وقتی عشقم می آید ...

 

وقتی خوابم می آید چشمانم سنگین میشود .قرمز میشوند .بیحال میشوند.به زور نگهشان میدارم .
کلافه میشوم .استخوان هایم درد میگیرند و تنم کوفته میشود .میشوم یک موجود بد اخلاق که دوست دارد یک جایی گرم و نرم گیر بیاورد و در حالیکه سفت و سخت خودش را جمع کرده بخوابد و چشمهایش را از بازماندن زورکی نجات دهد.
من وقتی خوابم می آید لامپ اتاق را خاموش میکنم و میروم روی تخت خودم.تختی که مال من است.جای من است .تختی که بوی من را میدهد ...عطر تن مرا خوب میشناسد و من هم.یک بالش زیر  و یکی هم روی سرم میگذارم ... گاهی هم عروسک و یا بالش دیگرم را بغل میکنم. اگر غمگین باشم اشک میریزم و حرف میزنم  در فکرم ،در دلم . اگر نگران باشم شمع روشن میکنم و عود .تسبیح مورد علاقه ام را بر میدارم و دانه های رنگی اش را در حالیکه به نور شمع نگاه میکنم رد میکنم و ذکر میگویم ...
گاهی هم که خیلی خسته ام و نه ناراحتم و نه نگران؛ از همان اول مثل یک مست میروم در خلسه و هپروت میبینم...خیال می بافم  و رویا و یا مرور میکنم خاطرات روزها و سالهای  گذشته ام را.پتو یا ملافه روی خودم میگذارم به سبکی که گفتنی نیست...و اینگونه خود را میسپارم به عالم خواب و رویا...

من ولی وقتی "عشقم می آید "و" عشقی ندارم" نمی دانم چه باید بکنم ...

به تماشای آپ های سپید

 

به تماشای آبهای سپید خصوصا ساری گلینش، در یک عصر داغ تابستانی ، طعم ملس ِ یک استکان چای آلبالو میدهد...
هوایی میشوم، طوری که دلم آرزو میکند پنجره ی  اتاقم رو به محوطه ای باز شود که منظره اش  این گلهای زیبا باشد که روی نرده های خانه ام رشد کرده اند ...نسیم، پرده ها را می رقصاند و آهسته نوازشم میکند و من " بی قرار و آرام" منتظر آمدن یارم هستم تا این بار طعم ترش و شیرین چای آلبالو و خنکای ساری گلین را با او شریک شوم  .در عصر داغ یک روز تابستانی ...

*به تماشای آبهای سپید کاری ست از حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان

بخواه ...

هر که باشی هر کاری بکنی وقتی چیزی را از ته دل طلب می‌کنی ، از این روست که این خواسته در روح جهان متولد می‌شود . 

*کیمیاگر- پائولو کوئیلو

اگه باشی در کنارم با تو من مالک دنیام ...

نشستم دارم با پد، لاک روی ناخن هامو پاک میکنم .دو لایه لاک که سفت و سخت چسبیدن به ناخنها . هر انگشت رو باید کلی مالید تا پاک شه...به نظر کار سختی میاد .اما مجبورم ...
بهتره یه آهنگ بذارم تا کمتر حوصله ام سر بره ...
انتخاب میکنم از همون اهنگهایی که نمی دونم از کجا اومده توی پوشه ی دانلود سیستم.فکر کنم کار همون نرم افزار دانلودیه که نصب کردم و خودش هر سایتی میرم آهنگهارو دانلود میکنه، بی اونکه بدونم چیه و خواننده اش کیه .ناخونهامو پاک میکنم انگار که دارم کار مهمی انجام میدم ،ذهنم خالی میشه از هر چی فکر و نگرانی و ترس.


آهنگ خیلی به دلم نشسته و لذت می برم از همه چیش...موسیقی...صدای خواننده ...و متن ترانه و حالا حتی پاک کردن لاک ناخن هام هم برام لذت بخش شده...به خودم میام می بینم همراه خواننده دارم میخونم:

بهترین ترانه رو من از چشای تو می سازم
تو قمار زندگیمون تو نباشی من می بازم

اونقدر انجام همزمان این دو کار بهم لذت میده که احساس میکنم دارم انرژی میگیرم...

مثل آسمون که تنهاست،امیدش، چند تا ستاره است
دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوباره است...

هرسر انگشت تو یعنی قصه خوب نوازش
هر نگاه عاشق تو ،غزل آبی خواهش

جاده های مهربونی میگذره از تو نگاهت
روشنه شبای تارم با خیال روی ماهت

و برای من این تیکه یعنی اوج آرامش.خیلی دوستش دارم:

اگه باشی در کنارم با تو من مالک دنیام
بی خیال غربت و غم بی خیال نور فردام

دوستت دارم دوستت دارم/توی دنیام تو رو دارم ...


لاک پاک کردنم تموم شد. چه خوب میشد ده تا انگشت دیگه هم داشتم تا دوباره این هارمونی آرام بخش تکرار شه... با ذهن خالی ترانه بشنوم ، بخونم و لاک ناخن هامو پاک کنمو انرژی و حس های خوب بگیرم ...

اینجوری میشه که چند دقیقه ی کوتاه خوب برای خودم می سازمو انجام کاری که همیشه حوصله ام رو سر میبره بهانه ای میشه برای تمرین آرامش ...حتی ده دقیقه ...

