کتاب را که باز میکنم سرسری ورق میزنم و ته دلم میگویم میخوانمش.. اما حالا نه ...به زودی ...بعد دوباره هی ورق میزنم تا شاید جمله ای کلمه ای چیزی درش پیدا بشود که آنقدر مرا سر ذوق بیاورد که هیجان زده و امیدوار همان لحظه شروع کنم به خواندنش ...با ذوق و شوق ...
فایل فیلم را که باز میکنم مدام جلو و عقب میروم به دنبال صحنه ای هستم و یا دیالوگی که حسابی مرا جذب کند که بنشینمو از آغاز تا پایان فیلم را ببینم ...با شورو شوق
به دنبال یک چیزی هستم که شاید بشود اسمش را ذوق ،شوق ،شور زندگی نامید ...از همین ذوق هایی که مثلا صبح از خواب بیدار بشوی و انگار که منتظر یه قرار عاشقانه و یا اتفاقی نو و نیک هستی می روی رو به روی آینه می ایستی و با شوق موهایت را شانه کنی و دست ببری به لوازم آرایشت و بین لباسهایت بگردی به دنبال یک دست لباس شیک و ساده و عطر محبوب را پیس پیس فشار بدهی و حس کنی شدی یک باغ پر گل ...از همین ذوق ها که می روی در خیابان و با آرامش و یک حسخوب آدمها را نگاه کنی و برای بچه ها بوس بفرستی و حس کنی چقدر انرژی داری برای همه ی ادمهای غمگینی که شادی و شور زندگی شان را گم کرده اند ... شبیه دخترک دانشجوی شادابی که بی چتر و با دستهای باز و نگاهی خندان به آسمان زیر باران و درختهای شهر راه میرود آرام آرام ...