خودتو ببوس یالله !

لوگوی جدید گوگل رو که این روزها به مناسبت المپیک زمستونی ونکوور گذاشته دوست دارم ...اولین بار که دیدمش ذوق کردم چون فکر کردم داره میره پیشوار ولنتاین ...در هر صورت خیلی خوشم میاد ازش !نگاهش میکنم یه حس قشنگی بهم میده و دلم میخواد فکر کنم دو نفرعاشقن که دارن می رقصن ...دیشب یه خواب دیدم که توش عاشقانه ترین  لحظه ای که تا با حال نه دیده بودم و نه تجربه کرده بودم رو با عمق وجودم حس کردم .به قدری  طعم قشنگ دوست داشته شدن و اون اتفاق برام عجیب و غیر منتظره بود که حتی نمی تونم بیانش کنم ...اما توی همین خواب بعد از چشیدن طعم اون عشق در حالیکه توی ذهنم داشتم قشنگی و رویایی بودنش رو مرور میکردم با یه اتفاق بد مواجه شدم که از خواب پریدم و فقط تونستم با صدقه دادن و صلوات خودمو قلبم رو آروم کنم ...خوابم رو برای لادن تعریف کردم، بهش گفتم انگار توی خواب هم نمی تونم و نمیشه مزه ی خوب عشق رو حس کنم و حتما یه چیزی باید بشه تا حالم گرفته شه . دیشب به  چند تا از دوستام از سر عقده ای نشدن و رفع دلتنگی اس ام اس دادم میگم رفیق ولنتاینت مبارک امیدوارم سال دیگه همچین روزی غریب نباشیم !می بینم دونه دونه همه اس ام اس میدن وای خدا از دهنت بشنوه !

خیلی ضایع بود انصافا ! کلی خندیدم ...
حسودی نمی کنم به اونهایی که امروز به بهانه ی ولنتاین خوشن و دنبال جینگول پینگول بازی ان ...اما غم انگیزه که مطمئنم خیلی از همین آدمهایی که دنبال کادو هستن  و دم از عشق افسانه ای میزنن و یه عده ای هم که میرن فضا از این عشق خیالی ،روزی با مغز میخورن زمین و نمی فهمن از کجا خوردن و اون وقته که تازه از خواب بیدار میشنو می بینن ای داد همه چیز یه حباب بوده و علی ماند و حوضش و افسوس میخورن که کاش کمی از عقلشون هم استفاده میکردن و حواسشون بیشتر جمع بود ...یه وقتایی فکر میکنم یعنی زشت  نیست واقعا توی این مدت عمری که از خدا گرفتی هنوز یه کادوی ولنتاین و یه یا یه چیزی توی این مایه ها نگرفتی ؟ و بعد جواب خودمو میدم که :

 "اگه هنوز اونی که باید بیاد نیومده پس بهتر که تو از شبح هاش کادو نگرفتی و نگیری  و ... "

ولنتاین و قلب و شوکولات و خرسی قرمز که بهانه است .خیلی دلم میخواد به اونهایی که تنها نیستن" از نظر داشتن کسی که بهشون عشق بورزه و بهش عشق بورزن" بگم که قدر رفیق و شفیقت رو خوب بدون...کادو هم نگرفتی براش و یا نگرفت برات، حداقلش اینه که بغلش کنی و از بودنش و خوبی هاش تشکر کنی ...درسته یه روزجهانیه و ایرانی نیست  اما چه اشکال داره بهونه بشه واسه شادی کردن و شکر کردن به خاطر موهبت زیبای دوست داشتن و دوست داشته شدن ...
بیشتر از قبل اعتقاد دارم که عشق  آدمها رو غنی میکنه البته نه این عشقهای چند بار مصرف و الکی هات و زودگذر و با عجله ...امیدوارم روزی طعم واقعیش رو بچشم ...
نمی تونم از نگاه های ریزریزکی به دختر پسرها و گوش تیز کردن برای شنیدن صحبتهاشون راجع به خریدهاشون و برنامه هاشون دست بردارم...لذت می برم ...گاهی هم بغض میکنم .اما به خودم به خاطر این بغض سخت نمی گیرم ...بهترین کار اینه که برم یه رژ لب پررنگ بزنم و آینه ی اتاقم رو ببوسم و رو به روش واستمو به  خودم لبخند بزنم و بگم :
خیر و خوشی من از همه جا و همه کس نزد من می آید ...
این روزها وقتی درس میخونم و فکر های منفی میاد توی ذهنم سریع روی کاغذ یه جمله ی مثبت می نویسم ...بد نیست ...راه خوبیه ...مانع از ادامه ی فکرهای منفی میشه ...و جدای از این یه امید قشنگ توی دلم زنده میکنه ...کارت کنکور رو هم گرفتم ...پنجشنه صبح ...دلم میخواست آماده بودم و مطمئن بودم قبول میشم و الان راحت و بی دغدغه عین تخمه تست میزدم نه اینکه یکی از اینجا خونده باشم یکی از اونجا و نگران اینکه چه طور به این لشکر سیاه باید هی توضیح بدم شرایط ال بود و بل بود...بی خیال ...هر چی شد شد ...

