمی تونم چاپلوسی کنم .همه می میرن .

جرات ندارم بحثم رو باهاش ادامه بدم چون اعصابش داغون میشه و  میرسه به این حرف که امیدوارم یه روز سر خودت باید تا حرف الان منو بفهمی ...
چی بگم والله ...اینم از بهار ما ...
فکر نمی کنم امیدی به درمانش باشه و احتمالا خیلی دیگه دووم نمیاره ...تعجبم ازینه که عمه خانوم با اینکه پرستار هستن چه طور تا الان نبرده بودتش آزمایش پاپ اسمیر ...
این یه سرطان مخفیه که وقتی بروز کنه معمولا بیمار زیاد زنده نمی مونه چون رشدش رو کرده ...
بیماری ای که اگه ازمایش پاپ اسمیر صورت می گرفت ممکن بود ده سال پیش میشد جلوش رو گرفت ...
نمی دونم .برای شفای همه ی بیماران دعا کنیم ...برای مادربزرگ من هم دعاکنید .خودش هنوز نمی دونه و بسیار هم دلش میخواد زندگی کنه .مثل ما جوونای الان نیست که خودمونو توی غصه خفه میکنیم فوق العاده امید به زندگی و کلی طرح و نقشه داشت برای خودش !
عروسی نوه هاشو خرید و فروش زمین و ساخت ملک و ...
دیگه چی بگم والله ...الان ازون موقع هاییه که آدم به این نتیجه میرسه که یه نفس و آه عمیق از اعماق وجودش بکشه و بگه واقعا زندگی سخته ...
ای خدا ...آخر و عاقبت همه ی ما رو ختم به خیر کن ...
فروردین هشتاد و نه من رو می بینین ؟!این بار هم انگار حسم تو زرد از آب دراومد که سال ببر سال ماست !

نمی خوام .

دلم میخواست دستم به آریانگ میرسید تا دونه دونه موهاشو میکندمو اینقدر میزدمش که خالی شم.
هیچ آدمی توی دنیا حق نداره برای انتقام گرفتن از کسی پای یه آدم بی گناه رو وسط رو بکشه و زندگیشو رو به تباهی بکشونه و دلش رو بشکونه ...
دلم میخواد جوانگ و امثالش رو خفه کنم تا زمین از نسل هر چی مرد  پاک بشه ...
این چند قسمت افسونگر حسابی روی اعصاب و روح و روانمه .می دونم بهتره نبینم و یا این جور چیزها که فیلمه بابا جدی نگیر !
اما هر چی که هست موضوع خوب و جسورانه ایه .ماجراییه که روزانه برای آدمهای زیادی اتفاق می افته .کی می تونه بگه واقعی نیست ؟
 امثال یه یانگ بیچاره چه گناهی کردن ؟
آریانگ عذاب کشید و زجر درست اما چرا دست گذاشته روی یه یانگ ؟
حالم به هم میخوره از امثال آریانگ نکبت و جوانگ کثافت .
همه وجودم حرص و نفرت میشه وقتی این فیلمو می بیینم .اگه بقیه نبودن  با یه یانگ زار میزدم !
تف تو روی هر چی آدم عوضی ...تف تو روی حیوان های ادم نما ...
تف تو روی هوس ...تف تو روی هر چی مرد بیشرف !
تف تو روی عفریته هایی مثل آریانگ و دخترها و زن هایی امثال اون ...
تف تو روی زندگی .می دونم نباید این فیلم رو ببینم .هر موقع می بینم تا چند ساعت حالم بده .نمی دونم چرا اما تا الان سابقه نداشته داستان یه فیلم اینقدر من رو تحت تاثیر قرار بده که نفسم از دیدنش بگیره و دندونامو از خشم فشار بدم ....می دونم نباید ببینمش اما نمی تونم ...باید بدونم و ببینم چی میشه ...اگه کسی آخرشو میدونه بهم بگه شاید کنجکاویم برطرف شه و از این همه استرس نجات پیدا کنم ...فقط نگین که جوانگ و آریانگ عروسی میکننو خوشبخت میشن !هر چند واقعیت دنیا هم همینه بدها معمولا خوشبخت میشن !.حالم به هم میخوره از این زندگی نکبتی .از آدمهای کثیف مزخرف .مادربزرگ جوانگ توی فیلم یه بار به عروسش گفت حتی صالح ترین مردها رو هم یه زن می تونه با افسونش اغفال کنه و اسیر کنه ...حالم به هم میخوره از هر چی زن و دختر امثال آریانگ و یا اون دوست پدر فریال و یا ...ازین دنیای بی رحم و سنگ و صخره هایی که گولمون میزنن میگن باید ازش عبور کنی تا برسی به خوشبختی و فلان و بهمان ...

تف تو روی همه چی .بدم میاد .از همه چی .از همه کس .خدا بیکار اون بالا نشستی که چی ؟

قلبم درد میکنه .خیلی .نمی خوام .این دنیا رو نمی خواممممممم.نمی خوام..............


 

هیچی نگو .

