این چند روز اختلافات من و مادرم به اوج خودش رسیده .
نگاش میکنم و توی ذهنم میگم ازت بدم میاد .دلم میخواد داد بزنم سرش و بهش بگم ازت متنفرم چرا اینجوری میکنی ؟چرا از من بدت میاد و اینطوری نگام میکنی ؟  سعی میکنم خودمو کنترل کنم تا حرفی نزنم که بعدا پشیمون شم ...
توی این کشمکش های ذهنی که با خودم دارم یه مساله ی کوچیک رو بهانه میکنه .دارم تی وی میبینم بهم میگه چرا از اتاقت میای بیرون ؟برو توی اتاقت من و تو روی هم حساسیم ازت بدم میاد ...
بهم گفت ازت بدم میاد ...همون حرفی که من میخواستم بهش بزنم و نزدم ...
به خودم میگم پس حس اونم نسبت به من همینه ...
اما این من نیستم که بهش گیر میدم ...من نیستم که مساله ی کوچیک رو بهانه میکنم و مرتب انتقاد میکنم و تحقیر ...
بهش میگم تو از من بدت میاد! من از تو بدم نمیاد پس برو خودتو درمان کن و سریع میام بالا توی اتاقم ...در رو می بندم و پناه میبرم روی تختم زیر بالشم و تااونجا که درتوانم هست گریه میکنم ...
سمت پنجره رو نگاه میکنم انگار که خدا اونجا باشه بهش میگم آخه چرا ؟چرا نباید من و مادرم مثل باقی مادر و دخترهاباشیم ؟چرا از من بدش میاد ؟چرا من باید تاوان گذشته ی تلخ اون رو بدم ؟
بهش میگم خدا اون روزیو نیار که من برای بچه ام همچین لحظه هایی رو ایجاد کنم ...
خیلی دلم گرفته ...تمام عید خونه بودم ...توی همین چهار دیواری کوچولوی اتاقم ...
خسته شدم از تنهایی ...هیچ کس نبود ...همه سراغ گردش و تفریح و خودشون ...فامیل هم اینجا نداریم ...کنکوری هم که داشتیم و مسافرت و مهمون هم قدغن ...
از روز سوم چهار عید بود که دوباره سیر نزولی پیدا کردم ...و همین طور داره ادامه پیدا میکنه ...
چرا از من بدش میاد ؟چرا نمی تونه منو تحمل کنه ؟
به یاد ندارم ازم تعریف کرده باشه ...به یاد ندارم قربون صدقه ام رفته باشه ...بغلم کرده باشه ...بوسم کرده باشه ...و حتی بهم بگه آوامین جان ...جان ...یه کلمه ی ساده ...سرد ..خشک ...منضبط ...زحمت کشیده ...به خاطر بچه هاش از کار و تحصیلش زده ...قبول ...تا آخر عمرم مدیونشم ...اما من نباید تاوان چیزهایی که از دست داده رو بکشم ...چرا من ؟
نمی تونی به هر کسی بگی این قضیه رو ...نمیشه برای هر کسی گفت ...نمیشه داد زد ...خدایا کمکم کن کنترلم رو از دست ندم ...نمی خوام کاری کنم که بعدا پشیمون شم ...
یادمه دبیرستانی که بودم یه بار اونقدر ازش ناراحت بودم که به یکی  از دوستام گفتم که مامان من درحقیقت نامادریمه ....خجالت آوره واقعا ...همیشه بابتش عذاب وجدان دارمو از یاد آوریش خجالت میکشم...الان که بهش فکر میکنم می بینم خیلیه این حرف ...واقعا حرف بدیه ...
اون موقع هایی که نفرینم میکرد و بهم میگفت کاش نبودی ...الهی بدبخت بشی ...سیاه بخت بشی ... ..مثل همیشه ...
زود به سن بلوغ رسیدم ...خیلی زود ...ده سالگی ...از اون زمان تا الان روز به روز اختلافاتمون بیشتر شده ...
همیشه تحقیرم کرده ...تو زشتی ...تو بدهیکلی ...تو رفیق بازی ...تو هووی منی...کاش دختر نداشتمو راحت بودم ...کاش تو رو نداشتم .تو خونه نیستی من ارامش دارم میای آرامشمو به هم میزنی ...
