تکلیفتو معلوم کن آدم !

به نظرم آدمهایی که شب قدر تکلیف خودشونو معلوم میکنن و اول وقت هرچقدرم زود میخوابن  خیلی جلوتر از آدمایین که پامیشن میان مسجد چیپس و پفکر میخورن و حرف می زننو میخندن ! مراسم احیاست پارتی که نیست حرمتی برای شب قدر نمیذارین به آدمهایی که به مسجد پناه میارن تا خلوت کنن و مناجات و درد دلی، لااقل احترام بذارین ...خیلی فهمش سخته ؟!

خواب

خواب دیدم کیفمو گم کردم ...فقط کیفم نبود خریدهامم گم کرده بودم .همشونو امانت سپرده بودم دست یکی ،یکی از فروشنده ها اما وقتی برگشتم کسی نبود...کسی هم حرفامو باور نمی کرد ...همه ی خوابم توی یه بازاراتفاق افتاد با مردمایی بی تفاوت و فروشنده هایی سبیل کلفت ...خیلی حرص خوردم ...خیلی نگران بودم ...خیلی درمانده شده بودم ...فقط یادمه یه زن و شوهر کمکم کردند همراهیم کردند و بالاخره در حالی که بارون میومد کیفمو پیدا کردم ...آوامین ِ خوشحال رو توی خواب دیدم ...

یادم باشه ...

یادم باشه اگه یه روزی عاشق شدم و اون زمان اگر این عشق بهم شادی و شور داد هیچ وقت توی نت ازش به طور مستمر ننویسم به یاد همه ی کسانی که خیلی وقته منتظر یه اتفاق قشنگن توی زندگیشونن و این شانسو اقبالو نداشتن که از همون دوران ورودشون به جوونی تنها نباشن  . با همه ی قشنگی که شنیدن و دیدن خوشبختی آدمها داره اما به آه و غبطه ی یه آدم که ندارتش  نمی ارزه ...

یادم باشه .

دسته بندی

فکر کنم یکی از کارایی که خیلی وقته انجام میدم شاید بهتره بگم بهش دچار شدم دسته بندی کردن آدمهاست .آدمهایی اطراف ،آدمهای نزدیک و آدم های دور،آدم هایی که میشناسمو نمی شناسم ...آدمها رو میذارم توی خونه های مقابل هم : خوشبخت و بدبخت ...خوب و بد ...دوست و دشمن ...خوش شانسو بدشانس ... و گره از جایی بزرگتر میشه که گم میشم بین این دسته ها و گم میشن عزیزانم بین این آدمها و در جایی مقابل من قرار می گیرن و اونوقته که تنهاییم مثل یه گلوله برف که توی سراشیبی کوه قل میخوره بزرگ و بزرگ تر میشه ...

مال کسی ...

بازیگر گفت : دلم میخواد همه ی حالم مال کسی باشه که دلتنگیش برای منه ...

من گفتم : دلم میخواد همه ی حال کسی مال من باشه وقتی که  دلتنگیم برای اونه ...

 

کی ؟

چرا هیچکس حرفای منو نمی فهمه ...چرا ؟ کی می فهمه ؟ کی ؟

قهرمان بی شارژ

در حال حاضر قهرمان زندگیم اگر خودم باشم این قهرمان یه مقداری پنچره ! یه مقداری خسته است و  بی حال و عجیب به یه شارژر نیاز داره که خدا می دونه این شارژر چی میتونه باشه !  شاید نیاز به یه قهرمان دیگه دارم یه قهرمان که مال ِ خود ِ خودم باشه ...قهرمانی که دستامو دورش حلقه کنم و محکم بگم که مال خودمه و اون با سر تایید کنه اوهوم  اوهوم راست میگه ! و من ذوق مرگ شم که آخیش بالاخره من هم صاحب شدم !

لاو نداریم .

