سال نو مبارک ...

 

خوش آمد بهار
گل از شاخه تابید خورشید وار
چو آغوش ِ نوروز پیروزبخت
گشوده رخ و بازوان درخت

گل افشانی ارغوان
نوید ِ امید است در باغ جان
که هرگز نماند به جای
زمستان اهریمنی
بهاران فرا میرسد
پرستیدنی
سراسر همه مژده ی ایمنی

درین صبح فرخنده ی تابناک
که از زندگی دم زند جان خاک
بیا با دل و جان پاک
همه لحظه هارا به شادی سپار
نوائی هم آهنگ ِ یاران برآر:
خوش آمد بهار ... !

* فریدون مشیری

دیگه چیزی تا اومدن سال جدید نمونده.هشتاد و هشت با تمام خوبی ها و بدی هایی که داشت تموم شد.سخت ، شیرین  گذشت و دیگه هرگز تکرار نخواهد شد.سال نو به همگی مبارک ...امیدوارم سلامت و شاد و دلخوش باشید و روزهایی سراسر آرامش در پیش داشته باشید...
برای خوشبختی همدیگه دعا کنیم ...دوست دارم و امید دارم روزهای زیبای منتظر همه ی ما باشه ...انشالله...

بازی آخر سال !

خاطره ی عزیزم من رو به یک بازی دعوت کرده که فکر میکنم انجام دادنش با این سرعت در تاریخ وبلاگ نویسیم بی سابقه است !سه تا سوال آخر رو هم خودم اضافه کردم تا تعداد سوالها به تعداد ماه های سال بشه و من سرمو آروم بذارم زمین که سه ماه آخر مورد بی عدالتی قرار نگرفتن !
۱ـ بهترین روز سال 88:
روزهای خوب شکر خدا بوده اما چیزی که بولد شده باشه توی ذهنم و الان یادم بیاد، نه خیلی.اها !راستی ،روزی که سفر مشهد درست در اون روزهای حال و هوای طوفانی من جور شد یادمه خیلی خوشحال شدم .خیلی خیلی خیلی ...روزی هم که ایشون  رو دیدم روز عجیب و خوبی بود ،هی بهش میگفتم یعنی خودتی ؟!
۲ـ بهترین هدیه ی سال 88:
همین امروز از آقای کوزه(استاد سفالگری) یه عیدی گرفتم که از قبل چشممو گرفته بود حسابی .وقتی بهم گفت این عیدی توست خیلی خیلی خوشحال شدم !الانم دارم می بینمش.حالا بعدا عکسشو میذارم ببینین.
۳ـ بهترین سفر سال 88:
برای اولین بار به شیراز سفر کردم که خیلی خوش گذشت. سفر مشهد هم عالی ترین سفرم به این شهر و زیارت حرم امام رضا بود.اولین بار بود که هتلمون رو به روی حرم بود.میتونستم نیمه های  شب حرم امام رو ببینم و غرق زیبایی و امنیت و گرماش بشم و اشک بریزم و حرف بزنم هنوز که بهش فکر میکردم حال عجیبی بهم دست میده...این سفر یه هدیه بود در زمانی که واقعا بهش نیاز داشتم .ممنونم خدا...
۴ـ بهترین کتاب سال 88:
اول فکر میکردم چقدر امسال کم کتاب خوندم اما وقتی آمار گرفتم دیدم نه !همچین بد هم نبوده به نسبت شرایط. به هر حال هر کتابی خوبی های خودشو داره !یه مجموعه داستان از اریک امانوئل اشمیت خوندم به اسم یک روز قشنگ بارانی که دوستش داشتم !کلا من کتابهای این آدمو دوست دارم.خرده جنایتهای زن و شوهری و گلهای معرفت رو هم بسیار دوست دارم و عشق لرزه هم که سال آینده انتظارم رو میکشه و در راسه کتابهاییه که باید بخونم.عطر سنبل عطر کاج هم من رو جذب کرد به علاوه ی یه کتاب  که این هفته خوندم که فوق العاده بود به نام :مانندزن رفتار کن؛مانند مرد فکر کن
۵ـ بهترین دوست سال 88:
والله این سوال سختیه .چه در نت و چه در این ور نت دوستان خوبی دارم که دوستشون دارمو هر کدوم یه جور برام عزیز و مهم هستند و دلم میخواد تک تک نام ببرم و حسم رو راجع بهشون بگم اما نمیشه ! به شدت نگران و دلتنگ گنجشک و گربه هستم که فقط خودشون میدونن چقدر کمکم کردن و برام عزیزن و همین طور این خانوم   :پریزاد .سال هشتاد و هشت با آدمهای جدیدی چه در نت و چه در بیرون نت آشنا شدم که واقعا احساس خوبی بهم میدن و از دوستی باهاشون خوشحالم و امیدوارم این دوستی ادامه پیدا کنه و اذیتشون نکنم واز من فرار نکنن !

۶ـ بهترین کارسال 88:
بالاخره رشته ی ارشد رو انتخاب کردم و یه تلاش و تقلای نصفه و نیمه هم انجام دادم .برای آدم تنبلی مثل من و البته با شرایطی که بود همین استارتی که زدم و سه چهار ماه تلاشی که واسه خوندن ارشد کردم به نظرم بهترین کار بود.هر چند میتونست بهتر باشه اما خب کاچی به از هیچی...انشالله سال دیگه گلوله اش میکنم بره فضا و خلاص !بگو آمین !
۷ـ بهترین غذا ی سال88:
یه آش رشته مهمون پسر عمه هتل عباسی اصفهان خوردیم که با آش رشته ی مامان خانوم برابری میکرد، اما هنوز مزه اش زیر دهنمه و بدجوری چسبید ! تابستون هم حنابندون پسر عمه ، خونه ی آبجی که الان مال عمه است برگزار شد. شام، یکی از غذاها ،قرمه سبزی با سبزی محلی بود که با پیاز خوردیم گروهی؛ واقعا عالی بودد!یادش به خیر ...از خود عروسی بهتر بود چون خودمونی بود و من بعد از سالها به اون خونه رفتم و حسابی یاد کودکی کردم.و همینطور فامیل رو بعد از شونصد سال دیدم و اونها هم من رو رویت کردن و بسی پسندیدن !
۸ـ  بهترین فیلم سال88:
بدون هیچ شکی :If Only
۹ـ بهترین پست سال 88:
این سوال باعث شد یه گشتی توی آرشیو بزنم و واقعا به این نتیجه برسم که سابق بر این بهتر مینوشتم !در هر صورت این پستهارو وقتی خودم خوندم خوشم اومد انگار یکی دیگه نوشته بود میخواستم برم براش کامنت بذارم!یعنی واقعا فاصله گرفتم با اون موقع .خیلی تدریجی و آروم.مرسی از آقای رگبار که بهم یادآوری کرد.لباس مجلسی سبز !ِِ ،آهنگی که مال توست ... ِ،گمشدن ! ،قلب ابری ،جوانی ،مال خودمه ... ،اضافه می کنم اسمم را : آوامین ... ،آى ای پیشرفته ،رابطه ی بیل و مهندسی کامپیوتر  ...
10ـ بهترین درس سال 88:
یاد بگیر خودت رو دوست داشته باشی و به خودت و خواسته هات احترام بگذاری .از خودت انتقاد نکن و همیشه با آغوش باز پذیرای خودت باش.
11ـ بهترین اتفاق  سال 88:
تموم شدن رابطه ی بی سر و ته و مخربم با ع.هر موقع بهش فکر میکنم یاد حرف باربارا دی آنجلس می افتم که: وقتی درسهاتو گرفتی باید خودت بپری و اگه خودت به وقتش این کارو انجام ندی، دنیا کاری میکنه که به زور بپری.
12ـ بهترین دعای سال 88:
آرامش و رفاه و سلامتی برای عزیزانم؛ هم وطنانم ؛مردم دنیا و خودم.

هر کی دوست داره این بازی رو انجام بده.خیلی دلم میخواد خیلی ها رو دعوت کنم اما یه عده براشون بار روی دوش میشه که این حالت رو اصلا دوست ندارم.یک عده هم وقت نمی کنن و یه عده هم ممکنه جا بمونن از قلم منظورم" همون از قلم افتادن بود" ! اما در هر صورت به دلایلی دوست دارم و ممنون میشم که این عزیزان این بازی رو هر موقع که تونستن انجام بدن !انجام ندادن هم که هیچی بیان جلو ماچشون کنم !
زیگزاگ و زیپ ؛پریناز؛قزن قلفی،دختر مستقل و  پریزاد ؛آقای رگبار،ملا دی ها ؛نهال؛دختر طلاق؛شکلات تلخ؛رویای چهارستاره؛شیوا؛سمیرا،،رها؛دو تا بهار عزیز؛فیروزه ،ماه مون،بانو،خانومی،سیب مهربون،فیری،پسر خوشگذران،دلا،آقای استوانه ،با احساس،مستانه،نرگس؛نازنین،ترگل؛سمیرا یا سودا" که ناپدید شده" !؛باران،تارا و گلامور و رامونا. یک فنجان آرامش داغ برای دلم و سارای سبکباران و مرمر جان و محیا و نفس خط خطی،  لیتیوم و  خانومه وخانوم جیغ  و رز سفید ونیرواناو بهناز وسانیا ودخترک وماری وسیلوئت و  قاصدک و....

