یه چند روز که ننویسی اصلا انگار دلت میخواد دیگه ننویسی !
اون موقع که درس داشتم  حتما باید سرک میکشیدم نت، اما الان که مثلا در حال استراحتم اصلا حوصله ی کانکت شدن هم ندارم ...خیلی مطالب توی ذهنم واسه نوشتن و بیان کردن وجود داشت اما حسش نبود و در نتیجه الان هیچکدومش یادم نیست !فقطم دارم می نویسم به خاطر کامنت محیای عزیز ...جدی میگم ...
دیروز از پله های خونه افتادم و عین یک توپ قلقلی با باسن و کمر و پهلو پله ها رو طی کردم . تنها موقعیتی بود که از گوشت های دور کمرم تشکر کردم و به کاربرد مهمشون پی بردم و از لاغر شدن استعفا دادم  آخه نمی دونین وگرنه معلوم نبود چه بلایی سر کلیه ها و دل و روده ام میومد !
زیر آرنج و کلا دست راستم درد میکنه و کبود شده .منم که واسه کتاب خوندن عادت دارم ولو شم روی زمین و دستم رو بذارم زیر چونم و اونوقته که صدای آی من دربیاد ...
این همه کتاب توی قفسه هست که نخوندم اما کافیه یکیش رو باز کنم تا خوابم بیاد، میرم روی تخت بخوابم خوابم میپره، میام پایین تی وی ببنیم فیلم مورد علاقه ام تموم میشه، زنگ میزنم آرایشگاه نوبت بگیرم میفته واسه هفته دیگه، میخوام برم کلاس سفال گری لادن نیست رفته تهران در نتیجه کنسل میشه ،میرم کتابفروشی کتاب بخرم واسه کنکور آزاد کتابش نیست هفته دیگه میاد !
کلا واقعا من در حال استراحتم !همه اش توی خونه عین مرغ پرکنده این ور اونور میرم !اخر سر به این نتیجه رسیدم بشینم درس بخونم !میام درس بخونم که وقت شام میشه !
فکر کن !
فردا هم علیرغم میل باطنیم به یه مهمونی ناهار دعوتم بابت به دنیا اومدن بچه ی یکی از دوستان .
منت سر من گذاشتن که ما قرار بود هفته پیش مهمونی بگیریم اما چون تو کنکور داشتی و میخواستیم تو هم باشی انداختیم اینور ! اینجور موقع ها کی میتونه بگه من نمیام ؟!حالا واقعا من نمی فهمم حضورم چه کمکی میکنه ؟! اصلا حوصله ندارم.
راستش من توی دانشگاهمون حکم نخودی رو داشتم .یعنی با کس خاصی صمیمی نبودم و بودم !یعنی با همه و هیچ کس .یه جورایی حوصله صمیمی شدن نداشتم اما با همه صمیمی بودم و چشم باز می کردم می دیدم از راز و درد دل خیلی ها خبر دارم ...
عموما برام فرق نمی کنه طرفم کیه و چه عقیده ای داره چون از نظر من عقیده ی هر کسی محترمه و تقریبا با همه کنار میام ...واسه همین هم با مذهبی ها بودم و هم با فشن ها با پولدارها و با بی پول ها...کلاس ما کلا خیلی گروه بندی بود...جو خیلی صمیمی ای نداشت و هر موقع مهمونی و مراسمی بود از هر طرف منم دعوت بودم ...