این چند روز اختلافات من و مادرم به اوج خودش رسیده .
نگاش میکنم و توی ذهنم میگم ازت بدم میاد .دلم میخواد داد بزنم سرش و بهش بگم ازت متنفرم چرا اینجوری میکنی ؟چرا از من بدت میاد و اینطوری نگام میکنی ؟  سعی میکنم خودمو کنترل کنم تا حرفی نزنم که بعدا پشیمون شم ...
توی این کشمکش های ذهنی که با خودم دارم یه مساله ی کوچیک رو بهانه میکنه .دارم تی وی میبینم بهم میگه چرا از اتاقت میای بیرون ؟برو توی اتاقت من و تو روی هم حساسیم ازت بدم میاد ...
بهم گفت ازت بدم میاد ...همون حرفی که من میخواستم بهش بزنم و نزدم ...
به خودم میگم پس حس اونم نسبت به من همینه ...
اما این من نیستم که بهش گیر میدم ...من نیستم که مساله ی کوچیک رو بهانه میکنم و مرتب انتقاد میکنم و تحقیر ...
بهش میگم تو از من بدت میاد! من از تو بدم نمیاد پس برو خودتو درمان کن و سریع میام بالا توی اتاقم ...در رو می بندم و پناه میبرم روی تختم زیر بالشم و تااونجا که درتوانم هست گریه میکنم ...
سمت پنجره رو نگاه میکنم انگار که خدا اونجا باشه بهش میگم آخه چرا ؟چرا نباید من و مادرم مثل باقی مادر و دخترهاباشیم ؟چرا از من بدش میاد ؟چرا من باید تاوان گذشته ی تلخ اون رو بدم ؟
بهش میگم خدا اون روزیو نیار که من برای بچه ام همچین لحظه هایی رو ایجاد کنم ...
خیلی دلم گرفته ...تمام عید خونه بودم ...توی همین چهار دیواری کوچولوی اتاقم ...
خسته شدم از تنهایی ...هیچ کس نبود ...همه سراغ گردش و تفریح و خودشون ...فامیل هم اینجا نداریم ...کنکوری هم که داشتیم و مسافرت و مهمون هم قدغن ...
از روز سوم چهار عید بود که دوباره سیر نزولی پیدا کردم ...و همین طور داره ادامه پیدا میکنه ...
چرا از من بدش میاد ؟چرا نمی تونه منو تحمل کنه ؟
به یاد ندارم ازم تعریف کرده باشه ...به یاد ندارم قربون صدقه ام رفته باشه ...بغلم کرده باشه ...بوسم کرده باشه ...و حتی بهم بگه آوامین جان ...جان ...یه کلمه ی ساده ...سرد ..خشک ...منضبط ...زحمت کشیده ...به خاطر بچه هاش از کار و تحصیلش زده ...قبول ...تا آخر عمرم مدیونشم ...اما من نباید تاوان چیزهایی که از دست داده رو بکشم ...چرا من ؟
نمی تونی به هر کسی بگی این قضیه رو ...نمیشه برای هر کسی گفت ...نمیشه داد زد ...خدایا کمکم کن کنترلم رو از دست ندم ...نمی خوام کاری کنم که بعدا پشیمون شم ...
یادمه دبیرستانی که بودم یه بار اونقدر ازش ناراحت بودم که به یکی  از دوستام گفتم که مامان من درحقیقت نامادریمه ....خجالت آوره واقعا ...همیشه بابتش عذاب وجدان دارمو از یاد آوریش خجالت میکشم...الان که بهش فکر میکنم می بینم خیلیه این حرف ...واقعا حرف بدیه ...
اون موقع هایی که نفرینم میکرد و بهم میگفت کاش نبودی ...الهی بدبخت بشی ...سیاه بخت بشی ... ..مثل همیشه ...
زود به سن بلوغ رسیدم ...خیلی زود ...ده سالگی ...از اون زمان تا الان روز به روز اختلافاتمون بیشتر شده ...
همیشه تحقیرم کرده ...تو زشتی ...تو بدهیکلی ...تو رفیق بازی ...تو هووی منی...کاش دختر نداشتمو راحت بودم ...کاش تو رو نداشتم .تو خونه نیستی من ارامش دارم میای آرامشمو به هم میزنی ...
ظاهر و هیکل رو بذاریم کنار , تقریبا جز مادرم ندیدم کسی اینو بگه همه عکس این رو بهم گفتن ...  اون قسمتی که بهم  میگه فاسدی تو فلانی دیوونم میکنه  ...نمی تونه تحملم کنه ...می بینتم انگار نفسش میگیره ...شاید بچه ی ناخواسته بودم ...نمی دونم ...
از من بدش میاد ...حسودیم میشه به همه ی دخترهایی که با مادرهاشون صمیمی هستن و یا حداقلش مادرشون ازش بدش نمیاد ...سر خیلی مسایل کوتاه اومدم و سر مسایلی که کوتاه اومدن معنی نداشته جلوش وایستادم ...واسه همین شدم بد ...فاسد ...گستاخ ...من نمی خوام مثل اون بشم ...اون میخواد من یه کپی از خودش باشم اما من نمیخوام مثل اون خودمو شکنجه بدم ...نمی خوام منزوی بمونم ...نمی خوام از ادما بدم بیاد و همه رو دشمن بدونم ...نمی خوام ...
یک ضد ازدواج به تمام معناست ...مخالف ازدواج و عشق ...همه چیز رو یه دروغ بزرگ می دونه ...
دارم دیوونه میشم ...رسیدم به این نقطه که بهتره توی این یه ماه همه ی سعیم رو کنم تا آزاد قبول شدم حالا هر چقدر هم هزینه اش بالا باشه ...می دونم قبول شدن ارشد اونم یه دانشگاه آزاد معتبر اونم توی یه رشته ای که برات جدیده و اونم توی یه ماه سخته و غیر ممکن اما میخوام زورمو بزنم ...
بیشتر از این توی این خونه بمونم دیوونه میشم ...
دلم نمیخواست روزی به این دلیل درس بخونم ...دلم میخواست توی خونه اونقدر گرم و صمیمی و راحت و در آرامش بودیم که با اطمینان خاطر مینشستم خوب میخوندم برای سراسری و هیچ نگرانی از خونه موندن نداشتم ...می ترسم توی این یه سال دووم نیارمو دیوونه بشم ...کی میدونه من این نه ماه چی کشیدم ...خسته شدم ...
نمی تونم این نفرت و خشمش رو درک کنم .دست خودش باشه یا نباشه هر چی که هست من این وسط دارم قربانی میشم ...
کاش اینجور نبود ...و من به دختر عادی بودم ...یه آدم آرووم ...وقتی نتونم به مادرم پناه ببرم به کی پناه ببرم ؟وقتی مادرم منو دشمن خودش بدونه کجا برم ؟
من خیلی تنهام خدا ...خیلی خسته ام ...
چرا جلوی مادرم هیچ خوبی ای ندارم ؟چرا همه خوبند الا من ؟
خودت شاهدی من از هر کسی بیشتر توی این خونه غمخوارش بودم سعی کردم کمکش کنم ...من تاوان چیو دارم پس میدم ؟
میگن سوسک به بچه اش میگه قربون دست و پای بلوریت برم ...اما من جلوی مادرم از زشت ترین دخترهای دنیا هم زشت ترم ..
و از بدترینشون بدتر...
بارها بهش گفتم مامان شده یه بار از من تعریف کنی ؟مامان این لباس خوبه ؟من خوشگل ترم یا فلانی ؟
و جواب شنیدم :دروغ بهت بگم خوبه ؟آدم باید واقع باین باشه ...من بلد نیستم دروغ بگم !بلد نیستم چاپلوسی کنم !دیگه کاریش نمیشه کرد همینی که هستی ! ...
هر نوع علاقه و ا حساسی هم که باشه غریزیه ...اون بین من و خواهر هام اونارو انتخاب میکنه ...و در حال حاضر دوست داره نباشم ...
دوست داره منو زیر سوال ببره ...غرورمو بشکونه ...ضایعم کنه ...لهم کنه ...و ثابت کنه که من بدم ...
من بدترین و بی ادب ترین و زشت ترین و ناخلف ترین فرزند روی زمین خدا !قبول...خودت بگو  حالا چی کار کنم ؟
 ...