لاو نداریم . منظور از ضمیر "یم" خودم هستم !من ِ یک نفر ! یک نفر هم منظورم خودم است .یعنی  لاو دور و بر ما نمی پلکد .ما هم یعنی من هم دور و بر لاو نمی پلکم ! لاو از ما دور است .چیزی هم اگر شبیهش باشد جیز است .  القصه خواستم بگویم قالبی دیدیم با تیتر لاو بالایش، خوشمان امد از رنگ و لعابش .اصلا مگر لاو خل است که دور و بر یک دختر غرغروی حساس لوس بپلکد ! لاو عاقل است و اینجاها نیست ، من هم با اینکه خلم ولی باز هم انجاها نیستم ! این تیتر لاو هم نمایشی است قاقالی لی مانند برای این دل فقیر .

سمفونی مردگان

به این نتیجه رسیدم که آدمها دو دسته هستند اونایی که سمفونی مردگان معروفی رو دوست دارن و اونایی که دوست ندارن ! منم یکی هستم این وسط که دو سال بیشتره این کتاب رو دارم و هنوز به نتیجه و حس و حال برای خوندنش نرسیدم و بین این دو دسته در گردشم !

همین .

.

بعضی وقتا دلم میخواد با همین دو تا دستام خفه شون کنم ! مثل همین الان . ادمای نمک نشناس پررو  !

هرکار بخوان میکنن هر چی بخوان میگن آخرسر هم یه حامی دارن که پشتشونه جای اینکه بهشون بگه خواهر بزرگترتونه بهش احترام بذارین میگه دست از سرش بردارین ول کنین مگه نمی دونین این حساسه ! هر جور حساب میکنم تک افتادم توی خونه . دیگه دارن روانیم میکنن .

شب قدر اول

یک شب قدر دیگر در رمضانی دیگر و منی که هنوز یه جز قرآن هم نخوانده ام ...برای کسی که چند سال متوالی هر ماه رمضان یک ختم قرآن میخواند احتمال زیاد یک پس رفت عمیق محسوب میشود  . شاید روشنفکرانه باشد که بگویم زمانی دلم میخواهد قران به دست بگیرم  که  شوقش در من باشد نه یک حس پر از بی حسی ِ آزار دهنده . هستند کسانی که بگویند شیطان بر من نفوذ کرده و کارش را به خوبی انجام داده .نمی دانم . به طور قطع نمی توانم بگویم نه ! اما به هر حال در این حسرت و احساس خجالتی که دارم جای امید برای برگشت احتمالا وجود دارد و من با تمام بی حسی ام به دنبال آن کورسوی امید و روشنی هستم و برای همین  به هر ترتیبی شده و با هر دلیلی که شاید اولینش عادت باشد و دومینش ترس از پشیمان شدن برای از دست دادن فرصت ، در مراسم شب قدر شرکت میکنم و دعا میکنم برای همه ی آنهایی که میشناسم و خودم .

شما هم دعایم کنید که سخت محتاجم .سخت .

هستم .

حال و هوای این روزهایم را که خوب بررسی میکنم میرسم یه جملات و حالاتی  مثل : من غر میزنم پس هستم ...من احساس تنهایی میکنم پس هستم ...من فکر میکنم پس هستم ...من منتظرم پس هستم ...من می ترسم پس هستم .من دور میشوم پس هستم ... من رها میکنم پس هستم و

 این روزها من دوباره می نویسم پس هستم ...

خوب که در خودم دقیق شوم می فهمم  روزهایی که احساس تنهایی ام بیشتر بوده بیشتر نوشته ام ...روزهایی که از چیزی فاصله گرفته ام و یا در حال فاصله گرفتن هستم ... این هم کشفی است در نوع خودش که من باد کنک نارضایتی و ناخوشی ام را در نهایت با کلمات ، شاید کمی، کم باد میکنم .شاید.

به دنبال ...

