دلم میخواد با یکی حرف بزنم . به لیستم و ساعت که نگاه میکنم یادم میاد همه دوستام سرکارن یا سر کلاس.پس من توی خونه اینطور بیکار چی کار میکنم ؟!
لیست دوستان رو بالا پایین میکنم .چشمم به یه دوست قدیمی میفته .خیلی دور.وسوسه میشم با اون تماس بگیرم .از همکلاسی های دوران راهنمایی.منو نمیشناسه .خودمو معرفی میکنم .بهم میگه شما ! میگم چرا میگی شما ؟ من آوامینم دیگه همسنت ،همکلاست .یادته چقدر میخندیدیم ! بعد از چند دقیقه عادی میشه همه چیز .چند تا خاطره مرور میکنیم .میخندیم و بعد میریم سراغ خبر از این ور اونور . میگه نه ماهه ازدواج کرده . میگه ترم آخر کارشناسی ارشد ریاضیه از دانشگاه سراسریه فلان شهر . میگم از زهرا چه خبر ؟ میگه پیام نور فیزیک خوند الان ترم آخر کارشناسی ارشد فلان دانشگاه سراسریه .
یه لحظه سکوت میکنم .
میگه تو چی کار میکنی ؟شوهر نکردی ؟ میگم نه بابا.ته دلم دوست داشتم اصلا سراغ من نیاد که بپرسه چی کار میکنم .ادامه میده درس ؟ میگم کنکور ارشد دادم .میپرسه چی و چه رشته ای .
حس میکنم میفهمه .بدون اینکه چیزی بگم حالمو درک میکنه . یه جوری میخواد بگه رشته ای که خودشو زهرا رفتن قبولیش راحت بوده اینده ی خاصی برا اونا نداره اونم توی یه شهر کوچیک . میگه رشته ات خیلی خوبه ها .اگه قبول شی عالی میشه از همه جلو میفتی ! بلافاصله میگم میبینی سمانه ؟ شاگرد اولتون منتظر نتیجه کنکور ارشده اما دوستاش همه ترم آخر . حس میکنم دارم بغض میکنم فوری خودم بحثو عوض میکنم .حوصله ی درد دل ندارم .زود خاحافظی میکنم .
دراز میکشم روی تخت .چشمامو میبندم و اون دوران رو مرور میکنم . یادش به خیر ...