خیلی هوا گرمه .اونقدرا هم از گرمای هوا بیزار نیستم اما وقتی آدم توی دوران قرمز تقویمش باشه و دم به دقیقه حالش زیر و رو شه و  حوصله ی حموم کردن رو هم نداشته باشه و زیر موهاش خیس و روی موهاش چرب شده باشه و دمای بدنش هم مرتب تغییر کنه حال و روزی بهتر از کلافگی نصیبش نمیشه .
از روزهای تعطیل خوشم نمیاد.دقیق یادم نیست که اون روزهایی که سرم شلوغ بود و درگیر درس و کار بودم آیا همین حس رو داشتم یا نه اماچیزی که عیانه اینه که توی این یک سال خونه نشینی بدترین روزهای من همین روزهای تعطیلی بودند.با اینکه فرقی به حال من نمیکنه و در هر صورت همیشه خونه هستم اما ساعتها بیشتر کش میان و دلت بیشتر میگیره و بیکاری بیشتر رخ مینمایه !

دیروز عصر یه فیلم دیدم از شبکه یک البته از نصفه های فیلم که اسمش" همه چیز رو به راهه" بود ازون فیلمهای بیخود ایرانی که حتی از فیلم پسر عمه م که تی وی دم به دقیقه نشونش میده هم مزخرف تر !
بعدش چون حال و روز خوبی نداشتم و دلم نمی خواست تکون بخورم زدم کانال دو و یه فیلم دیدم اونم از نصفه به اسم" گذر از اندوه" .
اسمش رو  دوست داشتم یه لحظه به ذهنم رسید که شاید این فیلم یه نکته داشته باشه که کمکم کنه  واسه همین جذبش شدم .خیلی وقت بود فیلم خارجی از کانال وطنی ندیده بودم .با سانسورهایی که انجام میدن و پرش های بی ربطی که صورت میگیره یه جوری احساس میکنم بهم توهین میشه و اصلا به من چرا به فیلم توهین میشه !
کجای فیلم من حسم باید برانگیخته شه و از دل لبخند بزنم و یا اشک بریزم ؟خب درست همونجاهایی که شخصیتهای اصلی در اوج غم هم رو بغل میکنن و یا با یه بوسه عشقشون رو به هم نشون میدن.
بی خیال ...با همه ی این تفاسیر فیلم رو دیدم و همچین بدم نیومد .دوست دارم  ورژن اصلیش رو پیدا کنم و ببینم دیدن فیلم با صدای خود بازیگرها و زیرنویس فارسی بسیار دلچسب تره برام .داستان فیلم راجع به کنار اومدن با مرگ عزیزان بود  شخصی کتابی چاپ کرده بود در این زمینه و معروف شده بود اما خودش بیشتر از همه نیاز به کمک داشت چون هنوز نتونسته بود بابت مرگ همسرش خودش رو ببخشه...
یه جمله ی  ساده و خوب برام یادگار موند از این فیلم که از دیشب مدام یادم میاد و دلمو قرص میکنه :

وقتی یه چیزی تموم میشه مطمئن باش یه چیز دیگه شروع میشه ...

