آقای کوزه

باید اعتراف کنم علیرغم علاقه زیادی که به هنر دارم و احترام خاصی که برای هنرمندان قایلم اما خیلی از هنرمندان خوشم نمیاد.باید جلوشون لبخند تصنعی بزنی و بترسی که حرفی نزنی و کاری نکنی که ناراحت بشن ...خصوصا از قشر خاصی که عاشق تئاتر و بازیگری و شب شعر هستند ...
شاید حرفم درست نباشه و شاید دنیای من از اونها جدا باشه اما در بسیاری از مواقع احساس میکنم که اونها دارن نقش بازی میکنن و ادای هنرمندان رو در میارن ...از وقتی میرفتیم پیش آقای ب برای رفع اشکال ریاضی گاه گاهی میشد که یکی از دوستان ایشون که همون مکان کارگاه سفال داشت رو می دیدیم...یه آقای لاغر ریزه میزه چهل و خورده ای ساله با صورت تورفته و عینک شبیه قصه گوها و حرکات و رفتار نرم و نازک که البته هم به من و هم به لادن حس خوبی میداد ...یه روز نه آقای ب اومده بود و نه لادن و من توی اون ساختمون قدیمی و نمور در حال قدم زدن بودم و به این فکر میکردم چقدر این جا بوی خونه ی بابابزرگ رو میده که یهو در راهرو باز شد و آقای کوزه رو دیدم...قبلا هم با هم سلام و احوال پرسی کرده بودیم ،این بار هم گرم باهام احوال پرسی کرد و ازم پرسید تنهایی؟گفتم آره منتظرم ...هنوز بقیه نیومدن گفت اینجا سرده بیا داخل کارگاه...مردد بودم و گفتم نه مرسی همین جا خوبه گفت تعارف نکن و بیا و من انگار که هیبنوتیزم شده باشم وارد کارگاه اقای کوزه شدم ...اولین بار بود اونجا رو میدیدم...خیلی گرم و با صفا بود و البته یه حس مرموز خاصی هم داشت ...مثل همه ی مواردی که ذوق زده میشم گفتم وای چقدر اینجا قشنگه !این همه مدت همین بغل یه همچین جایی بود و ما خبر نداشتیم ...بعد هم غرق دیدن کارهای سفال شدم و گرم گفتگو با آقای کوزه که بیشترش در مورد خودش بود و خصوصا تعریف از خودش ! بعد از چند دقیقه لادن اومد و به ما پیوست و اون هم مثل من ذوق زده شد...قبلش با هم صحبت کرده بودیم و دلمون میخواست سفالگری رو هم یاد بگیریم !آقای کوزه پرسید چه هنری بلدی؟
گفتم خوشنویسی . تا ممتاز رفتم اما رهاش کردم ...نقاشی هم میکردم یک زمانی اما زمانی دور ...خیلی دور...و لادن هم که خب نقاشی میکشه ... خوشحال شد که دید هر دو مون تا حدی یه رشته ی هنری رو بلد هستیم و قرار شد بعد از کلاس دوباره بریم پیشش و صحبت کنیم...یه حس خاص و عجیب داشت بودن در اون کارگاه و صحبت با آقای کوزه ...همون روز بود که یکهو برگشت بهم گفت از چی میترسی؟گفتم من میترسم ؟گفت چشمات داره داد میزنه همه ی وجودت ترسه .
همین برام کافی بود که میخکوب شم و بشینم روی صندلی...گفت من کف بینم ...