این گروهی که فردا مهمونی گرفتن سه چهار تا دختر چادری ان ...همه شون درس خون و با استعداد که تقریبا  به اجبار خونواده و رسم محله شون زود ازدواج کردن  ...یکی شون که واقعا به من لطف داشت ...همه شون هم پشت هم یکی پس از دیگری ازدواج کردن .دفعه ی پیش بچه ی یکی از اعضای این گروه به دنیا اومده بود ؛رفتم مهمونیش؛ این سری مهمونی تولد بچه یکی دیگه است ...راستش وقتی میرم پیششون خیلی بهم خوش نمگیذره !وقتی می بینم اینا هم سن و سال منن و شوهر کردن و حالا بچه دارن یه جوری میشم !اینجور موقع ها ازینکه مثل اونها نیستم خوشحال میشم و یه نفس راحت میکشم.حرفها و فکر های من با اونها خیلی فاصله داره .مدام از شوهر و مادرشوهر و فلان و بهمان مساله خانومانه صحبت میکنن و من عین بچه ها فقط نگاشون میکنم!مات و مبهوت که یعنی واقعا اینا همسن منن ؟!وای خدا ! چه زود ...مساله ام ازدواج نیست .منظورم تغییرات بعدش و بچه دار شدن و این حرفهاست ...
گاه گاهی هم سعی میکنم چیزهایی که از بعد عروسی یاد گرفتن رو از زیر زبونشون بکشم بیرون و سعی کنم مهمونی برام مفید باشه لااقل !آخر سر هم سوژه خنده شون میشم که باز آوامین اومد با سوالهاش !!!خلاصه اینکه اصلا حسش نیست فردا برم پیش این زن ها !!!دلم مهمونی دخترونه میخواد!چقدر زود اینها بزرگ شدن ...مامان شدن !از نظر من مامان شدن یه فرآیند خیلی سخت و مهمه !یه جوری هم ترسناکه ...هر چی باشه اتفاق ساده ای نیست ...مسئولیت کمی نیست ...
احساس میکنم هر کی مامان بشه یعنی از جوونی استعفا داده و این یعنی ایثار .با اینکه عاشق بچه هام و اصلا خودم یه پا بچه ام و عموما توی مهمونی های خونوادگی و غیر خونوادگی به طور داوطلبانه و اتوماتیک مسئول نگهداری از کودکان هستم و  کنار اونها بودن صد برابر نشستن کنار بزرگترها خوش میگذره و بهتر از حرفای خاله زنکیه خصوصا مهمونی هایی که همسن و سال خودت توشون نیست !اما به هر حال مادر بودن خیلی سخته  ..."بهشت رو  به بها دهند نه بهانه "  قصه ی همین مادر شدنه ...خدا الهی همه ی مادرها حفظ کنه ...و هیچ بچه ای غم بی مادری نداشته باشه ...آمین ...

نمی دونم چرا یک هفته است وبلاگهای وردپرس و پرشین بلاگ گیر کردن روی یک پست و رفرش نمیشن و این منو عصبی میکنه !هی میرم وبلاگ پریناز همون پست خان عمو هست .باور کن دارم دق میکنم  پریناز ! هم بحثه نصفه نیمه موند هم ازت بی خبر موندم همشهری .میرم وبلاگ محیا روی صد و شونزدهم گیر کرده !از رامونا و دختر طلاق و خانومه و تارا و خیلی های دیگه بی خبرم ...

همین چند دقیقه پیش یک مساله ی کوچیک رو تبدیل به یه جنجال بزرگ با خواهر کوچیکه کردم طوری که عین وحشی ها نفس نفس میزدم و میخواستم بزنمش و زیر گلوش رو هم گرفتم که دیدم اون یکی بهم میگه : ریگی ! آدم کش ! دیوانه ! روانی ... خودم می دونم یه مساله ی کوچیک یه حرف که می تونستم نادیده بگیرم رو بزرگ کردم ... وحشی شدم . کلا من یه وحشی ام .با من کاری نداشته باشید.چقدر از خودم بدم میاد که این طور وحشیانه و هار نگاش میکردم .طفلی کاری هم نکرده بود اما من میخواستم یه کاری کنم جلوم بگه غلط کردم . اصلا نمی دونم چرا این کارو کردم .حالم از خودم به هم میخوره .آوامین روانی .طفلی خواهرم .خیلی گناه داشت . من خیلی پستم . گیج شده بود .نمی دونست چی کار کنه .می دونستم بیخودی دارم شلوغش میکنم اما ادامه دادم .حالم از خودم به همممممممم میخورهههههههههههههههههههههههه.من خیلی بدم.