شما هم می توانید بازی کنید !بله !درست شنیدید !حتی شما !به همین سادگی و خوشمزگی !

وکیل پولدار خسیس !


مسئولين يک مؤسسه خيريه متوجه شدند که وکيل پولداري در شهرشان زندگي مي‌کند و تا کنون حتي يک ريال هم به خيريه کمک نکرده است. پس يکي از افرادشان را نزد او فرستادند.

مسئول خيريه: آقاي وکيل ما در مورد شما تحقيق کرديم و متوجه شديم که الحمدالله از درآمد بسيار خوبي برخورداريد ولي تا کنون هيچ کمکي به خيريه نکرده‌ايد. نمي‌خواهيد در اين امر خير شرکت کنيد؟

وکيل: آيا شما در تحقيقاتي که در مورد من کرديد متوجه شديد که مادرم بعد از يک بيماري طولاني سه ساله، هفته پيش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگي‌اش کفاف مخارج سنگين درمانش را نمي‌کرد؟

مسئول خيريه: (با کمي شرمندگي) نه، نمي‌دانستم. خيلي تسليت مي‌گويم.

وکيل: آيا در تحقيقاتي که در مورد من کرديد فهميديد که برادرم در جنگ هر دو پايش را از دست داده و ديگر نمي‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشين است و نمي‌تواند از پس مخارج زندگيش برآيد؟

مسئول خيريه: (با شرمندگي بيشتر) نه . نمي‌دانستم. چه گرفتاري بزرگي ...

وکيل: آيا در تحقيقاتتان متوجه شديد که خواهرم سالهاست که در يک بيمارستان رواني است و چون بيمه نيست در تنگناي شديدي براي تأمين هزينه‌هاي درمانش قرار دارد؟

مسئول خيريه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشيد. نمي‌دانستم اينهمه گرفتاري داريد ...

وکيل: خوب. حالا وقتي من به اينها يک ريال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار داريد به خيريه شما کمک کنم؟

*نوبرش بود نه ؟!

*این داستان با ایمیل به دستم رسیده.یهو دلم خواست فضا عوض شه واسه همین دو تا پست در یک روز شد !

خاتون

اسفند ماه  که میرسد اولین چیزی که فکر میکنم لازم است تهیه کنم یک تقویم دیواریست...دو سه سالیست که تقویم دیواری اتاقم تقویم هاییست با طرح خاتون ...عادت کرده ام به خاتون...به نگاهی که همیشه خیره به من است ...بعضی وقتها هم حرف  میزنیم با هم .خاتون دوست من است .یک نفر که شاهد همه روزهای سال گذشته ام  بوده .در تمام عکس ها؛ خاتون تنها و عشوه گر بود تا اینکه دی ماه  ورق خورد؛ و تصویر خاتون را کتار یک مرد دیدم...
خاتون در آغوش او بود و ساز خورشید مینواخت...به گمانم  خاتون گمشده اش را بالاخره پیدا کرد ...
گویی از وقتی خاتون دیگر تنها نیست از تقویم ها ناپدید شده ...هنوز نتوانستم تقویم خاتون جدید برای سال آینده پیدا کنم ...یا حسابی در گیر مراسم است و یا شاید شوهرش خیلی غیرتیست !
من تقویم خاتون میخواهم !!!به شدت !

کجای قصه ای خاتون
تو نیستی خونه مون سرده
تو این روزهای تنهایی
دلم با غصه سرگرمه

نمی خوام اشکام بارون شه
دلم از غصه بیزاره
نذار دستای این پاییز
منو از ریشه برداره

تو رفتی بی تو اما سر نمیشه
گل اشکهای من پر پر نمیشه
نگو این فاصله آخر نمیشه
ببین دیگه ازین بدتر نمیشه
 
تو عشقو یاد من دادی
منو از من جدا کردی
حالا دوری ولی باید
به شهر قصه برگردی


تمام حرف من اینه
بدون تو نمی مونم
اگه دلگیری از حرفام
من از حرفام پشیمونه

*ترانه ی خاتون با صدای جهان ،یکی از آهنگهای مورد علاقه من است! وقتی این پست را می نوشتم یادش افتادم .برای خاتون خوانده !من هم برای خاتون خواندم !

حاجی فیروز

چند روز پیش همراه یکی از دوستانم بیرون رفتم .قصد داشت چیزی بخرد و چندین روز بود که پافشاری می کرد تا همراهش بروم.علیرغم پیچش های متعددی که " بنا بر دلایلی"  انجام میدادم آخرسر دلم نیامد و همراهش رفتم.یک قسمتی از بازار شهر هست که قشر ضعیف تر جامعه از آن خرید میکنند.شبیه بازار محلی است  با مغازه های قدیمی و سنتی.دنبال یک تنگ ماهی بودم ..مردم این بازار ساده تر و صادقانه تر خرید میکردند...بیشتر حال و هوای عید را داشتند...همه چیز کلا یک جور دیگری بود...غمناک و شاد مخلوط !...داخل یک مغازه رفتیم و همراه دوستم اجناس را نگاه میکردیم .البته بیشتر از اجناس مردم را دید میزدم تا با حال و هوای انتظار عیدشان همراه شوم و انرژی بگیرم.همان موقع بود که یک حاجی فیروز آمد .با اینکه صورتش سیاه بود اما معلوم بود جوان است ..هم قشنگ تنبک میزد و هم خیلی قشنگ می خواند.میزد و میخواند و عیدی میخواست...شعرش کامل بود و جالب ...
هیچ کس عکس العملی نشان نداد، یعنی پولی نداد .همه رایگان گوش میدادند و میخندیدند.بعضی ها هم وانمود میکردند که گوش نمی دهند اما معلوم بود حواسشان به حاجی فیروز است.دستم را سمت کیفم بردم تا پولی بدهم .همین که میخواستم پول را در بیاورم رسید به اینجای شعر که :
من عیالوارم ...سه تا زن دارم ...
بی اختیار پول را درون کیفم گذاشتم و با حالتی از لج به دوستم گفتم حالا که سه تا زن داری یک قران هم بهت نمی دهم...خیلی جدی هم بودم ...حاجی فیروز رفت ... تمام مسیر برگشت یک حس عذاب وجدان یقه ام را گرفته بود. به این فکر میکردم چرا بهش پول ندادم ؟چرا بد موقع و سر این حاجی فیروز بیچاره این احساسات فیمینیستی باید عود کند و چرا باید انتقام مردهای چند زنه را از حاجی فیروز بی نوا بگیرم آن هم با ندادن مقدار اندکی پول به پاس شادی ای که در من ایجاد کرد و لبخندی که بر لبانم نقش بست؟عذاب وجدانم و احساس خجالتم وقتی بیشتر شد که قضیه را برای اعضای خانه تعریف کردم و با سرزنش بقیه خصوصا پدرم مواجه شدم. بعدش این امیدواری را بهم دادند که دفعه بعد که دیدی اش بیشتر بهش پول بده...کاش دوباره ببینمش وگرنه آرام نمی شوم.چیزی که او گفت فقط قسمتی از شعرش بود و من جدی اش گرفتم.دلم برای حاجی فیروز سوخت ..دیوار ِ کوتاه شد بنده ی خدا ...زورم به مظلوم رسید. رسم قشنگ حاجی فیروز را زنده نگه می دارند.هر کسی که حاضر نمیشود صورتش را سیاه کند و دور شهر بگردد و قر بدهد و آواز بخواند حتی اگر برای کاسبی باشد.حتما نیاز دارد ...ناراحتم .اگر آن شخص سودی نکند ممکن است دیگر از سال بعد حاجی فیروز نشود.دلم میخواهد پیدایش کنم.خدا کند آدمهای دیگر کمکش کنند ...و باز هم سال بعد حاجی فیروز بشود و بیاید و بخواند و تکانی به ما بدهد که عید آمده ...حاجی فیروز آمده ...عمو نوروز آمده ...

تو تیجا سر نیشتن نتانی ...بمانی ...بمانی ...

