روزی که من به دنیا آمدم .

یه اس ام اسی بود پارسال روز تولدم یکی از دوستان فرستادند دقیق یادم نیست که عینن چی بود  اما یه چیزی توی این مایه ها :

 در زندگی کسانی هستند که از امدن خود شادند امیدوارم تو هم از آن دسته باشه ...

تقویم میگه در چنین روزی متولد شدم . حالا هم دارم به این فکر میکنم که از آمدن خود شادم یا نه ! دیگران چه طور  از امدن و بودن من شادند یا نه ؟!

*فکر کنم اگه تولدم رو حداقل به طور خشک خالی هم به خودم تبریک نگم ناسپاسی از زحمات پدر و مادرم و لطف خداست  . حالا اینکه من عرضه نداشتم یا ندارم که از اومدن خودم بندری برقصم فکر نمیکنم زیاد به اونا ربط داشته باشه .

تولدت مبارک آوامین ...

آوامین فضول ...

یه خونواده ی کوچیک چهار نفره هستن .زن و مرد که حدوده سی و پنج شش ساله هستند و دو تا بچه یه پسر هشت نه ساله و یه دختر چهار پنج ساله . خونشون درست رو به روی پنجره ی اتاق منه . همیشه متوجه اومدن و رفتن و صداهای بلندشون میشم وقتایی که بردیا با مینا بازی میکنه یا دعوا میکنن و جیغ میزنن و بعدش مامانشون میاد جداشون میکنه یا قربون صدقه شون میره یا حالا هر چیز دیگه که حواس منو جمع کنه سمت خودشون که اینا خونه هستن ... دوستشون دارم . یه خونواده ی جوون کوچیک جمع و جور هستند .بعضی وقتا که میخوان برن گردش یا مهمونی شور و هیجان بچه ها و خانومه رو که می بینم ته دلم میگم آخی چه نازن اینا .ده روزی نبودن ، نقاش داشت واحدشون رو رنگ میزد . جاشون خیلی خالی بود البته برا من !  من حواسم بهشون هست و از بودنشون و خانواده بودنشون خوشحالم ولی خب اونا که نمی دونن یه دختر فضول اونا رو زیر نظر داره .چقدر به سرو صداهاشون عادت کردم .

یعنی ممکنه همونطور که من اونا رو زیر نظر دارم کسی هم ما رو و منو زیر نظر داشته باشه ؟ لابد ! به هر حال دست بالای دست بسیاره خوشگله !

* آخی ...گفتم خوشگله ...دلم تنگ شده خیلی ،برای کسی که بهم میگفت خوشگله ...

آوامین شناسی

وقتایی که توی بی پولی هم خرید میکنم و یه جوری انگار ولع و طمع خرید دارم و هی دلم میخواد بخرم اون هم چیزهایی که لازم نیست و در ضمن از خرید کردن سیر هم نمیشم  و بعدش میشینم حساب کتاب می کنم که چقدر خرج کردم و چقدر مونده و چقدر باید دست به پس انداز بزنم تا کیف پولم خالی نباشه و بعد هم هی سعی میکنم خودمو قانع کنم که که چیزی که خریدم لازم بوده اگه هم نبوده همین که خوشم اومده و خریدمش کافیه برای جلوگیری از عذاب وجدان ، یعنی حالم خوب نیست و ذهنم مشغوله و دارم از یه چیزی فرار می کنم.

پیشرفت

قبلا می خوندمش . برام محترم بود کامنت هم بهش میدادم و گاه گاهی هم برام کامنت میذاشت  .یه بار انتقاد تندی از نوشته هام بابت غمگین بودنشون کرد .ناراحت شدم اما می دونستم هم حق با اونه هم من ! یادم نیست جواب دادم بهش یا نه . اما یادمه خیلی غصه خوردم .بعد از مدتها امروز وبشو باز کردم اخه قبلا از توی لینک دونی ایشون سراغ خیلی از دوستام میرفتم خواستم ببینم آپ شدم واسه همین یا نه ، پس به عادت همیشگی چشمم به لینک دونیش افتاد .دونه دونه لیستشو نگاه کردم .لیلی زندگی ست ِ من نبود . یه لحظه مکث کردم بعد  توی دلم گفتم به درک ! بعد هم وبشو بستمو اومدم بیرون .