در خيالت مثل من پرواز كن
تو خود عشقي مرا آغاز كن
سرزمين آرزوهايت كجاست
آمدم در را به رويم باز كن...
با من از باران و از شبنم بگو
عشق را با قلب من دمساز كن
عشق تو يك اتفاق ساده نيست
با نگاهت باز هم اعجاز كن...

من برم خودمو ببوسم !

تف تو روتون !

 

فقط میتونم بگم تف تو روتون که گوگل رو هم ف/یل/تر کردین و رسما از کار افتاده .اول جی میل و از دیروز گوگل به هیج وجه اینجا بالا نمیاد.تف تو روتوننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن  !

آوامین  گیج

امروز یک اشتباه عجیب و احمقانه مرتکب شدم .اشتباه که نمیشه گفت یه جور حواس پرتی  .
دیروز از یه شرکت اینترنت هوشمند تماس گرفتن گفتن شما از اینترنت هوشمند ما استفاده کردین و حالا لطف کنین آدرستون رو بدین ...من هم گفتم که از روی آگهیتون برای آزمایش یوزرنیم و پسوردتون رو امتحان کردم در حد دو سه دقیقه که اصلا هم راضی نبودم و تمایلی به اشتراک شما ندارم و نمیخوام استفاده کنم، چون هیچ سایتی رو باز نکرد ! خانوم پشت خط گفت اوکی و بای کردیم .دوباره امروز صبح یکی زنگ زد گفت از اینترنت هوشمند هستیم و شما فلان و بهمان و لطف کنین آدرس بدین.منم که دیروز باهاشون صبحت کرده بودم گفتم چند بار باید بگم ؟همین دیروز همکارتون تماس گرفت و من توضیح دادم باز دوباره تماس گرفتین ؟
اون خانوم هم گفت : همکارم تازه کاره بلد نیست من واردترم پس آدرس بدین و منم عصبانی آدرس دادم.دوباره پرسید : کی از اینترنت استفاده میکنه ؟گفتم خودم. گفت: نام و فامیلتون،بعد تلفن همراه خواست ،منم پیش خودم گفتم شماره ی ایرانسلم رو که خاموشه بدم تا دیگه از شرشون راحت شم ...حالا شماره ایرانسلم یادم نمیومد . یه لحظه فکر کردم و شماره ای که سریع توی ذهنم اومد رو دادم ...و بعد با یه لحن عصبانی قطع کردم و گفتم دیگه لطفا مزاحم نشین .خواهرم گفت شماره تو 0936 بود یا 0937 ؟ گفتم : نمی دونم؟چی بود ؟ پرسید شماره از خودت گفتی آوامین ؟پرت و پلا ؟گفتم نه،چون ایرانسلم گوشی نداره و استفاده نمی کنم اونو دادم و اومدم اتاقم ...
چند لحظه فکر کردم یهو شک کردم من چه شماره ای دادم ؟شماره ی خودم یادم اومد اما اصلا شبیه اون شماره ای که داده بودم نبود !
یعنی شماره کیو دادم ؟که عین برق گرفته ها پریدم هوا . وای خدای من ...بدترازین نمیشه !نمی دونین چه اشتباهی کردم !شماره ی "ع " رو دادم !
بی هوا و بی منظور و در کمال ناباوری جای شماره ی خودم شماره ی ع رو دادم ...
نمی دونین چقدر حالم بد شد ! نمی دونستم چی کار کنم ...همینم مونده بعد از این همه مدت زنگ بزنن به ع بگن خانوم آوامین فلانی؟ اونوقت ع فکر میکنه من خواستم اذیت کنم یا مثلا تستش کنم .یا حتی ممکنه  با زرنگی ای که داره راحت شماره خونه و آدرس و همه چیو ازونها بگیره.ممکنه دوباره به خاطر همین مساله یه تماس هر چند کوتاه برقرار شه و همه ی تلاش این چندین ماهم برای ناپدید شدن به هدربره .اصلا دلم نمیخواد یه بار دیگه صداشو بشنوم و به هم بریزم و یا آلت دستش بشم و یا هر چیزی که ربطی به اون داره ... !اه .
دست و پام یخ شده بود و صورتم داغ ...باورم نمیشد ..آخه چه طور من شماره ی ع رو جای شماره خودم دادم !؟از بس هول کرده بودم سریع زنگ زدم به همون شماره ی شرکت اینترنت هوشمند که اصلاحش کنم حالا مگه بر میداشتن .آخر سر همون خانوم گوشی رو برداشت و خودمو معرفی کردم و گفتم شماره ای که دادم اشتباه بوده ،مطمئن بودم فکر میکنه دارم سرکارش میذارم و عوضش نمیکنه گفتم خانوم من شماره دوستم رو دادم شماره خودم رو فراموش کردم شماره ی من رو جای اون یادداشت کنین نمیخوام مزاحمت برای ایشون ایجاد شه .اونم گفت اوکی و بعدشم گفت : خوب شد این دفعه شما مزاحم شدین و ما مزاحم نشدیم و بعد قطع کرد  !!!