احتمالا وقتی شمال اومدین مزارع کاشت برنج رو دیدین زمانیکه فصل نشا میرسه زنها و مردهای کشاورز با کمرهای خمیده توی آبهای گل آلود نشا میکارن ...ما گیلانی ها بهش میگیم بیجار ...مادربزرگ و پدربزرگ مادرم دریکی از روستاهای گیلان زندگی میکردن و زمین های زیادی داشتن ... ولی کشاورزی بزرگ و کوچیک و فقیر و غنی نمیشناسه...باید کار کنی و زحمت بکشی ...پات توی آبهای گل آلود بره ...تاول بزنه ...پوسته پوسته شه ...زالو بچسبه به پات ...کمرت خم شه و دلت نگران تغییرات آب و هوا باشه و چشمهات به آسمون ...الان رو نمی دونم اما یه زمانی کشاورزی واقعا سخت بود ...طاقت فرسا و پرزحمت ...فصل نشا که میشد همه جمع میشدن ...اونهایی که وضعشون بهتر بود کارگر میگرفتن و همراه کارگرها کار میکردن ...صبح تا شب ...خم و راست ...
اون موقع من چهار پنج ساله بودم ...مادر و پدرم عاشق اونجا بودن و هر موقع میومدیم شمال پایگاهمون اون روستای قشنگ و اون خونه ی گرم بود ...کنار ادمهای مهربون و زحمتکشی که دلشون قدر دریا بزرگ بود و چروک روی پوستشون و گرمی صداو رفتارشون تو رو شرمنده میکرد ...یادش به خیر ...بزرگترها کار میکردن و من دنبال جمع کردن لاک پشت و قورباغه و پروانه بودم ...دنبال آتیش بازی و شیرین زبونی که بابابزرگ برام تاب لیلا ببنده ...دنبال بدو بدوی هیجان انگیز روی مرز بیجارها و سرتاپا گلی شدن ...و وقتی مامان عصبانی میشد و دنبالم میکرد که بزنتم میرفتم پشت آبجی و بابابزرگ قایم میشد و اونها مامان رو دعوا میکردن  ...عاشقشون بودم ...با اینکه پدربزرگ و مادربزرگ مادرم بودند اما همون طور که مادرم اونها رو پدر و مادر واقعی خودش می دونست من هم اونها رو هنوز که هنوز پدربزرگ و مادربزرگ  واقعی خودم میدونم ...خدا بیامرزتشون ...درست عین بابابزرگ قصه ها کلاه داشت ...وقتی میخوابید سرم میکردم ...هنوز بوی کله ی کلاهش یادمه ...وقتی اونجا بودم دیگه پدر و مادر برام معنی نداشت ...
مهم بابا بزرگ بود و آبجی ...ما به این نام صداشون میکردیم ...
بعد از نهار آبجی باقی مونده ی غذا رو میریخت توی یه ظرف و اونوقت بود که گربه سفیده ی خوشگل می یومد و  میو میو کنان با ولع غذا  میخورد . از دور نگاهش میکردم و گاهی هم با چوب به تنش می زدم ! میرفتیم از باغ گوجه و بادمجون و فلفل و باقالی و خیار و گوجه میچیدیم ...
یکی از اهداف آوامین شیطون و خبیث اون موقع پیدا کردن لاکپشت بود و شکستن لاکش !ولی مگه میشکست ؟آخر هم نتونستم ...پروانه ها رو جمع میکردم داخل یه شیشه ...حلزون میگرفتم و میریختم داخل سطل آب که بیان بیرون ...کرم های ابریشم رو میذاشتم روی سر و کله ام و جلوی مامان مانور میدادم تا لجشو در بیارم و اون بنده خدا دنبالم میکرد.آلوچه می کندیم ...آلو جنگلی ...و فندق ...به ...گردو ...
وقتی توی روستا تنهایی راه میرفتم  همه وقتی میفهمیدن که  مهمون فلانی هستم و نتیجه اش و نوه ی فلانی  اونقدر گرم و صمیمی و مهربونانه نگام میکردن و صدام میکردن که توی همون عالم بچگی غرق خوشحالی میشدم...
آخی ...تو فلانی زاکی ؟خدا بداره ...خدا بداره ...
گاهی بهم خوراکی هم میدادن و بغلم میکردن و بررسیم میکردن که شبیه کی هستم و از مادر و پدر بابام سوال میکردن...سوار کول بابابزرگ میشدم که بریم بازار ...برام عروسک میخرید و پفک و هر چی که دلم میخواست ...خونه شون دور بود از باقی خونه های روستا ...انگار که وسط یه جنگل باشه چون میون باغ بزرگی قرار داشت ...از دور سعی میکرد بهم حالیم کنه خونه کجاست و با دست نشونم میداد و با صبر وحوصله جواب همه ی سوالهام رو میداد ...آخ که چقدر عاشقتون بودم ...چقدر پر پر میزدم برای دیدنتون ...بغل کردنتون ...چقدر آبجی رو اذیت میکردم وقتی میرفت دستشویی...نمی دونم چرا گاهی میترسید در دستشویی گوشه ی حیاط رو ببنده و من هم که همیشه عین سایه دنبالش بودم قایمکی نگاش میکردم و اون هم که میفهمید داد میزد و گیلکی بهم میگفت پدرسگه زاک ...و من بدو فرار میکردم و مامان هم می خندید و بابا دعوام میکرد و ازون ور بابابزرگ آبجی رو دعوا میکرد که آخه این چه کاریه که  میکنی  ! آبجی با کمر خمیده اش مثلا از دستم عصبانی میشد و غر غر میکرد و خیلی ناز و قشنگ و عشوه گر نگام میکرد !عاشق در آوردن کفرش بود چون هیچ وقت حس نمی کردم عصبانی میشه !توی عصبانیتش مهربونی بود البته این نظر من بود چون یادمه بچه های همسن من معمولا ازش می ترسیدن ... همون موقع یه سری ظرف و ظروف که داشت هر دفعه که می رفتیم خونه شون به مامان میداد و میگفت این مال آوامینه قبل مردنم بهت میدم بقیه برندارن نگه دار برای جهیزیه اش ...هنوز یه دست لیوان هشت ضلعی رو دارم .دست نخورده ...هر دفعه اساس کشی داریم مامان وقتی به اونها میرسه میگه یادته اینو آبجی داد به تو ؟
چند روز پیشیه یه سری سی دی بابا هم داد و گفت ببین چیه و به درد میخوره یا نه  ...اولیش
کنسرت همای در کاخ نیاوران بود  ...همین طور جلو عقب میکردم که ببینم به آهنگ های مورد علاقه ام میرسم یا نه که اتفاقی  به  پیرزن روستایی که کنار بیجار نشسته بود رسیدم . شبیه آبجی بود انگار خودش بود...تمیز ...شیک ...سفید و سالخورده ...حتی مثل آبجی آواز خوند ...یادمه وقتی بابابزرگ فوت کرد من که یه دختر بچه ی ده ساله بودم شوکه شده بودم.حرفی نمیزدم .گریه هم نمیکردم و فقط ترسیده بودم و نگاه میکردم برای همین همه ی حرفها و رفتارها جلوی چشممه و خوب به یاد دارم.جسد بابابزرگ وسط اتاق بود وروش یه پارچه ی سیاه انداخته بودن و مردم روستا و مامان و خاله و باقی فامیل دور تا دورش جمع بودن و گریه میکردن و این آبجی بود که  مرثیه سرایی میکرد و شاهنامه میخوند از حفظ ...تا قبل از اون روز آبجی شعرهای محلی میخوند  اما ندیده بودم این مدل شعر بخونه  اون هم با چه سوز و احساسی غیور و محکم و داغدار میخوند ...انگار شاهنامه خون بود...چند سال بعد که وقتی آبجی فوت کرد بابا گفت خدا بیامرزتشون ...نابغه ای بود در نوع خودش ...با اینکه سواد نداشت شاهنامه رو حفظ بود ...تصویر اون زن در سی دی تصویری کنسرت نیاوران همای من رو پرت کرد به شیرین ترین دوران زندگیم خصوصا با اهنگ بمانی که انگار بمانی همون آبجی من بود . رفتم پیش مهربون ترین مادربزرگ و پدربزرگ دنیا که سوگلیشون بودم  ...اهل یک سرزمین هم باشی بازم استان محل تولدت یه چیز دیگه است ...شهری که مال اونجایی یه چیز دیگه است ...حتی اگه سالها اونجا زندگی نکرده باشی ...وقتی می بینی کسی به زبون اونجا حرف میزنه ذوق میکنی و سریع معرفی میکنی که تو هم مال همون جایی...ورای هم میهن بود همشهری بودن یه پیوند عمیق تر ایجاد میکنه...صدای آواز همای و اون ترانه های محلی قلبم رو برای گیلانم لرزوند.برای حال و هوای خالص و صادقانه ی اون موقع ...برای پلوی هیزمی و ماهی دودی ...برای زن کاسعلی که همیشه میومد خونه ی آبجی و من متیحر از عینک گنده اش بودم و طرز حرف زدنش...الان دیگه هیچ کدومشون نیستن.
میخکوب شده بودم  رو به روی مونیتور و مشتاقانه بک میکردم تا اول آهنگ رو پیدا کردم و مدام گوش میدادم .همای عالی میخوند...باید گیلانی باشی تا متوجه شی حسش چیه...رفتم مامان و بابا رو صدا کردم .مطمئنا اونها بیشتر از من خاطره دارن ...مامان و بابا و من و خواهرهام توی اتاق من جمع شده بودند  در سکوت میشنیدن و فکر میکردن ...
چه گیلانی باشین چه نباشین توصیه میکنم این سه چها راهنگ همای روکه به زبان محلی گیلکی خونده گوش بدین ...خیلی با حس خونده .لذت می برین ...گاه گاهی که بعضی جاها رو متوجه نمیشدیم مامان بابا برامون معنی کردن ...ترانه ی بمانی با صدای همای من رو مدیون همای کرد.کاش می تونستم برم کنسرتش و زنده میشنیدمش ...
ترانه ی بتیل بتیل رو متوجه نمیشم چون به زبون سمت تالشه اما بمانی و مشتی گلمار رو تقریبا می فهمم...اون عکسی هم که می بینین عکس منه کنار آبجی ...به مرغ و خروس ها وقتی دونه میدادن همه جمع میشدن .میترسیدم تنهایی ظرف برنج نیم دونه رو براشون بریزم واسه همین همیشه آبجی میومد کنارم و دوتایی دون میریختیم براشون یا وقتای غروب که اردک ها خودشون راه خونه رو پیدا میکردن و میرفتن توی لونه شون و صداشون میومد ...دم دمای صبح و غروب غلغله میشد اونجا ...زندگی به معنای واقعی جریان داشت ...معنی شب و روز کاملا مشخص بود .صبح و غروب آهنگ زندگی رو حیوونات، پرنده ها ،آدمها به صدا در میاوردن و  من عین یه جوجه اردک اینور اونور میرفتم ...
الان اون خونه خراب شده و اون باغ تبدیل شده به بیجار ...خونه جدید تر آبجی و بابابزرگ که سالها برای ساختنش زحمت کشیدن به زور و هزار خواهش تمنا توسط تنها دخترشون حفظ شده یعنی از وراث  خریداری شده و تقریبا مثل یه ویلا ازش استفاده میشه البته مدرن تر و با اساسیه متفاوت و امروزی نه به اون صورت باصفا و گرم و قدیمی...هنوز یه سال از اساس کشی آبجی و بابابزرگ به اون خونه جدید نگذشته بود که  بابابزرگ قصه های من سکته کرد و بعد از ماه ها عذاب فوت کرد و چند سال بعد هم آبجی ...

