دلشوره داشتم ...می ترسیدم ببینمش ...دوستم رو میگم ...
همکلاس بودیم و دوست هستیم.عادت نداره با کسی خیلی صمیمی شه .توی دانشگاه همه میگفتن از دماغ فیل افتاده .قبل از اینکه با هم دوست بشیم به خاطر اینکه مسیر رفت و برگشتمون به شهر محل زندگیمون یکی بود گاه گاهی اتفاقی توی ماشین کنار هم مینشستیم .گاهی جواب سلام میداد و گاهی نه و بیشتر اوقات من شروع کننده بودم.
همه میگفتن خودش رو میگیره و حتی خود من هم گاهی همین جمله رو میگفتم !همسن من بود و از من یک ترم پایین تر.شاگرد اول ورودی های خودش بود و با یه اکیپ شیطون خوشگذرون جور شده بود که من خیلی خوشم نمی یومد ازشون و خیلی خوشنام نبودن و همیشه حس میکردم اون جز این گروه نیست.از قضای روزگار دو سال آخر با هم افتادیم توی یه گروه...کم کم بیشتر با هم آشنا شدیم...کارمون شبیه هم شد ... و باز هم از قضای روزگار توی جلسات کاری با هم بودیم و پدرهامون همکار دور و آشنا از آب در اومدن ...
با هم میرفتیم و میومدیم ...  بهم میگفتن افراد مختلف ...دوست ...همکلاسی ...کادر دانشگاه که چه صبری داری تو ...چه حوصله ای... چه طور فریال رو تحمل میکنی ؟خیلی خودشو میگیره ...فکر کرده چی کاره است ؟ لبخند میزدم و میگفتم هر کسی اخلاقی داره...من مشکلی باهاش ندارم و اتفاقا دختر و دوست خیلی خوبی هم هست ...
رک بود و از بالا به آدمها نگاه میکرد ...جز خونواده های مرفه این شهر بودند.از خواستگارهای متعددش برام میگفت. خیلی رک جواب پیشنهاد دهنده های دوستی و یا ازدواج رو میداد و البته گاهی خیلی تند.
چند باری هم حرفهایی به من زد که ناراحتم کرد اما چون فهمیده بودم واقعا اخلاقشه ازش به دل نمی گرفتم و ناراحتیم تاثیری رو رفتارم نمیگذاشت...آدمها رو همون طوری که هستند تا اونجا که میتونم میپذیرم ...کم کم باهم راحت تر شدیم ...این تشابه کاری و بعضی تشابهات دیگه ما رو به هم نزدیک تر کرد.عقایدش راجع به ازدواج و چیزهای مختلف درست مثل عقاید یک دختر مرفه بیدرد و لوس بود که منتظر یه مرد از همه نظر ایده آل بود ...عاشق  مدل به مدل لباس خریدن و شرکت در مراسم ها ی مختلف و ...
توی چشم بود و اکثرا دلشون میخواست حالش رو بگیرن...و من گاهی رگه هایی از حسادت رو در همون آدمها میدیدم...اما واقعا بد نبود که هیچ خوب هم بود ...یک سری اخلاقهای بدی هم داشت مثل همه ی ادمها ...حس میکردم اخلاقش داره روز به روز بهتر میشه ...کم کم بعد از یک سال نظر بقیه هم نسبت بهش بهتر شد و حتی بعضی ها حرفشون رو پس میگرفتن...هر جا میرفتیم با هم بودیم و کم کم با همه ی دوستان من هم دوست شد ...
بعد از تموم شدن درسمون یکی دو بار با هم بیرون رفتیم و مهمونی ...و دیگه نشد ببینمش ... از شش ماه پیش فکر میکنم ...گاه گاهی تلفنی صحبت میکردیم و من ذوق میکردم که چقدر فریال اخلاقش بهتر شده ...یه باربهش گفتم خیلی بزرگ شدی ؟میدونستی ؟ خندید و گفت آره خودمم حس میکنم عوض شدم ...بزرگ شدم ... یه جور دیگه شدم ...دیگه اون عقاید بچه گانه رو نداشت و روابط اجتماعیش بهتر شده بود.از روی حرفها و چیزهایی که برام تعریف میکرد فهمیده بودم پدری داره از گروه مردسالارها و به شدت بهش فشار میاورد که ازدواج کنه اما فریال با استعداد بود و میخواست درس بخونه و مقاومت میکرد...