مطمئنم شماره رو عوض نکرده .نمی دونم چی کار کنم !؟!
به لادن زنگ زدم و قضیه رو تعریف کردم اونم اول کلی تعجب کرد و باورش نمیشد، بعد هر هر زد زیر خنده و وقتی دید من جدی جدی نگرانم گفت حتما حکمتی بوده . منم گفتم برو بابا !
از بس حرص خوردم حالم بده ...چند روزه حالم بده ...امروز دیگه بد تر ...
یه درد عجیبی زیر شکمم نزدیک پهلوی سمت راستم دارم ...سرگیجه و بیحالی و تپش قلب هم که بماند ...
ای خدا ! خودت یه جور راست و ریستش کن ...این دیگه چه جور اشتباهی بود !
ادم اینقدر گیج !هشت ماهه من این شماره رو ندیدم ...نگرفتم ...اونوقت نوبره جای شماره ی خودم بی هوا بدم به کسی اونم با این وضع ...یعنی چی میشه ؟!

 

آدمیزاد خیلی عجیبه ...خیلی ...

اندازه یه لحظه است و شاید هم کمتر ...هجده سالته ...تازه دانشگاه قبول شدی ...جلوی در دانشگاه هستی ...وارد میشی و چشم به هم میزنی روزی میرسه که داری از دانشگاه خداحافظی میکنی ...هجده سالت بود و چشم به هم  زدی شدی بیست و سه ساله ...باورت میشه ؟!به همین سادگی؟!به همین سرعت ؟
توی کلاس درس نشستی و نگران امتحان پایان ترمی . آرزو و تمرکزت پاس کردن درسه ... با یه چشم به هم زدن پروژه پایانیت رو تحویل میدی و فارغ التحصیل میشی ...
حالا باید بری دنبال کار یا ادامه تحصیل یا ازدواج و دوباره یه مرحله ی دیگه که قدر چشم به هم زدن میگذره ...
این دفعه دیگه چشم به هم بزنم از کجا سر در میارم ؟وقتی زندگیت قدر یه لحظه جا به جا میشه و درست عین صدم ثانیه فروارد میشه میره جلو وقتی هیچ عقب گردی هم نیست ،این همه حرص و غصه و ناراحتی برا چیه ؟وقتی الان برای چیزی افسوس میخوری و فردا به الانت میخندی و دلت همون غم و غصه های کوچیک رو میخواد دیگه پس چرا این همه خودآزاری و هدر دادن و تباه کردن لحظه  ...
چرا بازم غصه میخوری و دلت میخواد زمان بگذره و تو جای دیگه  و مکان دیگه بودی ...
آدمیزاد موجود عجیبیه ...خیلی عجیب ...سرمایه اش همین وقت و لحظه هاست اما اصلا حواسش به لحظه نیست ...انگار نه انگار با هر فکر با هر حرف یه لحظه پودر میشه میره هوا ...چشم به هم میزنی بیست و سه میشه بیست و شش ..میشه سی و سه و همین طور میری جلو ...
یه روز از نبود کار شکایت میکنی و یه روز از نبود یار و یه روز چشم باز میکنی و دلت تنهایی و مجردی میخواد ...یه روز با مادر و پدرت دعوا میکنی و دلت استقلال میخواد و یقینا روزی دلت همین روزهایی رو میخواد که کنار اونها باشی زیر سایه اونها ...
همین الان که نشستی و غصه میخوری توی مسیر دنیا در حال حرکتی پس چرا خودت رو گول میزنی و اذیت میکنی ؟حالیت نیست که همه اش میگذره ...خوشی و ناخوشیش میگذره ...
آدمیزاد عجیبه چون همه ی اینها رو میدونه و باز توی لحظه نیست ...باز نمیفهمه که چه شاد باشه چه غممگین داره میره ...داری میره جلو تا برسه به ...
آدمیزاد خیلی عجیبه ...خیلی ...

خفه.