عنوان پست هم یه قسمت از ترانه ی بمانیه ...بمانی ...بمانی...تو تیجا سر نیشتن نتانی...سرخ تی چومانه واکونی بمانی ...بیجاره سرانه را را(راه) کونی بمانی ...بمانی ...بمانی ...تی دخترکانه دخانی ...بیجارسرانه دوانی بمانی ...بیجاره کار کیه سیره کود بمانی ؟...تی دخترکانه پیره کود بمانی ...اون تره آواره کود بمانی ...چول تره بیچاره کود بمانی ...بمانی ...بمانی ...آهای مار (مادر) ...

معنیش:تو نمی تونی بیکار بشینی بمانی...بمانی ...چشمهای سرخت رو باز می کنی و روی بیجار ها راه میری بمانی ...دختراتو صدا میکنی و اونها هم روی بیجار راه میرنو کار میکنن....بیجار کاری شکم کیو سیر کرد بمانی؟...دختر هاتو پیر کرد بمانی ...همین کار تو رو آواره کرد بمانی ...گل تو رو پیر و بیچاره کرد بمانی ...بمانی ...باید شمالی باشی و رنج و زحمت و زندگیشون رو دیده باشی تا حسش کنی ...بوش کنی ...اما گوش بدین ...ضرر نمی کنین...

*سوال پست قبل رو هم ممنون میشم اونایی که جواب ندادن جواب بدن ...مرسی !

تمرین آرامش

 آدم یه وقتایی حالش خوبه حتی اگه دلش گرفته باشه !
نمی تونه بفهمه خوبه یا بد ... غرق امید هست و آرامش حتی با وجود همه ی دل مشغولی ها ،ترس ها و نگرانی ها ،بعد ناگهان ممکنه یه جمله بخونه یا  حرفی بشنوه که حتی بد هم نباشه که هیچ قشنگ هم باشه و ناگهان دلش بگیره "حتی با اینکه حالش خوبه" . همیشه در مرز بین بودن و نبودن  معلق بودم ...خوب بودن و بد بودن ....شادبودن و غمگین بودن ...موندن و رفتن ...
همیشه اون وسط گیر کردم ...همیشه این وسط ها راه می رفتم ...هیچ وقت نتونستم درست و حسابی جانب یک طرفشون رو دقیق و صریح و محکم بگیرم و این یعنی رنج ...یعنی ظلم ...یعنی خود نشناسی  ...

از صبح داشتم ذهنمو گرد گیری میکردم ...باید خیلی جاها رو گرد گیری کنم ...گوشه ذهنم ...کنج دلم ...روی دلم...توی دلم ...توی خاطره هام ...باید همه رو بریزم وسط اتاق ذهنم ...یه سری رو ببرم اتاق دلم ...شاید خصلت تیر ماهی ها باشه که به منم ر سیده اما هر چی که هست خیلی اهل دور ریختن نیستم و دیر به این نتیجه میرسم که" دیگه بسه انبار داری" ...بریز دور ...خالی کن فضا رو ...رها کن... حالا لازم شده که یه سری چیزها و  آدمها رو دور بریزم ...روی اسم بعضی ها خط بکشم ...خاطره ی خیلی ها رو اون ته تها قایم کنم ...
صدای پیانو رومئو ژولیت میاد درست مثل یه خروس بی محل که بچه ی شیطونی رو از خواب بیدار کرده و حالا اون بچه دنبال بهونه گیریه و لج کرده ،وسط گردگیری خاطره ها و آدمها گیر داده که :" من نمی خوام این بره ته، نمی خوام این دور ریخته بشه، میخوام باهاش بازی کنم، و ..."

یکی توی وجودم داره دست رشته بازی میکنه ... اینبار التماس نمی کنم که دست از سرم برداره ...میخوام بی تفاوت بودن رو تمرین کنم تا خودش خسته بشه و رهام کنه ...هر روز که میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم و مطمئن تر میشم که آرامش چیزی نیست که کسی بخواد بهت بده ...آرامش چیزی نیست که درسته سر راهت حاضر شه ...نباید منتظر آرامش باشی ...آرامش رو باید تمرین کنی ...باید خودت به خودت درس آرامش بدی ...پریزاد هم دیشب همین ها رو میگفت ... اتوبوس زندگی همین طور داره میره و منتظر آدم ها نمی مونه ...بی وفاست ... حرص داری  ومیخوای بدو بدو برسی به مقصد، که واقعا هیچ فکر کردی اون مقصد کجاست ؟
به قول همای: ناکجا آبادی که بهشتش خواندند ...که البته جای ما همون بهشت هم نیست احتمالا ...
درست عین لحظه های سال تحویل که با در کردن یه توپ تموم میشه ، بعدش تازه یادت میفته هی رفیق! خوشحالی بیشتر، مال قبلش بود ...تموم شد ؟همین بود؟هر سال تکرار میشه و هر سال انگار اولین باره که داری سال رو تحویل میدی به خاطره ها  ...شوق و ذوق زیاد مال قبلش بود ...ازینجا به بعد دیگه سال تحویل رفت تا سال بعد که اگه زنده باشی ...اتوبوس بدون توقف داره  میره ...جا بمونی یا نمونی داره میره ...منتظر هیچ کس نیست ...
لازمه این بچه های سرتق وجودم رو ادب کنم تا اینقدر من رو مثل بازی طناب کشی اینور اونور نبرن ...
می دونم حقیقت قشنگ همینه  ...لذت مسیر سفر برای رسیدن به مقصد ...هیجان قبل از سال تحویل ...هیجان برگزاری یک مراسم ...همه تکاپوی قبل از انجام یه کار مهم، یه اتفاق مهم ... این انتظار قشنگه ...نباید گذاشت اگه روزی به اون چیزی که منتظرش بودی نرسیدی لذت طی کردن مسیر رو هم از دست داده باشی ...
نذار چشم باز کنی ببینی به انتهای مسیر رسیدی و نفهمیدی چه طور و کی مسیر، آخر شد و آخر، هم که خدا داند خیر شد یا نشد  ؟! نذار اگه انتظارت به ثمر ننشست چیز زیادی از دست داده باشی ...
بگرد ...بچرخ ...برقص ...شاد باش و بخند ...و با جسارت بگو بهش که منتظرم ...بهش ...به اون بگو ...

دلم می خواد آرامش رو تمرین کنم ...

