خنده هامو پس میگیرم ...

دو سه سال پیش میرفتم مغازه اش ...چیزی که توی ذهنمه تصویر یه زن سر تا پا مشکی پوش با ابروهای مشکی تر از پر کلاغ ...چهل و خرده ای ساله ...قدری بیش از اندازه رک با حرکات نامعلومی که نمی تونستی درک کنی آرومه یا شیطون ...مغازه ی لباس زیر...اما من فقط ازش جوراب می خریدم هر دفعه؛ که البته خیلی زود به زود هم نبود و نمیشد بهم گفت مشتری دائمی... اما یادمه هر دفعه میرفتیم چشم تو چشم حرف میزدیم ...گرم و صمیمی ...
دو سالی بود که دیگه نرفته بودم پیشش ...یعنی نشد ...پیش نیومد ...

خیلی وقت بود توی ذهنم میومد .قصد داشتم فرصت شد برم دوباره ازش خرید کنم...تا اینکه فرصت پیش اومد و رفتم ...از در که وارد شدم بعد از دوسال هنوز همون خانوم مشکی پوش بود ...همان خانوم با ابروهای مشکی تر از پرکلاغ و پوست سفید ...حس کردم شاداب تره ...سرحال تر و نسبت به دو سال پیش جوونتر شده ...باهاش احوال پرسی کردم .جوری باهام حرف زد که انگار سالها منو میشناسه ...ته دلم تعجب کردم ...انتظارشو نداشتم ...واسه همین نتونستم طاقت بیارم و با تعجب پرسیدم شما منو میشناسین ؟هنوز یادتونه ؟خیلی وقته نیومدم پیشتون ...دو سال...
با همون لحن رک و محکم گفت آره ...غایب بودی ...منتظرت بودم. مگه میشه تو رو یادم بره ؟خنده هات یادمه همیشه !
خیلی از حرفش جا خوردم ...گفتم مگه خنده هام چه جوری بود ؟اصلا انتظارشو نداشتم منو یادتون بمونه ...
گفت  من خنده ها و طرز حرف زدنتو همیشه یادمه ..تو رو یادم نمونه کی یادم بمونه ؟
و بعد اون گفت و من گفتم و حرف زد از دخترهاشو و شوهرش که نمی دونم چرا فکر میکردم فوت کرده و انگار زنده بود و من هم گفتم از مادر و پدرم و میونه شون و کتاب های اوریانا فالاچی و کمونیست کره و  ... و میون حرفها جنس انتخاب میکردم ..باز هم جوراب های قشنگ رو دیدم و ذوق کردم و خوشم اومد ...یه جوراب بامزه دیدم و گفتم دیگه زیاد از اینا نمی پوشم گفت آخه الان بزرگ شدی اون موقع کوچولو بودی ...
گفتم یعنی توی این دو سال این همه تغییر کردم ؟
گفت آره حس میکنم خیلی بزرگتر شدی ...دخترکوچیکه ی من مثل توست مثل تو زیبا و خوش خنده و فمینیست و بی پروا ...
میدونستم داره ازم تعریف میکنه ...می دونستم این زن رک نسبتا بد اخلاق که حتی فکرشم نمیکردم من رو به یاد داشته باشه داره دروغ نمیگه ...
نیم ساعتی که توی مغازه بودم خیلی خوب بود...خاص بود ...خیلی وقت بود کسی از خنده هام تعریف نکرده بود ...کسی بهم نگفته بود تو دختر زیبایی هستی ...نگفته بود پرانرژی و بی پروایی ...
آره ...خنده هام ...همون خنده هایی که دزدیده شد ...

آخرش بهم گفت یه جا نمون دخترم ...تا می تونی پرواز کن ...تو خیلی پرنده ای ...همین طور ادامه بده ...از هیچ کس و هیچ چیز نترس ...به کمتر از لیاقتت راضی نشو ...
تا دم در بدرقه ام کرد ...
از پاساژ که بیرون اومدم ناخود آگاه دستم رفت گوشه چشمهام تا اشک های کوچولوی گوشه چشممو پاک کنم ... تمام مسیر رو پیاده رفتم و دوباره نیم ساعت گذشته رو مرور کردم ... دو سال پیش تا الان و همین طور زمینو زمان ِ این روزهام رو ...
 

خندیدن یک نیایش است  
اگر بتوانی بخندی،آموخته ای که چگونه نیایش کنی...
هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد،هر بافت وجودت از شادی بلرزد به آرامشی عظیم دست می یابی...

خنده هامو پس میگیرم ...من پسشون میگرم ...پسشون میگیرم
 

اصلاحیه : عذاب وجدان میگیریمممممممممممممم !

می دونین بعد از اینکه پست قبلی رو نوشتم رفتم مسواک بزنم همون موقع بود که یهو دلم یه جوری شد .یه مدلی که انگار عذاب وجدان گرفتم از نوشتن پست قبلی .یه مدلی که یهو به خودم که توی آینه نگاه کردم  یادم اومد که کلی نعمت دارم که از کجا اومده ؟خب لطف و داده ی خدا !

یه لحظه توی ذهنم یه عالمه حرف هجوم آورد که اگه من خالق بودم و کلی نعمت به مخلوقم داده بودم و باز می دیدم ناله میکنه چه حالی بهم دست میداد ؟خب ناراحت میشدم دیگه !دلگیر میشدم !میگفتم عجب ناشکری ...یه بار که گوششو حسابی بپیچم تازه میفهمه لطف یعنی چی نعمت یعنی چی نگاه بعنی چی ...بعد یهو توی دستشویی اینقدر ترسیدم که نگو ! از دست خودم ناراحت شدم ...خب قرار نیست زندگی همه ی آدمها شبیه هم باشه ...کسی هم از فردا خبر نداره ... نباید هم بد بین بود ...نباید هم پرتوقع بود و انتظار داشت همه چیز فرت و فرت رو به راه شه ...چه می دونم شاید خدا میخواد یه شادی تپل بهم بده !!!  بی رحمانه است که آدم خوبی ها و خوشی ها رو بذاره کنار و فقط ناراحتی ها و کمبود ها رو ببینه ... خب حقیقت اینه که به من این یک سال خیلی فشار اومده .خسته ام .احساس تهی بودن می کنم .چون آدم اجتماعی ای هستم و به قول پدرم پایگاه اطلاع رسانی از زندگی خیلی ها خبر دارم  ... این مدت خوشبختانه مدام خبر خوشی و اتفاقات مثبت از دوستانم دریافت کردم ...به قول پدرم شانس دور و بر دوستاته ! بعد به زندگی خودم که نگاه میکنم دلم میگیره ...نه تکلیف درسم معلومه ...نه کارم ... ونه ... !معلومه دیگه چیو میگم ؟! یه دلخوشی گنده ! یه کسی یه چیزی از جنس عشق !رک و بی پرده اینجا صحبت میکنم !کسی هم نیست که ازش خجالت بکشم ! خب راستشو گفتم .چی کار کنم !

گاهی به خودم میخندم و خودمو باور نمی کنم !گاهی میگم تو همون ادم مغروری هستی که این چیزا برات مسخره بود و نمی تونستی بفهمی وقتی کسی حرف از عاشقی میزنه یعنی چی ؟! تو همونی که الان به این نتیجه رسیدی که آدمها در هر پست و مقامی باشن همه ی جنبه های زندگیشون هم که اوکی باشه اگه عشق نداشته باشن اگه کسی نباشه که تنهاییشونو باهاش شریک شن کسی نباشه که نفهممت، کسی نباشه که نخونه حرفاتو ،نفهمه حالتو از چشمات، کسی که توی بی وقت ترین وقتها بتونی صداش کنی و بدونی حتی نگاهش یا امید به دیدنش آرومت میکنه و همیشه هست کنارت،بدون اون خالی هستی  ! شاید خیلی رویایی و رمانتیک باشه و واقعیت خیلی اینطور نباشه اما میدونم و دیدم کسانی رو که در کنار همه ی سختی های زندگی ، دارن همچین کسی رو که بهشون انگیزه و نیرو میده ...

منتها ...منتها من قلق خودم رو گم کردم ...مشخصه که دارم سعی میکنم خودم رو پیدا کنم ؟خودمو و راهمو ؟فقط اینکه دلم نمیخواد حس کنم که تنهام ...دلم میخواد حس کنم خدا هوامو داره ...کمکم میکنه ...واسه همین گاهی که سردرگم میشم ازش شاکی میشم ...دلم میگیره ...خب من که واسه مواقع تنهاییم کسیو جز اون ندارم که صداش کنم و بخوام نگام کنه ؟!

منتظر حس گرمای نگاهتمممممممم خدا ...

 ببین دارم برات چشمک میزنم !!!

فکر کن ! 

تنم می لرزه ...