بهار را گره بزن تا ...

کویر لبهایم بارانی میشود اگر خنکای نفس معطر تو را لمس کنند .کوله باری از عشق , حواله ی این خشکسار منتظر کن تا نشان دهد گلستان یعنی چه ...
بهار را کنار آبی آسمان گره بزن تا شکوفه ی ناب زندگی ،جوانه شود به روی همه ی روزهای آفتابی ِ پشت در ...سبز ترین ابی  را در سرخ ترین حریر ؛رنگین کمانی کن تا گام های بی صدای آبی ترین آبی را نرم در آغوش گیری .آسمان آبی است , دنیا سبز ،چشمها بارانی و دل ها بنفش ...می بینی ؟
همه چیز برای روزهای نورانی آمدنت آماده است ...
ساعت حرکت لحظه ی ظهور رنگین کمان است .مقصد آن دورهای نزدیک ,پشت لحظه ی نقره ای ستاره  ...

جشن حرامزاده ها

پیکرم را که بتراشی آدمکی می بینی آبستن, ورم کرده با هرزگی شبانه ی خیال خام جوانی ...
هنوز زمان حادثه نیست .هنوز خاکستری است .سیاه که شد وقت رهایی است .
اینجا  معجزه معنا ندارد .حرامزده ترین کودک خیالی به دنیا خواهد آمد .
ساکت و سیاه .سفیدی اسیر است .
امشب جشن حرامزاده هاست ...

بلک ایکس اس ، دیور و عذاب وجدان ...