یه روز شلوغ - شاد - غمگین -غمگین -

هفته ی پیش لادن وقتی فهمید سینما به رنگ ارغوان رو داره گفت بریم آوامین ؟
گفتم حتما  فقط نظرت چیه به فریال هم بگم بیاد ؟خیلی وقته میخوام ببینمش اونم تنهاست بذار بیاد یه حال و هوایی عوض کنه  ...یه کم گذشت گفتم حالا چرا فقط فریال ؟بذار به فاطمه و لیدا هم بگم بیان ...بعد یهو شب یاد سولماز افتادم گفتم اونم باشه !به همه شون تک تک خبر دادم و با ذوق و شوق که بیاین برین سینما فلان روز فلان ساعت فلان فیلم فلان برنامه فلان رستوران و همه استقبال کردند ...
تا من نجنبم هیچ کس نمی جنبه ...باز هم من .چرا فقط من ؟!
روز موعود که امروز بود رسید ...خیلی وقت بود از حال فریال خبر نداشتم برای همین قرار شد من صبح اول فریال رو یکی دو ساعت زودتر ببینم و بعدش با هم بریم سر قرار و البته کسی هم از قرار من و اون با خبر نشه که بهشون بر نخوره ! توی پاساژ محل قرار دنبال فریال میگشتم ...که بالاخره پیداش کردم والبته از پشت نشناختمش ...لاغر تر از دفعه ی پیش شده بود و همین باعث شده بود بلند تر به نظر بیاد برعکس من که چاق تر از دفعه ی قبل شده بودمو این باعث شده بود کوتاه تر به نظرم بیاد ...وسط پاساژ همدیگرو بغل کردیم که بعد از روبوسی دستمو سریع گرفت و با یه لحن خاصی  گفت آوامین نامزد کردم ...
یه لحظه جا خوردم ...اونقدر که سریع رومو ازش برگردوندم تا ترس توی چهره مو نبینه ....نمی خواستم باور کنم به خاطر فرار از شرایط خونه تصمیم عجولانه گرفته خودمو نگه داشتم و گفتم بریم به جا بشینیم در حالی که دستشو میکشیدم و اون عقب تر از من حرکت میکرد رفتیم کافی شاپ ...فقط میخواستم بشینم تا سرگیجه نگیرم ...و فریال پشت هم توضیح میداد قضیه رو ...
سه چهار سال پیش که فریال توی یک فاز دیگه بود و ازون دخترهای مایه دار سوسول از خود راضی بود که از بالا به همه ی ادمها نگاه میکرد از همون زمانی که فهمیدیم پدرهامون هم رو میشناسن و محل کارمون یکیه و البته شهر محل زندگی مون  هم یکی بود و رفت و برگشت با هم بودیم ...از همون موقع که آدمی که ازش بدم میومد همه جا کنارم بود و برام حرف میزد و هر سری از خواستگار هاش میگفت که فلانی کی بود و کی نبود و من طبق رفتار همیشگیم به حرفاش مشتاقانه گوش میدادم و لقب دختر صبور رو گرفته بودم که چه طور شاگرد اول مغرور از دماغ فیل افتاده رو تحمل میکنم فهمیدم فریال رو باید همینجوری که هست قبول کرد...به قول دختر طلاق فریال جز آدمهای کشف نشده ای بود که من کشفش کردم .... از یه پسری برام گفته بود که یادمه بهش گفتم این پسر خوبه بچه نباش فریال ...اما فریال بود و رفتارهای خاص و بچه گانه و تحقیر آمیزش ...
و حالا اون آدم بعد از چهار سال و چندین بار رفت و آمد جواب بله گرفت از فریال ..
فریال الان با فریال دفعه ی پیش از زمین تا اسمون فرق داشت ...همه چیز عوض شده ...هیچی سر جاش نیست ...پسر سی ساله ی تحصیل کرده ی خونواده دار زحمتکش خوشتیپ و فهمیده و ثروتمندی که همه از خوبیش تعریف میکنند و اون چهار ساله که عاشق فریاله ...
مطمئن بودم که اگر شرایط فریال این نبود باز هم جواب بله نمی داد ...بهش گفتم دوستش داری ؟گفت نمی دونم آوامین دلم براش می سوزه ...خیلی ذوق و شوق داره اما من اصلا بهش محل نمیدم ...خیلی مهربونه باهام اما من همه اش بهش گیر میدم ...نه اینکه نخوام !نمی تونم ...نمیگم بده اما من اصلا شرایط ازدواج ندارم ..یعنی ذوقشو ندارم ...شوقشو ندارم ...من فقط میخوام مامانم حالش خوب شه ...میخوام همه چیز مثل قبل شه ...
پسره احساس کرده فریال عصبیه و رفتارهاش عادی نیست ...پیشنهاد داده برن پیش مشاور ...
پدر و مادر فریال میخوان طلاق بگیرن ...پدرش آبروی انسانیت رو برده چه برسه به پدر بودن ...مادرش داغونه داغونه و اصلا انگار توی زمین نیست ...برادر بزرگترش شبها دیر میاد خونه و معلوم شده هجده ملیون بدهی بالا آورده ...برادر کوچیکترش افت شدیدی کرده و فریال هم که ...پدر پولدارش خرجی نمیده و هزار کوفت و مرض و درد دیگه ...
نمی دونستم چی باید بگم ...چی کار باید کنم ...بهش گفتم فریال به پسره بگو شرایطتت رو ...نذار بعدا ازت شاکی شه این آدمی که از روی تعریفهای تو شناختم  فکر میکنم تو رو فقط واسه خودت میخواد ...بذار هر چی قراره بشه الان بشه ...بهش بگو ...
گفت نمی دونم چی کار کنم ...وقتی من ازدواج کنم مامان طلاق میگیره و نجات پیدا میکنه ...میخوام ببرمش یه جایی که چشم پدر فلان فلان شده ام بهش نیفته ...
اصلا وضع خوبی نداشت ...اصلا حال درستی نداشت ...بدم میاد از خودم که اینقدر ناتوانم که هیچ کاری نمی تونم براش کنم ...
بهش گفتم زنگ بزن همون مشاوره ...یه وقت بگیر که فقط خودت باشی ...با اون حرف بزن و بهش بگو قضیه رو ...مشکل رفت و آمد هم فکرشو نکن اون روز من باهات میام که بریم فلان شهر ...فریال تو رو خدا بهش بگو و اون فقط نگاه میکرد با چشمهایی که پر از اشک بود.

شش نفر بودیم ...جلوی سینما که رسیدیم دیدیم فیلم عوض شده.همه نگاهشون به من بود .گفتم تا دیروز به رنگ ارغوان بود ...تازه هفته ی پیش آوردن ...امکان نداره یه هفته ای برش داشته باشن ...
وقتی به مسئولش اعتراض کردم گفت خانم حق با شماست ...ما تعهداتی داشتیم که مجبور شدیم اون رو برداریم و این رو بذاریم ...و فکر میکنین چه فیلمی در حال نمایش بود ؟
فیلمی که وقتی تبلیغش رو تی وی نشون میداد من کانال رو عوض میکردم و میگفتم معلومه چه چرتیه ...و حالا درست همون فیلم روی پرده بود !
دختر میلیونر !
به بچه ها گفتم چی کار کنیم ؟بریم یا نریم و خلاصه قرار شد حالا که همه جمع شدیم و هدف همین دور هم جمع شدنه بریم !وکاش نمی رفتیم ...مزخرف ترین فیلم تاریخ ایران به نظرم همین فیلمه .اصلا نمیشه اسمش رو فیلم گذاشت .یک آشغال به تمام معنا .من موندم چه طور اینو نمایش دادن !
احمق های نفهم .بعد از نیم ساعت از نمایش فیلم ترجیح دادم با فریال حرف بزنم ...اونقدر حرف زدیم تا فیلم تموم شد ...لادن و سولماز هم که خودشون رو خفه کردن بسکه پفک و چیپس خوردن ...یه لحظه بلند شدم که برم بیرون یه نگاه به جمع اندک حاضر در سینما انداختم که دیدم جز ما شش تا دختر، باقی همه مرغ عشقهایی هستن که دست توی دست، دست توی گردن و خدا عالمه دست توی کجاها داشتن !  هیچ احدی حواسش به فیلم نبود ...

بالاخره فیلم تموم شد و من مدام باید از بچه ها عذرخواهی میکردم که سینما غلط اضافه کرده و من تقصیر ندارم .به مسئولش گفتم هر فیلم مزخرفی که مفت نمی ارزه رو یه ماه نمایش میدین و اونوقت برای فیلمهای جشنواره ی الکی خودتون هم ارزش قایل نمیشین و یه هفته ای برش میدارین...
فقط حرفم رو تایید میکرد و سر تکون میداد !توقع دارین دیگه چی بگم؟فقط میشنیدم که بچه ها داشتن نگاهم میکردن و میگفتن: باز آوامین قاطی کرد ...تو آخر سکته می کنی ...اون یکی گفت آوامین همیشه با همه دعوا میکنه .خیلی حرص میخوره .خیلی جوشیه...تنها چیزی که می تونستم بهشون بگم این بود کجا دعوا کردم که حق با من نبود ؟! سیب زمینی پشندی باشم خوبه ؟! هر چند شما زرنگین که حرص نمی خورین ...من فقط با اعتراض خودمو خراب میکنم .آره.شما باهوشین ...و باز دوباره شروع میشد : آره آوامین همیشه حساسه ...زود ناراحت میشه ...و همین طور این بحث مسخره ادامه داشت تا بالاخره تمومش کردن !


موقع نهار هم که به جبران ثوابی که برای هماهنگ کردن بچه ها کرده بودم و ضدحالی که خورده بودم شده بودم دلقکشون و شادترین دختر جمع و مجبور بودم یه کاری کنم بهشون خوش بگذره و بعدا حرفی برای گفتن نداشته باشن ...گاهی توی قابلیت های خودم می مونم که اون آدم دیوونه ی این وبلاگ یه بار یه دختر گوشه گیر و افسرده است و یه بار یه آدم پر شروشور که میتونه همه رو بخندونه در حالیکه ذهنش غوغاست ...
توی اون جمع هیچ کس واقعا حالش خوب نبود ...هیچ کس شاد نبود ...اشتراکات ذهنی زیادی داشتیم ...دل مشغولی ها ...دغدغه ها و حتی خاطرات تلخ زیادی ...دخترهای جوون افسرده و گیج ...
سعی کردیم بگیم و بخندیم ...سعی کردم فریال و سولماز رو بخندونم سعی کردم لادن رو آروم کنم که وقتی میره پیش فلانی انرژی داشته باشه سعی کردم که فاطمه و لیلا بین ما "به نسبت مثلا غرتی ها از نظر بعضی ها" احساس معذب بودن نکنه ...سعی کردم یه جوری باشه همه چیز که به همه خوش بگذره.
وقتی از هم بای میکردیم باز هم عذرخواهیی کردم که این ناهمانگی پیش اومد ولی گویا بد هم نگذشته بود ...
اما امروز خیلی انرژِی ازم گرفت ...نمی دونم به مشکلات خودم فکر کنم یا فریال ؟
آخه خدا بعضی از آدمها چرا تا این حد می تونن وقیح و پست باشن ...که به همسر خودشون به فرزندای خودشون رحم نکنن که به آبروی خودشون رحم نکنن ...می دونم نکته ی غم انگیز اینه که روزانه صدها زندگی همین طور از هم پاشیده میشه ...دلها شکسته میشه ...حرمتها میشکنه ...
آخه چرا ؟
فریال باز هم گفت :گاهی فکر میکنم که انگار خدا اصلا  نیست ...
من گفتم هست ...
و اون فقط نگاه میکرد ...با چشمهای قرمز ...
من لعنتی حتی نتونستم بغلش کنم که گریه کنه ...من فقط تونستم جلوی اشکای خودمو بگیرم ...
فقط تونستم حرفهای بی خودی بزنم که اگه خودم توی اون شرایط بودم مطمئنم کمکی نمی کرد بهم ...
چه پوچ ...چه بیهوده ...چه زندگی مسخره و گندی ...
فریال گفت مامانم بهم میگه: از من میشنوی ازدواج نکن ...آخرش میخوای مثل من بشی ؟

این جمله رو بارها و بارها شنیدم
.