چند دقیقه فکر میکنم و شروع میکنم به لاک زدن ناخن هام !

...بی فکر...بی دغدغه و با آرامش...

*اگه اشتباه نکنم این آهنگ مال پویاست ؟!متاسفانه من دایال آپ و محدودیت زمانی دارم . نمی تونم وقت بذارم که پیداش کنم و با این سرعت پایین برای دانلود در اختیارتون قرار بدم .ولی اهنگ  خیلی خیلی خیلی قشنگیه .من که عاشقش شدم !

شب آرزوها

برام اس ام اس اومد .دوستش داشتم و خوشم اومد .فکر کنین از من هم این اس ام اس برای شماها اومده...یادآوری شب آرزوها .امشب شب آرزوهاست .اولین شب جمعه ی ماه رجب که طبق روایات معروف به لیلة الرغائب  یعنی شب آرزوهاست شبی که میشه پر امید تر زیر درخت آرزوها نشست ؛ دعا کرد و خودمون و زندگیمون رو با خواستن خوبی ها و زیبایی ها گرمتر و امیدوارتر کرد... بیاین برای هم و برای آرزوهای همدیگه دعا کنیم ...


شب عفو است و محتاج دعایم
زعمق دل دعایی کن برایم
اگر امشب به معشوقت رسیدی
خدا را در میان اشک دیدی
کمی هم نزد او یادی ز ما کن
کمی هم جای ما او را صدا کن
بگو یا رب فلانی رو سیاه است
دو دستش خالی و غرق گناه است
بگو یارب تویی دریای جوشان
در این شب؛ رحمتت بر وی بجوشان


امیدوارم به آرزوهای قشنگ دلتون برسین...

*اگه یادتون بود برای  آوامین  هم دعا کنین ...ممنون

*آرامش ،عشق،سلامتی و عاقبت به خیری رو برای همه ی آدمها و خصوصا دوستان و عزیزانم آرزو میکنم...

*این شب نماز مخصوص داره  که مستحبه برای کسانی که دوست دارند .هرچند اعتقاد دارم خدا به حرف همه ی بنده هاش گوش میده ...به هر حال این دستور نمازشه  :

چون شب جمعه شد مابین نماز مغرب و عشاء دوازده ركعت نماز اقامه شود كه هر دو ركعت به یك سلام ختم می شود و در هر ركعت یك مرتبه سوره حمد، سه مرتبه سوره قدر، دوازده مرتبه سوره توحید خوانده شود. و چون دوازده ركعت به اتمام رسید، هفتاد بار ذكر" اللهم صل علی محمد النبی الامی و علی آله" گفته شود. پس از آن در سجده هفتاد بار ذكر "سبوح قدوس رب الملائكة والروح" گفته شود. پس از سر برداشتن از سجده، هفتاد بار ذكر "رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انك انت العلی الاعظم" گفته شود. دوباره به سجده رفته و هفتاد مرتبه ذكر "سبوح قدوس رب الملائكة والروح" گفته شود. در اینجا می توان حاجت خود را از خدای متعال درخواست نمود. ان شاء الله به استجابت می رسد.

*کی می دونه واقعا بهترین ِ آرزوها چیه ؟

کسی برای با هم بودن ...

باید اعتراف کنم از وقتی این جمله رو توی وبلاگ چهارستاره دیدم بدجوری درکش کردم و بهم چسبیده :

«من برای "تن‌ها نبودن"، آدم‌ های زیادی دور و برم دارم، آن چیزی که ندارم، کسی برای "باهم بودن" است!»

گمون کنم منم همین جوریم ...

قطار ذهن

در ذهنم قطاری طراحی میکنم که مامور ایستگاهش خودم باشم .
آنوقت آن مسافرهایی که مثلا از قانون مسافربری قطار شخصی من تخطی کرده اند  از قطار بیرون می اندازم و یا راهیشان میکنم با یک بلیط ویژه بروند پی کار و زندگی خودشان و منو قطارم را به حال خودم رها کنند.
منتها این قطار من ریل ندارد  .باید مسیری برایش پیدا کنم .مسیری از این روزهای یک ماه مانده به پایان 23 سالگی تا انتهای آخرین ایستگاه زندگی .پیدا کردن این مسیر هم برای خودش مساله ای بس دشوار است و مهم.
تنهایی، یک قطار با  مسیر نامشخص را اداره کردن سخت است .
ولی خب احتمالا نباید سخت تر از تحمل آدمهایی باشد که بودنشان روحت را ناراحت میکند .اذیتت میکنند و میدانی باید رهایشان کنی .و یا درسهایی که باید از آنها میگرفتی را یاد گرفتی. 
نهایت اگر دلم نیامد دور بیندازمشان و یا نمیشد این کار را کنم کوپه ای طراحی میکنم درجه  دو یا سه که فقط اجازه ی اقامت در آن را داشته باشند .
قطار داری هم دردسر دارد ولی حتما یاد میگیرم .باید تمرین کنم .
من مسئول قطار شخصی آدمهایم هستم .من یاد گرفته ام که مسئولیت پذیر باشم .
وقت آن است یک جایی مثل همین قطار نشان بدهم قدرت یک عدد لیلی از نوع آوامین را ...

