این چند روز هر موقع چیزی میخورم یادم میاد که همین غذا خوردن ساده هم آرزوست برای خیلی ها که غذا  جلوشونه و نمی تونن بخورن که حتی آرزوشون یه تیکه نونه که راحت از گلوشون پایین بره و توی گلوشون تومور ها دردش نیارن ...این چند روز یاد مادری میفتم که از رفتن خودش ناراحت نیست ولی دلش میخواد زنده بمونه به خاطر دو تا بچه ی کوچیکش ... یادم میاد یه دختر ۲۸ ساله چقدر میتونه بار سنگینی و بی رحمی دنیا روی دوشش تحمل کنه در حالیکه بیماری و وخامت حالش رو از پدر و مادرش پنهان میکنه ... یاد این دختر میفتم که احتمالا با هر خنده ی بچه اش و مامان مامان گفتنش چقدر دلش به درد میاد و نباید به روی خودش بیاره ... وای خدا ...خودت کمکش کن ...