نمی دونین چه حزنی داره اتاقم وقتی صدای چاووشی توش پخش شده و بارون شر شر می باره ...
همین الان که روی تخت دراز کشیده بودم و خودمو چسبونده بودم به شوفاژ  ذهنم پر بود از حرف حرف حرف ...دلم به حال خودم می سوزه که این همه عقب رفت داشتم و این همه احساس تنهایی و بدبختی میکنم.اینجا که مجبور نیستم دروغ بگم که شاد و خوشحالم؟
به شکری و ناشکریش کاری ندارم ...مهم این ذهن داغون و شلوغ منه که همین طور داد و هوار میکنه و یه لحظه آروم نداره ...
روی تخت پر بودم از حرف ...اینقدر کلمه هجوم آورده بود توی ذهنم که دیدم نمی تونم طاقت بیارم ...حوصله صحبت با هیچ کسم نداشتم ...
اصلا کی میتونه این حرفهای پخش و پلای من رو تحمل کنه؟کی میدونه من چه مرگمه ؟
الان نشستم اینجا که همین جور بنویسم ...و تنها کاری که کردم این بود که سیستم رو روشن کردم و ورد رو باز کردمو دستام روی کیبور خشک شد ...
دلم هوای سلف دانشگاهمون رو کرده ...اونجا که می نشستیم و با بچه هایی که هر کی گرفتاری خودش داشت الکی شر و ور میگفتیمو می خندیدیدم ...
معمولا زیاد حرف نمی زدم ...فری می نشست رو به روم و با حرص کاکایو میخورد و بانمک بازی در میاورد و وقتی مال خودش تموم میشد چشمک میزد و میگفت بده من سوسول من پول ندارم تو برو واسه خودت یکی بخر من فقیرم بدبختم  و منم یهو شیطنتم گل میکردم و همه رو درسته میکردم دهنم ...
وقتی فری میگفت خاک تو سرت آوامین شیطنتتم داغونه و من از ته دل میخندیدم و میگفتم داغ شوکولات مونده ته دلت حسود؟
وقتی هر هر پسرارو مسخره می کردن و با ادب بازی میاوردم میگفتم نکنین بچه ها پرورنده مون سنگین میشه ...گناه داره ! و یهو همه داد میزدن اهههههههه برو سوسول برو بچه مثبت ...سلف رو میذاشتیم روی سرمون طوری که بهمون تذکر میدادن و من غش غش میخندیدم ...
وقتی فری می نشست رو به روم میگفت تو فقط بگو کدوم یکی از این پسرا چشمتو گرفته من برات جورش کنم ؟
میگفتم دست بردار فری .اونی که منو بخواد خودش باید منو انتخاب کنه و بعد من انتخاب کنم. فری می زد توی سرمو میگفت زر زدی باز ؟منم میگفتم بی ادب بی تربیت منم بی ادب کردین .
چقدر دلم میخواد برگردم دانشگاه بشم یه بچه ی لات و شیطون ...منم بشینم مسخره کنم بقیه رو هی بخندیم ...
به کجا رسیدم با این همه مثبت بودن؟با این همه مودب بودن ؟بهم مدال دادن ؟ارتقا دادن ؟
نه...هیچی هیچی و فقط این رفتارم یه عده رو پررو کرد ...
اتاقم سرده ...شوفاژ روشنه و من دارم از سرما میلرزم اما فقط یه تاپ تنمه ...دلم میخواست پنجره ی اتاقم به سمت یه باغ بود و می تونستم ازش فرار کنم ...
بغض چاووشی تموم شده... تقدیر شادمهر ...  طبق معمول مدام ریپیتش میکنم ...دلم نمیخواد صداش قطع شه خصوصا وقتی میگه باید تو رو پیدا کنم ...باید تو رو پیدا کنم ...باید تو رو پیدا کنم..لجم در میاد وقتی این همه مثبت بودمو سعی کردم طبق خواسته هاشون عمل کنم اما باز زبونشون درازه که تو الی و بلی. ..نمی دونن نصف این سردرگمی و بدحالی من از همین ایراد گرفتنهاشونه ...از همین برچسب زدنهاشون ...غز زدنهاشون ...ته دلم بهشون میگم پرروتون کردم ...خیلی ...
حالم از این همه مثبت بودن به هم میخوره ...دلم میخواد برگردم عقب و اینبار یه دختر آروم با یه لبخند ملیح نباشم ...دلم میخواد بشم دختر شیطون دانشگاه که راحت همه رو سرکار میذاشت و دلش خوش بود و ضد ضربه ...
کی گفته من جوونم وقتی ته دلم احساس پیری میکنم ؟
خوب بود ذهنم یه مبصر داشت که میتونست این بچه های سرتق توی کله ام رو ساکت کنه ...بچه هایی که از هر طرف جیغ میزنن ...و هر کی یه چیز میگه ...
 هوا سرده ...دستام یخ زدن ...شبیه ارواح شدم.. .دختر توی آینه حالا از آینه فراریه ...حالا کابوسش آینه است ...کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه ؟
کی میتونه آرومم کنه ؟
کی ؟
دلگیرم از این شهر سرد از کوچه های بی عبور؟
وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور ...
شادمهرم داره مسخره ام میکنه .کسی نیست که به من فکر کنه ...
کسی هم نیست که پیداش کنم ...یکی باید منو پیدا کنه
نمی خوام کسی منو پیدا کنم ...
بسه ...دیگه وقتشه تقدیر تموم شه ...
دیگه دارم بالا میارم.آهنگ بعدی چیه ؟

داره میخونه :
دارم دق میکنم/.تحمل ندارم/دیگه خسته شدم/دارم کم میارم/دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم ...
.
.
.
خفه.همه خفه.منم خفه.