عشق

تا وقتي بودي
همه چيز خوب بود
زندگي اين همه بدبختي نداشت
بي تو
خطي از سياهی كشيدند دور اميد
بي تو
شادابي ما را خط خطي كردند
يك پنجره كم است
نمي تواند زيبايي دريا را نشان بدهد
كم است
امكانات انساني ما بي تو
در تاريكي هستيم
بيا ما را بيرون ببر
ببر به لحظه هاي تازه!

 *شعر از الحان برک،ترجمه از  رسول یونان

آوامین ورزشکار

حدود یه هفته است که هر روز صبح میرم ایروبیک .
خیلی دنبال یه باشگاه خوب گشتم اما دیگه توی شهرستان زندگی کردن همین بدبختی هارو هم داره .
اغلب باشگاه های زنونه ی اینجا توی یه جایی مثل زیرزمینه .یعنی نهایت احترام و امکانات !
اینی که الان دارم میرم زیرزمین نیست .اما خب کفش پارکت یا تشک نیست .موکته !تصور کنین اون همه زن گنده که اغلب بو هم میدن و جرات نمی کنی کنارشون واستی توی اون نیم وجب جا ورزش میکنن فضا پر از مایت و گرد و غباره .
ولی خب چون فهمیدم مربی قبلیمو میشناسه و هم اینکه نسبتا نزدیک خونه مونه دیگه رفتم اینجا.مثلا بهترین باشگاه این شهرستانه خیر سرش.مربی اصلی  تا فهمید من شاگرد فلان مربی در فلان شهرستان بودم کلی تحویلم گرفت و  البته "زیرنظر" که ببینه اوضاعم چه طوره ! اون روز یعنی جلسه ی اول از همون اول رفت سراغ زنجیره های طولانی !!!
دوستم میگفت نمی دونم چرا اینجوری میکنه هیچ وقت یهو نمی رفت سراغ زنجیره به این سختی !همه گیج شده بودن !
منم به دوستم گفتم فکر کنم بدونم چرا این کارو کرد چون میخواد بگه ازون مربی من چیزی کم نداره و ایروبیک حالیشه هر چی باشه رقیبن دیگه !
جو میگیره خانوما رو .همچین با غرور حرکات رو نام می بردو چرخ میزد انگار که داره چی کار میکنه .بعضی خانوما هم که کل میکشن و دست میزنن یه جورایی حالت تهوع بهم دست میده دیگه زنجیره انجام دادن این مسخره بازی ها رو داره ؟!
شاید خیلی سوسول شدم .نمی دونم .به هر حال سعی میکنم آدمهای باشگاه رو دوست داشته باشم اما خیلی بهم نمی چسبن.
خیلی جاها نرمش و دو رو به اسم ایرویک میندازن به مردم.ولی ایروبیک کجا و نرمش کجا.
چون مربی قبلیم  خیلی خوب بود مسلما به کمتر از اون قانع نمیشدم .این خانوم هم بد نیست .به نسبت جاهای دیگه که سر زدم خوبه .
بهم گفت با همون مربی تو شروع کردم و هر دو همزمان کارت گرفتیم .
فکر میکردم بعد از هشت ماه رها کردن ایروبیک علاوه بر به دست آوردن این هیکل نا متناسب تپلی؛ حرکات رو هم فراموش کرده باشم .
اما دیدم نه .همچین هم بدنیست .وقتی مربی اومد جلو و بهم گفت برای مسابقات ایروبیک اسمتو مینویسم کارت خوبه و بهتر هم میشی و یادت میاد حرکات. یه جورایی خوشحال شدم و به خودم امیدوار شدم ولی خب هنوز جهات رو قاطی میکنم گاهی.دو هفته دیگه مثلا مسابقاته و من توی این فکرم که با سی دی حرکات و زنجیره های پیچیده تر رو کار کنم.ولی بیشتر برام جنبه تفریح داره .مسخره نیست یکی با تیپ من یه کاره بعد از هشت ماه کارنکردن ایروبیک بخواد بره مسابقه؟!بدم نمیاد برم مسابقه و رتبه بیارم !شاید اگه این اتفاق بیفته یه خورده به خودم امیدوارم شم اگه هم نیشه چیزیو از دست نمیدم یه خوره میخندم ! اما اونقدر این یک ساعت ایروبیک صبح خسته ام میکنه که عملا تا ظهرم از بین میره و من مثل جنازه ها میشم و کارهای روزانه ام رو به زور انجام  میدم.
دوستم هم هر روز میاد اما میگه مثل تو ولو نمیشم .شاید بدنم ضعیف شده .نمی دونم.
از ترسش خودم رو وزن نکردم.یک ماهی میخوام برم بعد !یعنی میشه توی این یک ماه برسم به 56 کیلو ؟
دوستم که میگه توی یک ماه و نیم 6 کیلو با ایروبیک کم کرده .رژیم خاصی نگرفته و فقط شیرینی رو کم مصرف میکنه .اما من نقطه ضعفم شیرینی و بستنیه !!!!
مثلا این هفته که شیرینی " تر" هم داریم مگه میتونم جلو خودمو بگیرم و همراه چای نخورم ؟
یا مثلا بستنی که توی این هوای تبتی میچسبه !
ولی اینطوری نمیشه .باید کمش کنم .دی ماه یه شلوار لی خریده بودم خیلی خوشرنگ بود و دوستش دارم !اما فرصت نشد بدم کوتاهش کنن .بعد از عید خواستم کوتاهش کنم که دیدم بالا نمیاد !!!الانم بیشترین عامل محرک برای این همه جون کندن هم همینه که هر طوری شده تا آخر ماه اندازم بشه !!!
این هم یه جور هدف گذاریه دیگه !!!!
یعنی خودم رو ملزم کردم که نرم دوباره شلوار بخرم .هر موقع این اندازه ام شد جایزه هم میدم به خودم !میرم یه شلوار دیگه میخرم.
این شلوار لی که دارم میپوشم و یا اون شلوار کتانم هم خیلی داغون شدن و انصافا روم نمیشه پام کنم .اما هدف هدفه !بهتره خودم رو تحت فشار بذارم !
خودمو توی آینه های قدی دور تا دور باشگاه که محصاره ام کردن میبینم یه جورایی حالم گرفته میشه .با مزه شدم ها اما انگار فوتم کردن از سرتا پا !!! الان دیدم مشاور رامونا هم بهش گفته هر روز 45 دقیقه تحرک بدنی شدید داشته باش .خب منم دارم همین کارو میکنم .
شاید کمک کرد روحیه ام بهتر بشه .
کسی چه می دونه !!!!
فقط امیدوارم کم نیارمو نصفه رهاش نکنم .آخه نمی دونین توی این هوا چقدر سخت میگذره ...
اما خب من هدف دارم !
شلوارم اندازه ام شه .هیکلم متناسب شه و وزنم رو به اندازه ی نرمال برسونم .والبته مهم تر از همه اش اینکه تاثیر در روحیه ام داشته باشه و ببینم آندروفین ها چه میکنن !