دو روزه عین خوره داره مغزمو میخوره .یه چیزی که مدام دارم باهاش کلنجار میرم تا به جواب برسم .به هیچیش مطمئن نیستم .حس میکنم نسبت به خدا بی اعتماد شدم .بسکه سکوت کرده و حس کردم کاری به کارم نداره اعتمادمو بهش از دست دادم .یکی از دوستای صمیمیم به طرز خاص و باورنکردنی قسمتش شد بره مکه...وقتی خبرشو بهم داد بغض کردم .بهش گفتم خوش به حالت ...چه همه خدا دوستت داره دختر ...از همون روز همه اش به این فکر میکنم که چرا خدا برای خیلی از بنده هاش مرتب خوشی و شادی و خبر و اتفاق های خوب میاره ...و یه عده رو مدام منتظر میذاره ...
حتی به دوستم هم گفتم .منو خوب میشناسه ...گفتم سعیده خدا با من قهره .نگاهم حتی نمیکنه بهم .باهام حرف نمیزنه ...تا کی باید شادی و خوشی بقیه رو ببینم ...تو که خودت می دونی ادمی نیستم که بد کسیو بخوام یا ازشادی کسی ناراحت شم ...اما کی نوبت شادی منه سعیده ؟کی نگام میکنه ؟کی کمکم میکنه ؟
بهم میگه کفر نگو ...ناشکر نباش ...میگه شاید گذاشته یه شادی تپل بهت بده ...مکث میکنم ...میگم ناشکر نیستم اما تو خودتو جای من بذار دلت نمیگیره یکیو هی صدا کنی اما حس کنی بهت محل نمیده ؟چرا ؟مگه من چی کار کردم ؟تو چه خوبی ای کردی سعیده ؟چه کار خیری کردی ؟کی دعات کرده ؟
بهم میگه هیس...هیچی نگو ...تو خیلی خوبی آوامین ...دلپاک تر از تو رو ندیدم...شاید خدا داره امتحانت میکنه ...
نمی دونم ...
دو سه روزه جمله ی روی گوشیم اینه :

خدایا با من قهری؟نگام نمیکنی؟تو فقط میتونی کمکم کنی ؛کمکم کن ...

هر دفعه بهش نگاه میکنم دلم میلرزه و بغض میکنم ...چرا حس میکنم نگاهم نمیکنی ؟
شاید من خیلی بدم ...شاید گناه و کار بدی کردم که نمی دونم ...نمی دونم .من هیچی نمی دونم ...


پیچ و مهره  زوج وبلاگی ای که برای رسیدن به هم پرپر میزدن بعد از اون همه سختیو مخالفت و تلخی به هم رسیدن ...وقتی سه چهار پست آخرشون رو میخونم همه تنم میلرزهانگار که تب و لرز کرده باشم ...از گوشه ی چشمم اشک میاد پایین ...خوشحالم براشون ...خیلی ...

یکی بهم ایمیل زده :
درست زمانی که من عاقل شدم اون عاشق شده .
بذار گند بکشیم به زندگیمون ...دلم میخواد عاشقی کنم ...
برام دعا کن اوامین ...

وقتی میخونم ایمیلشو تنم میلرزه ...باز هم بغض میکنم ...براش مینویسم به عشقت حسودیم میشه که تو به این خوبی اینجور عاشقشی ...حالا که دلت اینو میگه پس عاشقی کن...ادم عاشق چی حالیشه جز عشق؟و چه چیزی شیرین تر از عشق با همه ی سختی ها و نگرانی ها و تلخی هاش ...

باز هم تنم میلرزه ...

نهال حالش خوب نیست ...دوباره ناراحتی روده اش عود کرده ...وقتی بهم میگه بازم دلم میلرزه .
شاید کسی جز خود نهال ندونه که تا چه حد برام مهمه ...شاید به خاطر بعضی مسائل مشترک یا چیزهای دیگه ...وقتی میفهمم حالش خوب نیست و دوباره باید بره کلونوسکوپی اولین چیزی که به ذهنم خطور میکنه اینه که خدا یعنی سهم نهال بعد از این همه تنهایی و سختی، شادی و آرامش  نیست ؟اون که این همه تلاش میکنه دنیاشو خوب و قشنگ بسازه ...

نمی فهممت خدا ..نمی فهمم ...نذار بهت بی اعتماد شم ...نذار بیفتم توی این دور نابودی و دوری ...
نمیخوام ازت دور شم ...میدونی که بازم صدات میکنم ...بازم بهت امید دارم ...بازم اولین جمله ای که به آدمهایی که پیشم درد دل میکنن میگم اینه که :خدا بزرگه ......به خودم میگم خدا بزرگه ...خدا مهربونه ...
ولی  نمی خوام بعدش دوباره از خودم سوال کنم که خدا بزرگه ؟خدا مهربونه ؟!
برای نهال برای یکی دیگه از دوستان که عمل در پیش داره دعا کنین ...برای همه ی مریض ها...

من از این دنیا میترسم .حکمت ...قسمت ...رحمانیت ...
دلم خوشه فقط به رحیم و رحمان بودنت ...
نمی خوام این دلخوشی رو هم از دست بدم ...

چقدر غر زدم سرت خدا ...ببخش ...
تنم می لرزه ...

بای بای آفریقای جنوبی دوست داشتنی

خب بالاخره جام جهانی هم تموم شد و اسپانیا قهرمان شد .فوتبال دیدن دیشب ما هم پر از حرص خوردن و نفرین نثار مسئولین این مملکت بود بسکه برق می رفت و می اومد...به قول پدرم زمان جنگ هم دیگه اینجور نبود !!! آخه شما فکر کنین دیروز دو سه ساعت برق رفته بود میگیم به درک. دیگه همینقدر عرضه ندارن برای بازی جام جهانی نیم مثقال برق بذارن ؟اصلا انگار از قصد این کارو میکنن برن روی اعصاب مردم !


هنوز دو دقیقه از اومدن برق نگذشته بود که اسپانیا گل زد وموجی از جیغ و هوار خونه مون رو فرا گرفت.بعد از گل اسپانیا یه طوری حس کردم دلم میخواست هلند گل بزنه ! یعنی حس کردم انگار ذاتا طرفدار هلند بودم و خودم نمی دونستم !
در نهایت، از شادی بازیکنان و مربی اسپانیا بسی شاد و از ناراحتی هلندی ها بسی ناراحت شدم !مونده بودم طرفدار کدوم باشم آخه !هر دو رو دوست داشتم یه جورایی ...
مراسم باشکوهی بود .به شدت دلم میخواست اونجا بودم ...ناراحتی هلندی ها رو که دیدم یاد اون داستان کوتاه افتادم که میگفت: همیشه اونی که نفر سوم میشه خوشحال تر از اونیه که نفر دوم میشه .چون نفر سوم میگه خدا رو شکر بالاخره رتبه آوردم! اما نفر دوم حسرت اینو میخوره که چرا اول نشدم و برای همین شادیش کوفتش میشه ...

بازیکنی که دیشب مدام تحسینش میکردم آرین روبناز هلند بود .کسی که با سرطان مبارزه کرد و دوباره به فوتبال برگشت و حالا عضو یکی از بهترین تیم های دنیاست ...شطرنج و تنیس رو هم در حد خوبی بازی میکنه و دیشب هم خیلی زحمت کشید و خوب بازی کرد !

پرونده ی جام جهانی 2010 بسته شد و به قول فردوسی پور  دلمون برای آفریقای جنوبی تنگ میشه !
گوینده مگه قحط بود که حالا حتما فردوسی پور با صدای گرفته بیاد گزارش بده ؟یه کارایی میکنن ها !
اما نه .فردوسی پور با صدی گرفته رو به صد تا خیابانی نمیدم .

چرا دیشب اینقدر خشن بازی میکردن ؟این همه کارت زرد ؟!اصلا خوشم نیومد از این کارشون ! همه هل بودن انگار جز توپ هیچی نمیدیدن و مرتب هم رو لگد میزدن و ضربه !یه خورده مردونگی و جوونمردی بد نیست همچین !!!ازاین بابت به نظرم بازی فینال خوب نبود !اما اون حلقه ی تبریک بازیکنان هلندی به اسپانیا کار خیلی خیلی قشنگی بود ...خوشمان آمد !


زمان اهدای جام و خیره موندن به خوشحالی بازیکن ها و تماشای شکوه مراسم و آتیش بازی اون ورزشگاه از دهنم پرید به خواهرم گفتم فکر کن چه حالی میده آدم بلیط این بازیو از نامزدش هدیه بگیره و یا ماه عسل بره آفریقای جنوبی !چه همه کم توقعم من !!!


دلم میخواست جای یکی از بازیکنای اسپانیا بودم که اون همه شادی رو به ملتم هدیه میدادم ...یا حداقلش اسپانیایی بودم و خوشحال از قهرمانی تیم کشورم !عقده ای شدیم رفت ...


اینا به کنار کاسیاس عجیب دیشب به دلم نشست!فوتبالیست اینقدر احساساتی آخه؟!نازی.من عاشق این کاسیاس شدم !اینو دیشب کشف کردم.چه گریه ای میکرد از خوشحالی ...تا باشه ازین گریه ها ...

خوشحالم که آفریقای جنوبی به خوبی از پس برگزاری جام جهانی بر اومد و مهر سکوت زد به دهن کسانی که مخالف بودن و آفریقا رو در حد و اندازه ی این مسابقات نمی دونستن ...

هوف !