کمبود من .

یه روزی اگه مادر بشم خیلی دلم میخواد کمک کنم و جوری رفتار کنم تا بچه ام هویت خودش رو پیدا کنه ...خودش رو خوب بشناسه و بفهمه کیه  و چی میخواد ؟به کجا میخواد بره و من براش چه نقشی دارم ...به اینکه هر کی که باشه هر چی که باشه من باهاشم و اون عزیزترین و شیرین ترین فرزند دنیاست .
همیشه به این بُعد از مادر بودن که فکر میکنم می ترسم.حس میکنم وظیفه ی سختیه و مطمئنم بسیاری از مادرها اصلا به این جنبه از مادر بودن فکر نمی کنند، توجه نمی کنند و همین میشه یکی از دلایل بحران هویت بچه ها ...
میترسم از اینکه هیچ وقت مادر خوبی نشم چون خودم هنوز خیلی مسایل حل نشده با خودم دارم ...دوست ندارم یه آدم مشکل دار تحویل دنیا بدم ...
ریشه ی خیلی از مسایل و مشکلات آدمهای دور و برم ...اصلا بقیه هیچ، خودم رو میگم خوب که فکر میکنم، خوب که بررسی میکنم اولین چیزی که بهش میرسم یه جور بی هویتیه ...یه جور گمشدگی!
من خودم و داشته هامو که خوب بشناسم و نقش آدمها رو درست برای خودم تبیین کنم می تونم یه آدم مفید اول برای خودم و بعد هم برای بقیه باشم ...اما قبل و بعد از همه اینها باید خودم رو دوست داشته باشم.
راجع به خودم هیچ وقت نتونستم بفهمم آدم صبوری هستم یا عجول...ادم قوی ای هستم یا ضعیف ...
گاهی در برابر مسایل سخت و موضوعاتی که میتونه هر کسی رو از پا در بیاره وای میستم و از رو نمیرم طوری که خودم بعدها با یادآوریش متعجب میشم و با این سوال خودم مواجه میشم که :یعنی واقعا تو بودی  آوامین ؟ تو این کارو کردی؟و گاهی کوچیکترین مساله ای میتونه به همم بریزه و بی طاقتم کنه .
چیزی که این وسط وجود داره حس خود کم بینیه ...من خودم رو کم می بینم ...خوب نمی بینم ...خوبیهامو ...موفقیتهامو ...داشته هامو..توانایی هامو.شدم سر تا پا نقص و اشتباه و تناقض...
این ندیدن ، ریشه های زندگیم رو سست میکنه .مثلا هیچ وقت نتونستم بفهمم که چه طور بعضی ها اینجا رو میخونن و خوششون میاد؟اصلا مگه بقیه بیکارن که نوشته های من رو میخونن؟چرا هیچ وقت نتونستم اونجوری که دلم میخواد بنویسم و خودم رو راضی کنم و چرا اصلا سبک وب نویسیم به این سمت کشیده شد...
چرا در رشته ای درس خوندم که دوستش نداشتم و خیلی چیزهای دیگه ...ذره ذره همه این مسایل کنار هم جمع شد تا شده این منی که نمی تونم خوب باهاش کنار بیام ...یه من که راحت میشکنه و خیلی آسیب پذیر شده ...
دلم میخواد این آوامین رو بغل کنم .ببوسمش و بهش اطمینان بدم که خوبه عالیه ...فلان کارش درست بود و فلان حرف رو درست زد و می تونه فلان کار رو کنه و درست در همین موقع هاست که چنگال یه اوامین دیگه فکرمو زخم میکنه که تو اونی که باید نیستی و  دوری از اونی که میخواستی بشی . تاوان اشتباه یا رفتار نادرست دیگران رو از خودم میگیرم و جای مقصر دونستن اونها یک جوری قضیه رو به خودم ربط میدم ...
وقتی میخوای خودت رو بغل کنی باید همه ی وجودت بشه خودت ...باید با افتخار جلوی آینه وایستی چشم تو چشم خودت بگی که تو هستی همونی که باید باشی و حقیقت قشنگی که وجود داره اینه که میتونی بهتر هم باشی ...
خودت و احساست از همه مهم ترین..نبایداز ادمهای دور و برت انتظاری نداشته باشی.فلان  کار فلان آدم اصلا اهمیتی نداره مهم تویی ...و وضعیتی که الان وجود داره اینه : من دوباره و دوباره پشت میکنم به آینه به خودم که تو باز داری خودت رو گول میزنی ...
احساس امنیت نمی کنم از این جهت که زود دلم میشکنه ...زود دلم میگیره ...زود بغض میکنم و با اینکه در اون لحظه و حتی بعدش به خودم حق میدم که  اون احساس بد رو داشته باشم یه آوامین دیگه  ظاهر میشه که  میگه چقدر تو لوسی ...چقدر حساسی و چقدر با این حساسیتت بدبختی و بدبخت میشی ...درسته راحت می بخشم ...راحت کوتاه میام و راحت میگذرم اما اثرش یه پوست لک داره ...
یه وقتایی  به این نتیجه میرسم که  ازدواج نکنم ... هیچ وقت مادر نشم ...
دوست داشتم کسی بود که حرفهاش برام حجت بود کسی بود که قبولش داشتم کسی که منو خوب بشناسه...من رو بیشتر از من بشناسه ... بشینه رو به روم .دستامو بگیره زل بزنه توی چشمام و بهم اطمینان بده و گرمم کنه که تو عالی هستی .
خیلی خوب میدونم که همچین کسی وجود نداره و نخواهد داشت ...قصه قصه ی همون طلب جام جم ِ  دل و تمنا از بیگانه است ... 
احساس فقر میکنم ازاینکه از وجود خودم احساس غنا نمی کنم .ازاینکه با اکراه خودمو بغل میکنم و ازاینکه احساسات خودم رو تحویل نمیگیرم و از بودنشون عذاب میکشم .