من و لادن به شوخی گرفتیم ...اما وقتی ذهن ما رو خوند یه لحظه فهمیدیم که یه جورایی راست میگه کف بینه !یعنی ذهن خونه ...خواستم بیشتر حرف بزنه ...ازش حرف کشیدم و اون مشتاقانه ادامه داد و بیشتر من و لادن رو فاش کرد...طوریکه یک لحظه میخواستم گریه کنم ...میخواستم یه ظرف سفالی بردارم و بزنم توی سر آقای کوزه که این طور من رو فاش کرده و ناآرامیم رو به رخم میکشه ...همین کافی بود تا من و لادن شیفته ی اونجا بشیم و خصوصا لادن ! ...یادمه یکی از همین روزهایی بود که خیلی ناراحت بودم و شب قبلش یه پست هم نوشته بودم اینجا ...دقیقا شب قبلش نوشته بودم که کاش کسی بود که من رو از من بهتر میشناخت و درست فردای اون روز آدمی وارد زندگی من و لادن شد که نمیشد جلوش دروغ گفت و یا پنهان کاری کرد و تاحد زیادی فکرتو میخوند.دو سه ساعتی که اونجا بودیم بهمون انرژی مثبت داد و روحیه ام رو بهتر کرد و بیشتر از قبل مصمم شدیم که سفالگری رو یاد بگیریم ...بعد از گذشت حدود یک ماه از اون روز امروز اولین روز کلاس ما بود ...توی کارگاه آقای کوزه که باشی آدمهای زیادی رو می بینی که میان و میرن ...هنرمندهای بزرگی زنگ میزنن و گپ میزنن ...و کم کم با خیلی ها آشنا میشی ...همه ی اینها به کنار ...ولی کلا هنوز اعتماد ندارم ...هنوز ته دلم ترسه ...و هنوز حس میکنم همه ی این رفتارها بازیست. اصلا دلم نمیخواد مثل اونها باشم میشه هنردوست باشی اما رفتار ها و حرکات و اداهای اونهارو در نیاری ...من خوشم نمیاد از این رفتارها...ازین فیگور ها ....از رفتارهای به نظر روشنفکرانه...انگار که همه ی اونهایی که اونجا و کلا مکانهای مشابه رفت و آمد دارن دارن ادای آدمهای هنری رو در میارن ...و این عدم اعتماد من رو اذیت میکنه ...یه جورایی بعضی رفتارهاشون رو لوس بازی میدونم و احساس میکنم میشه ساده تر و بی ریا تر بود...گاهی دلم میخواد عق بزنم از بعضی رفتارها ...شاید همین ترس ته دلم باشه که باعث شد که وقتی غرق در افکار خودم بودمو با دستهام روی گل ها کارها میکردم یکهو ضربه ی دو دست آقای کوزه رو روی پشتم حس کردم انگار که میخواست من رو سکته بده و پشتم طبله. جیغ زدمو و متعجب نگاهش کردم و اون در حالیکه با یه حرکت سریع خودش رو پشت لادن رسوند بهم گفت باید این ترس رو ازت بگیرم آوامین .این ترست باید بریزه ...اونقدر امروز می ترسونمت تا دیگه نترسی !
این ترس تو باعث میشه چهره ی واقعیت پنهان بشه پشت رفتارهات ...باعث میشه جوابهای احمقانه بدی ...باعث میشه که رک بهت بگم اگه همینجور ادامه بدی یه روزی خل بشی ...
اما من به این حرفش خیلی فکر نمی کنم به این فکر میکنم چه طور جرات کرد به پشتم ضربه بزنه و من چه طور هیچی بهش نگفتم و فقط خیره نگاش نگاهش کردم و بعدش بخندم بگم قلبم ریخت چرا با لادن این کارو نمی کنی و این جواب سریع رو بشنوم که چون اون ترس نداره اما تو داری ...
وقتی آقای کوزه آواز میخونه دوست ندارم مثل لادن ادای لذت بردن رو در بیارم و سعی میکنم در نیارم ! بازم حواسم پیش ترسهامه ...پیش اینکه بفهمم این آقای کوزه همونی هست که نشون میده و یا یه چیز دیگه است؟به چی فکر میکنه وقتی رو به خیابون ایستاده و سیگار میکشه و توی سکوت فرو رفته و بعدش ناگهان میگه شما دو تا بعد ها بدجوری به اینجا وابسته میشین ...به قول لادن یه جوری انگار با سر و کله زدن با ما حال میکنه !
حال عجیبی پیدا میکنم وقتی میگه تو یه بار اشتباه کردی و باز هم اشتباه میکنی...بهش میگم اما من نمیخوام اشتباه کنم .و میگه اشتباه تو همینه ...