 

دختر کوچولو

آدرینای من

آدرینا زل زده به من با همون نگاه اخمالو !
هر موقع نگاهش میکنم من هم ناخود آگاه دماغمو مچاله و لبهامو غنچه میکنم با صدای بچه گونه بهش میگم: آدرینا سلام !خوبی بداخلاق من ؟ ساکت نگاهم میکنه و من این سکوت و اخمش رو میذارم به حساب جواب دادنش .
یه ذره ساکت میشم و خیره.دارم فکر میکنم.  چشمهام کم کم قرمز و خیس میشه .بهش میگم آدرینا پیر شدم یعنی ؟
باز  ساکت و اخم کرده بهم نگاه میکنه و میفهمم باید حرفمو پس بگیرم .
آخه آدرینا یه زمانی من از همه کوچیک تر بودم حالا دور و برم پر از ادمهای کوچیکتر از من شده .
آدمهای کوچیکتر از منی که از من راهنمایی میخوان .میخوان باهام حرف بزنن .ازم مشورت بگیرن .حس خوبیه اینکه بدونی و ببینی بقیه روت حساب میکنن ولی برای من ترسناکه .
یه زمانی از خیلی ها کوچیکتر بودم اما الان از خیلی ها بزرگترم ! شدم عین ننه نقلی ها !عین باجی ها ...
الان هم دوستانی دارم که بزرگتر از من هستن یعنی تقریبا همه شون از من بزرگتر هستن . یعنی ممکنه وقتی ازشون مشورت میخواستم و راهنمایی  اونها هم به حس الان من دچار شده باشن ؟
یعنی ناخواسته من باعث شدم و میشم که اونها فکر کنن پیر شدن ؟بزرگ شدن ؟دیگه کوچیک نیستن ؟
ته دلم خالی شده ...
احساس میکنم اخمهاش بیشتر و بیشتر شده .
آب دهنمو میخورم.و به چهره اش نگاه میکنم.
ادرینا باز داره اخمالو نگاهم میکنه .حتی گاهی حس میکنم اخمش حالت تمسخر به خودش گرفته ...
برش میدارم .دستاشو باز میکنم و میذارم روی صورتم انگار که داره اشکهامو پاک میکنه .
دستاشو تکون میدم تا صورتمو لمس کنه.
خودمو میذارم جاشو طوری که انگار دارم از زبون آدرینا حرف میزنم، میگم : دختره ی گنده این اشکها برا چیه ؟
توی گریه خنده ام میگیره و در حالیکه سرعت ریزش اشکهام بیشتر شده  فین فین کنان میگم : بهم نگو دختره ی گنده بگو دختر کوچولو .من میخوام همیشه یه دختر کوچولو باشم .شده حتی برای یک نفر ...من نمی خوام بزرگ باشم ...نمی خوام بزرگ بشم ...می ترسم از بزرگ بودن .از بزرگ شدن...

پارک مال بچه هاست ...