نمی دونم شاید این خودش یه پیشرفت باشه ! یه تغییر رفتار ! شایدم هیچی نباشه جز یه جور بی حسی  و بی تفاوتی .نوشته هاشو نخوندم ! می دونم بچه بازیه اما از قصد نخوندم حس کردم دوباره ممکنه یادم بیاد که وبشو و نوشته هاشو دوست داشتم و باز غمگین شم ! شایدم پیشرفت نیست اما حس میکنم بدم نیست، آقای روانشناس میگفت سعی کن دور شی و رد شی از چیزایی که ناراحتت میکنه . منم همین کارو کردم ! فقط رد شدم .همین .الانم ابسیلونی ناراحت نیستم امیدوارم بعدا هم ناراحت نشم و تداوم داشته باشه ! ادمم اینقدر ضعیف آخه !!! نه عزیزم کی گفته تو ضعیفی ؟ تو قوی هستی عشقم جیگرم خوشگلم آوامین جونم !!!!

یعنی میشه ؟

بعضی وقتا وب این دخترها یا خانوم هایی که از عشقشون مینویسن می بینم به طور بسیار جدی و محکمی در فکر فرو میرم که  حالا گیریم مثلا یه روزی ما هم مثل اینا شدیم یعنی منم بلدم این طوری بنویسم ؟!

یه رخوتی اومده توی زندگیم عین تارعنکبوت پیچیده دورم رهام هم نمی کنه . به تنگ اومدم از این همه دلتنگی .

یعنی میشه یه روز من دوباره شاداب بنویسم ؟

ترس از ...

شاید خودم گاهی عصبانی شم و داد بزنم اما یه حقیقت در من وجود داره که شاید نقطه ضعفم هم باشه به شدت از صدای فریاد و داد و بیداد و گریه ی بقیه می ترسم و حالمو بد میکنه در حد نفس تنگی و این حرفا . فکر نکنم امشب بتونم بخوابم .صدای گریه یه دختر یعنی یه زن جوون میاد که نمی دونم شوهرش زدتش یا شوهرش یکی دیگه رو با چاقو زده بعد دختره رو زده قضیه ناموسی بوده حالا هر کوفتی بوده همه تنمو به لرزه در آورده .ته دلم خالی شده یعنی ریخته پایین ... کاش یکی بود برام آب قند میاورد ! گفتم که .در حد نفس تنگی و این حرفا .

40 دقیقه بدون قضاوت .

برنامه ای مثل چهل دقیقه بدون قضاوت رو دوست دارم که باعث میشه چند دقیقه خودتو فراموش کنی و توی زندگی آدمهایی سرک بکشی که بهت نزدیکن و ازت دورن . که شاید دفعه ی دیگه که از کنارشون رد شدی با طمانینه تر عمل کنی و با انصاف تر فکر...

دو قسمتش رو دیدم ...ایده ی خوبی داره ...امشب گفتگوی طبیعی سیما تیرانداز و بچه های کار رو دوست داشتم . جانم ...هیچی نگم بهتره ...بهتر بود خودتون می دیدین ...

* ندیدن برنامه های کانال وطنی دیگه تبدیل شده به کلاس گذاشتن و پز ! اما به هر حال من دیدم و خوشم اومد !

 گاهی توی آشغالا هم چیزای خوبی پیدا میشه ،خوبه این یادمون باشه !

کوچه راه بن بست

بی انصافیه که فکر کنه کسی من غصه ام یه قبول شدن توی ارشده !

یه چیزایی هست توی زندگی یه چیزهایی که شاید خلاصه اش بشه حس مفید بودن ،زنده بودن،زاینده بودن ،حرکت داشتن ،جلو رفتن و رضایت درونی ...

من ندارم اینارو ...تلاش میکنم بالاخره راهی پیدا کنم بهشون برسم اما خب فعلا دوسالی میشه که کوچه راه ها بن بسته .

میخوانم از فروغ ...

و من به جفت گیری گلها می اندیشم
در آستانه ی فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت

تو چی کار میکنی ؟

دلم میخواد با یکی حرف بزنم . به لیستم و ساعت که نگاه میکنم یادم میاد همه دوستام سرکارن یا سر کلاس.پس من توی خونه اینطور بیکار چی کار میکنم ؟!