دیروز مهمونامون رفتن . باید بگم چون اخلاقهاشون با ما فرق داشت یه جورایی تحملشون سخت بود اما خب مهمون حبیب خداست و سعی کردم بهشون خوش بگذره...
راستش ما نفهمیدیم اینها مذهبی اند یا غیر مذهبی خیلی هم برای من به شخصه فرق نمی کرد اما حرفها و رفتارهاشون زمین تا آسمون فرق داشت .دخترشون رو از ابتدایی توی مدرسه ای گذاشتن که وقتی ازش تعریف میکرد یاد طالبان افتادیم و باورمون نمیشد همچین مدارسی در تهران باشند.مثلا میگفت مدیر و ناظم مدرسه دستهای بسیار زمختی دارند و از کرم بیزارند و هر کسی کرم بزنه جریمه میشه و باید اولیاشو بیاره مدرسه .یا مثلا اعتقاد دارند نباید در خونه تلویزیون باشه .دخترها دفتر خاطرات داشته باشند یا حتی تا سر کوچه تنها برند .جالب برام این بود که دختر این خانواده از بچگی توی این مدرسه بوده ولی کوچکترین چیزی در این زمینه ازونها یاد نگرفته !خودش میگفت اکثر دوستام همینجورین مدرسه یه جور بیرون یه جور!
به مادرش میگم چرا بچه رو در نمیارین از این مدرسه میگه آره به فکرش هستیم !میگم پس این همه سال چی کار میکردین ؟لبخند میزنه !
خیلی مسخره است .کجای دین اسلام گفته دست زن باید پوستش خشک و زبر باشه عین خار ؟یا کرم بده؟یا نباید کتاب غیر درسی خوند جز دعا ؟یا دختر تا سر کوچه تنها نره و باید با پوشیه صورتش رو بپوشونه و هزار کوفت احمقانه ی دیگه ؟
به حرفهاش که فکر میکنم حالم به هم میخوره !!!باید قدر مامان بابای خودمو بدونم با همه محدودیت هایی که دارم اصلا نمیشه با اینها مقایسه شون کرد !!!
مادر این خونواده عقیده داشت دختر رو نباید تنها فرستاد شهر دیگه واسه درس خوندن چون بچه بد میشه !میگفت برادرزاده شوهرش رفت شهرستان اومد نمی دونین چقدر سرکش شد و بی حیا و واه واه...بهش میگم چی کار کرده مگه مثلا ؟
میگه: ابروهاشو چنان نازک بر میداره که آدم فکر میکنه زنه !اولین بار که دیدمش به پدرش گفتم مبارکه ؟گفت چی ؟گفتم عروسی دخترون دیگه !!!
ته دلم گفتم معلوم نیست وقتی پدره رفته خونه چیا به بچه اش نگفته !!!
وای خدا .
 
داشتیم نهار میخوردیم که تی وی حرف واقعه تیر سال هفتاد و هشت رو زد یهو بحث به مسائل سیاسی کشیده شد .دختر این خونواده گفت اینجا هم اغتشاشات بود ؟گفتم بود اما نه مثل تهران.گفت تهران ولی افتضاح بود .از دهنم پرید گفتم شما به کی رای دادین ؟گفت اهمتی نجات !
سریع پرسید شما به کی رای دادین ؟منم بلند گفتم خونوادگی رنگ سبز رو دوست داریم و یهو همه ساکت شدند.چند دقیقه بعد حرف ندا شد یهو شنیدم پسر نیم وجبی این خونواده میگه :آره ندا هم که زن مس ع و د رج بیه !!!
غذا توی گلوم گیر کرد.می بینین تو رو خدا ؟اینو دیگه نشنیده بودیم که ندا آق ا س ل طان زن مسعود رجبی باشه که طلاق گرفته !!!
یکی نیست بگه کوچولو تو برو توپ بازیتو کن تو رو چه به این حرفها که عین طوطی حرف مزخرف این و اون رو تکرار میکنی ؟

با خودم قرار گذاشته بودم از تیر شروع کنم برای ارشد بخونم .اما تا الان که نشده .نیاز به یه سفر دارم. یک ساله که هیچ جا نرفتیم .خسته ام خیلی. این روزها هم که همه اش حرص و استرس کنکور خواهرهام و انتظار برای نتیجه .یه جورایی همه چیمون بستگی به قبولی اینها داره.از طرفی هم نمی دونم خودک آزاد قبول میشم یا نه .یه مقدار ته دلم به اونجا امید دارم اما خب معلوم نیست و نتیجه ها شهریور میاد .اگه بخوام صبر کنم تا اون موقع ممکنه قبول نشم و اینطوری زمان از دست میره .این بلاتکلیفی بد جوری آدمو آزار میده .تابستون امسال برای من و خونواده ام بسیار بسیار سرنوشت سازه ...امیدوارم همه چیز به خیر و خوشی ختم شه ...

الان دلم میخواست جای این دختره بودم در همچین مکان زیبا و آرامی ...مینشستم روی علفها و با سکوت ِ درختها و ساز  ِ پرنده ها، روح و ذهنمو آروم میکردم و انرژی میگرفتم ...الان فقط میتونم برم روی تختم دراز بکشم چشمامو ببندم و سعی کنم توی ذهنم همچین جایی برای خودم بسازم و حداقل با تصویر سازی یه حالی به خودم بدم ...