بعضی اوقات یه رفتار هایی از مردم می بینی که کفرت در میاد .
غروب ها گاه گاهی همراه مادرم میریم پارک نزدیک خونه پیاده روی .نیم ساعت چهل دقیقه ای که با دور تند توی پارک راه میریم هر سری اتفاقات تلخ و شیرین زیادی میبینیم .
مدتها بود پارک نرفته بودم.پارک رو همیشه دوست داشتم به خاطر حضور بچه ها .درسته پارک برای تمام سنینه اما اول و آخر جای شادی و بازی بچه هاست .
یعنی پارک بدون حضور بچه ها زیبایی نداره به نظرم .هممونطوری که دنیا بدون درختان و پرنده ها و بچه ها قشنگی نداره .
همیشه عاشق دیدن مادرهایی هستم که بچه هاشون رو میارن پارک و خودشون روی یه نیمکت میشینن و نگاهشون میکنن .یا موقع تاب بازی هلشون میدن و باهاشون بازی میکن.یا دستهاشونو میگیرن و روی چمن ها تاتی تاتی میکنن و به بچه شعر یاد میدن.یعنی عاشق این قسمتهای مادرانه هستم ! فکر کنم خیلی لذت بخش باشه دویدن و شادی کردن موجودی که به وجود آوردیش ؛به دنیا آوردیش و بزرگش کردی و حالا جلوت داره میرقصه و قدرت خدا و مادری به یادت میاره ...دخترخاله و دختر داییم که کوچیک بودن یعنی یه چیزی حدود دو سه سال پیش هر وقت میرفتیم خونه شون می بردموشن پارک .یه کاری میکردم بهشون خوش بگذره واسه همین همیشه از من قول پارک میگرفتن.توی پارک از نظر من بچه ها هستند که حاکمند .مال اونهاست .
بهتره یا بچه رو پارک نبری یا اینکه وقتی میبری بذاری آزاد باشه و پادشاهی کنه و تو فقط حواست باشه اتفاقی براش نیفته .
از کنار یه نیمکت رد شدیم که سه چهار خانوم نشسته بودن .معلوم بود با هم اومده بودن پارک .یه پسر بچه ی کوچولوی کچل بامزه هم با التماس به مادرش بادکنک ها رو با دست نشون میداد و میگفت بادکنک .ولی مادرش بهش محل نمیداد.
ده دقیقه بعد که دوباره باز به همون قسمت پارک رسیدیم دیدم هنوز بچه داره التماس میکنه و اینبار چشماش قرمز شده و بغض کرده .
بعد از ده دقیقه دوباره به همون نقطه رسیدیم که دیدم این دفعه بچه نشسته رو زمین خیلی مظلومانه و داره گریه میکنه و با التماس دلش بادکنک میخواد .هم من ناراحت شدم هم مادرم.یعنی میگم اینقدر این بچه و التماسش تابلو شده بود که حال هر دومون بد شد.
راستش به قدری از دست مادر این بچه ناراحت شدم که اگه می تونستم یکی میزدم توی گوشش !
این بچه داره هلاک میشه .آوردیش اینجا بازی کنه .تک و تنها هم که هست کنار رفیقات هم که نشستی و میگی میخندی لااقل یه بادکنک که پولش دوست تومن هم بیشتر نیست بخر بده دستش !تا کی باید التماست رو کنه ؟خوشت میاد جلو بچه قدرت نمایی کنی؟
نیم ساعته این بچه داره خودشو خفه میکنه به خاطر یه بادکنک !میمیری اگه براش بخری ؟
به این حرفها کاری ندارم که بچه پررو میشه لوس میشه یا یکی خریدم ترکوند و فلان وبهمان !هر علتی داشته باشه تو داری شادیش رو نابود میکنی .
ما ادم بزرگها وقتی چیزی ببینیم دلمون میخواد چه برسه یه بچه که دلش خیلی خیلی کوچیکه و حالا توی محیطی هست که میبینه دور بری هاش بادکنک دستشونه و یا دارن با همبازیشون بازی میکنن و پشمک میخورن ...چه میدونه گرونی چیه یا نکات تربیتی !
اونم یه بچه ی سه چهار ساله ...
هر دفعه یادش میفتم کلی حرص میخورم  .بعضی خانوما وقتی نوبت به خورد و خوراک و پوشاک و آرایش خودشون میرسه خرج میکنن نوبت به یه شکلات یا بادکنک خواستن بچه که میشه تازه یاد گرونی و صرفه جویی یا نکات تربیتی میفتن !حالا ممکنه خانومه دلیل خودشو داشته باشه و من هی توی ذهنم بهش بال و پر داده باشم اما هر دلیلی که داشته باشه یعنی به اندازه ی یه بادکنک نمیشد اشکهای قشنگ بچه رو بند آورد ؟!
اون روز چقدر حرص خوردم و حالم گرفته شد الانم که دارم مینویسمش باز دارم حرص میخورم .اصلا راستشو بخواین قصدم از نوشتنش این بود که بنویسمو خلاص شم و دیگه یادش نیفتم !
اگه خیلی چیزها نبود  میرفتم یه بادکنک براش میخریدم و میدادم دستش تا مادرش خجالت بکشه !اما گفتم شاید به مادرش بر بخوره !اصلا مگه مادره گداست ؟روش ممکنه زیاد شه !
اما با همه ی این حرفها ترجیح دادم این کارو نکنم .

مستراحی عمومی به وسعت یک کشور !

بسیار دور از هم قد کشیده ایم . هر یک بر فراز صخره ای بلند و دره ای عمیق میان مان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد . جدایمان کردند . از روز اول مهر . با پوشش های متفاوت . مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند . من رابه مدرسه ی دخترانه و تو را پسرانه . دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند . با ردیف های دور از هم . نیمکت های خانم ها و آقایان . با درها و راهرو ها و ورودی ها و خروجی های خواهران و برادران .

جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میله ها و در حرم و امامزاده با نرده ها و در دریا و ساحل با پارچه های برزنتی.آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی ای برای من و من شدم عقده ی جنسی سرکوب شده ای برای تو .تا هر جا که دیگر نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان ، از زور بیماری و عقده های جنسی خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی ات کند و نگاه حریص ات مانتو ام را بدرد .جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد هم با هزاران عقده ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم. بسیار دور از هم قد کشیدیم . انقدر که دیگر نگاه مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و نگاه های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا . در محل کار ، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی .و من باید تقاص همه ی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر صخره ای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را ندیدن و نشناختن را . باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می شود و من تنها در خیابانم . وقتی دنبال کار می گردم . وقتی تاکسی سوار می شوم .

اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور . بهتان بر نخورد . آخر سالیان است که در همه جای دنیا فقط مستراح ها را زنانه و مردانه کرده اند ...

*دریافتی از طریق ایمیل

*جانا سخن از زبان ما میگویی ! اگر دختر باشی این متن رو با تمام وجودت درک میکنی .مساله ای که هر روزه باهاش در ارتباطی و بوی گندش همیشه آزارت میده و ساده ترین نوع امنیت که قدم زدن در خیابونها و یا کوچه های یک کشور مثلا اسلامی هست رو ازت گرفته که همیشه باید خودتو جمع و جور کنی حواست به دور و برت باشه و بترسی از وقت غروب و کوچه یا خیابون خلوت و یا نشستن یه مرد "جوون و پیرش فرق نمیکنه !" توی تاکسی کنارت .به نظرم به بهترین شکل و خیلی صریح و گویا یکی از درد های سوزنده ی دخترها و پسرهای این سرزمین رو بیان کرده دردی که مثل یک توده ی سرطانی در همه ی جای بدن این جامعه سرایت کرده و گریبان همه رو گرفته و ترکش هاش به قسمت های مختلف زندگی جوونها برخورد میکنه .آقا یا خانوم نویسنده متشکرم که حرف ته دل من و خیلی ها رو به خوبی بیان کردین.

آقا خرسه کجایی ؟

یه گوی حبابی شیشه ای ...توش دو تا عروسک خوشگل ...دست توی دست هم و صمیمی ...کنار یه خونه ی قشنگ ...زیر بارش دونه های ملوس برف...گرم و نرم و عاشقونه...
هر موقع از کنارشون رد میشم نمی تونم جلوی توقف پاهام و برق چشمهام رو بگیرم !
دلم میخواد وایستمو نگاشون کنم!چند بار خواستم برم یکیشونو برای خودم بخرم اما هر دفعه  یه چیزی توی وجودم میگه این رو باید یکی دیگه برام بخره !!! خب دلم قانع نمیشه خودم برای خودم بخرمش !


آقا خرسه ی من کجایی؟ من ازون حباب قشنگا میخوام !!!

راهب و زن

زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟
آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود.
روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد.
راهب نگاهی به زن کرد و گفت: چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است. ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟راهب در پاسخ گفت: بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت.
نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد. باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت. هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند.
این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت.
طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد.
صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود.
زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت: ”مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دورساز ...


*اگر در اولین قدم موفقیت نصیب ما می شد سعی و عمل دگر معنی نداشت (موریس مترلینگ)

*به شدت از این داستان خوشم اومد ! سعی میکنم همیشه به یاد داشته باشمش .


 

آرزو

کاش میشد
سرم را یک هفته در گنجه ای بگذارم !
در گنجه ای تاریک و تهی
با قفل درشتی بر دریچه اش
و به جای آن
بر شانه های خود چناری بکارم
و برای هفته ای
در سایه اش بیاسایم !

*ناظم حکمت

بوی خیس تن من .