سه ماه طول دادم تا یه استایلر چرخون خوب برای موهام بگیرم بسکه توی نت و این ور اونور سرک کشیدم و تحقیق و تفحص نمودم خودمو خسته کردم و آخر سر با هزار شک و سلام و صلوات طوری که انگار پولامو میخوان بدزدن یه مارک چهار سر بابلیس خریدم .بعدش کلی ناراحت بودم که عجله کردم و باید بیشتر صبر میکردم. اونوقت از این طرف در حالی که قصد خرید عطر نداشتم ظرف یه ساعت هفتاد و پنج تومن دادم یه عطر خریدم  !الان موندم توی کار خودم که واقعا عجب خلقتی هست این آدمیزاد !
اگه این بار اومدم غر زدم که پول ندارمو این حرفا یکی لطفا بیاد بزنه ی توی دهنم !
خداوکیلی شما مانتو های مکس مارا و دیور رو ببینین می تونین جلوی خودتون رو بگیرین ؟
ولی من تونستم !دیروز با فریال رفتیم خرید البته واسه اون. نمی دونین چه جونی میکندم که جلوی خودمو بگیرم !آخرین باری که جوگیر شدمو مانتوی مارک دار خریدم پارسال بود که هنوز که هنوز ازش پشیمونم اما آدم مگه میتونه جلوی دیور سر تعظیم فرود نیاره ؟
اینقدر جلوی خودمو گرفتم که آخر سر توی مغازه ی عطر فروشی فوران کرد بیرون  و من الان یه عطر بلک ایکس اس دارم که فکر میکنم اولین عطریه که به دلم نشسته .احتمالا به خاطر پولیه که خورده.من اوصولا تا الان حاضر نشده بودم برای عطر پول زیاد بدم .
امیدوارم دلمو نزنه که حس کنم پولمو دور ریختم !همیشه دلم خواسته یه عطر داشته باشم مخصوص خودم که سمبل من باشه. واسه همین عطرهای زیادی رو امتحان کردم ولی بعد از به مدت دلمو زدن و فهمدیم که نه !اینا عطر من نیستن ...اونی که باید باشه نیست ... 
دیروز اول یه عطر اسکادا سانست هیت خریدم ولی بوش دلمو زد و شب تا صبح 180 درجه نظرم برگشت  توی مغازه بوها با هم قاطی شده بود و من فکر میکردم یه جور بوی گرم و خنک با هم داره اما صبح متوجه شد که بوش کاملا خنکه !من عاشق عطرهای گرم و شیرین هستم.چون اخلاق خودمو می دونستم با فروشنده شرط کرده بودم که ممکنه نظرم عوض شه میام عوض میکنم !و در نتیجه امروز صبح همین کارو کردم! یه کلکسیونر عطر هم بعد از من وارد شد و با مشاوره ایشون مشخص شد من یه دختر احساساتی یاغی هستم که مناسب ترین عطر برای من بلک ایکس اس شرکت پاکورابانه ...من بین  عطر کالوین کلین آبسژن مونده بودم و این عطر .که خب اون آقا از راه رسید و سمیناری در اون مغازه با حضور من و آقای فروشنده و ایشون و یه خانوم دیگه صورت گرفت . نتیجه اش این شد که 25 تومن دیگه روش گذاشتم و این عطر رو خریدم .دو تا لاک خوشرنگ هم هم اشانتیون برداشتم !


الان دلم میخواد خودمو بخورم ،ولی یه چیزی که ته دلمو میسوزونه اینه که تا کی من باید خودم برای خودم ازین چیزا بخرم ؟آخه گناه ندارم من ؟
البته در این شکی نیست که اینو مرد درونی من که دستش توی جیب منه برام خریده !
دخترم اینقدر وقیح که من باشم !:)
این مرد درونی من بهم میگه سر فرصت برو سراغ مانتوهای دیور !!!
یکی جلوی این پسره رو بگیره !!!من دچار بحران مالی هستم به خدا ...

این اولین خرید سال هشتاد و نه منه ...امیدوارم پاقدمش برام خوش یمن و خوب باشه ! :)

*گذشته از این حرفهای خاله زنکی وقتی مثلا هفتاد و پنج تومن پول برای یه عطر میدم و یا خرید هایی از این مدل، یه حس عذاب وجدانی از درون داغونم میکنه که بعضی از مردم نون ندارن بخورن اونوقت تو رفتی اینقدر پول بالای این دادی و این گناهه ...همیشه این درگیریها و عذاب وجدان ها رو دارم که باعث میشه ذوقم سریع بکشه پایین و اونو از جلوی چشمم قایم کنم .الان دقیقا اینجوریم. :(

*راستی شما چه عطریو دوست دارین و بوش به دلتون نشسته ؟

 

اقدام پیشگیرانه

به نظرم هر کسی که دچار احساس بدبختی شده و میخواد ببینه بدبخت تر از اونم هستن  بره این فیلم های ژاپنی مثل اشین و یا ورژن جدیدشون که بازگشت خوشبتیه  رو ببینه !اونوقت مثل من میشینه های های گریه میکنه و احتمالا مقدار اندکی سبک میشه !
این صرفا یه پیشنهاده و من مسئولیت خاص دیگه ای قبول نمی کنم !
قسمت های هایش که راجع به من جواب داد .حداقلش اینه که کمی خیالم رو راحت کردم که اقدام پیشگیرانه برای ابتلا به غمباد انجام دادم .

سبز و قرمز

تمام مدتی که پشت چراغ منتظر بودم به این فکر میکردم هیچی مثل سریع سبزشدنش نمی تونه اعصابمو در اون لحظه آروم کنه...سبز...آره...سبز...رنگ جریان...رنگ تنفس...رنگ رشد...رنگ صلح...
حتی همه ی اصولگرا ها و اهتمی نژادی ها هم باید منتظر شن تا چراغ سبز بشه و راه بیفتن وگرنه پشت قرمز گیر میکنن !کاش همه شون گیر میکردن پشت چراغ قرمز !

ببین مرا ناخدا ...

ببین مرا ناخدا،
صدای مرا می‌شنوی؟
آمده‌ام ترانه‌خوانی،
آمده‌ام کمی کل‌کل.

بزرگوار،
نیستی و دیگر،
حوصله‌ی چاقو کشیدن‌های طنازانه‌ی قلابیِ بچگانه‌،
برایم نمانده است.

قفل ِ این قفس را بشکن،
من،
ترانه‌ی امید را،
برای تو خواهم خواند،
که مرگ بر ناامیدی.

باز هم در کل‌کل‌هامان،
پیش ِ تو کم می‌آورم،
و به ترانه توسل می‌جویم.

