کمبود من .
یه روزی اگه مادر بشم خیلی دلم میخواد کمک کنم و جوری رفتار کنم تا بچه ام هویت خودش رو پیدا کنه ...خودش رو خوب بشناسه و بفهمه کیه و چی میخواد ؟به کجا میخواد بره و من براش چه نقشی دارم ...به اینکه هر کی که باشه هر چی که باشه من باهاشم و اون عزیزترین و شیرین ترین فرزند دنیاست .
همیشه به این بُعد از مادر بودن که فکر میکنم می ترسم.حس میکنم وظیفه ی سختیه و مطمئنم بسیاری از مادرها اصلا به این جنبه از مادر بودن فکر نمی کنند، توجه نمی کنند و همین میشه یکی از دلایل بحران هویت بچه ها ...
میترسم از اینکه هیچ وقت مادر خوبی نشم چون خودم هنوز خیلی مسایل حل نشده با خودم دارم ...دوست ندارم یه آدم مشکل دار تحویل دنیا بدم ...
ریشه ی خیلی از مسایل و مشکلات آدمهای دور و برم ...اصلا بقیه هیچ، خودم رو میگم خوب که فکر میکنم، خوب که بررسی میکنم اولین چیزی که بهش میرسم یه جور بی هویتیه ...یه جور گمشدگی!
من خودم و داشته هامو که خوب بشناسم و نقش آدمها رو درست برای خودم تبیین کنم می تونم یه آدم مفید اول برای خودم و بعد هم برای بقیه باشم ...اما قبل و بعد از همه اینها باید خودم رو دوست داشته باشم.
راجع به خودم هیچ وقت نتونستم بفهمم آدم صبوری هستم یا عجول...ادم قوی ای هستم یا ضعیف ...
گاهی در برابر مسایل سخت و موضوعاتی که میتونه هر کسی رو از پا در بیاره وای میستم و از رو نمیرم طوری که خودم بعدها با یادآوریش متعجب میشم و با این سوال خودم مواجه میشم که :یعنی واقعا تو بودی آوامین ؟ تو این کارو کردی؟و گاهی کوچیکترین مساله ای میتونه به همم بریزه و بی طاقتم کنه .
چیزی که این وسط وجود داره حس خود کم بینیه ...من خودم رو کم می بینم ...خوب نمی بینم ...خوبیهامو ...موفقیتهامو ...داشته هامو..توانایی هامو.شدم سر تا پا نقص و اشتباه و تناقض...
این ندیدن ، ریشه های زندگیم رو سست میکنه .مثلا هیچ وقت نتونستم بفهمم که چه طور بعضی ها اینجا رو میخونن و خوششون میاد؟اصلا مگه بقیه بیکارن که نوشته های من رو میخونن؟چرا هیچ وقت نتونستم اونجوری که دلم میخواد بنویسم و خودم رو راضی کنم و چرا اصلا سبک وب نویسیم به این سمت کشیده شد...
چرا در رشته ای درس خوندم که دوستش نداشتم و خیلی چیزهای دیگه ...ذره ذره همه این مسایل کنار هم جمع شد تا شده این منی که نمی تونم خوب باهاش کنار بیام ...یه من که راحت میشکنه و خیلی آسیب پذیر شده ...
دلم میخواد این آوامین رو بغل کنم .ببوسمش و بهش اطمینان بدم که خوبه عالیه ...فلان کارش درست بود و فلان حرف رو درست زد و می تونه فلان کار رو کنه و درست در همین موقع هاست که چنگال یه اوامین دیگه فکرمو زخم میکنه که تو اونی که باید نیستی و دوری از اونی که میخواستی بشی . تاوان اشتباه یا رفتار نادرست دیگران رو از خودم میگیرم و جای مقصر دونستن اونها یک جوری قضیه رو به خودم ربط میدم ...
وقتی میخوای خودت رو بغل کنی باید همه ی وجودت بشه خودت ...باید با افتخار جلوی آینه وایستی چشم تو چشم خودت بگی که تو هستی همونی که باید باشی و حقیقت قشنگی که وجود داره اینه که میتونی بهتر هم باشی ...
خودت و احساست از همه مهم ترین..نبایداز ادمهای دور و برت انتظاری نداشته باشی.فلان کار فلان آدم اصلا اهمیتی نداره مهم تویی ...و وضعیتی که الان وجود داره اینه : من دوباره و دوباره پشت میکنم به آینه به خودم که تو باز داری خودت رو گول میزنی ...
احساس امنیت نمی کنم از این جهت که زود دلم میشکنه ...زود دلم میگیره ...زود بغض میکنم و با اینکه در اون لحظه و حتی بعدش به خودم حق میدم که اون احساس بد رو داشته باشم یه آوامین دیگه ظاهر میشه که میگه چقدر تو لوسی ...چقدر حساسی و چقدر با این حساسیتت بدبختی و بدبخت میشی ...درسته راحت می بخشم ...راحت کوتاه میام و راحت میگذرم اما اثرش یه پوست لک داره ...
یه وقتایی به این نتیجه میرسم که ازدواج نکنم ... هیچ وقت مادر نشم ...
دوست داشتم کسی بود که حرفهاش برام حجت بود کسی بود که قبولش داشتم کسی که منو خوب بشناسه...من رو بیشتر از من بشناسه ... بشینه رو به روم .دستامو بگیره زل بزنه توی چشمام و بهم اطمینان بده و گرمم کنه که تو عالی هستی .
خیلی خوب میدونم که همچین کسی وجود نداره و نخواهد داشت ...قصه قصه ی همون طلب جام جم ِ دل و تمنا از بیگانه است ...
احساس فقر میکنم ازاینکه از وجود خودم احساس غنا نمی کنم .ازاینکه با اکراه خودمو بغل میکنم و ازاینکه احساسات خودم رو تحویل نمیگیرم و از بودنشون عذاب میکشم .
این من کجاست؟ من کمبود من پیدا کردم .
خدا گفت:لیلی عشق میورزد تا نمیرد.دنیا،لیلی زنده میخواهد.لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست.لیلی!زندگی کن.