صبح توی باشگاه وایستاده بودم که دیدم یه خانومی درست قبل اینکه ورزش شروع شه اومد دماغ به دماغ من وایستاد بهش گفتم خانوم من اینجا هستم گفت خب باش !گفتم ببخشید لطف کنین برین جای دیگه من از صبح اینجام در کمال پررویی و آدم خواری بهم میگه از صبح چیه یک ساله اینجا مال منه !!!گفتم شما پول میدی منم همون قدر پول میدم زمین که نخریدی برین جای دیگه عین این آدمهای گردن افتاده بهم گفت : صبح اول وقتی روی اعصابم راه نرو ها ! نمی فهمی چی میگم مگه !!!
دیدم پرروست اون روی مبارزه طلبیم بالا گرفت گفتم من که تکون نمیخورم و بعد کلاس به مسول باشگاه میگم که حالیتون کنه !یه خانومی که جلو بود و شاهد قضیه برگشت گفت شما یه کم بیا اینورتر ولش کن .خلاصه اینکه  کوتاه اومدمو جامو عوض کردم اما تا آخر ورزش کوفتم شد !
آخر کلاس هم به مربی گفتم اونم تذکر جانانه ای به خانوم ها داد که البته اون خانومه به روی خودش هم نیاورد .حالا دفعه دیگه حالیش میکنم .بازم میرم اونجا وای میستم ببینم چی کار میکنه !اینقدر از بی فرهنگی و قلدر بازی و زورگوییش بدم اومد که نگو .چرا بعضی مردم اینجورین ؟
اگه یکی دیگه بود سرشو مینداخت پایین میرفت یه جای دیگه .ولی تا کی باید کوتاه اومد ؟زورمون به جاهای بالاتر نمیرسه به این یه نفر ادم که باید برسه!!!پرررررررررررروی بی فرهنگ .

این شبکه ی آموزش هر روز ساعت چهار اینا برنامه داره مردم زنگ میزنن واسه سوالهای مربوط به کنکور و تخمین رتبه و این حرفها .هر روز هم بساط داریم.خدا نگذره از این سازمان سنجش با این بساطی که واسه ملت درست میکنن هرسال با تغییرات جدید توی سوال و شرایط و همه چیشون.مردم هم زنگ میزنن درصد میگن یکی از خواهرهام که نگرانه درصداشه و میگه خراب کرده هر روز بعد از این برنامه قاطی میکنه وادا درمیاره و بغض میکنه و میره توی اتاق و نویز منفی میده .مادرم هم که میگه توی عمرم این همه شب و روز نگران نبودم که امسال هستم .

مردم یه دونه کنکوری دارن جونشون به لبشون میرسه ما دو تا داریم اونم دوقلو ! وای خدا رحمی خودت همه چیزو راست و ریس کن لطفا!!!

جاودانگی میلان کوندرا رو شروع کردم .حس خوبی نسبت به کوندرا دارم .تعریف این کتاب رو هم از باران جان شنیده بودم .که گفته بود بارها و بارها خوندتش و همیشه همراهشه .چند روز پیش که رفته بودم شهر کتاب بالاخره با کلی بخرم نخرم خریدمش .حساب خریدهایی که این ماه کردم از دستم در رفته .و این خیلی بده.نگاه میکنی میبینی هیچی نخریدی ها اما کلی پول خرج شده !
باید یه خورده از خرجیم پول پس انداز کنم تا بتونم گوشیمو عوض کنم .البته به خودم قول دادم اگه آزاد قبول شدم به عنوان جایزه گوشیمو عوض میکنم...پس امیدوارم بشه گوشیمو عوض کنم !!!

توی وبلاگ سارا جون یه سخن خوندم از امام علی به مالک اشتر که حسابی لذت بردم ازش :

ای مالک!
اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی،
فردا به آن چشم نگاهش مکن  شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی...

عاشق امام علی هستم با این سخنان بکر و روشنفکرانش ...

از دیروز هم یه سریال کره ای رو شروع کردم به دیدن به اسم :دنیایی که در آن زندگی میکنیم .از دختره خوشم میاد .توی قسمت اولش متوجه شدم که از نظر اخلاقی کارهاش خیلی شبیه منه واسه همین ترغیب شدم ببینم که بفهمم داستانش چیه و به کجا میرسه .
این روزها دیدن افسونگر هم خوشحالم میکنه .
از دیدن عشق یه یانگ و ماماجون لذت می برم و دلم هیجان همچین عشقی رو میخواد.کی فکر میکرد ماماجون تی تیش مامانی این همه ایستادگی کنه !نمی دونم گذروندن شب مثل یه زن و شوهر  رو راست گفتن یا یه دروغ ساختگی برای تحت فشار قرار دادن خونواده ها بود که رضایت بدن .اما هر چی که بود امروز از دیدنش جا خوردم .
دیدن حرص خوردن مادربزرگ جوانگ هم خیلی لذت بخشه !از سیاست رفتاریه آریانگ خیلی لذت میبرم. سختی ها حسابی آب دیده اش کردن ...واقعا زیرک و صبوره ...

از اول جام جهانی در نود درصد موارد طرفدار هر تیمی  که بودم باخته .نمی دونم چه دستی پشت پرده هست که همه چیز خلاف میل من میشه همیشه !
دیشب با اینکه آلمان رو دوست داشتم اما طرفدار اروگوئه بودم که باخت !
امشب هم که بازی فیناله .واقعا هیچ حس خاصی نسبت به هیچ کدوم تیم ها ندارم چون از هیچکدوم خوشم نمیاد .ولی ترجیحا چون عموم اسپانیاست احتمالا  طرفدار اسپانیا هستم .دلیل ازاین مسخره تر دیده بودین ؟
من عاشق تیم غنا بودم که باخت ...هنوز دلم براشون میسوزه !یه جورایی حکم ایرانو برام داشت ...

نتایج آزمون استخدامی آموزش و پرورش هم که اومد .من که به اصرار پدرم امتحان داده بودم و از درسهای تخصصی هیچی یادم نبود و هیچی نزدم فقط رفتم سر جلسه که پدرم پس فردا نگه نرفتی ندادی !چیه آخه .مسخره بازی .من از کار کردن در آموزش پرورش بدم میاد .یه مشت ادم عقده ای ...اه اه ...خدا رو شکر که قبول نشدم !

هر کار میکنم حسم نمیاد درس خوندنو شروع کنم .ناراحتم از این بابت .کاش زودتر میفهمیدم نتیجه ی آزاد چی میشه .یا رومی رومی یا زنگی زنگی ...
از اولشم بچه ی تنبلی بودم و دنبال بهانه برای از زیر درس رفتن.درسم خوب بود و شاگرد ممتاز ولی همیشه با کمترین تلاش بهترین نتیجه رو میگرفتم.به نظرم خیلی مواقع باهوش نبودن بهتر از باهوش بودنه .چون عادت میکنی به کم تلاش کردن ...چون با کم تلاش کردن همیشه نتیجه میگیری و بهترین میشی .اما این تا یه زمانی نتیجه میده از یه زمانی به بعد باید تلاش دو برابر شه .باید انگیزه ات قوی تر شه ...
چیزی که این روزها زیاد بهش فکر میکنم اینه که من توی یه دور باطل اسیر شدم اونم دور باطل عادت کردن به متوسط بودن .
نفهمیدم کی از دستم در رفت که به متوسط بودن قانع بشم .اما خوب که فکر میکنم می بینم مشکل از همین جا ناشی میشه ...پا پس کشیدم .
دنبال یه جرقه ام .باید سعی کنم این عادت مسخره و مخرب رو دور کنم از خودم .عادتی که باعث گندیدگیت میشه. باعث عقب موندگیت میشه. این یه حقیقته  که من عقب موندمو خودم با دست خودم مانع پیشرفت خودم شدم ...نباید از ایده آلها و اروزهام دست بکشم .باید شروع کنم ...بهانه گیری بسه !اگه بخوام همینطور ادامه بدم وضع ازین بدتر میشه ...آره ...اینجوری بهتره .این پست رو که آپ کردم میرم سراغ کتاب تئوری های مدیریت الوانی و شروع میکنم به خوندن.مینیمم نیم ساعت و ماکزیمم یک ساعت.واسه شروع بد نیست ...این هفته هم اگه اینبار آموزشگاه بدقولی نکنه کلاس تافلم برگزار میشه ...اینکه توی یه محیط آموزشی باشی خودش کمکه برای انگیزه گرفتن ...امیدوارم که برگزار شه و اینبار سرکارمون نذاشته باشن ...

الان دقیقا احساس میکنم شبیه این دختره توی این عکس وسط یه جاده نشستم در کمال استیصال و تنهایی ...

جمله ای که دیروز روی صفحه ی دسکتاپ گوشیم نوشته بودم تا هر دفعه نگاش کردم بخونم این بود :

می دونم دلت گرفته.بیا بغلم گلم.من پیشتم،غصه نخور.نبینم غمتو نازگلم !

معلوم بود حالم چه جوری بوده دیگه ؟خودم به خودم ابراز محبت و همدردی میکنم .چی کار کنم خب ؟دلم میخواست یکی اینارو بهم میگفت ...

روزهای تعطیلی کلافه کننده !