آدم‌ها،
بر ساحل ِ سلامت،
آفتاب ِ مهربانی خواهند گرفت.
بیا…

* نمی دونم از کیه !

صدای دروغین

می گفت : بخند.خنده ی تو زندگی است.میچسبد مثل خوردن کیک با چای، روی ایوان خانه ی مادربزرگ در هوای بارانی...

خندید.چای با کیک خورده شد.خانه ی مادربزرگ ویران شد.باران بند آمد.

چیزی نماند جز خاطره ی صدای دروغینی که می گفت :بخند .خنده ی تو زندگی ست ...

کاش هرگز نمی خندید.

اولین بغض فروخورده هشتاد و نه  من .

خیلی ها توی این وبلاگ میان می نویسن آهنگ وبلاگت خیلی قشنگه ...مال کیه ...مرسی ...میشه لینکشو بذاری؟...برام میل می کنی ... از خیلی قبل تر توی اون یکی وبلاگم همین آهنگ رو داشتم ...آهنگی که وقتی برای بار اول شنیدمش یاد ع افتادم ...اون موقع ع توی زندگیم بود ...یه آدم دور و نزدیک ...چون از هم دور بودیم هیچ وقت نشد کادوهاشو بهش بدم خصوصا برای روزهای تولدش ...تقریبا می تونم بگم از این تولد تا تولد بعدیش  به فکر کادویی بودم که به عنوان اشانتیون کادوی اصلیش براش میفرستادم ...از فایلهای پاورپوینتی که روی متن و شکل و گرافیک و آهنگشون کار میکردم و یا متنهایی که مدتهاست دیگه نتونستم اونجوری بنویسم ...
روزی که این آهنگ رو شنیدم حسش کردم با تک تک سلول هام ...با همه ی وجودم...اون موقع با این که سر مست بودم اما شنیدنش تنم رو می لرزوند ...یادمه بار اول اشک ریختم ...نمی دونم چرا ...از شوق ...از دوری...از شک ...از دلتنگی و دوراهی ؟از چی ؟لامصب از چی ؟
لحظه شماری میکردم برای روز تولدش تا این آهنگ رو به شیوه ی خودم بهش بدم ...مطمئن بودم نشنیده ...روز موعود رسید ...وقتی آهنگ رو با ذوق و شوق فراوون براش گذاشتم هیچ حرف خاصی نزد ...اون ذوقی که من کردم رو نکرد !یعنی اصلا ذوق نکرد.خیلی هم بی تفاوت بود.فقط گفت بد نیست ...هیچ حس خاصی نشون نداد:دارم گوش میدم بهش !خواننده ی زن خوب زیاد نداریم ...گوگوش بعضی موقع ها خوب می خونه وگرنه زنای خواننده ال و بل ...

