تو تیجا سر نیشتن نتانی ...بمانی ...بمانی ...
احتمالا وقتی شمال اومدین مزارع کاشت برنج رو دیدین زمانیکه فصل نشا میرسه زنها و مردهای کشاورز با کمرهای خمیده توی آبهای گل آلود نشا میکارن ...ما گیلانی ها بهش میگیم بیجار ...مادربزرگ و پدربزرگ مادرم دریکی از روستاهای گیلان زندگی میکردن و زمین های زیادی داشتن ... ولی کشاورزی بزرگ و کوچیک و فقیر و غنی نمیشناسه...باید کار کنی و زحمت بکشی ...پات توی آبهای گل آلود بره ...تاول بزنه ...پوسته پوسته شه ...زالو بچسبه به پات ...کمرت خم شه و دلت نگران تغییرات آب و هوا باشه و چشمهات به آسمون ...الان رو نمی دونم اما یه زمانی کشاورزی واقعا سخت بود ...طاقت فرسا و پرزحمت ...فصل نشا که میشد همه جمع میشدن ...اونهایی که وضعشون بهتر بود کارگر میگرفتن و همراه کارگرها کار میکردن ...صبح تا شب ...خم و راست ...
اون موقع من چهار پنج ساله بودم ...مادر و پدرم عاشق اونجا بودن و هر موقع میومدیم شمال پایگاهمون اون روستای قشنگ و اون خونه ی گرم بود ...کنار ادمهای مهربون و زحمتکشی که دلشون قدر دریا بزرگ بود و چروک روی پوستشون و گرمی صداو رفتارشون تو رو شرمنده میکرد ...یادش به خیر ...بزرگترها کار میکردن و من دنبال جمع کردن لاک پشت و قورباغه و پروانه بودم ...دنبال آتیش بازی و شیرین زبونی که بابابزرگ برام تاب لیلا ببنده ...دنبال بدو بدوی هیجان انگیز روی مرز بیجارها و سرتاپا گلی شدن ...و وقتی مامان عصبانی میشد و دنبالم میکرد که بزنتم میرفتم پشت آبجی و بابابزرگ قایم میشد و اونها مامان رو دعوا میکردن ...عاشقشون بودم ...با اینکه پدربزرگ و مادربزرگ مادرم بودند اما همون طور که مادرم اونها رو پدر و مادر واقعی خودش می دونست من هم اونها رو هنوز که هنوز پدربزرگ و مادربزرگ واقعی خودم میدونم ...خدا بیامرزتشون ...درست عین بابابزرگ قصه ها کلاه داشت ...وقتی میخوابید سرم میکردم ...هنوز بوی کله ی کلاهش یادمه ...وقتی اونجا بودم دیگه پدر و مادر برام معنی نداشت ...
مهم بابا بزرگ بود و آبجی ...ما به این نام صداشون میکردیم ...
بعد از نهار آبجی باقی مونده ی غذا رو میریخت توی یه ظرف و اونوقت بود که گربه سفیده ی خوشگل می یومد و میو میو کنان با ولع غذا میخورد . از دور نگاهش میکردم و گاهی هم با چوب به تنش می زدم ! میرفتیم از باغ گوجه و بادمجون و فلفل و باقالی و خیار و گوجه میچیدیم ...
یکی از اهداف آوامین شیطون و خبیث اون موقع پیدا کردن لاکپشت بود و شکستن لاکش !ولی مگه میشکست ؟آخر هم نتونستم ...پروانه ها رو جمع میکردم داخل یه شیشه ...حلزون میگرفتم و میریختم داخل سطل آب که بیان بیرون ...کرم های ابریشم رو میذاشتم روی سر و کله ام و جلوی مامان مانور میدادم تا لجشو در بیارم و اون بنده خدا دنبالم میکرد.آلوچه می کندیم ...آلو جنگلی ...و فندق ...به ...گردو ...
وقتی توی روستا تنهایی راه میرفتم همه وقتی میفهمیدن که مهمون فلانی هستم و نتیجه اش و نوه ی فلانی اونقدر گرم و صمیمی و مهربونانه نگام میکردن و صدام میکردن که توی همون عالم بچگی غرق خوشحالی میشدم...
آخی ...تو فلانی زاکی ؟خدا بداره ...خدا بداره ...