 این من کجاست؟ من کمبود من پیدا کردم .

چهارستاره ی پرستاره ...

اسمش رویاست...ملکه ی سرزمین زیبایی به نام چهارستاره مانده صبح ...و به قول خاطره عزیز، نابغه ای است در نوع خودش ...معروف به چهارستاره که البته ستاره هایش بیشتر از این حرفهاست .یک جورهایی مثلا حکم یک دوست سرتق کوچک غرغروی لوس و دور را برایش دارم که هر ازگاهی اذیتش میکنم و لوس بازی در می آورم و آخر نفهمید دلم برای لوس گفتنش و خودش تنگ شده،خیلی زیاد ... می بایست زودتر از این و حداقل در وقتش میگفتم و نشان میدادم که چقدر عزیز است برایم اما عذر تقصیر رویا جان، چه کنم از ذوق زیاد و هول حلیم همیشه می افتم در دیگ.تو به مهربانی خودت  ببخش...

...تولدت همیشه مبارک چهارستاره ی بیست و هفت ساله ی رویایی یک ملیون ستاره  ...

to my dear roya

به جون حسن آقا  من نبودم !

کی بود چند روز پیش پشت تی تی حرف زده بود ؟من بودم دیگه !فکر نکنین الان میخوام تعریف کنم .یه شال خریدم چند وقت پیش  دوازده تومن الان توی حراج زده چهار تومن !فکر کن !دست پاکن میخریدم شرف داشت به این شال  !  از کلاس اومدیم بیرون اتفاقی دیدیم تی تی حراج زده .ما هم گفتیم بریم ببینیم چه خبره .
آخه آدم باید واسه هرچیزی دق کنه ؟نمیشد خدا این رنگ پوست ما رو یه درجه روشن تر میکرد ؟شوخی کردم ها خدا !دوستش دارم ...رنگ پوستم رو میگم.ولی انصافا ته به دلم موند یه بار یه شال روشن و شاد بذارم و بهم بیاد !حالا همراهم کی بود ؟یه دختر سفید تپل !هر رنگی میذاشت بهش میومد بعد من باید عین بدبختها دنبال رنگهای سیاه و قهوه ای میگشتم تا بهم بیاد و لادن بهم بگه چه خوشگل شدی !این دفعه بهم بگن آوامین ما ندیدیم تو شال شاد سرت کنی و دلمون گرفت و فلان و بهمان من می دونم و اونها !لادن سه تاشال کرم و شیری و صورتی گرفت حالا من چی ؟دو تا شال مشکی و یکی قهوه ای !درس عبرت شد برام موقع شال خریدن یکی همرنگ خودم رو ببرم تا دلم نسوزه  ! حالا اینا یه طرف !با ذوق یه کلاه شیری  رنگ خوشگل سرم کردم دیدم شدم عین مرده ها !بعد لادن سرش کرد گل از گلش شکفت .از دق دلی لادن هم که شده کلاهه رو گرفتم البته با یه رنگ دو درجه تیره تر !اومدم خونه کلاه رو سرم کردم؛ بابام میگه تپل شدی هایده  ! آدم رسما بره دق کردن خودش رو اعلام کنه!
کلا تا سال پیش از حراج بدم میومد و هیچ وقت از مغازه ای که حراج اعلام کرده باشه خرید نمی کردم  چون فکر میکردم جنسهای داغون و به درد نخور دارن و خیلی بی کلاسیه! اما استثنا هم هست. آدم خوب فکر کنه میبینه از امثال تی تی بهتره  فقط موقع حراجی خرید کنه تا بمونه واسه سال بعد !کمبود بوجه پیداست ،نه ؟!حالا کی بود میگفت تی تی بده و جریمه اش کنین ؟به جان حسن من نبودم !
حالا حسن کیه ؟نمی دونم کیه اما یه بنده خداییه که من همیشه سرش ازین مدل قسم ها میخورم !فکر کن نوبره اگه اسم شوهرم حسن دربیاد !الان دارم شالهایی که قبلا از تی تی خریدم و توی کمد عرض اندام میکنن رو میبینم و هی میگم توی گلوتون گیر کنه این همه پول مفت ریختم توی حلقومتون ! اگه فردا حراج تی تی تموم شه و بری همون شاله که گفتم رو دوباره بخوای بخری باید دوازده تومن بدی ! خیلیه ها !هر کی از راه میرسه یه تیغی به سر این ملت میزنه ...هرچند ،تا خر هست خرسوار هم هست .دور از جون شما و خودم البته !با حسن بودم !بنده ی خدا حسن ...