کادو و ذوق و شوق تولد کجا و بحث راجع به خواننده ها کجا ...دیگه کشش ندادم ...دیگه حرفی نزدم ... دلم برای خودم سوخت که این همه بی خود ذوق داشتم ...اما اونقدر داغ بودم و نا بینا و بی دلیل بزرگوار که اصلا به دلم و سوختگیش محل ندادمو زود از یادم رفت ...
آهنگ وبلاگ رو عوض کردم و چیزهای دیگه گذاشتم...وقتی پریزاد قالب اینجا رو عوض کرد و آهنگ گذاشت بعد از مدتها منتظر بودم ببینم چه آهنگی میذاره که مناسب حال و هوای منه ...
اون اتفاقی دقیقا همین آهنگ رو گذاشت ...آهنگی که نمی دونم باید بگم خاطرات خوش دارم باهاش یا ناخوش ...اهنگی که احساسات مختلف  باهاش تجربه کردم ...
این آهنگ رو شکیلا خونده ...انصافا خوب هم خونده ...خیلی ها هم دوستش دارند ...منم دوستش دارم.هنوز دوستش دارم .هنوز تنمو می لرزونه ...
کار کاملا احمقانه ای کردم امروز . با دبیت شماره ی اصلی ع رو گرفتم تا فقط ببینم زنده هست یا نه ...وصلش کرده یا نه ...ته دلم باز یه کنجکاوی وجود داشت ...یه چیزی که قلقلکم میداد.نه ماه زمانی اندازه زمان رشد و تولد یه نوزاد خودم رو نگه داشتمو سعی کردم سرپا شم ...وایستم و بسازم ...
خودمو که ریختم روی زمین جمع کنم ...خودی که روزها و ماه ها و حتی سالهای زیادی پخش شد بین لحظه های ملتهب پر فشار..درد کشید و دم نزد ....دردی که انگار همون دردش رو دوست داشتم ...به همون درد نیاز داشتم ...
حرف نزدم ...صدای خودش بود ...صدای ع بود ...پر انرژی الو گفت ...بفرمایید گفت ...از اون شماره عجیب غریب تعجب کرد و از دوستاش پرسید چیه این ؟چرا همه اش صفره !
قطع کردم ...صدای قلب خودم رو میشنیدم ...تلفن از دستم افتاد ...نشستم روی زمین ...دوباره گرفتم... ...دوباره سکوت کردم تا ببینم چی میشنوم ؟چی میگه ؟چی کار میکنه ؟
معلوم بود با دوستاشه ...عادتش بود وقتی مزاحمی زنگ میزدن از لج گوشیو میذاشت کنار و کار و حرف خودشو ادامه می داد تا طرف پشیمون شه و خودش قطع کنه ...این بارم همین کارو کرد ...گوشیو گذاشت کنار و شروع کرد با دوستاش حرف زدن ...دنبال جای پارک بودن ...سفر بودن ...دوستاشو میشناختم...سرحال بود و شاد ...بازیگوش و پررو ...
همون پسر کله شق لجباز مغرور ...داشت زندگی خودشو میکرد ...احتمالا بدون هیچ نوع عذاب وجدان و ناراحتی ...بدون یادآوری دختری که ... خوش بود ...من صدای شادشو میشناسم ...صدای پرهیجانی که می تونه هر دختریو اسیر کنه ...همون کسی که کاری کرد تا من سرسخت اسیرش بشم و آخر  ...همون صدایی که براش پر پر میزدم ...همون کسی که ...
قطع کردم .وقتی نفسم قطع شد قطع کردم.سخت بود ...دستم شل شد و گوشی افتاد ...ضعف کردم ...یادآوری اون روزهای سخت ..یاد آوری تمام اون شب بیداری ها و بغض هایی که شب  و روزم رو قاطی کرد و دلم رو تیکه تیکه کرد ...لعنت به تو آوامین .چرا این کارو کردی ؟
چی شد یهو تصمیم گرفتی این کارو کنی ؟چه فایده ای داشت برات ؟
تو که انداختیش دور ...تو که از تموم شدن این رابطه ی بی سر و ته، تازه آروم شده بودی ...تو که هنوز غصه ی صداقتی رو میخوردی که بازی خورده بود چرا با خودت این کارو کردی ؟
این شد که اولین بغض فرو خورده ی هشتاد و نه من شکل گرفت ...اولین اشتباه کودکانه ...اولین خود آزاری مزمن ...
شاید تنهایی و توی خونه موندن بهم فشار آورد ...شاید خسته شدن از کتاب خوندن و وب گردی باعث شد ...اما نه ...حقیقت رو خودم می دونم ...شایدی هم در کار نیست ...پارسال همین موقع ها بود که تب و تاب دیدن ع رو داشتم و قرار بود بیاد شمال با دوستش ...
پارسال همین موقع ها بود که یه حال عجیب اومد سراغم که من رو که سر تا پا ذوق و انتظار بود منصرف کرد ازین دیدار ...پارسال همین موقع ها بود که حسی توی وجودم سوزن میزد که این دیدار نباید صورت بگیره ...همین موقع ها بود که عین مجنون ها شده بودم و کارم به جایی رسید که برای اولین بار استخاره کردم ...چرا اونجوری شده بودم ؟جمله ای که بهم گفتن توی گوشمه :
برحذر باش که بر تو ظلم فراوان میرود ...
میترسیدم به ع بگم ...نمی خواستم برنامه شو به هم بزنه ...اما گفتم ...حق داشت عصبانی شه ...از دستم ناراحت شه ...اما ناراحت نشد .مهربون تر از همیشه شد .تا رفتارشو و عکس العملشو دیدم اشکم سرازیر شد ... تبدیل به هق هق شد ...برای اولین بار جلوش گریه کردم ...
گفت هیچی نشده عزیزم ...اشکالی نداره ... هیچ اتفاقی نیفتاده دختر خوب ...یه وقت دیگه میام که آوامین سرحال باشه  ...گریه نکن ...برو بخواب...استراحت کن ...به سولماز زنگ بزن بیاد پیشت  ...تابستون میام ...تیر ماه ...یه وقته دیگه ...دوباره زنگ میزنم حالتو بپرسم ...اون موقع میخوام ببینم داری میخندی و آرومی ...واکنشی که انجام داد اونقدر منطقی بود که عین آب برای تشنه من رو از له له نجات داد ...مطمئنم کرد از انتخابی که کردم ...از نتیجه دادن راه سختی که طی کردم ...
و ازون روز لحظه شماری میکردم برای تابستون ...برای تیر ماه ...و درست تیر ماه بود که ...
صدایی که امروز دوباره شنیدم همون تیری بود که باید زخم های تازه جوش خورده قلبم رو بیشتر میکرد ...خودکرده را تدبیر نیست ...نیست ...

اولین زایش سفالی من

 

 

اون مجسمه ها که همدیگه رو بغل کردن هدیه آقای کوزه یعنی همون استاد سفالگریه ...دو تا مجسمه گذاشت رو به روم و گفت  هر سال عید به همه ی شاگردام عیدی میدم ؛یکیشو بردار .منم از بس ذوق زده شدم همراه با شور و هیجان شدید در حالی که مرتب تشکر میکردم اونی که دوست داشتم رو برداشتم...از قبل چشممو گرفته بود وقتی روز اولی که هنوز خیس بود دیدمش گفتم من حتما یکی از این درست میکنم !یکیش مال من بود و یکی مال لادن . من چقدر خوشحال شدم که لادن دیرتر از من رسید و حق انتخاب  مال من شد !وگرنه شک ندارم لادن هم همینو بر میداشت و من دلم می سوخت !دومی هم که یه تخم مرغ سنگ نماست اولین زایش سفالی قابل قبول منه که توی کوره رفته و با جلا و قیر رنگش کردم ...
وقتی دیدمش عین ندید بدیدا گفتم یعنی من خودم اینو درست کردم؟!انگار آپولو هوا کرده بودم !با دو جلسه کلاس رفتن خوبه دیگه ،خودم می دونم.
:)


***


گریه ام می گیره


من از تو بهترم چون

وقتی گریه ام میگیره با شجاعت گریه میکنم و اجازه میدم که روحم به آرامش برسه ...
چون برام مهم نیست که دیگران در مورد من چی فکر میکنند.
مهم اینه که من در مورد خودم چی فکر میکنم.
و وقتی ازم میپرسند چرا گریه میکنی؟
می گم دلم گرفته میخوام برای خودم گریه کنم ...
و باز گریه میکنم تا دلم حسابی سبک شه
به همین راحتی...