کتاب را که باز میکنم سرسری ورق میزنم و ته دلم میگویم میخوانمش.. اما حالا نه ...به زودی ...بعد دوباره هی ورق میزنم تا شاید جمله ای کلمه ای چیزی درش پیدا بشود که آنقدر مرا سر ذوق بیاورد که هیجان زده و امیدوار همان لحظه شروع کنم به خواندنش ...با ذوق و شوق ... 

فایل فیلم را که باز میکنم مدام جلو و عقب میروم به دنبال صحنه ای  هستم و یا دیالوگی که حسابی مرا جذب کند که بنشینمو از آغاز تا پایان فیلم را ببینم ...با شورو شوق

به دنبال یک چیزی هستم که شاید بشود اسمش را ذوق  ،شوق ،شور زندگی نامید ...از همین ذوق هایی که مثلا صبح از خواب بیدار بشوی و انگار که منتظر یه قرار عاشقانه و یا اتفاقی نو و نیک هستی می روی رو به روی آینه می ایستی و با شوق موهایت را شانه کنی و دست ببری به لوازم آرایشت  و بین لباسهایت بگردی به دنبال یک دست لباس شیک و ساده و عطر محبوب را پیس پیس فشار بدهی و حس کنی شدی یک باغ پر گل ...از همین ذوق ها که می روی در خیابان و با آرامش و یک حسخوب آدمها را نگاه کنی و برای بچه ها بوس بفرستی و حس کنی چقدر انرژی داری برای همه ی ادمهای غمگینی که شادی و شور زندگی شان را گم کرده اند ... شبیه دخترک دانشجوی شادابی که بی چتر و با دستهای باز و نگاهی خندان به آسمان زیر باران و درختهای شهر راه میرود آرام آرام ...

 

جا به جایی

چقدر بده که آدم توی زندگی کردن مهارت نداشته باشه ...تیز نباشه ...زرنگ نباشه که بفهمه و بدونه هر چی که توی این دنیا هست و نیست وسیله است نه هدف ...

 شاید من هم اگه مهارت زندگی کردن رو بلد بودم جای جمله های قبل میگفتم چقدر خوبه که آدم مهارت زندگی کردن رو داشته باشه ...مهارت زندگی رو یاد بگیره ...

مشکل از جایی به وجود میاد که نمی دونی  ز تا ی زندگی یه طناب باریکه  به اندازه ی عمر و فرصتت برای رسیدن به هدف ...اونم نه هدفی از جنس هدفهای این دنیا که حتی خود این هدف ها وسیله هستن ... مشکل همون جا به جایی هدف و وسیله است ...یه چیزی که چند وقته گاه گاهی میاد توی ذهنم و یه تلنگر کوچیک بهم میزنه اما اونقدر نسیان انسایت توم قویه که خیلی زود یادم میره دوباره ...

 

کاش

کاش ادم های اطرافم خونواده ،دوستان و عزیزام می دونستن پشت این آوامین عصبانی و حساس یه موجود نگران و محتاج به کمک هست که از زور ناتوانی داد و بیداد میکنه و حسابی سرگردونه ...

.

گاهی یه چیزی میاد میچسبه روی قفسه سینه ام .فشارش میده .الان اومده .

نیست .

دلم میخواست یکی بود فقط یکی مینشست اینجا و من بدون ترس  هر چی توی دلم بود میگفتم .فقط میگفتم .اما نیست . تنهایی .نقطه .

غرق شدن

بعضی وقتا دلت میخواد غرق شی .غرق توی حالا هر چیزی ...مثل کتاب مثل فیلم مثل خیال مثل درس ...  بعضی از همین وقتا نمی تونی غرق شی ...دوست داری گم شی لابه لای ورق های کتاب و خط هاش ...لا به لای پلان های فیلم ...لابه لای صحنه های خیال ...وقتی هم نتونی و عاجز باشی از غرق شدن فکر میکنی چقدر ناتوان و اسیری . این الان همون حالیه که من دارم .دوست دارم غرق شم اما نمیشه ...نمی تونم .چقدر ناتوانم .بدم میاد ازین آوامین ناتوان .