وقتی خوابم می آید چشمانم سنگین میشود .قرمز میشوند .بیحال میشوند.به زور نگهشان میدارم .
کلافه میشوم .استخوان هایم درد میگیرند و تنم کوفته میشود .میشوم یک موجود بد اخلاق که دوست دارد یک جایی گرم و نرم گیر بیاورد و در حالیکه سفت و سخت خودش را جمع کرده بخوابد و چشمهایش را از بازماندن زورکی نجات دهد.
من وقتی خوابم می آید لامپ اتاق را خاموش میکنم و میروم روی تخت خودم.تختی که مال من است.جای من است .تختی که بوی من را میدهد ...عطر تن مرا خوب میشناسد و من هم.یک بالش زیر  و یکی هم روی سرم میگذارم ... گاهی هم عروسک و یا بالش دیگرم را بغل میکنم. اگر غمگین باشم اشک میریزم و حرف میزنم  در فکرم ،در دلم . اگر نگران باشم شمع روشن میکنم و عود .تسبیح مورد علاقه ام را بر میدارم و دانه های رنگی اش را در حالیکه به نور شمع نگاه میکنم رد میکنم و ذکر میگویم ...
گاهی هم که خیلی خسته ام و نه ناراحتم و نه نگران؛ از همان اول مثل یک مست میروم در خلسه و هپروت میبینم...خیال می بافم  و رویا و یا مرور میکنم خاطرات روزها و سالهای  گذشته ام را.پتو یا ملافه روی خودم میگذارم به سبکی که گفتنی نیست...و اینگونه خود را میسپارم به عالم خواب و رویا...

من ولی وقتی "عشقم می آید "و" عشقی ندارم" نمی دانم چه باید بکنم ...