تمرین آرامش
آدم یه وقتایی حالش خوبه حتی اگه دلش گرفته باشه !
نمی تونه بفهمه خوبه یا بد ... غرق امید هست و آرامش حتی با وجود همه ی دل مشغولی ها ،ترس ها و نگرانی ها ،بعد ناگهان ممکنه یه جمله بخونه یا حرفی بشنوه که حتی بد هم نباشه که هیچ قشنگ هم باشه و ناگهان دلش بگیره "حتی با اینکه حالش خوبه" . همیشه در مرز بین بودن و نبودن معلق بودم ...خوب بودن و بد بودن ....شادبودن و غمگین بودن ...موندن و رفتن ...
همیشه اون وسط گیر کردم ...همیشه این وسط ها راه می رفتم ...هیچ وقت نتونستم درست و حسابی جانب یک طرفشون رو دقیق و صریح و محکم بگیرم و این یعنی رنج ...یعنی ظلم ...یعنی خود نشناسی ...
از صبح داشتم ذهنمو گرد گیری میکردم ...باید خیلی جاها رو گرد گیری کنم ...گوشه ذهنم ...کنج دلم ...روی دلم...توی دلم ...توی خاطره هام ...باید همه رو بریزم وسط اتاق ذهنم ...یه سری رو ببرم اتاق دلم ...شاید خصلت تیر ماهی ها باشه که به منم ر سیده اما هر چی که هست خیلی اهل دور ریختن نیستم و دیر به این نتیجه میرسم که" دیگه بسه انبار داری" ...بریز دور ...خالی کن فضا رو ...رها کن... حالا لازم شده که یه سری چیزها و آدمها رو دور بریزم ...روی اسم بعضی ها خط بکشم ...خاطره ی خیلی ها رو اون ته تها قایم کنم ...
صدای پیانو رومئو ژولیت میاد درست مثل یه خروس بی محل که بچه ی شیطونی رو از خواب بیدار کرده و حالا اون بچه دنبال بهونه گیریه و لج کرده ،وسط گردگیری خاطره ها و آدمها گیر داده که :" من نمی خوام این بره ته، نمی خوام این دور ریخته بشه، میخوام باهاش بازی کنم، و ..."
یکی توی وجودم داره دست رشته بازی میکنه ... اینبار التماس نمی کنم که دست از سرم برداره ...میخوام بی تفاوت بودن رو تمرین کنم تا خودش خسته بشه و رهام کنه ...هر روز که میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم و مطمئن تر میشم که آرامش چیزی نیست که کسی بخواد بهت بده ...آرامش چیزی نیست که درسته سر راهت حاضر شه ...نباید منتظر آرامش باشی ...آرامش رو باید تمرین کنی ...باید خودت به خودت درس آرامش بدی ...پریزاد هم دیشب همین ها رو میگفت ... اتوبوس زندگی همین طور داره میره و منتظر آدم ها نمی مونه ...بی وفاست ... حرص داری ومیخوای بدو بدو برسی به مقصد، که واقعا هیچ فکر کردی اون مقصد کجاست ؟
به قول همای: ناکجا آبادی که بهشتش خواندند ...که البته جای ما همون بهشت هم نیست احتمالا ...
درست عین لحظه های سال تحویل که با در کردن یه توپ تموم میشه ، بعدش تازه یادت میفته هی رفیق! خوشحالی بیشتر، مال قبلش بود ...تموم شد ؟همین بود؟هر سال تکرار میشه و هر سال انگار اولین باره که داری سال رو تحویل میدی به خاطره ها ...شوق و ذوق زیاد مال قبلش بود ...ازینجا به بعد دیگه سال تحویل رفت تا سال بعد که اگه زنده باشی ...اتوبوس بدون توقف داره میره ...جا بمونی یا نمونی داره میره ...منتظر هیچ کس نیست ...
لازمه این بچه های سرتق وجودم رو ادب کنم تا اینقدر من رو مثل بازی طناب کشی اینور اونور نبرن ...
می دونم حقیقت قشنگ همینه ...لذت مسیر سفر برای رسیدن به مقصد ...هیجان قبل از سال تحویل ...هیجان برگزاری یک مراسم ...همه تکاپوی قبل از انجام یه کار مهم، یه اتفاق مهم ... این انتظار قشنگه ...نباید گذاشت اگه روزی به اون چیزی که منتظرش بودی نرسیدی لذت طی کردن مسیر رو هم از دست داده باشی ...
نذار چشم باز کنی ببینی به انتهای مسیر رسیدی و نفهمیدی چه طور و کی مسیر، آخر شد و آخر، هم که خدا داند خیر شد یا نشد ؟! نذار اگه انتظارت به ثمر ننشست چیز زیادی از دست داده باشی ...
بگرد ...بچرخ ...برقص ...شاد باش و بخند ...و با جسارت بگو بهش که منتظرم ...بهش ...به اون بگو ...
دلم می خواد آرامش رو تمرین کنم ...
خدا گفت:لیلی عشق میورزد تا نمیرد.دنیا،لیلی زنده میخواهد.لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست.لیلی!زندگی کن.