چند وقت پیش باهاش تلفنی حرف زدم ...صداش خیلی غمگین بود ...پرسیدم چی شده بغض کرد و گفت نمی خوام بگم آوامین...نمی تونم بگم ...گفتم نگرانم کردی اگه به من نمی تونی بگی لااقل به یه نفر بگو که آروم شی صدات داره از بغض میشکنه و گفت به هیچ کس نمی تونم بگم ...
خودم حال روحی خوبی نداشتم ...اما وقتی صداش رو شنیدم طاقت نداشتم اونجور حسش کنم ...اونقدر مسخره بازی درآوردم و باهاش حرف زدم که آخرش خندید و گفت واقعا بهترم ...قرار شد هم رو ببینیم ...یعنی من میخواستم ...میخواستم حال و هواش عوض شه...فکر کردم به خاطر تموم شدن درس و قرار داد کاریمون و فشار پدرش برای ازدواج و همین طو ر نگرانی برای ادامه تحصیل افسرده شده ...گاه گاهی هم بیرحم میشدم و میگفتم از شکم سیریه ولی ته دلم شور میزد براش...قرارمون انگار که طلسم شده باشه مدام عقب میفتاد ...تا اینکه قسمت  شد و امروز هم رو دیدیم ...خیلی لاغر شده بود ...براش یه سری کتاب و سی دی برده بودم تا بخونه و ببینه و روحیه اش عوض شه به علاوه ی کادوی تولدش که خیلی وقت بود پیشم مونده بود ...رفتیم کافی شاپ ...یه قهوه سفارش دادیم و ازش خواستم بگه از هرچی که دلش میخواد ...خیره نگام کرد و با جمله چی بگم شروع کرد...
چند جمله از حرفهاش رو که شنیدم حرفشو قطع کردم و چیزی بهش گفتم که احساس خجالت و شرمندگی نکنه از زدن حرفش و اینکه بدونه کاملا درکش میکنم ... حرفهام رو که شنید تعجب رو توی چشمهاش دیدم و بعد راحت تر حرف زد ...به خودم که اومدم دیدم دستاشو گرفتم و توی چشمهای هر دومون اشک جمع شده ...میخواستم با همه ی وجود بغلش کنم .حرف زد ...حرف زدیم ...گفت ...شنیدم...
این روزها پای قوی دلشکستگی خانومها، نامردی آقایونه و این بار حرف از پدر پولداری بود که خیانت کرده بود و پشت پا زده بود به همه ی خونواده اش...حتی خواهر ها و برادرهای خودش...به خاطر یک زن بیوه با فرزندان معتاد و خلافکارش .ازاینکه با وجود اون همه ثروت، ماشین چهار ملیونی فریال رو فروخته که حیفه چهار ملیون پول توی خونه بخوابه و ازون طرف هفتاد ملیون خرج باز کردن فلان مکان برای اون زن بیوه ی کثافت کرده ...و ادعا میکنه فلان زن مثل خواهرمه و من کمکش میکنم. زنی که یه صدم پاکی و زیبایی و صبر و متانت مادر فریال رو نداره ...زنی که پا به پاش به ثروت رسیده و حالا اون مرد دستی دستی داره همه چیز رو نابود میکنه ...چه گناهی بالاتر از این ؟و من مطمئنم بزرگترین گناه دنیا شکوندن دل یک آدمه و خصوصا شکوندن دل همسر....فریال گفت ازینکه مادرش مریضه و پدرش برای دادن سیصد تومن پول دارو و درمان جنجال راه انداخته...ازینکه خرجی بهشون نمیده مثل سابق ...