لیست دوستان رو بالا پایین میکنم .چشمم به یه دوست قدیمی میفته .خیلی دور.وسوسه میشم با اون تماس بگیرم .از همکلاسی های دوران راهنمایی.منو نمیشناسه .خودمو معرفی میکنم .بهم میگه شما ! میگم چرا میگی شما ؟ من آوامینم دیگه همسنت ،همکلاست .یادته چقدر میخندیدیم ! بعد از چند دقیقه  عادی میشه همه چیز  .چند تا خاطره مرور میکنیم .میخندیم و بعد میریم سراغ خبر از این ور اونور . میگه نه ماهه ازدواج کرده . میگه ترم آخر کارشناسی ارشد ریاضیه از دانشگاه سراسریه فلان شهر . میگم از زهرا چه خبر ؟ میگه پیام نور فیزیک خوند الان ترم آخر کارشناسی ارشد فلان دانشگاه سراسریه .

یه لحظه سکوت میکنم .

میگه تو چی کار میکنی ؟شوهر نکردی ؟ میگم نه بابا.ته دلم دوست داشتم اصلا سراغ من نیاد که بپرسه چی کار میکنم .ادامه میده درس ؟ میگم کنکور ارشد دادم .میپرسه چی و چه رشته ای .

حس میکنم میفهمه .بدون اینکه چیزی بگم حالمو درک میکنه . یه جوری میخواد بگه رشته ای که خودشو زهرا رفتن قبولیش راحت بوده اینده ی خاصی برا اونا نداره اونم توی یه شهر کوچیک . میگه رشته ات خیلی خوبه ها .اگه قبول شی عالی میشه از همه جلو میفتی ! بلافاصله میگم میبینی سمانه ؟ شاگرد اولتون منتظر نتیجه کنکور ارشده اما دوستاش همه ترم آخر . حس میکنم دارم بغض میکنم فوری خودم بحثو عوض میکنم .حوصله ی درد دل ندارم .زود خاحافظی میکنم .

دراز میکشم روی تخت .چشمامو میبندم و اون دوران رو مرور میکنم . یادش به خیر ...

چند قدم تا پیری .

من : الو سلام ...

مخاطب : سلام بفرمایین ؟!

من : مکث . سکوت .

مخاطب : بفرمایین ؟!

من : ببخشید خانوم من فراموش کردم کجا رو گرفتم .شرمنده و تق تماس تمام.

من :خجالت ، ترس . ناراحتی . اعصاب داغون .نفس عمیق .فرار از اتاق و تلفن .

 

بدم میاد .

نمی دونم چه سریه که تیر ماه معمولا برام توش پر از ناراحتی و تلخیه ...حالا چند ساله که دیگه تابستونا رو دوست ندارم ...دیگه منتظر تابستون نیستم ...ازش می ترسم ...ازش بدم میاد ...وقتی بچه بودم وقتی دانش اموز بودم شاید بهترین فصل زندگیم بود مثل همه ی بچه ها آرزو داشتم زودتر تابستون بیاد ...اما الان ... ازین روزای طولانی و گرم و تبدار و پر از ناراحتی و خستگی و دلتنگی و تنهایی و انتظار بیهوده بدم میاد .تابستون ازت بدم میاد . تیر ماه ازت بدم میاد . از گریه کردن توی شبهای داغ تابستون بدم میاد .

کرم وجودی

بعد اون وقت من حس میکنم که کرم دارم ! می دونم زندگی پر از نکته ها و نشونه ها برای شکرگذاریه اما خب کار این کرما درسته همچین نمی دونم چرا اوکی نیستم یعنی میدونم و نمی دونم ! واقعا نه می تونم کتاب بخونم نه میتونم برقصم نه می تونم فیلم ببینم و نه چیز خاص دیگه ! یعنی عملا کار خاصی نمی تونم کنم جز همین سه بار در هفته ورزش اونم از ترس این همه اضافه وزن  ... تازگیا هم رفتم کلاس حسابداری اسم نوشتم که خدا آخر و عاقبتش رو به خیر کنه ...