خدایا بعضی موقعا ها بنده هات خیلی طفلکی میشن ...کمک کن ...

آقای کوزه

 

باید اعتراف کنم علیرغم علاقه زیادی که به هنر دارم و احترام خاصی که برای هنرمندان قایلم اما خیلی از هنرمندان خوشم نمیاد.باید جلوشون لبخند تصنعی بزنی و بترسی که حرفی نزنی و کاری نکنی که ناراحت بشن ...خصوصا از قشر خاصی که عاشق تئاتر و بازیگری و شب شعر هستند ...
شاید حرفم درست نباشه و شاید دنیای من از اونها جدا باشه اما در بسیاری از مواقع احساس میکنم که اونها دارن نقش بازی میکنن و  ادای هنرمندان رو در میارن ...از وقتی میرفتیم پیش آقای ب  برای رفع اشکال ریاضی گاه گاهی میشد که یکی از دوستان ایشون که همون مکان کارگاه سفال داشت رو می دیدیم...یه آقای لاغر ریزه میزه چهل و خورده ای ساله با صورت تورفته و عینک شبیه قصه گوها و حرکات و رفتار نرم و نازک که البته هم به من و هم به لادن حس خوبی میداد ...یه روز  نه آقای ب  اومده بود و نه لادن و من توی اون ساختمون قدیمی و نمور در حال قدم زدن بودم و به این فکر میکردم چقدر این جا بوی خونه ی بابابزرگ رو میده که یهو در راهرو باز شد و آقای کوزه رو دیدم...قبلا هم با هم سلام و احوال پرسی کرده بودیم ،این بار هم گرم باهام احوال پرسی کرد و ازم پرسید تنهایی؟گفتم آره منتظرم ...هنوز بقیه نیومدن گفت اینجا سرده بیا داخل کارگاه...مردد بودم و گفتم نه مرسی همین جا خوبه گفت تعارف نکن و بیا و من انگار که هیبنوتیزم شده باشم وارد کارگاه اقای کوزه شدم ...اولین بار بود اونجا رو میدیدم...خیلی گرم و با صفا بود و البته یه حس مرموز خاصی هم داشت ...مثل همه ی مواردی که ذوق زده میشم گفتم وای چقدر اینجا قشنگه !این همه مدت همین بغل یه همچین جایی بود و ما خبر نداشتیم ...بعد هم غرق دیدن کارهای سفال شدم و گرم گفتگو با آقای کوزه که بیشترش در مورد خودش بود و خصوصا تعریف از خودش ! بعد از چند دقیقه لادن اومد و به ما پیوست و اون هم مثل من ذوق زده شد...قبلش با هم صحبت کرده بودیم و دلمون میخواست سفالگری رو هم یاد بگیریم !آقای کوزه پرسید چه هنری بلدی؟
گفتم خوشنویسی . تا ممتاز رفتم اما رهاش کردم ...نقاشی هم میکردم یک زمانی اما زمانی دور ...خیلی دور...و لادن هم که خب نقاشی میکشه ... خوشحال شد که دید هر دو مون تا حدی یه رشته ی هنری رو بلد هستیم و قرار شد بعد از کلاس دوباره بریم پیشش و صحبت کنیم...یه حس خاص و عجیب داشت بودن در اون کارگاه و صحبت با آقای کوزه ...همون روز بود که یکهو برگشت بهم گفت از چی میترسی؟گفتم من میترسم ؟گفت چشمات داره داد میزنه همه ی وجودت ترسه .
همین برام کافی بود که میخکوب شم و بشینم روی صندلی...گفت من کف بینم ...
من و لادن به شوخی گرفتیم ...اما وقتی ذهن ما رو خوند یه لحظه فهمیدیم که یه جورایی راست میگه کف بینه !یعنی ذهن خونه ...خواستم بیشتر حرف بزنه ...ازش حرف کشیدم و اون مشتاقانه ادامه داد و بیشتر من و لادن رو فاش کرد...طوریکه یک لحظه میخواستم گریه کنم ...میخواستم یه ظرف سفالی بردارم و بزنم توی سر آقای کوزه که این طور من رو فاش کرده و ناآرامیم رو به رخم میکشه ...همین کافی بود تا من و لادن شیفته ی اونجا بشیم و خصوصا لادن ! ...یادمه یکی از همین روزهایی بود که خیلی ناراحت بودم و شب قبلش یه پست هم نوشته بودم اینجا ...دقیقا شب قبلش نوشته بودم که کاش کسی بود که من رو از من بهتر میشناخت و درست فردای اون روز آدمی وارد زندگی من و لادن شد که نمیشد جلوش دروغ گفت و یا پنهان کاری کرد و تاحد زیادی فکرتو میخوند.دو سه ساعتی که اونجا بودیم بهمون انرژی مثبت داد و روحیه ام رو بهتر کرد و بیشتر از قبل مصمم شدیم که سفالگری رو یاد بگیریم ...بعد از گذشت حدود یک ماه از اون روز امروز اولین روز کلاس ما بود ...توی کارگاه آقای کوزه که باشی آدمهای زیادی رو می بینی که میان و میرن ...هنرمندهای بزرگی زنگ میزنن و گپ میزنن ...و کم کم با خیلی ها آشنا میشی ...همه ی اینها به کنار ...ولی کلا هنوز اعتماد ندارم ...هنوز ته دلم ترسه ...و هنوز حس میکنم همه ی این رفتارها بازیست. اصلا دلم نمیخواد مثل اونها باشم میشه هنردوست باشی اما رفتار ها و حرکات و اداهای اونهارو در نیاری ...من خوشم نمیاد از این رفتارها...ازین فیگور ها ....از رفتارهای به نظر روشنفکرانه...انگار که همه ی اونهایی که اونجا و کلا مکانهای مشابه رفت و آمد دارن دارن ادای آدمهای هنری رو در میارن ...و این عدم اعتماد من رو اذیت میکنه ...یه جورایی بعضی رفتارهاشون رو لوس بازی میدونم و احساس میکنم میشه ساده تر و بی ریا تر بود...گاهی دلم میخواد عق بزنم از بعضی رفتارها ...شاید همین ترس ته دلم باشه که باعث شد که وقتی غرق در افکار خودم بودمو با دستهام روی گل ها کارها میکردم یکهو ضربه ی دو دست آقای کوزه رو روی پشتم حس کردم انگار که میخواست من رو سکته بده و پشتم طبله. جیغ زدمو و متعجب نگاهش کردم و اون در حالیکه با یه حرکت سریع خودش رو پشت لادن رسوند بهم گفت باید این ترس رو ازت بگیرم آوامین .این ترست باید بریزه ...اونقدر امروز می ترسونمت تا دیگه نترسی !
این ترس تو باعث میشه چهره ی واقعیت پنهان بشه پشت رفتارهات ...باعث میشه جوابهای احمقانه بدی ...باعث میشه که  رک بهت بگم اگه همینجور ادامه بدی یه روزی خل بشی ...
اما من به این حرفش خیلی فکر نمی کنم به این فکر میکنم چه طور جرات کرد به پشتم ضربه بزنه و من چه طور هیچی بهش نگفتم و فقط خیره نگاش نگاهش کردم و بعدش بخندم بگم قلبم ریخت چرا با لادن این کارو نمی کنی و این جواب سریع رو بشنوم که چون اون ترس نداره اما تو داری ...
وقتی آقای کوزه آواز میخونه دوست ندارم مثل لادن ادای لذت بردن رو در بیارم و سعی میکنم در نیارم ! بازم حواسم پیش ترسهامه ...پیش اینکه بفهمم این آقای کوزه همونی هست که نشون میده و یا یه چیز دیگه است؟به چی فکر میکنه وقتی رو به خیابون ایستاده و سیگار میکشه و توی سکوت فرو رفته و بعدش ناگهان میگه شما دو تا بعد ها بدجوری به اینجا وابسته میشین ...به قول لادن یه جوری انگار با سر و کله زدن با ما حال میکنه !
حال عجیبی پیدا میکنم وقتی میگه تو یه بار اشتباه کردی و  باز هم اشتباه میکنی...بهش میگم اما من نمیخوام اشتباه کنم .و میگه اشتباه تو همینه ...
آقای کوزه با لادن راحت تره ...اونوبیشتر میشناسه ...بهش با غرور این نظرمو میگم جوری که کفرشو در بیارم.تایید میکنه و میگه :چون تو شبیه من نیستی اما لادن مقداری شبیه منه ...سعی میکنم تند تند کارم رو انجام بدم و زودتر برم خونه قبل ازاینکه مجبور بشم جواب اعضای خونه رو بدم که این چه کلاسیه که اینقدر طول کشیده و مگه تو کنکور نداری. دقیقا حق رو بهشون میدم ازونجا که خودم رو جای اونها گذاشتم و فکر کردم یه لحظه اگه خودم هم بچه داشتم مطمئنا کفر در می اومد ...تند تند کارمو میکنم و به آقای کوزه میگم که دیگه وقت ندارم و باید برم که خیلی دیر شده ...اما لادن آروم آروم کارشو انجام میده و عجله ای نداره.از دستش عصبانی شدم اما خب شرایط ما دو تا فرق داره...دلم نمی خواد لادن رو با آقای کوزه تنها بذارم اما مجبورم...نگرانشم و از طرفی دلم نمیخواد چیزی بین اون دوتا پیش بیاد که من ندونم ...خداحافظی میکنم و میام بیرون ...و تمام مدت به این فکر میکنم که چرا من اینقدر پر از ترسم ؟وقتی میرسم خونه باید  طوری صحبت کنم که نفهمن که جو کلاس چقدر صمیمانه است و در چه حد اونجا شبیه بیرون نیست. من رو مسخره میکنن که چقدر احمقی رفتی سراغ سفالگری و آدمهای هنرمندی  مثل آقای کوزه آدمهای خوبی نیستن و اگر خوب بود زنشو طلاق نمیداد وهنرمندا یه جورین  !یادم میفته که بخشی ازترس من هم ازاینجا و این حرفها ریشه میگیره ...اما من به این فکر میکنم که دلیل بد بودن آدمها طلاق گرفتنشون نیست واز کجا معلومه اون بده ؟ و من بدی ازش ندیدم ...متحیر نگاهشون میکنم که چه طور میتونن راجع به آدمی که ندیدن این طور نظر بدن و با نگاه عاقل اندر سفیه بهم نگاه کنن ...یاد درگیری ذهنی خودم میفتم ...لادن آروم و بی دغدغه از کلاس و تعاملش با آقای کوزه لذت می برد اما من تمام مدت توی ذهنم داشتم دنبال جواب برای سوالها میگشتم ...ساعت پنج شده ...از ساعت چهار به لادن اس ام اس میدم که کجایی و کلاس تموم شد خبرم کنن...نگرانشم...با زنگ لادن از جا میپرم میگه ساعت چهار کارم تموم شد و بعدش بچه های دیگه اومدن و گپ زدیم و الان دارم میرم خونه ...گفتم نگران بودم که تو رو با اون تنها گذاشتم چه طور طاقت آوردی تا الان نهار نخوری شکمو؟ ...گفت منم اول می ترسیدم اما ترسم ریخت چون فقط من و تو شاگردش نیستیم و گرسنگی هم به کل یادم رفت...باید عادت کنی ...تریپش اینجوریه ...هنرمندا اینجورین دیگه !
لادن شرایط آروم تری برای رفتن به کلاس داره اما من باید حواسم به تنظیم زمان باشم ...اون خوش بین تر و پر دل و جرات تره اما من نه .اون راحت اعتماد میکنه اما من نه .
بدم نمیاد ترسهام رو گل بگیرم و اعتماد کنم ...اما می ترسم ...من شک دارم و اصلا هم دلم نمیخواد به اون مکان و آقای کوزه و حرفهاش وابسته شم .فقط جایی برای اینکه با خاک سر و کار داشته باشم و آرامش بگیرم .اما انگار هر جا که باشی باز هم یه چیزی هست که ذهنتو به خودش مشغول کنه .برام مهم نیست بدونه که زیاد خوشم نمیاد ازش و اونطوری که اون دوست داره اسطوره بشه و من تحسینش کنم نمی تونم تحسینش کنم و مهم تر ازاون زیاد باورش ندارم حتی اگه حرفهاش درست باشه .برام مهمه که کلاس برام درد سر درست نکنه و بی دغدغه برم جلو. شاید من اصلا روحیه ام هنری نیست ! اما خب فعلا واسه خاطر پولی که جیرینگی همون اول دادم هم باید برم .هفته ای یه بار.یعنی تقریبا یه روز.
وقتی کلاس تموم شد و میخواستم خداحافظی کنم بهم گفت آوامین شب قبل از خواب یه والیوم بخور ...گفتم چرا ؟من که الان آرومم و باید انرژی گرفته باشم؟  گفت : هر چی بیشتر بگذره بیشتر فکر میکنی و بار توی ذهنت بیشتر میشه طوری که شب خوابت نمی بره ...ته دلم گفتم چرا حرف بی خود می میزنه اما انگار راست میگفت  !