خیلی هوا گرمه .اونقدرا هم از گرمای هوا بیزار نیستم اما وقتی آدم توی دوران قرمز تقویمش باشه و دم به دقیقه حالش زیر و رو شه و  حوصله ی حموم کردن رو هم نداشته باشه و زیر موهاش خیس و روی موهاش چرب شده باشه و دمای بدنش هم مرتب تغییر کنه حال و روزی بهتر از کلافگی نصیبش نمیشه .
از روزهای تعطیل خوشم نمیاد.دقیق یادم نیست که اون روزهایی که سرم شلوغ بود و درگیر درس و کار بودم آیا همین حس رو داشتم یا نه اماچیزی که عیانه اینه که توی این یک سال خونه نشینی بدترین روزهای من همین روزهای تعطیلی بودند.با اینکه فرقی به حال من نمیکنه و در هر صورت همیشه خونه هستم اما ساعتها بیشتر کش میان و دلت بیشتر میگیره و بیکاری بیشتر رخ مینمایه !

دیروز عصر یه فیلم دیدم از شبکه یک البته از نصفه های فیلم که اسمش" همه چیز رو به راهه" بود ازون فیلمهای بیخود ایرانی که حتی از فیلم پسر عمه م که تی وی دم به دقیقه نشونش میده هم مزخرف تر !
بعدش چون حال و روز خوبی نداشتم و دلم نمی خواست تکون بخورم زدم کانال دو و یه فیلم دیدم اونم از نصفه به اسم" گذر از اندوه" .
اسمش رو  دوست داشتم یه لحظه به ذهنم رسید که شاید این فیلم یه نکته داشته باشه که کمکم کنه  واسه همین جذبش شدم .خیلی وقت بود فیلم خارجی از کانال وطنی ندیده بودم .با سانسورهایی که انجام میدن و پرش های بی ربطی که صورت میگیره یه جوری احساس میکنم بهم توهین میشه و اصلا به من چرا به فیلم توهین میشه !
کجای فیلم من حسم باید برانگیخته شه و از دل لبخند بزنم و یا اشک بریزم ؟خب درست همونجاهایی که شخصیتهای اصلی در اوج غم هم رو بغل میکنن و یا با یه بوسه عشقشون رو به هم نشون میدن.
بی خیال ...با همه ی این تفاسیر فیلم رو دیدم و همچین بدم نیومد .دوست دارم  ورژن اصلیش رو پیدا کنم و ببینم دیدن فیلم با صدای خود بازیگرها و زیرنویس فارسی بسیار دلچسب تره برام .داستان فیلم راجع به کنار اومدن با مرگ عزیزان بود  شخصی کتابی چاپ کرده بود در این زمینه و معروف شده بود اما خودش بیشتر از همه نیاز به کمک داشت چون هنوز نتونسته بود بابت مرگ همسرش خودش رو ببخشه...
یه جمله ی  ساده و خوب برام یادگار موند از این فیلم که از دیشب مدام یادم میاد و دلمو قرص میکنه :

وقتی یه چیزی تموم میشه مطمئن باش یه چیز دیگه شروع میشه ...

دیروز مهمونامون رفتن . باید بگم چون اخلاقهاشون با ما فرق داشت یه جورایی تحملشون سخت بود اما خب مهمون حبیب خداست و سعی کردم بهشون خوش بگذره...
راستش ما نفهمیدیم اینها مذهبی اند یا غیر مذهبی خیلی هم برای من به شخصه فرق نمی کرد اما حرفها و رفتارهاشون زمین تا آسمون فرق داشت .دخترشون رو از ابتدایی توی مدرسه ای گذاشتن که وقتی ازش تعریف میکرد یاد طالبان افتادیم و باورمون نمیشد همچین مدارسی در تهران باشند.مثلا میگفت مدیر و ناظم مدرسه دستهای بسیار زمختی دارند و از کرم بیزارند و هر کسی کرم بزنه جریمه میشه و باید اولیاشو بیاره مدرسه .یا مثلا اعتقاد دارند نباید در خونه تلویزیون باشه .دخترها دفتر خاطرات داشته باشند یا حتی تا سر کوچه تنها برند .جالب برام این بود که دختر این خانواده از بچگی توی این مدرسه بوده ولی کوچکترین چیزی در این زمینه ازونها یاد نگرفته !خودش میگفت اکثر دوستام همینجورین مدرسه یه جور بیرون یه جور!
به مادرش میگم چرا بچه رو در نمیارین از این مدرسه میگه آره به فکرش هستیم !میگم پس این همه سال چی کار میکردین ؟لبخند میزنه !
خیلی مسخره است .کجای دین اسلام گفته دست زن باید پوستش خشک و زبر باشه عین خار ؟یا کرم بده؟یا نباید کتاب غیر درسی خوند جز دعا ؟یا دختر تا سر کوچه تنها نره و باید با پوشیه صورتش رو بپوشونه و هزار کوفت احمقانه ی دیگه ؟
به حرفهاش که فکر میکنم حالم به هم میخوره !!!باید قدر مامان بابای خودمو بدونم با همه محدودیت هایی که دارم اصلا نمیشه با اینها مقایسه شون کرد !!!
مادر این خونواده عقیده داشت دختر رو نباید تنها فرستاد شهر دیگه واسه درس خوندن چون بچه بد میشه !میگفت برادرزاده شوهرش رفت شهرستان اومد نمی دونین چقدر سرکش شد و بی حیا و واه واه...بهش میگم چی کار کرده مگه مثلا ؟
میگه: ابروهاشو چنان نازک بر میداره که آدم فکر میکنه زنه !اولین بار که دیدمش به پدرش گفتم مبارکه ؟گفت چی ؟گفتم عروسی دخترون دیگه !!!
ته دلم گفتم معلوم نیست وقتی پدره رفته خونه چیا به بچه اش نگفته !!!
وای خدا .
 
داشتیم نهار میخوردیم که تی وی حرف واقعه تیر سال هفتاد و هشت رو زد یهو بحث به مسائل سیاسی کشیده شد .دختر این خونواده گفت اینجا هم اغتشاشات بود ؟گفتم بود اما نه مثل تهران.گفت تهران ولی افتضاح بود .از دهنم پرید گفتم شما به کی رای دادین ؟گفت اهمتی نجات !
سریع پرسید شما به کی رای دادین ؟منم بلند گفتم خونوادگی رنگ سبز رو دوست داریم و یهو همه ساکت شدند.چند دقیقه بعد حرف ندا شد یهو شنیدم پسر نیم وجبی این خونواده میگه :آره ندا هم که زن مس ع و د رج بیه !!!
غذا توی گلوم گیر کرد.می بینین تو رو خدا ؟اینو دیگه نشنیده بودیم که ندا آق ا س ل طان زن مسعود رجبی باشه که طلاق گرفته !!!
یکی نیست بگه کوچولو تو برو توپ بازیتو کن تو رو چه به این حرفها که عین طوطی حرف مزخرف این و اون رو تکرار میکنی ؟

با خودم قرار گذاشته بودم از تیر شروع کنم برای ارشد بخونم .اما تا الان که نشده .نیاز به یه سفر دارم. یک ساله که هیچ جا نرفتیم .خسته ام خیلی. این روزها هم که همه اش حرص و استرس کنکور خواهرهام و انتظار برای نتیجه .یه جورایی همه چیمون بستگی به قبولی اینها داره.از طرفی هم نمی دونم خودک آزاد قبول میشم یا نه .یه مقدار ته دلم به اونجا امید دارم اما خب معلوم نیست و نتیجه ها شهریور میاد .اگه بخوام صبر کنم تا اون موقع ممکنه قبول نشم و اینطوری زمان از دست میره .این بلاتکلیفی بد جوری آدمو آزار میده .تابستون امسال برای من و خونواده ام بسیار بسیار سرنوشت سازه ...امیدوارم همه چیز به خیر و خوشی ختم شه ...

الان دلم میخواست جای این دختره بودم در همچین مکان زیبا و آرامی ...مینشستم روی علفها و با سکوت ِ درختها و ساز  ِ پرنده ها، روح و ذهنمو آروم میکردم و انرژی میگرفتم ...الان فقط میتونم برم روی تختم دراز بکشم چشمامو ببندم و سعی کنم توی ذهنم همچین جایی برای خودم بسازم و حداقل با تصویر سازی یه حالی به خودم بدم ...

 

همه جور اجیل  

 

از دوستم یاد گرفتم که روی صفحه ی دسکتاپ گوشیم جمله بنویسم .
همیشه دلم میخواست می تونستم همچین کاری کنم سه ساله این گوشیو دارم اما نمی دونستم میشه رفت توی قسمت یادداشتها و یه تکست نوشت و انداخت روی دسکتاپ تا هر دفعه که به صفحه ی گوشیت نگاه میکنی اونو بخونی !حالا منم یاد گرفتم هی جمله می نویسم و میندازم روی دسکتاپ گوشیم. ازین کار که جمله ی مورد علاقه ام یا چیزی که حس خوب بهم بده رو جلوی چشمم بذارم خوشم میاد و بهش اعتقاد دارم...یه جوری انگار بخوای نخوای دارو رو به خوردت میده !ممکنه نه خیلی زود اما بالاخره کارشو میکنه ...جمله ای که الان توی دسکتاپم گذاشتم اینه :


خانوم خانوما بهترین ها و زیباترین ها در راهند ...