گاهی بهم خوراکی هم میدادن و بغلم میکردن و بررسیم میکردن که شبیه کی هستم و از مادر و پدر بابام سوال میکردن...سوار کول بابابزرگ میشدم که بریم بازار ...برام عروسک میخرید و پفک و هر چی که دلم میخواست ...خونه شون دور بود از باقی خونه های روستا ...انگار که وسط یه جنگل باشه چون میون باغ بزرگی قرار داشت ...از دور سعی میکرد بهم حالیم کنه خونه کجاست و با دست نشونم میداد و با صبر وحوصله جواب همه ی سوالهام رو میداد ...آخ که چقدر عاشقتون بودم ...چقدر پر پر میزدم برای دیدنتون ...بغل کردنتون ...چقدر آبجی رو اذیت میکردم وقتی میرفت دستشویی...نمی دونم چرا گاهی میترسید در دستشویی گوشه ی حیاط رو ببنده و من هم که همیشه عین سایه دنبالش بودم قایمکی نگاش میکردم و اون هم که میفهمید داد میزد و گیلکی بهم میگفت پدرسگه زاک ...و من بدو فرار میکردم و مامان هم می خندید و بابا دعوام میکرد و ازون ور بابابزرگ آبجی رو دعوا میکرد که آخه این چه کاریه که میکنی ! آبجی با کمر خمیده اش مثلا از دستم عصبانی میشد و غر غر میکرد و خیلی ناز و قشنگ و عشوه گر نگام میکرد !عاشق در آوردن کفرش بود چون هیچ وقت حس نمی کردم عصبانی میشه !توی عصبانیتش مهربونی بود البته این نظر من بود چون یادمه بچه های همسن من معمولا ازش می ترسیدن ... همون موقع یه سری ظرف و ظروف که داشت هر دفعه که می رفتیم خونه شون به مامان میداد و میگفت این مال آوامینه قبل مردنم بهت میدم بقیه برندارن نگه دار برای جهیزیه اش ...هنوز یه دست لیوان هشت ضلعی رو دارم .دست نخورده ...هر دفعه اساس کشی داریم مامان وقتی به اونها میرسه میگه یادته اینو آبجی داد به تو ؟
چند روز پیشیه یه سری سی دی بابا هم داد و گفت ببین چیه و به درد میخوره یا نه ...اولیش
کنسرت همای در کاخ نیاوران بود ...همین طور جلو عقب میکردم که ببینم به آهنگ های مورد علاقه ام میرسم یا نه که اتفاقی به پیرزن روستایی که کنار بیجار نشسته بود رسیدم . شبیه آبجی بود انگار خودش بود...تمیز ...شیک ...سفید و سالخورده ...حتی مثل آبجی آواز خوند ...یادمه وقتی بابابزرگ فوت کرد من که یه دختر بچه ی ده ساله بودم شوکه شده بودم.حرفی نمیزدم .گریه هم نمیکردم و فقط ترسیده بودم و نگاه میکردم برای همین همه ی حرفها و رفتارها جلوی چشممه و خوب به یاد دارم.جسد بابابزرگ وسط اتاق بود وروش یه پارچه ی سیاه انداخته بودن و مردم روستا و مامان و خاله و باقی فامیل دور تا دورش جمع بودن و گریه میکردن و این آبجی بود که مرثیه سرایی میکرد و شاهنامه میخوند از حفظ ...تا قبل از اون روز آبجی شعرهای محلی میخوند اما ندیده بودم این مدل شعر بخونه اون هم با چه سوز و احساسی غیور و محکم و داغدار میخوند ...انگار شاهنامه خون بود...چند سال بعد که وقتی آبجی فوت کرد بابا گفت خدا بیامرزتشون ...نابغه ای بود در نوع خودش ...با اینکه سواد نداشت شاهنامه رو حفظ بود ...تصویر اون زن در سی دی تصویری کنسرت نیاوران همای من رو پرت کرد به شیرین ترین دوران زندگیم خصوصا با اهنگ بمانی که انگار بمانی همون آبجی من بود . رفتم پیش مهربون ترین مادربزرگ و پدربزرگ دنیا که سوگلیشون بودم ...اهل یک سرزمین هم باشی بازم استان محل تولدت یه چیز دیگه است ...شهری که مال اونجایی یه چیز دیگه است ...حتی اگه سالها اونجا زندگی نکرده باشی ...وقتی می بینی کسی به زبون اونجا حرف میزنه ذوق میکنی و سریع معرفی میکنی که تو هم مال همون جایی...ورای هم میهن بود همشهری بودن یه پیوند عمیق تر ایجاد میکنه...صدای آواز همای و اون ترانه های محلی قلبم رو برای گیلانم لرزوند.برای حال و هوای خالص و صادقانه ی اون موقع ...برای پلوی هیزمی و ماهی دودی ...برای زن کاسعلی که همیشه میومد خونه ی آبجی و من متیحر از عینک گنده اش بودم و طرز حرف زدنش...الان دیگه هیچ کدومشون نیستن.