دیگه خیلی طولانی شد ...بعدا باقی حرفهام راجع به آقای کوزه  رو مینویسم ...

آوامین روانی وحشی .

یه چند روز که ننویسی اصلا انگار دلت میخواد دیگه ننویسی !
اون موقع که درس داشتم  حتما باید سرک میکشیدم نت، اما الان که مثلا در حال استراحتم اصلا حوصله ی کانکت شدن هم ندارم ...خیلی مطالب توی ذهنم واسه نوشتن و بیان کردن وجود داشت اما حسش نبود و در نتیجه الان هیچکدومش یادم نیست !فقطم دارم می نویسم به خاطر کامنت محیای عزیز ...جدی میگم ...
دیروز از پله های خونه افتادم و عین یک توپ قلقلی با باسن و کمر و پهلو پله ها رو طی کردم . تنها موقعیتی بود که از گوشت های دور کمرم تشکر کردم و به کاربرد مهمشون پی بردم و از لاغر شدن استعفا دادم  آخه نمی دونین وگرنه معلوم نبود چه بلایی سر کلیه ها و دل و روده ام میومد !
زیر آرنج و کلا دست راستم درد میکنه و کبود شده .منم که واسه کتاب خوندن عادت دارم ولو شم روی زمین و دستم رو بذارم زیر چونم و اونوقته که صدای آی من دربیاد ...
این همه کتاب توی قفسه هست که نخوندم اما کافیه یکیش رو باز کنم تا خوابم بیاد، میرم روی تخت بخوابم خوابم میپره، میام پایین تی وی ببنیم فیلم مورد علاقه ام تموم میشه، زنگ میزنم آرایشگاه نوبت بگیرم میفته واسه هفته دیگه، میخوام برم کلاس سفال گری لادن نیست رفته تهران در نتیجه کنسل میشه ،میرم کتابفروشی کتاب بخرم واسه کنکور آزاد کتابش نیست هفته دیگه میاد !
کلا واقعا من در حال استراحتم !همه اش توی خونه عین مرغ پرکنده این ور اونور میرم !اخر سر به این نتیجه رسیدم بشینم درس بخونم !میام درس بخونم که وقت شام میشه !
فکر کن !
فردا هم علیرغم میل باطنیم به یه مهمونی ناهار دعوتم بابت به دنیا اومدن بچه ی یکی از دوستان .
منت سر من گذاشتن که ما قرار بود هفته پیش مهمونی بگیریم اما چون تو کنکور داشتی و میخواستیم تو هم باشی انداختیم اینور ! اینجور موقع ها کی میتونه بگه من نمیام ؟!حالا واقعا من نمی فهمم حضورم چه کمکی میکنه ؟! اصلا حوصله ندارم.
راستش من توی دانشگاهمون حکم نخودی رو داشتم .یعنی با کس خاصی صمیمی نبودم و بودم !یعنی با همه و هیچ کس .یه جورایی حوصله صمیمی شدن نداشتم اما با همه صمیمی بودم و چشم باز می کردم می دیدم از راز و درد دل خیلی ها خبر دارم ...
عموما برام فرق نمی کنه طرفم کیه و چه عقیده ای داره چون از نظر من عقیده ی هر کسی محترمه و تقریبا با همه کنار میام ...واسه همین هم با مذهبی ها بودم و هم با فشن ها با پولدارها و با بی پول ها...کلاس ما کلا خیلی گروه بندی بود...جو خیلی صمیمی ای نداشت و هر موقع مهمونی و مراسمی بود از هر طرف منم دعوت بودم ...
این گروهی که فردا مهمونی گرفتن سه چهار تا دختر چادری ان ...همه شون درس خون و با استعداد که تقریبا  به اجبار خونواده و رسم محله شون زود ازدواج کردن  ...یکی شون که واقعا به من لطف داشت ...همه شون هم پشت هم یکی پس از دیگری ازدواج کردن .دفعه ی پیش بچه ی یکی از اعضای این گروه به دنیا اومده بود ؛رفتم مهمونیش؛ این سری مهمونی تولد بچه یکی دیگه است ...راستش وقتی میرم پیششون خیلی بهم خوش نمگیذره !وقتی می بینم اینا هم سن و سال منن و شوهر کردن و حالا بچه دارن یه جوری میشم !اینجور موقع ها ازینکه مثل اونها نیستم خوشحال میشم و یه نفس راحت میکشم.حرفها و فکر های من با اونها خیلی فاصله داره .مدام از شوهر و مادرشوهر و فلان و بهمان مساله خانومانه صحبت میکنن و من عین بچه ها فقط نگاشون میکنم!مات و مبهوت که یعنی واقعا اینا همسن منن ؟!وای خدا ! چه زود ...مساله ام ازدواج نیست .منظورم تغییرات بعدش و بچه دار شدن و این حرفهاست ...
گاه گاهی هم سعی میکنم چیزهایی که از بعد عروسی یاد گرفتن رو از زیر زبونشون بکشم بیرون و سعی کنم مهمونی برام مفید باشه لااقل !آخر سر هم سوژه خنده شون میشم که باز آوامین اومد با سوالهاش !!!خلاصه اینکه اصلا حسش نیست فردا برم پیش این زن ها !!!دلم مهمونی دخترونه میخواد!چقدر زود اینها بزرگ شدن ...مامان شدن !از نظر من مامان شدن یه فرآیند خیلی سخت و مهمه !یه جوری هم ترسناکه ...هر چی باشه اتفاق ساده ای نیست ...مسئولیت کمی نیست ...
احساس میکنم هر کی مامان بشه یعنی از جوونی استعفا داده و این یعنی ایثار .با اینکه عاشق بچه هام و اصلا خودم یه پا بچه ام و عموما توی مهمونی های خونوادگی و غیر خونوادگی به طور داوطلبانه و اتوماتیک مسئول نگهداری از کودکان هستم و  کنار اونها بودن صد برابر نشستن کنار بزرگترها خوش میگذره و بهتر از حرفای خاله زنکیه خصوصا مهمونی هایی که همسن و سال خودت توشون نیست !اما به هر حال مادر بودن خیلی سخته  ..."بهشت رو  به بها دهند نه بهانه "  قصه ی همین مادر شدنه ...خدا الهی همه ی مادرها حفظ کنه ...و هیچ بچه ای غم بی مادری نداشته باشه ...آمین ...