شادت می کنم ...

الان دلم می خواست یه بچه ی کوچولو ترجیحا پسر از نوع شیرین و بامزه و شیطونش جلوم بود .براش کیک می پختم با یک عالمه روکش شکلاتی ...با اجی مجی از توی فر در میاوردمش و دو نفری با هم تزیینش میکردیم و می نشستیم می خوردیم و میخندیدیم .من به چهره نمکی و معصومش نگاه میکردم که دور لبهاش شکلاتی شده  و با عشق فراوان و فارغ از  هر چی اتفاق در دنیاست  با دهنش صدای اوم اوم در میاره و با ولع می خوره  ...اون وقت میرفتم لپ هاشو میخوردم و می بوسیدمش و  بهش میگفتم یه بوس بده!یه بوس آبدار تفکی که همه ی لپشو به صورتم بماله و صورتم مثل دور لبش شکلاتی شه ...
یه زمانی که کارتون میدیدم به عشق بچگی و یادآوری خاطرات بود...اما امروز یه چیز جدید در خودم کشف کردم.کنار عشق به کودکی و یادآوری بچگی خیلی دقیق تر کارتون رو  نگاه می کردم تا یاد بگیرم و یادم باشه چه جوری به یه بچه نقاشی کردن یاد بدم که لذت ببره و ذوق کنه از اثری که خلق کرده حتی اگه یه دایره ی کج و کوله باشه به اسم کله با دماغ و دهن و چشم های جا به جا ...
فکر میکنم کودک درونم زنده است!؟ ...کودکی که وقتی میاد خونه دلش میخواد جیغ بزنه و صداهای عجیب غریب در بیاره . لج بگیره و دور دهنشو با غذا کثیف کنه...کودکی که رکه ...بی ترس درخواستش رو بگه و همه ی سعیشو بکنه تا به خواسته اش برسه ،به هر چیز با دید جستجو گر نگاه میکنه و خوب می دونه چی بهش لذت میده و چی ناراحتش میکنه و دوستش نداره ...چیو باید به دست بیاره و از چی خسته شده و باید بذارتش کنار...
روزی که سر خونه و زندگی خودم باشم و مستقل، آیا می تونم گاهی این بچه ی درونم رو بریزم بیرون بدون ترس از اینکه کسی که باهامه فکر نکنه با یه دیوونه ازدواج کرده ؟!
واقعا دلم بدو بدو میخواد و جیغ زدن و جست و خیز کودکانه ...اسباب بازی و خوراکی و شهربازی ...شهامت و جسارت و صداقت کودکی !
کودک درونمو دوست دارم .بچه ها فوق العاده اند...بی تفاوتی و فراموش کاری خاصشون , بی محلیشون به اتفاقات پیرامون, اونها رو پاک و آروم نگه میداره ...قلبهای بکر دست نخورده ...دنیا بدون بچه ها غیر قابل تصوره...سیاهه ...تاریکه  ...بچه ها نقطه های روشن دنیان ...
شاید بتونم کارهای کودکان رو انجام بدم و پتانیلش رو داشته باشم که پا به پاشون شادی کنم اما آیا واقعا بی خیالی و بی تفاوتی و اون فراموشی شیرین رو دارم ؟اون صداقت تحسین برانگیز و معصومیت ناب رو چی ؟

***


شادت می کنم


من از تو بهترم چون

همیشه با ورودم باعث شادی تو میشم.
خیلی آسونه؛فقط کافیه دندونام رو بهت نشون بدم
یا یه کم قلقلکت بدم.
بعضی وقتها هم که سرما خوردی ,دماغت رو میکشم که حسابی کیپ بشه و نتونی درست نفس بکشی.
با ریشم رو به صورتت می مالم...
همیشه یه راهی برای خندوندنت وجود داره فقط کافیه کمی فکر کنم,و از صمیم قلب بخوام.
به همین راحتی ...
و مطمئنم باز می خندی ...و باز من عاشقتر از قبل میشم ...

به این میگن عشق ...
راستی,همه ی آدمها وقتی می خندن اینقدر جذاب میشن ؟


من از تو بهترم چون ...

دو سه سال پیش که رفته بودم شهر کتاب موقعی که صندوقدار در حال حساب  کردن قیمت ها بود چشمم به یه سری کتاب کوچیک افتاد که تیترهای بامزه ای داشتن ...
من از تو بهترم چون ...
من از تو زرنگترم چون ...
من از تو باهوشترم چون ...
من از تو شادترم چون ...

