من و یک جاده ی چشم به راه .جاده ای از شب تا خلوت ماه
دیروز صبح کنکور دادم .سر جلسه هیچی نتونستم بزنم.نه که هیچی اما ازون چیزایی هم که خونده بودم نتونستم خوب استفاده کنم.یه جوری انگار خشک شده بودم.
یه جوری انگار مغزم هنگ کرده بود.نمی دونم شاید مال بد خوابی و بی خوابی شب قبلش بود .یا همونی که بهش میگن استرس .انتظار قبولی از خودم نداشتم امسال .فقط در اون حدی که می تونستم "البته نه واقعا در اون حدی که تونستم چون میشد بهتر و بیشتر هم خوند اما نشد ...نتونستم ...نمی تونستم !" خوندم، ولی آدم باید روراست باشه .
کافی نیست .برای قبولی کافی نیست .راه طولانی و درازه .حرفم اینه که چرا نتونستم همون سوالهایی رو که نمونه اش رو دیده بودم رو به جواب آخر برسونم .خیلی از سوالهارو راه حل رفتم و نصفه ول کردم .عین نوک زدن به هر سوال.راه حل بعضی از سوالها توی ذهنم راه میرفت اما زمان عین برق و باد می گذشت وفقط یه چیزی توی گوشم زمزمه میشد که بدو عجله کن وقت تموم شد بعضی ها هم دیده بودم و قبلا حل کرده بودم اما انگار راهشون از ذهنم پاک شده بود.اه چرا این به جواب نمیرسه .چرا اینقدر خنگ شدی.عین این رو قبلا دیدی.قرار بود ده تا رو حداقل بزنی ؛چی شد رسید به پنج شش تا .چرا سوالها بهم نیشخند میزنن ؟چرا درسی که فکر میکردم خوب میزنم سوالهاش برعکس کنکورهای سال پیش اینقدر سخت شده بود ؟اصلا کی بهت گفت بیای این رشته شرکت کنی ؟بیخود به خودت گیر نده تو خودتم می دونستی امسال با چهار پنج ماه روزی چهار پنج ساعت خوندن قبول نمیشی !هنر کردی فقط رسیدی مفهومی ها رو نصفه و نیمه بخونی ...خودتم می دونستی رشته سختیه ...رقابت شدیده و باید ریاضت بکشی ...
اما گله دارم از خودم که چرا همون سوالهایی که برام آب خوردن بود رو نزدم .چرا سر جلسه متمرکز نبودم.چرا استرس داشتم بیخودی .کنکور خوبی نبود .با اینکه خودمم انتظار زیادی نداشتم اما انگار انتظار داشتم! فکر میکردم کنکور که تموم شه یه نفس راحت میکشم حداقل برای یه هفته و کلی برنامه دارم که انجام بدم .فکر میکردم سبک میشم ...
اما سبک نیستم.انگار یه کوله بار سنگین گذاشتم روی دوشم و بهم میگن باید آماده شی برای طی کردن یه مسیر طولانی ...گیج و منگم.می ترسم .می ترسم سال دیگه خوب بخونم ولی همون حالتی که امسال بهم دست داد بیاد سراغم .سوالهارو یکی یکی رد میکردم و یکی یکی خط میکشیدم روی اعصابم.حال خوبی نبود خصوصا حفظ ظاهر و خندیدن و لبخند زدن و انرژِی و روحیه ی فوق العاده ای که نشون می دادم .تنها جایی که تونستم راحت خودم باشم و بغضمو نگرانیمو خالی کنم تختم بود.
ترس حسی ست که دارم .نگرانی .ته دلم خالیه .به هیچ چیز اطمینان ندارم چون به خودم و کنکورهای این کشور و شیوه ی سوالها و اینده اطمینان ندارم .کاش حد اقل خودم خودم رو باور داشتم .یاد صحبت چند روز پیشم با یکی از دوستانم افتادم . که ازم پرسید اگه دو تا آدم جلوت باشه یکی باورت داشته باشه و یکی دوستت داشته باشه کدوم رو انتخاب می کنی ؟گفتم هیچکدوم !یعنی هر دو ! یعنی کلا یه ادمی خوبه که هم باورت داشته باشه هم دوستت داشته باشه ولی در کل میگن آدمی که باورت داره همیشه یه قدم جلوتر از آدمیه که دوستت داره ...
یاد حرف لیتیوم افتادم که بهم گفته بود : تو فقط خودت رو باور نداری ...فقط همین .
کنکور چیز بیخودیه .تو رو دور میکنه از عادی زندگی کردن حتی اگه به طور جدی و شدید نخونی .
یه جوری حتی استراحت و تفریح اون زمان انتظار برای کنکور، میشه سوهان روحت ؛بار روحی منفی ای که از ده ساعت درس خوندن هم بیشتر خسته ات میکنه .دلم واسه کتاب خوندن تنگ شده .دلم واسه ایروبیک تنگ شده .برای کلاس یوگا.کلاسها و کارهایی که بیخودی چهار پنج ماه رهاشون کردم .بی خود رهاشون کردم چون با ادامه دادن اونها هم چیزی از چهار پنج ساعت درس خوندنم کم نمیشد .خیلی خسته ام .روز به روز هم بیشتر خسته میشم. موقتا مثلا دوران استراحتم شروع شده اما دست و دلم به هیچ کاری نمیره .به نقشه هایی که برای بعد کنکورم کشیده بودم خیره نگاه میکنم ...خودم می دونستم قبولی به همین راحتی نیست فقط دست از تلاش برنداشتم تا جلوی خودم شرمنده نشم که بگم نخوندی و ول کردی و بیخود وقتت رو هدر دادی و تو شروع کن راه میفتی .اما الان دقیقا باز همون حس رو دارم ... هدر دادن وقت ...خوندن و نخوندم فرقی نداشت . حدااقل میتونستم کارهایی که دوست داشتم انجام بدم ...
خسته ام ...نه حوصله و نه باور دارم ...به همین سادگی و مضحکی.
خدا گفت:لیلی عشق میورزد تا نمیرد.دنیا،لیلی زنده میخواهد.لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست.لیلی!زندگی کن.