 

راننده ی پررو


اسکناس رو دادم به راننده ی تاکسی ؛ انگار که طلب داشته باشه  پول رو  برگردوند و گفت گوشه نداره عوض کن .از این طرز حرف زدن یک غریبه اون هم با ضمیر مخاطب مفرد به شدت متنفرم چه برسه به اینکه طلبکارانه باشه.یه نگاه به پول کردم و دیدم سالمه و فقط یه گوشه اش چسب قرمز رنگ خورده. حوصله نداشتم که بهش بگم همین پول رو همکاراتون به ما میدن و خودتون که میخواین بگیرین ناز میکنین  ...حرفمو خوردم اما ته دلم گفتم الان یه پول درشت بهت میدم تا ادب شی .پول رو بهش دادمو مطمئن بودم چون یه بار پول خرد دادمو نگرفته دیگه نمی تونه غر بزنه .
باقی پول رو که بهم برگردوند  اتفاقی دیدم یکی از اسکناس ها گوشه نداره !درجا بهش برگردونمو گفتم گوشه نداره عوضش کن !
یه لحظه مکس کرد و پول رو عوض کرد .می تونستم از عوض شدن طرز تنفسش کفری شدنش رو حس کنم. لذت بردم ازینکه خیلی سریع دید کاری که عوض داره گله نداره !موقع پیاده شدن وقتی در ماشین رو بستم  یه طور خاص بدی نگام میکرد...

 

خروس زری پیرهن پری ...

چند روزه از خواب که پامیشم خیلی بیربط  میخونم :

دیشب زن مش ماشالله بی درد
مرغای محله رو خبر کرد
پاشید براشون یه چنگ و چینه
گفت زود بخورین خروس نبینه !
وقتی که چراشو پرسیدم من
گفتش با خروس زری بدم من !

من با این نوارهای قصه زندگی کردم ...عشق کردم ...کودکی کردم ...
نوار های قصه ای که بیشتر اوقات تنها راه برای نگه داشتن من توی خونه و جلوگیری  از رفتنم توی کوچه بود...ترانه های کودکانه ...تولدت مبارک...خرگوش ها و ستاره ...روباه وشش جوجه کلاغ...کدوی قلقله زن ...بزبز قندی...خاله سوسکه...گلنار و...نوارهایی که هر وقت بهانه گیری میکردمو غر میزدم که حوصله ام سر رفته ؛بریم بیرون ؛برام میذاشتن و روونه ی شهر قصه ها میشدم...
یادش به خیر ...یادش واقعا به خیر ...
این یه قسمت کوچولو از نوار قصه ی خروس زری پیرهن پریه ...نوار قصه ای که هنوزصدای خروس زری و گوینده اش و صدای منوچهر آذری که فکر میکنم روباه بود توی گوشمه ...سرچ کردم تا شاید بتونم متن کاملش رو گیر بیارم اماپیدا نشد .فقط فهمیدم که نویسنده ی قصه احمد شاملو هست و بسیار ذوق کردم و علاقه ام نسبت به شاملو بیشتر شد...
نمی دونم این نوار کاست های کودکانه ام کجاست !از مضرات اساس کشی اینه که گاهی چیزهای باارزشی رو گم میکنی و مدام یادش میفتی و میسوزی !در اولین فرصت باید برم همه شون رو گیر بیارم ...واقعا ارزش دارن ...کی می دونه شاید یه روزی به درد بچه ام  یا  شایدم بچه هام خورد ...
 
روباهه دمش درازه
حیله چی و حقه بازه
تا چشم به هم بزاری می بینی که سر نداری
کله پا شدی تو زندون
نه دل داری نه سنگدون

رابطه ی بیل و مهندسی کامپیوتر

یکی از  استادهای همه جور آجیل و بسیار معروف ما که مدیر گروه ما هم بود و با آدمهایی که از دیوار مردم بالا میرن هیچ فرقی نداشت چون حسابی توی کار دودره کردن بود و یه دار و دسته عین خودش رو کرده بود استاد دانشگاه و دانشجو جماعت رو دق میداد و خرکی به هر کی دلش میخواست نمره میداد و من رو برابر با عدد پونزده میدونست و من و بسیاری از دانشجوها تا عمر داریم رفتارهای مودی و زشتش و دزدی ای که از وقت و شخصیت ما کرد رو هرگز فراموش نمیکنم؛ اگه توی تمام اون چهار سال یه حرف درست و حسابی زده باشه این بود که : الان دیگه هر جا بیل میزنن مهندس کامپیوتر  بیرون میاد !