امروز از صبح حال خیلی خوبی داشتم .تغییر خاصی اتفاق نیفتاده بود اما سرحال بودم.علیرغم اینکه شب هم خوب نخوابیده بودم اما از صبح یه انرژی خاص داشتم .
ازون روزهایی که احساس خوشبختی میکنی و امیدواری به روزهای نیومده ...
حس میکنی اونقدر قدرتمندی که میتونی هر کاری انجام بدی و هیچ چیز نمی تونه شادی و قدرتت رو ازت بگیره .
موهاتو سشوار میکشی ..صورتتو تمیز میکنی ماساژ میدی ...چشماتو آروم و ریز مداد میکشی و رژ خوشرنگی رو که جدید خریدی میزنی ..بهترین عطرت رو انتخاب میکنی و با خساست به خودت میزنیش و به دختر توی آینه میگی به زودی یه عطر خوشبوی جدید میگیری که این یکی زود تموم نشه ...خودت رو بو میکشی و دستاتو میبوسی ...
دلت میخواد دامن کوتاه بپوشی ...دامن کوتاه طوسی با یه تاپ صورتی ...دستاتو با ژل خیس میکنی و بین موهات میکشی تا خوش حالت بمونن ...به خودت چشمک میزنی و با دامنت چرخ میزنی ...
یاد تیتراژ آغازین پرین میفتی که توی آسمون با قاصدک ها چرخ میزد و میرقصید و به یاد میاری که یکی از آرزوی های کودکیت این بوده که مثل پرین توی آسمون با قاصدک پرواز کنی ...
یادت میفته دلت میخواست پرین یه عالمه برادر داشته باشه و هر شب به ذوق خیالبافی برای آوامین که نقش پرین رو بازی میکنه میرفتی توی تخت ...
کاتالوگ های محصولات آرایشی رو جلوت میذاره و تصمیم میگیری یه مقدار واسه پوستت خرج کنی و بیشتر به خودت برسی ...
میزتو مرتب میکنی و کتابی برمیداری و شروع به خوندن میکنی ...
آهنگ انتخاب میکنی و همراهش خودت رو تکون میدی ...امروز چقدر خوبم ...چقدر سرحالم ...یادم باشه حتما وبلاگو آپدیت کنم و از احساسات مثبتم بگم.حتما دوستام خوشحال میشن ببینن بعد از مدتها آوامین سر حاله ...
یاد پریزاد می افتم و مسنجر رو باز میکنم و براش آف میذارم و بهش میگم حالم خوبه ...
با پسرعموم چت میکنم و اینقدر موج مثبتم که حتی اونم متوجه میشه ...
با آراس صحبت میکنم و برام از دوست دخترش میگه که چقدر باهاش خوبه و دوستش داره و بچه بازی هاشون کم شده ...
بعد از مدتها با اعصاب آروم افسونگر رو می بینی و حالا از آریانگ بدت نمیاد و بیشتر از همیشه عاشق یه یانگی ...
شام میخوری و به صحبتهای داریوش اقبالی گوش میکنی...
از ترانه اش لذت می بری حتی با بغضی که توی گلوت ایجاد میکنه و ته دلت میگی مرسی داریوش ...دستت درد نکنه ...
گزارش اعتیاد اون پسر جوون رو میبینی و تنت میلرزه اما هنوز حالت خوبه ...ته دلت به این فکر می کنی که بالاخره یه روز یه انجمن خیریه راه می ندازی ...
به خودت یادآوری میکنی که هرچی زودتر باید قرار ملاقات با سالمندان و معلولین رو جور کنی و بچه ها رو جمع کنی ...
هنوز حالت خوبه ...هنوز میخندی ...هنوز مثتبی و امیدوار ...تا اینکه
که از یه شوخی ساده با پدرت میرسی به یه بحث عمیق و سوزاننده ...
حرفهایی رو از زبونش بشنوی که هرگز هرگز فکر نمیکردی پدرت اینها رو بگه ...
خواهرهات با تعجب دارن نگاه میکنن و نمی دونن چی باید بگن ...تنهایی از خودت دفاع میکنی در حالی که قلبت داره فشرده میشه ...
مادرت روی کاناپه دراز کشیده و خودش رو به خواب زده ...یه جای بحث صداش میکنی و ازش میخوای ازت دفاع کنه از چیزی که میدونه اما فقط سکوتش رو میبینی ...
مستاصل و پرخاشگر شدی و عصبی .همه ی نیروت رو جمع میکنی که فقط گریه ات نگیره ...میشنوی و میشنوی ...
حرفاتو میزنی اما پدرت نمیشنونه .هیچ وقت حرفاتو نمیشنوه و بیرحمانه نظرش رو میگه ...
مطمئنی که داره انتقام روزی رو که به خاطر مامان جلوش وایستادم و از مامان دفاع کردم رو میگیره ...انتقام رک بودن و صریح حرف زدنم رو...
حتی جایی توی حرفاش هم اشاره میکنه ...وقتی می بینی مادرت تنهات گذاشته و سکوت کرده قلبت بیشتر میسوزه ...
بلند میشی میری آشپزخونه .خفه گلوله گلوله اشک میریزی و ظرفهارو میشوری ...تموم که میشه صورتت رو با آب میشوری که کسی نفهمه گریه کردی ...میای اتاقت و تختت رو بغل میکنی و زار میزنی ...
دیگه انرژی وجود نداره ...ازون همه حس خوب امروز چیزی نموند .ازون همه امید و شوق روزهای نیومده و آینده ای که میخوای بسازی.
گریه ات که کمتر شد بلند میشی و ناخوادآگاه دلت صدای بارون ستار رو میخواد ...آهنگی که بیشتر از هر اهنگی باهاش آشنایی...دوست داری ستار بخونه و بگه :

ای گل آلوده، گل من
ای تن آلوده ی دل پاک
دل تو قبله ی این دل
تن تو ارزونی خاک

 از دختر بشاش امروز یک آشفته ی جنگلی رو توی آینه می بینی که از خیسی اشکهاش و عرق، تاپش خیس شده

بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار لبهات
بوی شوره زار خیس
بوی خیس تن تو

 *من خودخواه نیستم.دیدین ؟شادیم رو با شما شریک شدم .یک روز شاد آوامین رو هم دیدین!


همین.

امروز بهترم
حوا بیا ببین
دلتنگ من مباش
من مرده ام
همین

.

شمال طهران !

امروز خیلی یاد اینجا افتادم .و یک جورایی از خودم بدم اومد که اینجا شده شبیه غصه نامه !
بعد به سرم زد پاک کنم اینجارو اما باز یادم اومد که من آدم اهل رفتن نیستم ...
اونوقت بود که به سرم زد ازین به بعد روزمره بنویسم .راحت و بی دغدغه و خالی !