دو روز بود که مهمون داشتیم .یه دختر شونزده هفده ساله دارن که پر از شور و شر جوونیه ...
پوست فوق العاده صاف و قشنگی داره و خودش هم نازه ...چپ و راست میرفت و میومد میگفت وای من عاشق رنگ پوست توام !خوش به حالت !کاش من رنگ تو بودم .بهش میگم من ولی دلم میخواست پوستم روشن تر بود میخندید میگفت همه میخوان خودشونو برنزه کنن تو میخوای سفید باشی  ؟
این نیم وجبی اینقدر از رنگ پوستم تعریف کرد که شک کردم نکنه داره مسخره ام میکنه !
بهش میگم به نظرت سبزه با برنزه فرق نداره ؟
میگه تنت که برنزه است صورتت هم یه پنکک یه ذره تیره هم بخوره دیگه بیای تهران رو هوا میزننت !
من که کلی خندیدم از حرفهاش ...طفلی بچه کوچولو دلش به چیا خوشه !!!

نمی دونم کی گفته فعالیت بدنی و ورزش واسه کاهش درد قبل از دوران خانومانه یعنی همون سندرم پیش از قاعدگی خوبه و کمش میکنه !من یه ماهه هر روز میرم ایروبیک و یه ساعت انصافا توی این گرما جون میکنم و از خوابم میزنم اما... فقط نیم کیلو کم کردم .خنده دار نیست ؟!ملت چهار کیلو چهار کیلو کم میکنن من نیم کیلو کم کردم .خوراکم که تغییر نکرده پس نمی فهمم این یه ساعت کالری سوزوندن هر روز کجا میره ؟دوستم وقتی وزنمو دید حسابی سوژه ام کرد !
حالا این ها یه طرف امروز اونقدر درد داشتمو حالم بد بود که ناله میکردم توی اتاق.فکر کنم ورزش روی من اثر عکس داره !
گذشته از این حرفها ولی انصافا ورزش توی روحیه اثر خیلی خیلی خوب و مثبتی داره ...من که بهش ایمان آوردم ...امتحان کنید ضرر نداره .
با همه ی سختی ای که خصوصا توی این فصل گرما هست اما یکی از لذتهای قشنگی که حسابی میچسبه اون لحظه ای که تایم ورزش تموم میشه و تنت کوفته است و شیشه ی آب رو سر میکشی و لباس خیس رو از تنت در میاری و احساس رضایت بهت دست میده ... خرسند میشی از زحمتی که کشیدی و از خوابی که زدی...

فردا عید مبعثه .دلم میخواست روزه میگرفتم که خب نمیشه به دلایل اجباری .ده تا روزه باید بگیرم که تا الان چهارتاشو نسبتا به سختی گرفتم و شش تا مونده ... با این تابستون گرم و روزهای بلند و روزه های باقی مونده خدا رحم کنه ...اما مادرم میگه خدا کمک میکنه و میشه ...
مبعث رو دوست دارم .حضرت محمد رو دوست دارم .کسی که اسلام رو با مهربونی معنا کرد ...کسی که به چه سختی سعی میکرد بدعت های غلط جامعه ی عرب رو برداره و جوونها رو به اسلام دعوت کنه ...
کتاب محمد پیغمبری که باید از نو شناخت رو هم پیشنهاد میکنم بخونین ...خیلی دلم میخواست میشد میفهمیدم حضرت محمد اگه الان بود و میدید جوونها روز به روز از اسلام بیزار میشن و برمیگردن به بی دینی یا ادیان دیگه چه حالی بهش دست میداد و چه کار میکرد ؟ گاهی که بهش فکر میکنم دلم می سوزه ...از اسلامی که تحریف شده و داره سلیقه ای اجرا میشه و ... !!! اسلامی که گاهی خودم هم بهش شک میکنم ...فقط می دونم خدا رو دوست دارم و به وجودش اعتقاد دارم حتی اگه عصبانی بشم از کارها و سکوتش حتی اگه حرف بدی بزنم بهش و باهاش لج کنم ... همین طور چهارده معصوم و مهربونی هاشون رو دوست دارم ...


از همه ی دوستای خوبی که تولدم رو تبریک گفتن یه دنیا ممنونم .با چند تا خواننده ی خاموش هم آشنا شدم و خوشحالم کردن...یه دنیا مرسی ...

عکسی که گذاشتم رو دیدین ؟ اون کتری قراضه هه منم اون گلهای کوچولوی خوشرنگ هم قراره در آینده از من روییده شه ! فکرکن ! داشتین شبیه سازیو؟

تولدم مبارک ...

 

تولدم مبارک ...

 

زیاد حوصله ام نگرفت خیلی بگردم تا یه کارت خوشگل برای تبریک تولد خودم پیدا کنم ...یا یه پست مفصل بنویسم واسه تولد بیست و چهار سالگیم ...بیست و سه سالگی  خیلی خوبی نبود ...با غصه و دلتنگی شروع شد و ادامه پیدا کرد تا شمعش خاموش شد... ولی هر چی بود من بزرگتر شدم توش...شاید امسال از هر سالی بیشتر درس گرفتم و تجربه کسب کردم...ولی امیدوارم که بیست و چهارسالگیم خوبتر باشه ...قشنگ باشه ...شاد باشه ...گرم و نورانی ...طوری که سال دیگه بیام اینجا بنویسم بیست و چهار سالگی خیلی زیبایی بود ...دلم واسه عدد ۲۳ تنگ میشه چون عاشقش بودم...مثل عدد هفده که منتظر هفده سالگی بودم و الان مدتها از اون سال گذشته و ازش چیزی به یاد ندارم ...اما واسه روزهای تلخش دلم تنگ نمیشه ...واسه تنهایی ها و دلتنگی ها و گریه های گاه و بیگاه و بی امانش ...کاش قشنگتر بودی بیست و سه سالگی من ...ولی با این حال رفتی و گذشتی و من دیگه نمی بینمت ...می تونم حس کنم که دلم برات تنگ میشه ... دوستت دارم... هر چی باشه فقط توی عمرم یه بار بیست و سه ساله هستم که خب دیگه تموم شد...شاید دیشب این همه دلم گرفته بود واسه همین بود ؟! می دونم دارم با نشکری و بی رحمی راجع بهت حرف میزنم ....اره احتمالا همینطوریه...ولی تقصیر خودته که یه دختر حساس زودرنج بداخلاق لوس و پرخاشگر رو به بیست و چهار سالگی تحویل دادی ...دیگه نمی تونم برت گردونم .ولی می تونم آرزو کنم که روزهای خوب و زییایی در انتظارم باشه ...یه بیست و چهار سالگی با شکوه ...

پس آرزو میکنم ...

سلام دختر تیرماهی ...سلام بیست و چهار سالگی ...سلام روزهای خوب ...

آدمهایی هستند که روز تولد یا شب تولد ندارند و هر روز از اومدن خودشون شادند...امیدوارم منم مثل همونا باشم ...یعنی بشم ...تولدت مبارک آوامین جونم ...بخند دختر ...امروز روز توست ...فردا و فردا ها هم مال تو ...روزها و لحظه های خوب و قشنگ در راهند ...به رویاها و آرزوهات حتما میرسی ...امروز به آرزوهات فکر کن ...به کارهایی که باید انجام بدی و میدی ...به اتفاقای قشنگی که باید بیفته و میفته ...ذهنتو ...قلبتو رنگی رنگی کن خرچنگ ماه دوست ...از الان تا پونزده تیرماه سال دیگه سیصد و شصت و پنج روز راهه ...به این فکر کن که همه دنیا دست به دست هم داده و میده تا تو رو به رویاها و آرزوهات برسونه ...حتما همینجوریه ...من منتظر روزهای خوبم ...

فقط به شما میگم ...

من یعنی یه دختری که هرچقدرم به حرفش و کارش اعتماد داشته باشه اما وقتی یه چیزی میشنوه راجع به رفتارش یا کارش توی خلوت خودش یهو دلش میریزه که یعنی  نکنه راست بگه ؟یعنی من اینجوری ام ؟یعنی همونجوری که اون گفته میشه ؟یعنی تقصیر منه ؟!
اونوقته که دلم میگیره و میترسم و بغض میکنم و دلم یه نگاه و یا یه حرف آروم کننده میخواد ...
همه ی حرفهای ایمیلش رو که بتونم هضم کنم حرف خط آخرش بدجوری هم عصبیم میکنه و هم دروغ اگه نگم؛ نگران که نکنه راست بگه ؟
بعد از کلی جواب های شماره گذاری شده به جواب ایمیل من که ظاهرا بدجوری بهش برخورده آخرش دوباره پیش بینیش رو خودخواهانه تکرار کرده :


doa mikonam khoshbakht shi amma ba tamame vojud motmaenam ke be in harfaei ke zadam ro badan ham yeki dge behet mige. ina yadet nare va bedun che ruzi inaro behet goftam, harchand doa mikonam enshala hichvaght moshkeli vasat pish nayad ke bekhd kasi in harfaro be un bezane

خیلی سعی کرده خودشو منطقی و خوب و مسلمون جلوه بده اما هر چی فکر میکنم میبینم آدم متکبریه که رندانه توپ رو به زمین رقیب پاس میده و بدون اینکه فکر کنه حرفش چه تاثیر بدی میتونه در روحیه ی طرفش بذاره  آینده اش رو پیش بینی میکنه و کلی دعا و ارزوی خوشبختی تهش میچسبونه که یعنی من قصدم خیره و اصلا از روی ناراحتی این حرف رو بهت نزدم...از همچین آدمهایی متنفرم .من هم میتونستم مصداق این حرف رو بهش بزنم اما نزدم چون جای خطا و مکث برای حرفم گذاشتم که  شاید شرایط این بساط رو پیش آورده و اون واقعا فلان جور نباشه... واسه همین چیزی نگفتم .اما اون ...