ازینکه توی خونه مدام جنگ و دعواست... مادر فریال قصد طلاق داشته اما با صحبتهای عمو های فریال و کلا خونواده ی پدری فریال که "علیرغم اذیت هایی که به مادر فریال کردن "اینبار پشتیبانش هستند، اون رو از طلاق پشیمون کردن فقط و فقط برای حفظ آبروی خونواده و آینده ی بچه ها و خصوصا فریال ... فریال از غم و ناراحتیش برای مادری میگفت که سی سال زندگی مشترکش به فنا رفته...ازینکه وقتی به پدرت اعتماد نکنی به کی میتونی اعتماد کنی؟دستمو فشار میداد و میگفت آوامین یادته آخرین بار که اومدیم اینجا چه دغدغه هایی داشتیم و چقدر خوش بودیم ؟ 
فشار روی دستم رو بیشتر و بیشتر میکرد و با بغض از حال بد مادرش میگفت ...که حالش روز به روز وخیم تر میشه و روحش روز به روز بیمارتر...پدرش و اون خانوم رو نفرین میکرد ...خیلی... از نامردی مردمان روزگار میگفت...و من هیچی نداشتم بگم ...هیچی ...حرفهایی میزدم که مطمئنم حرف مفت بودند و نمی دونم تا چه حد کمک کننده بود ...
خیلی دیدم و شنیدم زنهای بیوه ای و این روزها دخترانی، که بنیان یک خونواده  رو بر هم زدند ...خیلی شنیدم زنان خوب و فداکاری که از شوهرانشون خیانت دیدند ...میگفت مادرم میگه نباید خوب بود ...نباید ساده بود ...نباید صبور بود ...نباید ...
به آدمهای روی زمین چی داره میگذره ؟ حرفهای فریال توی گوشم تکرار میشن: پس ظالم به کی میگن ؟به کسی جز پدر من ؟به کسی جز اون زن ؟ اون زن چه طور قاپ پدرم رو دزدیده ؟زنی که چندین سال پیش مستجرشون بودن و کلا خوشنام نیست و به بهانه در خواست کمک ...هیچی...بی خیال...امروز یه بار دیگه از زبون یه بنده ی خدا شنیدم که با عجز میگفت خدایا پس کجایی؟خدا پس کجاست؟
امروز دلم میخواست به همه ی اونهایی که فکر میکنند زندگی فلانی و فلانی پر از خوشیست بگم چه خبر دارین از زندگی مردم ؟دلم پیش فریاله ...پیش لبریز...پیش دختر طلاق ...پیش  ...وای خدای من چی ازت بخوام برای فریال و برای ... ؟تکلیف دل مادر فریال و زنهایی امثال اون چیه ؟تکلیف دخترهایی مثل فریال چیه ؟ امروز دلم میخواست به همه ی دخترهای دلشکسته ی نارو خورده،اصلا دخترها هم نه ،آدمهای نارو خورده از مرد و زن، بگم که می تونین به زندگی تباه شده زنانی فکر کنین که بعد از سالها تلاش و زندگی مشترک خیانت دیدند ...یه خرده بیشتر فکر کنیم و به دور و برمون نگاه کنیم میشه فهمید که همیشه غصه هایی بزرگتر از غصه های ما وجود داره...و مشکلاتی بزرگتر از مشکلات ما ...
الان ...این لحظه ..امروز ...توی مطب ...توی ماشین ...توی کلاس تماما حرفهای فریال رو به یاد می آوردم و پرواز علامتهای سوال بی جواب رو توی ذهنم می دیدم ...کاش بلد بودم چیزی بهش بگم که آرومش کنم ...خدایا به همه آرامش بده ...میشه آیا ؟!اگه تو بخوای میشه ...میدونم که میشه ...میشه ؟

خدا ابتدا آب را
سپس زندگی را از آب آفرید


جهان نقش بر آب
و آن آب بر باد ...

*قیصرامین پور