بوی خیس تن من .
امروز از صبح حال خیلی خوبی داشتم .تغییر خاصی اتفاق نیفتاده بود اما سرحال بودم.علیرغم اینکه شب هم خوب نخوابیده بودم اما از صبح یه انرژی خاص داشتم .
ازون روزهایی که احساس خوشبختی میکنی و امیدواری به روزهای نیومده ...
حس میکنی اونقدر قدرتمندی که میتونی هر کاری انجام بدی و هیچ چیز نمی تونه شادی و قدرتت رو ازت بگیره .
موهاتو سشوار میکشی ..صورتتو تمیز میکنی ماساژ میدی ...چشماتو آروم و ریز مداد میکشی و رژ خوشرنگی رو که جدید خریدی میزنی ..بهترین عطرت رو انتخاب میکنی و با خساست به خودت میزنیش و به دختر توی آینه میگی به زودی یه عطر خوشبوی جدید میگیری که این یکی زود تموم نشه ...خودت رو بو میکشی و دستاتو میبوسی ...
دلت میخواد دامن کوتاه بپوشی ...دامن کوتاه طوسی با یه تاپ صورتی ...دستاتو با ژل خیس میکنی و بین موهات میکشی تا خوش حالت بمونن ...به خودت چشمک میزنی و با دامنت چرخ میزنی ...
یاد تیتراژ آغازین پرین میفتی که توی آسمون با قاصدک ها چرخ میزد و میرقصید و به یاد میاری که یکی از آرزوی های کودکیت این بوده که مثل پرین توی آسمون با قاصدک پرواز کنی ...
یادت میفته دلت میخواست پرین یه عالمه برادر داشته باشه و هر شب به ذوق خیالبافی برای آوامین که نقش پرین رو بازی میکنه میرفتی توی تخت ...
کاتالوگ های محصولات آرایشی رو جلوت میذاره و تصمیم میگیری یه مقدار واسه پوستت خرج کنی و بیشتر به خودت برسی ...
میزتو مرتب میکنی و کتابی برمیداری و شروع به خوندن میکنی ...
آهنگ انتخاب میکنی و همراهش خودت رو تکون میدی ...امروز چقدر خوبم ...چقدر سرحالم ...یادم باشه حتما وبلاگو آپدیت کنم و از احساسات مثبتم بگم.حتما دوستام خوشحال میشن ببینن بعد از مدتها آوامین سر حاله ...
یاد پریزاد می افتم و مسنجر رو باز میکنم و براش آف میذارم و بهش میگم حالم خوبه ...
با پسرعموم چت میکنم و اینقدر موج مثبتم که حتی اونم متوجه میشه ...
با آراس صحبت میکنم و برام از دوست دخترش میگه که چقدر باهاش خوبه و دوستش داره و بچه بازی هاشون کم شده ...
بعد از مدتها با اعصاب آروم افسونگر رو می بینی و حالا از آریانگ بدت نمیاد و بیشتر از همیشه عاشق یه یانگی ...
شام میخوری و به صحبتهای داریوش اقبالی گوش میکنی...
از ترانه اش لذت می بری حتی با بغضی که توی گلوت ایجاد میکنه و ته دلت میگی مرسی داریوش ...دستت درد نکنه ...
گزارش اعتیاد اون پسر جوون رو میبینی و تنت میلرزه اما هنوز حالت خوبه ...ته دلت به این فکر می کنی که بالاخره یه روز یه انجمن خیریه راه می ندازی ...
به خودت یادآوری میکنی که هرچی زودتر باید قرار ملاقات با سالمندان و معلولین رو جور کنی و بچه ها رو جمع کنی ...
هنوز حالت خوبه ...هنوز میخندی ...هنوز مثتبی و امیدوار ...تا اینکه
که از یه شوخی ساده با پدرت میرسی به یه بحث عمیق و سوزاننده ...
حرفهایی رو از زبونش بشنوی که هرگز هرگز فکر نمیکردی پدرت اینها رو بگه ...
خواهرهات با تعجب دارن نگاه میکنن و نمی دونن چی باید بگن ...تنهایی از خودت دفاع میکنی در حالی که قلبت داره فشرده میشه ...
مادرت روی کاناپه دراز کشیده و خودش رو به خواب زده ...یه جای بحث صداش میکنی و ازش میخوای ازت دفاع کنه از چیزی که میدونه اما فقط سکوتش رو میبینی ...
مستاصل و پرخاشگر شدی و عصبی .همه ی نیروت رو جمع میکنی که فقط گریه ات نگیره ...میشنوی و میشنوی ...
حرفاتو میزنی اما پدرت نمیشنونه .هیچ وقت حرفاتو نمیشنوه و بیرحمانه نظرش رو میگه ...
مطمئنی که داره انتقام روزی رو که به خاطر مامان جلوش وایستادم و از مامان دفاع کردم رو میگیره ...انتقام رک بودن و صریح حرف زدنم رو...
حتی جایی توی حرفاش هم اشاره میکنه ...وقتی می بینی مادرت تنهات گذاشته و سکوت کرده قلبت بیشتر میسوزه ...
بلند میشی میری آشپزخونه .خفه گلوله گلوله اشک میریزی و ظرفهارو میشوری ...تموم که میشه صورتت رو با آب میشوری که کسی نفهمه گریه کردی ...میای اتاقت و تختت رو بغل میکنی و زار میزنی ...
دیگه انرژی وجود نداره ...ازون همه حس خوب امروز چیزی نموند .ازون همه امید و شوق روزهای نیومده و آینده ای که میخوای بسازی.
گریه ات که کمتر شد بلند میشی و ناخوادآگاه دلت صدای بارون ستار رو میخواد ...آهنگی که بیشتر از هر اهنگی باهاش آشنایی...دوست داری ستار بخونه و بگه :
ای گل آلوده، گل من
ای تن آلوده ی دل پاک
دل تو قبله ی این دل
تن تو ارزونی خاک
از دختر بشاش امروز یک آشفته ی جنگلی رو توی آینه می بینی که از خیسی اشکهاش و عرق، تاپش خیس شده
بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار لبهات
بوی شوره زار خیس
بوی خیس تن تو
*من خودخواه نیستم.دیدین ؟شادیم رو با شما شریک شدم .یک روز شاد آوامین رو هم دیدین!
خدا گفت:لیلی عشق میورزد تا نمیرد.دنیا،لیلی زنده میخواهد.لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست.لیلی!زندگی کن.