شمال طهران !
امروز خیلی یاد اینجا افتادم .و یک جورایی از خودم بدم اومد که اینجا شده شبیه غصه نامه !
بعد به سرم زد پاک کنم اینجارو اما باز یادم اومد که من آدم اهل رفتن نیستم ...
اونوقت بود که به سرم زد ازین به بعد روزمره بنویسم .راحت و بی دغدغه و خالی !
از صبح بیرون بودم ...کلاس سفال و بعد هم نهار رفتیم یه ساندوچی به اسم خانه ی سیب زمینی که لادن میگفت تازه کشفش کرده .
دنج و کوچولو بود و پر از دانشجو .غذاشم هی بد نبود اما آخرش نتونستم توی دلم نگه دارم و به لادن گفتم هرچقدرم خوب بوده باشه اما آقاهه بدون دستکش کار میکرد و این یعنی اصلا خوب نبود .
حالا می دونین لادنم گفت غذا هر چی میکروبش بیشتر خوشمزه تر !عق !
احساس میکنم غذاش توی گلوم گیر کرده ! جراتم ندارم به زبون بیارم اون موقع است بقیه حمله کنن بهم که باز تو سوسول بازی در آوردی شیر پاستوریزه !
بعد هم رفتیم سینما ...طهران طهران
راستش جز شعر یزدانی تعریف خاص دیگه ای ازش نشنیده بودم اما باید بگم از فیلمش خوشم اومد !
با اپیزود اول زندگی کردم و اپیزود دوم مردگی !
سینما خلوت خلوت بود سرجمع 15 نفر ...همه هم زوج بودن جز من و لادن و یه آقا پیره .
اپیزود اول گریه ام گرفت لادن نگام میکرد هر از گاهی ولی جرات نکرد چیزی بگه !آخه شما فکر کنین همون اول فیلم که سقف خونه شون اومد پایین من زدم زیر گریه !انگار سقف خونه ما اونجوری شده باشه ...بعد که چادر زده بودن و خوش بودنم زدم زیر گریه !از خوشحالی اینکه چه قشنگ زندگی میکنن !هی گریه ی شادی بعد گریه ی ناراحتی ! من فکر کنم این دکمه بخش گریه کردنم زیادی قلمبه شده هی توی مغزم و قلبم که راه میرم پام بهش میخوره شروع به کار میکنه !قطع میشه وصل میشه ! اه !حالم به هم خورد از خودم .
اون قسمتی که پیرزنه دخترش رو میبینه و آهنگ میخونن و دست میزنن که دیگه هیچی ...
یادمه به این فکر میکردم چی میشد مردم ما همه اینقدر مهربون بودن ...نه که نباشن اما کم شده ...کمرنگ شده ...مثل سابق نیست ...چقدر این پیرمرد پیرزنها گناه دارن ...یا اون زوج پیر عاشق بودن !دلم میخواد یا ازدواج نکنم یا اگه روزی ازدواج میکنم مثل اون تا دوران پیری هم دلمون برای هم تاپ تاپ کنه ...کلا یه چیزی بودا این اپیزود اول !همه میگفتن چرت بود و این حرفا اما من که خیلی خوشم اومد !
لادن هم هی گیر داده بود که میشه سقف خونه ماهم بریزه پایین بعد ما هم بریم بالا برج میلاد !
یه چند دقیقه سکوت میکرد دوباره میگفت وای آوامین چی میشد شوهر من میلیاردر بود اونوقت منم ازین کارا میکردم !منم که توی حس بودم میگفتم : آره آره !!!
اپیزود دوم هی من گریه !هی لادن گریه !
و هی فحش و نفرین بود که نثار نقاشان رنگ سیاه به دست این مملکت میکردیم ...فیلم که تموم شد رومون نمیشد بیایم بیرون !بسکه صورتمون تابلو بود و به احتمال زیاد دور چشمامونم سیاه شده بود و شبیه ... اینا شده بودیم !
وقتی اومدم بیرون به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که حیف از ایران من ...حیف از جوونای سرزمین من ...نسل من ...نسل سوخته ...
خدا گفت:لیلی عشق میورزد تا نمیرد.دنیا،لیلی زنده میخواهد.لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست.لیلی!زندگی کن.