میخکوب شده بودم رو به روی مونیتور و مشتاقانه بک میکردم تا اول آهنگ رو پیدا کردم و مدام گوش میدادم .همای عالی میخوند...باید گیلانی باشی تا متوجه شی حسش چیه...رفتم مامان و بابا رو صدا کردم .مطمئنا اونها بیشتر از من خاطره دارن ...مامان و بابا و من و خواهرهام توی اتاق من جمع شده بودند در سکوت میشنیدن و فکر میکردن ...
چه گیلانی باشین چه نباشین توصیه میکنم این سه چها راهنگ همای روکه به زبان محلی گیلکی خونده گوش بدین ...خیلی با حس خونده .لذت می برین ...گاه گاهی که بعضی جاها رو متوجه نمیشدیم مامان بابا برامون معنی کردن ...ترانه ی بمانی با صدای همای من رو مدیون همای کرد.کاش می تونستم برم کنسرتش و زنده میشنیدمش ...
ترانه ی بتیل بتیل رو متوجه نمیشم چون به زبون سمت تالشه اما بمانی و مشتی گلمار رو تقریبا می فهمم...اون عکسی هم که می بینین عکس منه کنار آبجی ...به مرغ و خروس ها وقتی دونه میدادن همه جمع میشدن .میترسیدم تنهایی ظرف برنج نیم دونه رو براشون بریزم واسه همین همیشه آبجی میومد کنارم و دوتایی دون میریختیم براشون یا وقتای غروب که اردک ها خودشون راه خونه رو پیدا میکردن و میرفتن توی لونه شون و صداشون میومد ...دم دمای صبح و غروب غلغله میشد اونجا ...زندگی به معنای واقعی جریان داشت ...معنی شب و روز کاملا مشخص بود .صبح و غروب آهنگ زندگی رو حیوونات، پرنده ها ،آدمها به صدا در میاوردن و من عین یه جوجه اردک اینور اونور میرفتم ...
الان اون خونه خراب شده و اون باغ تبدیل شده به بیجار ...خونه جدید تر آبجی و بابابزرگ که سالها برای ساختنش زحمت کشیدن به زور و هزار خواهش تمنا توسط تنها دخترشون حفظ شده یعنی از وراث خریداری شده و تقریبا مثل یه ویلا ازش استفاده میشه البته مدرن تر و با اساسیه متفاوت و امروزی نه به اون صورت باصفا و گرم و قدیمی...هنوز یه سال از اساس کشی آبجی و بابابزرگ به اون خونه جدید نگذشته بود که بابابزرگ قصه های من سکته کرد و بعد از ماه ها عذاب فوت کرد و چند سال بعد هم آبجی ...
عنوان پست هم یه قسمت از ترانه ی بمانیه ...بمانی ...بمانی...تو تیجا سر نیشتن نتانی...سرخ تی چومانه واکونی بمانی ...بیجاره سرانه را را(راه) کونی بمانی ...بمانی ...بمانی ...تی دخترکانه دخانی ...بیجارسرانه دوانی بمانی ...بیجاره کار کیه سیره کود بمانی ؟...تی دخترکانه پیره کود بمانی ...اون تره آواره کود بمانی ...چول تره بیچاره کود بمانی ...بمانی ...بمانی ...آهای مار (مادر) ...
معنیش:تو نمی تونی بیکار بشینی بمانی...بمانی ...چشمهای سرخت رو باز می کنی و روی بیجار ها راه میری بمانی ...دختراتو صدا میکنی و اونها هم روی بیجار راه میرنو کار میکنن....بیجار کاری شکم کیو سیر کرد بمانی؟...دختر هاتو پیر کرد بمانی ...همین کار تو رو آواره کرد بمانی ...گل تو رو پیر و بیچاره کرد بمانی ...بمانی ...باید شمالی باشی و رنج و زحمت و زندگیشون رو دیده باشی تا حسش کنی ...بوش کنی ...اما گوش بدین ...ضرر نمی کنین...![]()
*سوال پست قبل رو هم ممنون میشم اونایی که جواب ندادن جواب بدن ...مرسی !
خدا گفت:لیلی عشق میورزد تا نمیرد.دنیا،لیلی زنده میخواهد.لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست.لیلی!زندگی کن.