حرفاش :

 

kollan hatta vaghti az u ham tarif mikonam u behet bar mikhore. yani nemunasham didam ke migam . enghadr adam manfi negar!!!

یا

u har chizi ro be dide tohin va matalak va tohmat miduni. inke migam kash be kheili chiza j nemidadam va harf nemizadam. dalilesh faghat hamine ke u har harfio be neshune matalak va tohin migiri!!

 یا
hamishe be vasete afkare khodet tasmim migiri va bardasht mikoni. hatta chan darsad ro ham
be khata va ehtemal kenar nemizari. nemunash ...
 
ولی من اینجور نیستم .خیلی بستگی به نحوه ی گفتن طرف و رفتارش داره .قبول دارم خیلی حساس شدم و زودرنج و فمینیست اما همیشه جای خطا برای خودم میذارم و اگه بدونم خطا کردم عذرخواهی میکنم.تا زمانیکه که حس نکنم و مطمئن نشم طرف چه جور آدمیه جدی برخورد میکنم .حرف زور رو قبول نمیکنم و نمی تونم سکوت کنم خصوصا وقتی میبینم کسی داره رندبازی و زرنگ بازی در میاره ...تحمل آدمهایی که خیلی خودشون رو قبول دارند رو هم ندارم و بی ترس حرفمو بهشون میزنم .کلا فکر کنم تا الان کسی پیدا نشده بود از ایشون ایراد بگیره یا جلوش وایسه ...
 
نمیدونم ...شاید هم راست میگه !؟؟!؟!؟!؟

*می دونین حرفش خیلی ناراحتم کرد .اینو فقط دارم به شما میگم ...

*این همون آدم  پُست من یک روانیمه !

کنکور دوقلوهای من

فردا خواهرهام کنکور دارن .خواهرهای دوقلوم ...براشون دعا کنین لطفا که نتیجه زحماتشون رو ببین و هر دو رتبه ی عالی بیارنو و به هدف و آرزوشون که انشالله خیرشونه برسن ...چون دوقلو هستن نگرانیم چندین برابره ...دعا کنین ...

امیدوارم همه ی کنکوری ها موفق بشن و نتیجه زحمتهاشونو ببینن ...

اعتکاف

فکر کنم اعتکاف چیز جالبی باشه ... گوشه نشینی و جدا شدن از اتفاقات روتین زندگی...تنها بودن با خودت... یه فرصت مناسب برای فکر کردن و راز و نیاز توی محیط معنوی و مقدسی که بهش میگن خونه خدا ...جایی که انصافا دل آدم توش یه جوری میشه . فقط شبهای قدر میرم مسجد اما تمام کل سال منتظر همون روزام ...
تا الان اینقدر جدی به اعتکاف فکر نکرده بودم .راستش امسال دلم میخواست میرفتم اعتکاف.
انرژی زیادی توی مکانهای دست جمعی مخصوص دعا هست که دل ادمو گرم میکنه ...
یه دلیل اینکه خیلی خوشم نمیاد از این محیط ها، اینه که میدونم همیشه یه مشت خاله زنک هستن که نویز منفی میفرستن و حرف میزنن و آدم حس میکنه اومده سر کوچه سبزی پاک کنه !یا بعضی ها که فکر میکنن آسمون سوراخ شده و اونها خدایی بار اومدن و دین شناسن !


نمی دونم اصلا شاید همچین جوی هم نباشه ...البته خیلی برام مهم نیست .اما تا الان جرات نکردم جدی بهش فکرکنم و بخوام برم اعتکاف .ولی یه بار این کارو میکنم .خب من این امکان رو ندارم برم یه سفر تنها  و یه اتاقی اجاره کنم برای خلوت کردن با خودم و خدام اما اینجا که میشه رفت !سه روز هم فرصت خیلی خوبیه ...
یه بار حتما این کارو میکنم .احساس میکنم برم خوشم میاد و پاگیر میشم .راستش تا پارسال یه جورایی دلم میخواست برم ولی از این جو " من از شما خدایی ترم "" من خدا رو میشناسمو شما نمیشناسی " بدم میاد !از این جوی که بعضی ها واسه جانماز آب کشیدن میان و از دید بالا به آدمهای دیگه نگاه میکنن انگار که اونا شاخ دارنو مسجد رو کثیف میکنن .ازینکه انگار مسجد صاحب داره و ملک شخصیه و اسم نویسی و این بند وبساط ها رو دارن یا کارت شناسایی میخوان و انگار که صف شیر باشه بگن برو یه جا دیگه جا نداریم  بدم میاد !
به این نتیجه رسیدم فرقی نمی کنه هر کی واسه چه دلیلی میاد !هر کی مسئول کار خودشه .آدم هر کی که باشه حتی یه مصرف کننده ی مواد خیابونی یا یه دزد فراری توی یه مسجد می تونه یه گوشه پیدا کنه سهم خودش ...
امسال حسودیم میشه به اونایی که سه روز به غار تنهایی با خودشون و خداشون پناه بردن و حالا سبکبال میان بیرون .حد اقلش اینه که تا مدتی سرشار از انرژی هستن و امیدوار ...
کاش بشه سال دیگه عمری باشه و شرایط جوری بشه که بتونم برم .بیشتر دلم میخواد توی مسجدهای دانشجویی برم...آخه از دیدن جوونهای سن و سال خودم لذت میبرم.کسی چه میدونه شاید سال دیگه مسجد دانشگاه خودم برم اعتکاف !
وای فکر کن ...چه صفایی !چه انرژی ای ...چه حالی ...
حتما خستگی هم داره یا دلزدگی و تنهایی ...اما سه روزه ...می ارزه ...

خوش به حال اونایی که امسال  برای دل خودشون و خداشون معتکف بودن... روحشونو حسابی صفا دادن و یه کوله انرژی مثبت خوب جمع کردن برای از فردا وارد زندگی روتین شدن و این دنیای شلوغ ...


*عاشق این جمله هستم :
 

 ... Let's let other people,love God in their own way

 

 

آنکه شنید ،آنکه نشنید !

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت. دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد. آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد "عزيزم، شام چي داريم؟" جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزيزم شام چي داريم؟" و همسرش گفت:"مگه کري؟! براي چهارمين بار ميگم؛ خوراک مرغ!!"


حقيقت به همين سادگي و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم، در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد!

*دریافتی از طریق ایمیل

من یک روانیم .

از شما عناصر ذکور بدم میاد .
ازتون متنفرم .موجوداتی خودخواه و لذت طلب و مغرور و پررو.
موجوداتی فراموش کار و بچه صفت .ازتون بدم میاد .
اینکه میگم دلم میخواد دوست داشته بشم هم غلط میکنم که میگم .از حماقتمه .خودم رو مچل یه آدم کردم برای هفت پشتم بسه .اون موقع احمق بودم که فکر میکردم با بهترین پسر روی زمین آشنا شدم  وکور بودمو نمی دیدم که یک روانی نامرده .
اونقدر بدبخت بودم که به یه ارتباط دور رضایت دادم و دلم خوش بود کسی رو دوست دارم و دوستم داره !
احمق بودم و بالاخره اونطور که شایسته ی یه احمقه باهام رفتار کرد و کنار گذاشته شدم .
من دیگه غلط بکنم که بخوام عاشق مردی بشم و یا منتظر باشم مردی عاشقم بشه .
ازتون بدم میاد .نمی دونم چرا عین ابله ها توی این یک سال جون کندن خودمو مجاب میکردم که نه همه مثل اون نیستن تجربه شد و فلان و بهمان !تو که حتی یه بار هم باهاش بیرون نرفتی پس به درک !
عین بچه کوچیکا که باقاقالی لی آروم میشن به مزخرفاتی مثل انرژی مثبت و ال و بل و امیدواری منتظر آدم زندگی خودم بودم .
شما مردا یه مشت موجود عقده ای هستین .شاید هم من شانسم گهه !
من یه دختر روانی و دیوانه ی عصبی حساس فمینیست هستم که زیر بار حرفهای زور یک مرد نمیرم .
من باید خودمو آدم کنم که هرگز امید به مردی که قراره بیاد نبندم و خودم گلیم خودمو از آب بکشم بیرون .
درسته اندازه قدم صد و هفتاد نیست و پوستم سفید بلور نیست و هیکلم باربی نیست اما زیباییهای خودمو دارم ...درسته یه دانشگاه درپیت درس خوندم تا یه مدرک آشغال بذارن دستم و الانم دم کوزه گذاشتم تا آبشو بخورم و آبی هم نداره !
درسته از همه ی دوستانم دورم و توی خونوادم هم مشکل کم نیست و خیلی محدودیت ها دارم
درسته از همه دوستانم عقب موندم و وضعم نکبت باره
اما همینجور نمی مونه .یه روزی منم ارشدم رو میگیرم و یه کار خوب پیدا میکنم .
ازین به بعد توی برنامه هام هر چیزی قرار بدم بهش میرسم اما عشق و مرد زندگی و این حرفها رو میریزم آشغالی .
بدم میاد .بدم میاد .ازهمه تون بدم میاد .