یو ها ها ها ها !

حس میکنم یه خانوم غوله هستم با استعدادی عجیب برای ضرب و شتم و طغیان . و تا وقتی کاری به کارش ندارن شبیه این سگ های خوابالوی بی مصرف .

خر پف خر پف خر پف

یو ها ها ها ها ها ها ها هاااااا !!!

حق با شماست !

 اغلب مردای ایرانی بعد از چند بار ناراحتی زنشون، حسابی دلزده میشن و خسته ! یعنی این زنه اگه ناراحتیش از سه بار بگذره باید فاتحه عشق و عاشقی و ناز کشیدن و عزیزم جگرم بازیو بخونه و منتظر یه بی تفاوتی سرد و تلخ و حتی اعتراض و بحث باشه . اعتراض و بحث و بی تفاوتی بابت ناراحت بودن، شاد نبودن، غمگین بودن ...یعنی چون زنی باید مدام جفتک بزنی بگی بخندی برقصی ته تهش هم سه بار ناراحت باشی و حواست باشه مدام نکنه زیادی ناراحتیت طول کشیده !زن خوب زنیه که وقتی آقای مثلا شوهر اومد بگه گور بابای غم و غصه  همتون برین فعلا توی صندوق من یه کم برا آقا زیگزاگ برم ! چرا ؟  چون مردت زود خسته میشه ! چون ممکنه سرش از تو برگرده سمت یه خانوم جینگیل مستون بشاش ...بعد اونوقت میدونین همه ناراحتی ها یه طرف اون حرف که اه خسته شدم بسکه نازتو کشیدم یه طرف ! اولش میگه طاقت دیدن ناراحتیتو ندارم .نبینم اشک بریزی بیا اشکاتو پاک کنم ! بخند بهم بچسبه بعد کم کم سکوت میکنه بعد کم کم اصلا به اشک ریختنت محل نمیده بعد کم کم یهو می بینی سرت داد میزنه چه خبره این همه آبغوره میگیری ! بعد کم کم میبینی و میفهمی حواسش توی اون یکی پاچه شلوارشه !

همینجوری لازم دیدم اینجا این اعتراض وجودیم رو خالی کنم . آقای روانشناس هم حرفمو تایید کرد بعدش ادامه داد این می تونه نشونه یه انتخاب اشتباه باشه در ازدواج ! بعد من ته دلم یه سری حرف هم موند بزنم به آقای روانشناس اما هم اون موقع هم الان حال ادامه ی بحث نداشتم الکی تایید کردم :بله بله حق با شماست .

شما هم اگه موافقت ،مخالفت و هر نطق دیگه ای دارین از همین جا اعلام میکنم :بله ،بله حق با شماست .

خودت کمکش کن ...

این چند روز هر موقع چیزی میخورم یادم میاد که همین غذا خوردن ساده هم آرزوست برای خیلی ها که غذا  جلوشونه و نمی تونن بخورن که حتی آرزوشون یه تیکه نونه که راحت از گلوشون پایین بره و توی گلوشون تومور ها دردش نیارن ...این چند روز یاد مادری میفتم که از رفتن خودش ناراحت نیست ولی دلش میخواد زنده بمونه به خاطر دو تا بچه ی کوچیکش ... یادم میاد یه دختر ۲۸ ساله چقدر میتونه بار سنگینی و بی رحمی دنیا روی دوشش تحمل کنه در حالیکه بیماری و وخامت حالش رو از پدر و مادرش پنهان میکنه ... یاد این دختر میفتم که احتمالا با هر خنده ی بچه اش و مامان مامان گفتنش چقدر دلش به درد میاد و نباید به روی خودش بیاره ... وای خدا ...خودت کمکش کن ...

خاله بازی ...

الان دلم میخواست یه دختر بچه ی کوچولوی خیالباف بودم که مینشتم توی اتاق و زنبیل دست میگرفتم و خاله بازی میکردم با خودمو عروسکام و بی خیال دنیا و موقع نهار با صدای مامان میرفتم غذا میخوردم بعد هم میپریدم ادامه ی بازی و همین جوری واسه خودم حال میکردم ...بی خیال ...شاد ِ شاد ِ شاد ...