من و مینا و پیرزن و پنجره ...
آپارتمان رو به رویی سه واحده .طبقه آخر همیشه ساکته انگار که کسی توش نیست ...
طبقه ی وسط یه خونواده ی چهار نفره ی کوچولو زندگی می کنن که خیلی ازشون خوشم میاد.مامان و بابا و یه پسر هفت هشت ساله و یک دختر ناز و مامانی به اسم مینا که فکر کنم چهار پنج ساله است.
فقط اسم این کوچولو رو می دونم و عاشق حرف زدنشم ...گاهی لج میکنه و میخواد بیاد حیاط آب بازی ...مامانش هم همراه داداشش میفرستتش پایین ...
وقتی دو تایی بازی میکنن دلم میخواد ساعتها نگاهشون کنم.وقتایی که چهار تایی میخوان برن بیرون و مینا حتما باید کالسکه و عروسکش رو سوار ماشین کنه همیشه قایمکی نگاشون میکنم...
طبقه پایین هم یه خانوم خیلی پیر و تنهاست که یه پرستار جوون داره .ازون خانوم دکترهای قدیمیه که بالای خونه اش سردر طبابتش و مشخصاتش هست. ازدواج نکرده و خیلی تنهاست.امروز که وسط گریه و سردرد و هجوم و تکرار اتفاقات چند دقیقه قبل بودم یهوی صدای شادی مینا اومد و شیرین زبونیش. از جا پریدم و رفتم پشت پنجره...موهای طلائیشو خرگوشی بسته بود و بپر بپر میکرد ...وسط گریه یهو خندیدم...اگه تنها بود و باباش نبود حتما باهاش حرف میزدم. دیدم مینا داره با خانوم دکتر پیر حرف میزنه ...پیرزن پرده رو به زور کنار نگه داشته بود و در حالی که دستش زیر چونه اش بود به زور کلمات رو ادا میکرد ...خیلی صحنه ی غریبی بود ...راستش یهو دوباره اشکام سرازیر شد ...
گل مینا سلام !
سلام
خوبی گل مینا؟
بلههه
داداشی کجاست ؟
داره درس میخونه
و بعد بابای مینا اومد و بردش ...من این سمت پنجره و اون پیرزن اون سمت پنجره تنها موندیم ...مینا رفته بود ...
خودمو فراموش کردم و به اون پیرزن تنها فکر کردم.چی میشد می تونستم برم پیشش و باهاش حرف میزدم ...می تونستم براش غذا ببرم یا هر از گاهی برم سراغش و پای درد دلش بشینم .پای تعریف کردن خاطرات گذشته اش ...اون لحظه اون پیرزن هم مثل من تنها بود ...خیلی ...می تونستم غربتش رو وقتی مینا رفت و نگاش ثابت مونده بود حس کنم .وقتی با ضعف پرده رو رها کرد و از جلوی چشم من هم ناپدید شد ...
پیرزن که رفت من هم از پشت پنجره کنار اومدم...
خدا گفت:لیلی عشق میورزد تا نمیرد.دنیا،لیلی زنده میخواهد.لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست.لیلی!زندگی کن.