از تویی که این همه خشم من رو برانگیختی بدم میاد .تویی که دنبالم میکنی و بعد در نهایت پررویی چرت و پرت بلغور میکنی و فکر میکنی و عقیده داری یه آدم پخته و عاقل و مودب و منطقی هستی که همه براش غش میکنن و من یه آدمی که استاد کش دادن مسائل هستم !خیلی وقت پیش به فلان نتیجه رسیدی ؟آفرین !خوش به حالت پس  چرا دست بردار نبودی ؟چرا ؟
هیچ پخی نیستی .اصلا باشی .هرکی میخوای باش.برو به درک.آدمی که این همه خودشو قبول داشته باش و به زبون بیاره جلوی دیگری هیچکی نیست !هیچکی !
به خاطر دونه دونه اشکهایی که از چشمهام میریزن ازت بدم میاد . دم از اسلام و علی میزنی و ومنطق !برو من که میدونم از ن ی ا ز جنسی داری میترکی !

همیشه شدت گریه کردنم رو از میزان اشکهایی که از نقاط مختلف صورتم پایین میاد میفهمم .وقتی اشک از نوک بینیم میچکه مثل یه شیر نشت دار تازه میفهمم به پهنای صورت گریه کردن یعنی چی !گریه برای هیچ و پوچ  .
من دیگه غلط بکنم دلم بخواد وقتی گریه میکنم شده یه بار یه بار یکی باشه که اشکهامو پاک کنه .
من غلط بکنم دیگه از تنهایی غصه بخورم و یا غبطه به عشق دیگران و امید داشته باشم به عشق آینده خودم . از خودم خوشم میاد که زیر بار حرف زور نمیرم و رک حرفامو میزنمو و مثل دخترایی نیستم که تا یکی ابراز عشق میکنه دست و پامو گم کنم .اون موقع که داشتی خودتو خفه میکردی خوشحالم که بهت محل ندادم .خیلی باید پررو باشی که یادت نیاد .یادت میاد .خوب هم یادت میاد .منتها اونقدر بدبختی که رفتارها و حرفهای خودت رو هم یادت نیست و یا عوض میکنی .تمام دیروز وقت منو گرفتی با اس ام اس های مزخرفت . حیف وقته من که با جواب دادن به تو به هدر رفت . آخرش هم سوختی .اما حقته .خوب کردم اون حرف رو زدم که بهت بر بخوره .حقیقت رو گفتم .چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم.الان هم پشیمون نیستم .شاید یه احتمال ده درصد روزی پشیمون شم اما به خودم یادآوری میکنم که باعث شدی اشکم در بیاد و این یعنی تو اونی که باید باشی نیست ! میخوام اصلا صد سال " اونی" هم در کار نباشه .

 

قدیم ندیما یه عاشق ...

یه زمانی حدودا 5 سال پیش که خیلی کوچولو بودم یعنی هجده سالم بود یه نفر  عاشقم شده بود که نویسنده و شاعر بود و دنبال چاپ رمانش ...
نمی دونم شخصیت رمانشو از من گرفته بود یا اینکه من شبیه شخصیت اصلی کتابش بودم ...
ولی هر چی بود آدم خیالپردازی بود و احساس میکنم توی خانواده ای بزرگ شده بود که همیشه تحت کنترل بود...کلی من من کرد تا حرفشو بهم زد و من هم چون اون رو متزلزل می دونستم و آشفته بدون کوچکترین فکری ردش کردم و تمام ...برام شعر هم گفته بود و هنوز دارمش ...ولی دوست ندارم بخونمش ...یه جایی دور قایمش کردم تا  دستم بهش نرسه ...
اون موقع که شعرشو خوندم برام خیلی عجیب بود که این یعنی واسه منه ؟
و دروغه اگه بگم احساس خیلی خوبی بهم دست نداد که یه نفر اینقدر دوستم داره که برام شعر گفته  !


نمی دونم چرا یهو دلم خواست دوباره شعری میخوندم که راجع به من گفته باشنش...یه نفر از من و برای من ...شاید یه جور حس خودخواهی و خودشیفتگی توش باشه ولی حس میکنم دلم همچین چیزی میخواد الان ! خودخواهی هم نیست .یه چیزی تو مایه های حس دلتنگی و اینکه نیاز داشته باشی که دوست داشته بشی ...
مدتها که از قضیه ی درخواست اون آدم گذشت تا اینکه  دوباره توی مسیر هم قرار گرفتیم و بهم گفت به خاطر تو  و فکر کردن به تو تصادف بدی کردم .
ولی من باز هم نمی تونستم و نتونستم اون آدم رو بپذیرم . تا مدتها درگیر بودم با خودم که چرا این آدم باید اینقدر منو دوست داشته باشه که به خاطر فکرکردن به من تصادف کنه ...اگه بلایی سرش می یومد چی ؟اصلا من چی کار کردم که این اینجور ادعای عشق و عاشقی میکنه ؟ اصلا مگه من تحفه هستم ؟
خیلی طول کشید تا تونستم با خودم کنار بیام که من درست ترین کار ممکن رو انجام دادم .
پارسال بود که بعد از دو سال دوباره سرو کله اش پیدا شد و بهم پیغام داد که :

 یاد قدیما به خیر...دوران جهالت !منو یادته ؟!گاهی که یادش میفتم خنده ام میگیره ...بدم نمیاد دوباره الان که عوض شدم باهات حرف بزنم !
من هم بهش پیغام دادم که هچ حرفی ندارم بزنم و حرفی هم نمیخوام بشنوم خصوصا اگه حرفهات راجع به عشق جدیدت یا زندگی ای که تشکیل دادی و خوشبختی باشه . دیگه جوابی ازش نیومد .
حدس زدم میخواد انتقام بگیره و تلافی کنه و بهم حالی کنه که تو منو رد کردی و حتی اجازه صحبت هم بهم ندادی ولی من خوشبخت شدم و ال و بل...وقتی دیگه جوابی ازش نیومد فهمیدم که حدسم درست بود ولی من ازون زرنگتر بودم و دستشو خوندم و نذاشتم بهم بخنده و مثلا حالمو بگیره !من اصلا به این آدم  فکر هم نمی کردم و واقعا دلم میخواست بره دنبال یکی دیگه و ولم کنه و
آزارمنده .به شدت ازاینکه دوستم داشت ناراحت بودم !فکر میکردم مگه من چی کار کردم که یکی دوستم داره ! یعنی اینقدر برام عجیب بود !

بگذریم ...
یعنی من اینقدر تنهام  که حتی یکی نیست بیاد برام یه شعری بگه تو مایه های : ای باقالا !ای پامادور !ای زیتون ! ای انبه ...

واقعا ها چه همه تنهام من .دلم گاهی خیلی میگیره ...

چی میخوام ؟!

 من از این دنیا چی میخوام  ؟!؟

 

غربت

غربت
یعنی
به دنبال ِ کسی گشتن
و همه را شبیه او دیدن
و به همه لبخند زدن
و پیش ِ همه بغض کردن
و باز
و همیشه
به دنبال او گشتن

*عليرضا روشن

لبخند

یه خانومی هست میاد باشگاه بیشتر اوقات می بینمش . هر وقت که منو می بینه  یه لبخند خیلی خیلی خوشگل میزنه .
اولین بار یادمه اخر کلاس بود که میخواستم به کمک دیوار حرکت انجام بدم دیدم اومده درست کنار من وایستاده و داره با حوله صورتشو پاک میکنه؛لجم در اومد و میخواستم یه نگاه تند بهش کنم که  مگه جا قحطه  اومدی درست اینجا ولی تا نگاهش کردم اونقدر قشنگ بهم لبخند زد که از خودم خجالت کشیدم و ناراحتی و پرخاشگری بیخودم خوابید ...ازون به بعد باهام سلام علیک میکنه ...خسته نباشید میگه ..خداحافظی میکنه و تا می بینتم میخنده ...
نه فقط با من اینجور باشه ها ...کلا معلومه زن مهربونیه ...صورت گرد با رنگ پوست سبزه ی روشن ...شاید یه بچه همسن من داره ...
نمی دونم ولی معلومه ازین مامان خوشبین های خیلی مهربونه که دنیا رو قشنگ میبینه ...
توی باشگاه هی دلم میخواد نگاهش کنمو لبخند بزنم .
گاهی هم که خیلی خسته ام و حوصله ی خداحافظی ندارم رومو بر میگردونم ولی باز یه جوری میشه که میبینمش !
کلا این خانومه خیلی توی ذهنم میاد این چند روز...
دوست دارم آدمها و اطرافیان چه دوست چه آشنا ،هر کی و هر کی  که نگاهم میکنن همینجوری خشمشون بخوابه و حس خوب بگیرن .
دبیرستانی که بودم مدیر بداخلاقمون همین جوری بود تا منو میدید به لبخند خیلی قشنگ میزد و خشمش بیشتر شبیه طنز میشد و میخوابید .دیگه همه متوجه شده بودند و تا خانم رباط جزی عصبانی میشد منو میفرستادن جلو ...
وای چقدر حالم خوب میشه اگه یکی بیاد بهم بگه چهره ات خیلی مهربونه !لبخندت بهم آرامش میده ...
یا مثل من که امروز به یه خانوم دیگه گفتم که اون خانوم چقدر مهربونه ،بهم نگاه کرد و اونم لبخند زد ...

