آدمیزاد خیلی عجیبه ...خیلی ...
اندازه یه لحظه است و شاید هم کمتر ...هجده سالته ...تازه دانشگاه قبول شدی ...جلوی در دانشگاه هستی ...وارد میشی و چشم به هم میزنی روزی میرسه که داری از دانشگاه خداحافظی میکنی ...هجده سالت بود و چشم به هم زدی شدی بیست و سه ساله ...باورت میشه ؟!به همین سادگی؟!به همین سرعت ؟
توی کلاس درس نشستی و نگران امتحان پایان ترمی . آرزو و تمرکزت پاس کردن درسه ... با یه چشم به هم زدن پروژه پایانیت رو تحویل میدی و فارغ التحصیل میشی ...
حالا باید بری دنبال کار یا ادامه تحصیل یا ازدواج و دوباره یه مرحله ی دیگه که قدر چشم به هم زدن میگذره ...
این دفعه دیگه چشم به هم بزنم از کجا سر در میارم ؟وقتی زندگیت قدر یه لحظه جا به جا میشه و درست عین صدم ثانیه فروارد میشه میره جلو وقتی هیچ عقب گردی هم نیست ،این همه حرص و غصه و ناراحتی برا چیه ؟وقتی الان برای چیزی افسوس میخوری و فردا به الانت میخندی و دلت همون غم و غصه های کوچیک رو میخواد دیگه پس چرا این همه خودآزاری و هدر دادن و تباه کردن لحظه ...
چرا بازم غصه میخوری و دلت میخواد زمان بگذره و تو جای دیگه و مکان دیگه بودی ...
آدمیزاد موجود عجیبیه ...خیلی عجیب ...سرمایه اش همین وقت و لحظه هاست اما اصلا حواسش به لحظه نیست ...انگار نه انگار با هر فکر با هر حرف یه لحظه پودر میشه میره هوا ...چشم به هم میزنی بیست و سه میشه بیست و شش ..میشه سی و سه و همین طور میری جلو ...
یه روز از نبود کار شکایت میکنی و یه روز از نبود یار و یه روز چشم باز میکنی و دلت تنهایی و مجردی میخواد ...یه روز با مادر و پدرت دعوا میکنی و دلت استقلال میخواد و یقینا روزی دلت همین روزهایی رو میخواد که کنار اونها باشی زیر سایه اونها ...
همین الان که نشستی و غصه میخوری توی مسیر دنیا در حال حرکتی پس چرا خودت رو گول میزنی و اذیت میکنی ؟حالیت نیست که همه اش میگذره ...خوشی و ناخوشیش میگذره ...
آدمیزاد عجیبه چون همه ی اینها رو میدونه و باز توی لحظه نیست ...باز نمیفهمه که چه شاد باشه چه غممگین داره میره ...داری میره جلو تا برسه به ...
آدمیزاد خیلی عجیبه ...خیلی ...
خدا گفت:لیلی عشق میورزد تا نمیرد.دنیا،لیلی زنده میخواهد.لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست.لیلی!زندگی کن.