عنوان این کتابهای کوچولو توجهم رو جلب کرد و با اینکه اصلا دوباره قصد خرید نداشتم ناخودآگاه برشون داشتم .همون نگاه سرسری کافی بود تا دلیل کافی برای خریدشون پیدا کنم.توی راه برگشت هم یکیشون رو برداشتم و شروع به خوندن کردم و همین طور این خوندن ادامه پیدا کرد ...چند روز پیش که داشتم کتابهارو مرتب میکردم دوباره چشمم بهشون افتاد و این فکر به ذهنم رسید که تایپش کنم و اینجا بذارم تا شاید دوستانم هم خوششون بیاد و به دردشون بخوره ...با خودم قرار گذاشتم از سال جدید این کار رو کنم ...اگه حتی یه جمله از این کتاب ساده و روون و کوچیک به دل کسی بنشینه و خوشحالش کنه برام کافیه تا احساس پوچ بودن رو از خودم دور کنم و از این عذاب وجدان رها شم که وقتی تو شخصی می نویسی یه جوری انگار وقت دیگران رو میدزدی ...چون ممکنه نکته ی آموزنده ای نداشته باشی ...برای خودم هم فرصت خوبیه که یک بار دیگه دقیق تر بخونمش و شاید کمک بشه جمله هاش توی ذهنم بمونه ...فکر نمی کنم  حتی اگه به سادگیش هم بخندید بدتون بیاد ...

تو از من خوش شانس تری چون فرصت اینو داری که این کتاب رو بخونی و خیلی از من بهتر باشی...

نوشته ی مهدی طباطبائی(انتشارات آریابان)

***

بخشش


من از تو بهترم چون

همیشه یه دلیل خوب برای بخشیدن فرصتها به دیگران دارم.البته بدون دلیل هم میشه بخشید.ولی به نظر من آدم وقتی از بخشش لذت می بره و نمی ترسه که یه دلیل مهم برای انجامش داشته باشه
و دلیل من اینه :هر چی بیشتر می بخشم بیشتر سعی میکنم یاد بگیرم که به دست بیارم .
و اینقدر این کارو انجام میدم تا یه روز یاد بگیرم هر چی که بخوام به دست بیارم.
به این میگن یه ثروتمند واقعی
.

بیان یک حس خوب

یکی از چیزهایی که اذیتم میکنه اینه که میترسم ازینکه مثلا بگم" من نسبت به فلان روز و فلان اتفاق حس خوبی دارم".فکر میکنم یعنی فکر هم که نه واقعیت اینه که میترسم اون اتفاقی که من امید به خوب بودنش دارم خوب از آب در نیاد و ضایع بشم ! نمیخوام حسم, احترام و اهمیتش رو جلو خودم از دست بده !چیزی که بارها اتفاق افتاده و باعث شده خیلی خوب  دیگه نتونم حرف حسم رو بفهمم...این چند روزی که منتظر سال نو بودیم دلم میخواست بگم حس خوبی دارم .نه اینکه این حس رو از قبل داشته باشم، نه ...از چند روز مونده به عید فهمیدم نه بابا قضیه جدیه ...هشتاد و هشت داره تموم میشه و هشتاد ونه داره میاد ...جدی جدی عید شد و نوروز و یه سال جدید...یه مبدا و مکان برای شروع یک دور جدید ...یک بهانه برای شروع زندگی بهتر...کم کم یخ دل منم آب شد و درونم گرمتر.
از گفتن این جمله  می ترسم چون یهو یه ترسی میاد توی وجودم که نکنه امسال خدای نکرده اتفاق بدی بیفته  و بعد به الانم بخندم و گریه کنم که چه امید بیخودی داشتی که فکر میکردی سال خوبی منتظرته .اونوقته که از خودمو و احساسمو و امیدم ناامید میشم و اینجاست که فاجعه اتفاق میفته ...
اتفاقی که  توی موقعیت ها و مسایل مختلف افتاده و احساسم جلوم بی اعتبار شده.سخته که دوباره اعتمادکنم به حسم و این منو نا توان میکنه از گفتن و نوشتن یه جمله ی ساده  !
واسه همین هر کار کردم توی یکی دو پست قبل نتونستم خودمو راضی کنم تا بیانش کنم ...
انگار توی ذهنم یه دزد نشسته باشه تا من حرفی بزنمو ازم بقاپتش  !انگار یکی بهم میگه :نه آوامین ...اگه حس خوبی هم داری بیانش نکن !تا بیانش کنی همه چیز خراب میشه !بذار همه چیز پنهانی و درونی بمونه ...
وسط نماز بودم و از اونجا که قربون نماز خوندم برم از بس ملکوتیه ذهنم هزار جا میره؛یاد این حسم افتادم.نمازم که تموم شد تصمیم گرفتم بنویسمش...قراره امسال حالم بهتر شه و آرامش رو به خودم هدیه بدم.دزدی که توی ذهن من نشستی الان دارم اینارو مینویسم که پرتت کنم بیرون از ذهنم و ثابت کنم به خودم که از همین اولین روز سال نو مبارزه با افکار منفی شروع شده ...که من میتونم سعی کنم آروم باشمو امیدوار ... خدا مواظب آرزوها و امیدهای بنده هاش هست...
امروز که اولین روز هشتاد و نه است می نویسم همینجا همین الان که امید دارم و دعا میکنم از ته دلم که سال خیلی خوبی در پیش دارم.
نه !اینجوری نه ...باز خودمو حسم رو دارم پشت  کلمات و جملات "امید دارمو و دعا میکنم " پنهان میکنم.درستش اینه :
حس خوبی نسبت به سال جدید دارم.

سال، سال ما  ( پلنگی ها ؟! یا ببری ها ست ؟! ) هم هست  به سلامتی  ...