نمی دونم چرا یک هفته است وبلاگهای وردپرس و پرشین بلاگ گیر کردن روی یک پست و رفرش نمیشن و این منو عصبی میکنه !هی میرم وبلاگ پریناز همون پست خان عمو هست .باور کن دارم دق میکنم  پریناز ! هم بحثه نصفه نیمه موند هم ازت بی خبر موندم همشهری .میرم وبلاگ محیا روی صد و شونزدهم گیر کرده !از رامونا و دختر طلاق و خانومه و تارا و خیلی های دیگه بی خبرم ...

همین چند دقیقه پیش یک مساله ی کوچیک رو تبدیل به یه جنجال بزرگ با خواهر کوچیکه کردم طوری که عین وحشی ها نفس نفس میزدم و میخواستم بزنمش و زیر گلوش رو هم گرفتم که دیدم اون یکی بهم میگه : ریگی ! آدم کش ! دیوانه ! روانی ... خودم می دونم یه مساله ی کوچیک یه حرف که می تونستم نادیده بگیرم رو بزرگ کردم ... وحشی شدم . کلا من یه وحشی ام .با من کاری نداشته باشید.چقدر از خودم بدم میاد که این طور وحشیانه و هار نگاش میکردم .طفلی کاری هم نکرده بود اما من میخواستم یه کاری کنم جلوم بگه غلط کردم . اصلا نمی دونم چرا این کارو کردم .حالم از خودم به هم میخوره .آوامین روانی .طفلی خواهرم .خیلی گناه داشت . من خیلی پستم . گیج شده بود .نمی دونست چی کار کنه .می دونستم بیخودی دارم شلوغش میکنم اما ادامه دادم .حالم از خودم به همممممممم میخورهههههههههههههههههههههههه.من خیلی بدم.

 

من و یک جاده ی چشم به راه .جاده ای از شب تا خلوت ماه

دیروز صبح کنکور دادم .سر جلسه هیچی نتونستم بزنم.نه که هیچی اما ازون چیزایی هم که خونده بودم نتونستم  خوب استفاده کنم.یه جوری انگار خشک شده بودم.
یه جوری انگار مغزم هنگ کرده بود.نمی دونم شاید مال بد خوابی و بی خوابی شب قبلش بود .یا همونی که بهش میگن استرس .انتظار قبولی از خودم نداشتم امسال .فقط در اون حدی که می تونستم "البته نه  واقعا در اون حدی که تونستم چون میشد بهتر و بیشتر هم خوند اما نشد ...نتونستم ...نمی تونستم !" خوندم، ولی آدم باید روراست باشه .
کافی نیست .برای قبولی کافی نیست .راه طولانی و درازه .حرفم اینه که چرا نتونستم همون سوالهایی رو که نمونه اش رو دیده بودم رو به جواب آخر برسونم .خیلی از سوالهارو راه حل رفتم و نصفه ول کردم .عین نوک زدن به هر سوال.راه حل بعضی از سوالها توی ذهنم راه میرفت اما زمان عین برق و باد می گذشت وفقط یه چیزی توی گوشم زمزمه میشد که بدو عجله کن وقت تموم شد بعضی ها هم دیده بودم و قبلا حل کرده بودم اما انگار راهشون از ذهنم پاک شده بود.اه چرا این به جواب نمیرسه .چرا اینقدر خنگ شدی.عین این رو قبلا دیدی.قرار بود ده تا رو حداقل بزنی ؛چی شد رسید به پنج شش تا .چرا سوالها بهم نیشخند میزنن ؟چرا درسی که فکر میکردم خوب میزنم سوالهاش برعکس کنکورهای سال پیش اینقدر سخت شده بود ؟اصلا کی بهت گفت بیای این رشته شرکت کنی ؟بیخود به خودت گیر نده تو خودتم می دونستی امسال با چهار پنج ماه روزی چهار پنج ساعت خوندن قبول نمیشی !هنر کردی فقط رسیدی مفهومی ها رو نصفه و نیمه بخونی ...خودتم می دونستی رشته سختیه ...رقابت شدیده و باید ریاضت بکشی ...
اما گله دارم از خودم که چرا همون سوالهایی که برام آب خوردن بود رو نزدم .چرا سر جلسه متمرکز نبودم.چرا استرس داشتم بیخودی .کنکور خوبی نبود .با اینکه خودمم انتظار زیادی نداشتم اما انگار انتظار داشتم! فکر میکردم کنکور که تموم شه یه نفس راحت میکشم حداقل برای یه هفته و کلی برنامه دارم که انجام بدم .فکر میکردم سبک میشم ...
اما سبک نیستم.انگار یه کوله بار سنگین گذاشتم روی دوشم و بهم میگن باید آماده شی برای طی کردن یه مسیر طولانی ...گیج و منگم.می ترسم .می ترسم سال دیگه خوب بخونم ولی همون حالتی که امسال بهم دست داد بیاد سراغم .سوالهارو یکی یکی رد میکردم و یکی یکی خط میکشیدم روی اعصابم.حال خوبی نبود خصوصا حفظ ظاهر و خندیدن و لبخند زدن و انرژِی و روحیه ی فوق العاده ای که نشون می دادم .تنها جایی که تونستم راحت خودم باشم و بغضمو نگرانیمو خالی کنم تختم بود.
ترس حسی ست که دارم .نگرانی .ته دلم خالیه .به هیچ چیز اطمینان ندارم چون به خودم و کنکورهای این کشور و شیوه ی سوالها و اینده اطمینان ندارم .کاش حد اقل خودم خودم رو باور داشتم .یاد صحبت چند روز پیشم با یکی از دوستانم افتادم . که ازم پرسید اگه دو تا آدم جلوت باشه یکی باورت داشته باشه و یکی دوستت داشته باشه کدوم رو انتخاب می کنی ؟گفتم هیچکدوم !یعنی هر دو ! یعنی کلا یه ادمی خوبه که هم باورت داشته باشه هم دوستت داشته باشه ولی در کل میگن  آدمی که باورت داره همیشه یه قدم جلوتر از آدمیه که دوستت داره ...
یاد حرف لیتیوم افتادم که بهم گفته بود : تو فقط خودت رو باور نداری ...فقط همین .
کنکور چیز بیخودیه .تو رو دور میکنه از عادی زندگی کردن حتی اگه به طور جدی و شدید نخونی .
یه جوری حتی استراحت و تفریح اون زمان انتظار برای کنکور، میشه سوهان روحت ؛بار روحی منفی ای که از ده ساعت درس خوندن هم بیشتر خسته ات میکنه .دلم واسه کتاب خوندن تنگ شده .دلم واسه ایروبیک تنگ شده .برای کلاس یوگا.کلاسها و کارهایی که بیخودی چهار پنج ماه رهاشون کردم .بی خود رهاشون کردم چون با ادامه دادن اونها هم چیزی از چهار پنج ساعت درس خوندنم کم نمیشد .خیلی خسته ام .روز به روز هم بیشتر خسته میشم. موقتا  مثلا دوران استراحتم شروع شده اما دست و دلم به هیچ کاری نمیره .به نقشه هایی که برای بعد کنکورم کشیده بودم خیره نگاه میکنم ...خودم می دونستم قبولی به همین راحتی نیست فقط دست از تلاش برنداشتم تا جلوی خودم شرمنده نشم که بگم نخوندی و ول کردی و بیخود وقتت رو هدر دادی و تو شروع کن راه میفتی .اما الان دقیقا باز همون حس رو دارم ... هدر دادن وقت ...خوندن و نخوندم  فرقی نداشت . حدااقل میتونستم کارهایی که دوست داشتم انجام بدم ...

خسته ام ...نه حوصله و نه باور دارم ...به همین سادگی و مضحکی.