ظاهر و هیکل رو بذاریم کنار , تقریبا جز مادرم ندیدم کسی اینو بگه همه عکس این رو بهم گفتن ...  اون قسمتی که بهم  میگه فاسدی تو فلانی دیوونم میکنه  ...نمی تونه تحملم کنه ...می بینتم انگار نفسش میگیره ...شاید بچه ی ناخواسته بودم ...نمی دونم ...
از من بدش میاد ...حسودیم میشه به همه ی دخترهایی که با مادرهاشون صمیمی هستن و یا حداقلش مادرشون ازش بدش نمیاد ...سر خیلی مسایل کوتاه اومدم و سر مسایلی که کوتاه اومدن معنی نداشته جلوش وایستادم ...واسه همین شدم بد ...فاسد ...گستاخ ...من نمی خوام مثل اون بشم ...اون میخواد من یه کپی از خودش باشم اما من نمیخوام مثل اون خودمو شکنجه بدم ...نمی خوام منزوی بمونم ...نمی خوام از ادما بدم بیاد و همه رو دشمن بدونم ...نمی خوام ...
یک ضد ازدواج به تمام معناست ...مخالف ازدواج و عشق ...همه چیز رو یه دروغ بزرگ می دونه ...
دارم دیوونه میشم ...رسیدم به این نقطه که بهتره توی این یه ماه همه ی سعیم رو کنم تا آزاد قبول شدم حالا هر چقدر هم هزینه اش بالا باشه ...می دونم قبول شدن ارشد اونم یه دانشگاه آزاد معتبر اونم توی یه رشته ای که برات جدیده و اونم توی یه ماه سخته و غیر ممکن اما میخوام زورمو بزنم ...
بیشتر از این توی این خونه بمونم دیوونه میشم ...
دلم نمیخواست روزی به این دلیل درس بخونم ...دلم میخواست توی خونه اونقدر گرم و صمیمی و راحت و در آرامش بودیم که با اطمینان خاطر مینشستم خوب میخوندم برای سراسری و هیچ نگرانی از خونه موندن نداشتم ...می ترسم توی این یه سال دووم نیارمو دیوونه بشم ...کی میدونه من این نه ماه چی کشیدم ...خسته شدم ...
نمی تونم این نفرت و خشمش رو درک کنم .دست خودش باشه یا نباشه هر چی که هست من این وسط دارم قربانی میشم ...
کاش اینجور نبود ...و من به دختر عادی بودم ...یه آدم آرووم ...وقتی نتونم به مادرم پناه ببرم به کی پناه ببرم ؟وقتی مادرم منو دشمن خودش بدونه کجا برم ؟
من خیلی تنهام خدا ...خیلی خسته ام ...
چرا جلوی مادرم هیچ خوبی ای ندارم ؟چرا همه خوبند الا من ؟
خودت شاهدی من از هر کسی بیشتر توی این خونه غمخوارش بودم سعی کردم کمکش کنم ...من تاوان چیو دارم پس میدم ؟
میگن سوسک به بچه اش میگه قربون دست و پای بلوریت برم ...اما من جلوی مادرم از زشت ترین دخترهای دنیا هم زشت ترم ..
و از بدترینشون بدتر...
بارها بهش گفتم مامان شده یه بار از من تعریف کنی ؟مامان این لباس خوبه ؟من خوشگل ترم یا فلانی ؟
و جواب شنیدم :دروغ بهت بگم خوبه ؟آدم باید واقع باین باشه ...من بلد نیستم دروغ بگم !بلد نیستم چاپلوسی کنم !دیگه کاریش نمیشه کرد همینی که هستی ! ...
هر نوع علاقه و ا حساسی هم که باشه غریزیه ...اون بین من و خواهر هام اونارو انتخاب میکنه ...و در حال حاضر دوست داره نباشم ...
دوست داره منو زیر سوال ببره ...غرورمو بشکونه ...ضایعم کنه ...لهم کنه ...و ثابت کنه که من بدم ...
من بدترین و بی ادب ترین و زشت ترین و ناخلف ترین فرزند روی زمین خدا !قبول...خودت بگو  حالا چی کار کنم ؟
 ...