از صبح بیرون بودم ...کلاس سفال و بعد هم نهار رفتیم یه ساندوچی به اسم خانه ی سیب زمینی که لادن میگفت تازه کشفش کرده .
دنج و کوچولو بود و پر از دانشجو .غذاشم هی بد نبود اما آخرش نتونستم توی دلم نگه دارم و به لادن گفتم هرچقدرم خوب بوده باشه اما آقاهه بدون دستکش کار میکرد و این یعنی اصلا خوب نبود .
حالا می دونین لادنم گفت غذا هر چی میکروبش بیشتر خوشمزه تر !عق !
احساس میکنم غذاش توی گلوم گیر کرده ! جراتم ندارم به زبون بیارم اون موقع است بقیه حمله کنن بهم که باز تو سوسول بازی در آوردی شیر پاستوریزه !

بعد هم رفتیم سینما ...طهران طهران
راستش جز شعر یزدانی تعریف خاص دیگه ای ازش نشنیده بودم اما باید بگم از فیلمش خوشم اومد !
با اپیزود اول زندگی کردم و اپیزود دوم مردگی !
سینما خلوت خلوت بود سرجمع 15 نفر ...همه هم زوج بودن جز من و لادن و یه آقا پیره .
اپیزود اول گریه ام گرفت لادن نگام میکرد هر از گاهی ولی جرات نکرد چیزی بگه !آخه شما فکر کنین همون اول فیلم که سقف خونه شون اومد پایین من زدم زیر گریه !انگار سقف خونه ما اونجوری شده باشه ...بعد که چادر زده بودن و خوش بودنم زدم زیر گریه !از خوشحالی اینکه چه قشنگ زندگی میکنن !هی گریه ی شادی بعد گریه ی ناراحتی ! من فکر کنم این دکمه بخش گریه کردنم زیادی قلمبه شده هی توی مغزم و قلبم که راه میرم پام بهش میخوره شروع به کار میکنه !قطع میشه وصل میشه ! اه !حالم به هم خورد از خودم .
اون قسمتی که پیرزنه دخترش رو میبینه و آهنگ میخونن و دست میزنن که دیگه هیچی ...
یادمه به این فکر میکردم چی میشد مردم ما همه اینقدر مهربون بودن ...نه که نباشن اما کم شده ...کمرنگ شده ...مثل سابق نیست ...چقدر این پیرمرد پیرزنها گناه دارن ...یا اون زوج پیر عاشق بودن !دلم میخواد یا ازدواج نکنم یا اگه روزی ازدواج میکنم مثل اون تا دوران پیری هم دلمون برای هم تاپ تاپ کنه ...کلا یه چیزی بودا این اپیزود اول !همه میگفتن چرت بود و این حرفا اما من که خیلی خوشم اومد !
لادن هم هی گیر داده بود که میشه سقف خونه ماهم بریزه پایین بعد ما هم بریم بالا برج میلاد !
یه چند دقیقه سکوت میکرد دوباره میگفت وای آوامین چی میشد شوهر من میلیاردر بود اونوقت منم ازین کارا میکردم !منم که توی حس بودم میگفتم : آره آره !!!

اپیزود دوم هی من گریه !هی لادن گریه !
و هی فحش و نفرین بود که نثار نقاشان رنگ سیاه به دست این مملکت میکردیم ...فیلم که تموم شد رومون نمیشد بیایم بیرون !بسکه صورتمون تابلو بود و به احتمال زیاد دور چشمامونم سیاه شده بود و شبیه ... اینا شده بودیم !
وقتی اومدم بیرون به تنها چیزی که فکر میکردم این بود  که حیف از ایران من ...حیف از جوونای سرزمین من ...نسل من ...نسل سوخته ...

پیر گوشه نشین اتاق من ...

یه وقتایی هست که یهو بغض میکنی و میری تو فکر . معلوم نیست با کی حرف میزنی . دلت میخواد یکی باشه تا سرتو بذاری توی دامنش و حرفی بزنه که آرومت کنه شده حتی به اندازه ی یک کلمه ... 
حاضری برای شنیدن یه کلمه که تیغ هارو از قلبت در بیاره التماس کنی ...
 یه دست نامرئی از حرفها و اتفاقات گلوتو میگیره و فشار میده ....
اونوقته که توی ذهنت حافظ جرقه میزنه ...انگار که یه پیر محتسب و بزرگوار و باتجربه توی اتاقت نشسته باشه روبه روت و نگات کنه ...
مثل یه رفیق صداش میکنی و میگی: حافظ تو یه چیزی بگو ...دلم خیلی گرفته.چی میشه اینجور میشه ؟ چی قراره بشه ؟قسمش میدی ...جلوش خودتو میزنی .موهاتو میکشی...میترسی پیر سکوت کنه ...هیچی نگه ...مسخره ات کنه ...التماس میکنی که یه چیزی بگه این دل زخمیت یه ذره دردش اروم شه ...
چشماتو می بندی اینقدر راه گلوت بسته ات که قدرت حرف زدن نداری ...با چشم میخونی و میخونی تا میرسی به :
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند      چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند
اینجوریه که بغضیت میشکنه و های های گریه میکنی و اینبار حس میکنی دست حافظ روی صورتته و داره اشکاتو پاک میکنه ...