انجمن بچه های گنده !

یک برنامه ی صبحگاهی هست که شبکه ی دو میدهد .آیتمی دارد که من عاشق آن هستم و یک جوری هر صبح له له میزنم که ببینمش والبته ازآنجا که کار دنیا برعکس است معمولا نمی شودببینمش !
اسمش "انجمن بچه های گنده "است .بچه های 5؛6 ساله را می نشانند روی صندلی و سوال می پرسند از آنها و همه جوابها و عکس العملهای و نگاه ها و شیرین زبانی های کودکانه و خالصانه شان می شود یک آیتم سه چهار دقیقه ای .
سوال این بود :خش چیه ؟ اینکه میگن سی دی خش افتاده یعنی چی ؟
یک پسربچه ی خوشگل و نمکی ازینها که موهایشان را آلمانی می زنند و چتری می اندازند روی پیشانیشان و ریز چشمهایشان را کوچک میکنند وقتی می خواهند حرف بزنند ؛به نظرم قشنگ ترین جواب را داد ...با خجالت  لحظه ای فکر کرد و گفت :
یعنی می خونه نمی خونه ...میخونه نمی خونه ...
میخواستم درآن لحظه این رویا واقعیت داشت که آدمها توی جعبه ی تلویزیون باشند تا شیشه اش را بشکنم و آن بچه را در آغوش بگیرم و ساعتها با او حرف بزنم و عشق کنم !
هرچقدر هم که دختربچه ها ملوس و دلبر باشند و من دلم بخواهد فرزندم دختر باشد اما می میرم برای پسربچه ها و مردانگی های کودکانه شان !آن هم پسربچه های نمکی بازیگوش شیرین زبان...

دلم سکوت میخواد .گاهی سکوت یعنی نفس ...

چشمام خیس از اشکه ...رنگ مشکی قلم رو بنفش می بینم ...رنگ محبوبم ...کاش میشد دنیا رو بنفش ببینم .چقدر بعضی موقع ها سکوت خوبه ...اونقدر که آرزوت میشه ...یه جو آروم یعنی یعنی آرامش ...یعنی نشنوی صدای دعوا رو ....صدای بحث رو ...صدای شکستن صندلی یا لیوان آب رو ...
شنیدن حرفهای تکراری و حرفها و تهدیدهای تلخ جدید، دیدن اشک توی چشم خواهرهات و نگرانیشون و تو که باید این بارم مثل یه کوه بری جلو تا جداشون کنی ...
چی شد که همه چیز دوباره به هم ریخت ...تازه یه ذره جو آروم شده بود ...
باید جلوی بغض و سرگردونی خودت رو بگیری و چهار تا حرف به این بزنی و چهار تا حرف به اون و از طرفی خواهراتو دعوت کنی که برن توی اتاقو درسشونو بخونن و با نگاه تمسخر آمیزشون مواجه شی که چرت و پرت نگو درس خوندن توی این جو ؟توی این صداها ...با شنیدن حرفهای جدید...
یه مقدار که جو آروم میشه حس میکنم دارم خفه میشم .پا میشم میام توی اتاقم ...روی تختم میشنیم ...دامنم پخش شده ...لبهام میلرزه ...دستامو میذارم روی سرم و میگم خدا خسته شدم ...
یه ذره بغضمو خالی میکنم که دوباره صدای دعوا و شنیدن تهدید ها میاد :
اشکامو سریع  با دستام پاک میکنم و سریع از پله ها میام پایین...


آرزوم خواسته قلبیم اینه که یه روز بذارمت و برم ...میخوام از دستت راحت شم ...

به درک ...برو ...بی عرضه ...برو ببینم چه غلطی میکنی ...شهر هرت نیست ...

پس چی که میرم ...بذارتکلیف این بچه ها معلوم شه حالیت میکنم دنیا دست کیه ...
مرد نیستم اگه این کارو نکنم .حالا ببین...

و همین طور ادامه و ادامه ...

من دلم خونه ...خودم غصه دارم .خودم افسرده ام .خودم دلتنگم .دارم جون میکنم سرپا وایستم ...دارم ذره ذره نفس جمع میکنم دنیامو رنگی کنم...که خوب باشمو خوب بمونم و خوبی رو پخش کنم ...خودم که این همه داغونم باید این وسط تنها آدم حاضر و محکمی هم باشم که اینو بگیره اونو بگیره ...
همه ی خنده ها الکیه ...همه ی خوشی ها ...همیشه همینه ...آدمهاهمون هان ...تغییری توی رفتارشون نمیدن ...فقط گاهی از دعوا کردن خسته میشنو بیخیال میشن ...یا شایدم گاهی خوشی دلشونو میزنه ؟!ناشکری ؟پدر به یه چیز فکر میکنه مادر به یه چیز...مادر گر گرفته و بی پروا هر چی به ذهنش میرسه میگه ...پدر توی چشماش خون جمع شده و با تمام خشم تهدید میکنه ...از هم طلب دارن.انگار تمام این سالها هم رو تحمل کردن .سر هم منت میذارنو جوری حرف میزنن انگار که دشمنن...


یکی اجتماعی یکی منزوی...یکی فلان یکی بهمان ...
ازدواجشون به یه نقطه میرسه که میشه تحمل...فکر میکنن اسیر دست بچه ها و خونوادن ...
دنبال بهانه هستن واسه منفجر شدن ...این یکی تلخ زبونی اون یکیو بهونه میکنه و این یکی بیخیالیشو ...این اونو بد میدونه و اون یکی اینو ...
اون اینو مدام زیر سوال میبره و با بقیه مقایسه میکنه و فکر میکنه همه خوبن جز این ...و این یکی هم دقیقا همین کارو میکنه ...

وضع زندگی ما هیچ چیش معلوم نیست ...
چند روز دیگه 24 ساله میشم و واقعا بلاتکلیفم ... درس و دانشگاه و  کار و ازدواجو عشق و هزار کوفت دیگه ...حتی محل سکونتمونم معلوم نیست ...این شهر به اون شهر ...
اگه همه چیز آروم بود ...اگه جو خونه خوب بود ...شاید این همه بلاتکلیفیم پز نمی داد بهم ...
توی این خونه پنج تا آدم زندگی میکنن که می دونم هیچ کدوم خوشحال نیستن ...راضی نیستن ...


ظاهرا چه خونواده ی قشنگی ...خونواده ی خوبی ...به به ...

نمی خوام باورم بشه یه روزی منم همین بساط رو واسه بچه هام درست میکنم ...
این خودخواهیه محضه ...این ظلمه ...


پایان خوب ...


دلم میخواد این جمله صحت داشته باشه .دلم میخواد با تمام وجود این جمله، باورم باشه !یعنی باورم بشه...دلم میخواد ایمان داشته باشم...یعنی ایمان بیارم که :

همه چيز در پايان خوب است. اگر خوب نباشد بدانيد که هنوز به نقطه پايان نرسيده است ...

کوچولوهای کنکوری من !

 

میشد که نفس عمیق میکشیدم و صدایم را در گلو نمی انداختم و فریاد نمی زدم تا بعدش از این رفتار زشتم پشیمان نشوم و حس نکنم دل کوچکشان را شکسته ام ،شده حتی برای چند دقیقه .گیریم که آنها بی ادبی کرده اند و یا اصلا بی ادبی هم نه خواهر بزرگترشان را مسخره کرده باشند برای چیزی ...دلیل نمیشود من کنترل روی اعصابم نداشته باشم و راحت مثل یک عصیانگر هوار بکشم که دیگر حق ندارید پایتان را به اتاقم بگذارید.نه ...هر طور که حساب میکنم می بینم هیچ چیزش ارزش لحظه ای خجالت زده کردن و ناراحت کردن خواهر های کوچکترم را نداشت .ارزش این همه عذاب وجدانی که الان گرفته ام ...حالا باید به فکر راهی باشم یک جوری از دلشان در بیاورم تا دلم از دست خودم صاف شود ...
نمی دانم چه طورگاهی فراموش میکنم که  آینده و حالشان چقدر برایم مهم است  آنقدر که آرزوی شب آرزوهایم برای آنها بود ...

امروز اول تیر است و یازده روز دیگر آزمون دارند .دو سال است حسابی در گیر کنکور هستند و زندگی جز درس و کنکور و کلاس ندارند و یک سال تمام است که شب و روز برایش زحمت میکشند .قایمکی رفتم کارنامه ی آزمون آخر جامعشان را دیدم اگر بدانند پوستم را میکنند اما چه کنم ،خواهر بزرگتر هستم و طاقت ندارم. در تمام مدت نفسم بند آمده بود و دل توی دلم نبود ...خدایا کمکشان کن.کمک کن به همه ی کنکوری هایی که حسابی زحمت میکشند و خصوصا خواهر هایم...به هر دو ...دیگر زمان زیادی باقی نمانده ...توکل به خدا ...

برای خواهرهایم دعا کنین و موج مثبت بفرستین ...ممنون ...چه همه پررو هستم من !می دانم ...هی می آیم میگویم برای من دعا کنید برای فلانی دعا کنید ... ولی چه کارکنم آخر !یک جوری باید دلم را آرام کنم...میشود برای همه کنکوریهای زحمتکش دعا کنید و در کنارش ویژه یاد خواهرهای من باشید...؟!