آقای کوزه با لادن راحت تره ...اونوبیشتر میشناسه ...بهش با غرور این نظرمو میگم جوری که کفرشو در بیارم.تایید میکنه و میگه :چون تو شبیه من نیستی اما لادن مقداری شبیه منه ...سعی میکنم تند تند کارم رو انجام بدم و زودتر برم خونه قبل ازاینکه مجبور بشم جواب اعضای خونه رو بدم که این چه کلاسیه که اینقدر طول کشیده و مگه تو کنکور نداری. دقیقا حق رو بهشون میدم ازونجا که خودم رو جای اونها گذاشتم و فکر کردم یه لحظه اگه خودم هم بچه داشتم مطمئنا کفر در می اومد ...تند تند کارمو میکنم و به آقای کوزه میگم که دیگه وقت ندارم و باید برم که خیلی دیر شده ...اما لادن آروم آروم کارشو انجام میده و عجله ای نداره.از دستش عصبانی شدم اما خب شرایط ما دو تا فرق داره...دلم نمی خواد لادن رو با آقای کوزه تنها بذارم اما مجبورم...نگرانشم و از طرفی دلم نمیخواد چیزی بین اون دوتا پیش بیاد که من ندونم ...خداحافظی میکنم و میام بیرون ...و تمام مدت به این فکر میکنم که چرا من اینقدر پر از ترسم ؟وقتی میرسم خونه باید طوری صحبت کنم که نفهمن که جو کلاس چقدر صمیمانه است و در چه حد اونجا شبیه بیرون نیست. من رو مسخره میکنن که چقدر احمقی رفتی سراغ سفالگری و آدمهای هنرمندی مثل آقای کوزه آدمهای خوبی نیستن و اگر خوب بود زنشو طلاق نمیداد وهنرمندا یه جورین !یادم میفته که بخشی ازترس من هم ازاینجا و این حرفها ریشه میگیره ...اما من به این فکر میکنم که دلیل بد بودن آدمها طلاق گرفتنشون نیست واز کجا معلومه اون بده ؟ و من بدی ازش ندیدم ...متحیر نگاهشون میکنم که چه طور میتونن راجع به آدمی که ندیدن این طور نظر بدن و با نگاه عاقل اندر سفیه بهم نگاه کنن ...یاد درگیری ذهنی خودم میفتم ...لادن آروم و بی دغدغه از کلاس و تعاملش با آقای کوزه لذت می برد اما من تمام مدت توی ذهنم داشتم دنبال جواب برای سوالها میگشتم ...ساعت پنج شده ...از ساعت چهار به لادن اس ام اس میدم که کجایی و کلاس تموم شد خبرم کنن...نگرانشم...با زنگ لادن از جا میپرم میگه ساعت چهار کارم تموم شد و بعدش بچه های دیگه اومدن و گپ زدیم و الان دارم میرم خونه ...گفتم نگران بودم که تو رو با اون تنها گذاشتم چه طور طاقت آوردی تا الان نهار نخوری شکمو؟ ...گفت منم اول می ترسیدم اما ترسم ریخت چون فقط من و تو شاگردش نیستیم و گرسنگی هم به کل یادم رفت...باید عادت کنی ...تریپش اینجوریه ...هنرمندا اینجورین دیگه !
لادن شرایط آروم تری برای رفتن به کلاس داره اما من باید حواسم به تنظیم زمان باشم ...اون خوش بین تر و پر دل و جرات تره اما من نه .اون راحت اعتماد میکنه اما من نه .
بدم نمیاد ترسهام رو گل بگیرم و اعتماد کنم ...اما می ترسم ...من شک دارم و اصلا هم دلم نمیخواد به اون مکان و آقای کوزه و حرفهاش وابسته شم .فقط جایی برای اینکه با خاک سر و کار داشته باشم و آرامش بگیرم .اما انگار هر جا که باشی باز هم یه چیزی هست که ذهنتو به خودش مشغول کنه .برام مهم نیست بدونه که زیاد خوشم نمیاد ازش و اونطوری که اون دوست داره اسطوره بشه و من تحسینش کنم نمی تونم تحسینش کنم و مهم تر ازاون زیاد باورش ندارم حتی اگه حرفهاش درست باشه .برام مهمه که کلاس برام درد سر درست نکنه و بی دغدغه برم جلو. شاید من اصلا روحیه ام هنری نیست ! اما خب فعلا واسه خاطر پولی که جیرینگی همون اول دادم هم باید برم .هفته ای یه بار.یعنی تقریبا یه روز.
وقتی کلاس تموم شد و میخواستم خداحافظی کنم بهم گفت آوامین شب قبل از خواب یه والیوم بخور ...گفتم چرا ؟من که الان آرومم و باید انرژی گرفته باشم؟ گفت : هر چی بیشتر بگذره بیشتر فکر میکنی و بار توی ذهنت بیشتر میشه طوری که شب خوابت نمی بره ...ته دلم گفتم چرا حرف بی خود می میزنه اما انگار راست میگفت !
دیگه خیلی طولانی شد ...بعدا باقی حرفهام راجع به آقای کوزه رو مینویسم ...
خدا گفت:لیلی عشق میورزد تا نمیرد.دنیا،لیلی زنده میخواهد.لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست.لیلی!زندگی کن.