یه رشته ی درست و حسابی هم نخوندیم در راه رضای خدا !!!

فروشنده های نادرست و نا حسابی

شهر کتاب درست جلوی ایستگاه تاکسیه و تقریبا همیشه ازونجا رد میشم.بیشتر اوقات میرم داخل و علیرغم اوضاع خراب مالی و وقتی ؛ از خودم پذیرایی میکنم.اصلا انگار شهر کتاب نیروزی جاذبه داره و آدم رو سمت خودش میکشه ! داشتم بررسی میکردم که بین چند تا چیز کدومش رو بردارم که اتفاقی شنیدم یکی از دخترهایی که اونجا کار میکرد داشت به یکی از پسرهایی که اونجا کار میکرد میگفت :من جز اولین کسایی بودم که اومدم اینجا اونوقت انصافه با من اینجور رفتار کنه و با اونا اونجور ؟ و کلی غر و ازین خاله زنک بازی ها ... به اصطلاح داشت به گمونم درد دل میکرد و پسره هم که اصلا دریغ از یه نگاه عین بت نشسته بود و کارشو میکرد و لام تا کام حرف نمیزد ! فکر میکردم جو کارکنانش باید صمیمی باشه و چقدر خوش به حالشونه اونجا کار میکنن اما جدیدا همه شون وقتی باهات حرف میزنن میخوان بخورنت و بدجوری نگات میکنن و مدام دارن به هم میپرن !دیگه وضع طوری شده هر وقت میخوام منصرف شم از ورود به شهر کتاب؛ خودمو یاد کارکنانش میندازم و میگم اه اه !حوصله داری ؟یه زمانی شهر کتاب برام جایی بود برای بحث و بررسی راجع به کتابها،نویسنده ها ،پر از نشاط و موج مثبت اما الان ... !یعنی خودشون حالیشون نیست توی روز روشن مشتری میپرونن ؟!
اینقدر دلم میخواد با این فروشنده ها دعوا کنم !
چند وقت پیش هم لادن از تی تی یه سرویس نمی دونم چی چیه استیل یا رادیوم ِضد آلرژیِ مرواید دار گرفت و وقتی رسید خونه دید دو تا نگینش افتاده .فرداش رفتیم تی تی و به همون خانومی که مسئولش بود گفتیم ؛اما خیلی طلبکارانه نگاه کرد و گفت بدلیجات تعویض ندارند.
گفتم شما که داری پول مارک رو میگیری و نون برندتون رو میخورین حداقلش می تونین برای حفظ اسم خودتون هم که شده جنس رو قبل از تحویل دادن به مشتری بررسی کنین ،خصوصا وقتی میگین تعویض نداره !برگشته بهم میگه مشتری خودش چشم داره نگاه کنه !دلم میخواست بهش بگم خاک بر سر تو و تی تی و فروشندگیتون !
حیف که اون مسئول اصلیشون نبود فعلا که حوصله ی تی تی رو ندارم اما بذار یه بار برم !تا حرفمو نزنم آروم نمیشم.جریمه شون اینکه دیگه خرید بدلی جات نکنیم ازشون !هر دفعه خودمو تنبیه میکنم دور تی تی رو خط بکشم اما باز به موقعش اونجا تلپم !آدم نمیشم که !ولی اونارو آدمشون میکنم از این به بعد !یه گیری بدم موقع خرید که ... !
حالا شانس آورد سرویس مال لادن بود و اون سریع کوتاه اومد و گفت ولشون کن اگه مال من بود که هر جوری شده حالیش میکردم فرق یه جنس مارک دار گرون با یه جنس معمولی و فروشندگیهاشون چیه ...توی این سرزمین، حق به احتمال نود و نه درصد با مشتری نیست !

فروشنده هامونم درست و حسابی نیستند در راه رضای خدا !

 

دنیای مجازی

 توی همین دنیای مجازی یه وقتایی یه شادی هایی ایجاد میشه که آدم خوشش میاد هی بهش فکر کنه ! یکی ازین شادی ها اینه که بفهمی و ببینی که نویسنده ی عزیز یه وبلاگ بی صدا (رو نوشت به مرمر جان) که نوشته هاشو دوست داری و خیلی وقته بی صدا میخونیش ، تو رو لینک کرده و این یعنی میخونتت  ...
اونوقت توی همین دنیای مجازی جدای شادی هایی که داره یه وقتایی یه ناراحتی های ایجاد میشه که آدم دستش به جایی بند نیست ونمی دونه چی کار کنه جز دعا !مثل نگرانی و بی خبری از یه دوست دور و نزدیک واقعی ...(رونوشت به ...!)

وبلاگ نویس با جنبه هم نشدیم محض رضای خدا !