تولدم مبارک ...

 

زیاد حوصله ام نگرفت خیلی بگردم تا یه کارت خوشگل برای تبریک تولد خودم پیدا کنم ...یا یه پست مفصل بنویسم واسه تولد بیست و چهار سالگیم ...بیست و سه سالگی  خیلی خوبی نبود ...با غصه و دلتنگی شروع شد و ادامه پیدا کرد تا شمعش خاموش شد... ولی هر چی بود من بزرگتر شدم توش...شاید امسال از هر سالی بیشتر درس گرفتم و تجربه کسب کردم...ولی امیدوارم که بیست و چهارسالگیم خوبتر باشه ...قشنگ باشه ...شاد باشه ...گرم و نورانی ...طوری که سال دیگه بیام اینجا بنویسم بیست و چهار سالگی خیلی زیبایی بود ...دلم واسه عدد ۲۳ تنگ میشه چون عاشقش بودم...مثل عدد هفده که منتظر هفده سالگی بودم و الان مدتها از اون سال گذشته و ازش چیزی به یاد ندارم ...اما واسه روزهای تلخش دلم تنگ نمیشه ...واسه تنهایی ها و دلتنگی ها و گریه های گاه و بیگاه و بی امانش ...کاش قشنگتر بودی بیست و سه سالگی من ...ولی با این حال رفتی و گذشتی و من دیگه نمی بینمت ...می تونم حس کنم که دلم برات تنگ میشه ... دوستت دارم... هر چی باشه فقط توی عمرم یه بار بیست و سه ساله هستم که خب دیگه تموم شد...شاید دیشب این همه دلم گرفته بود واسه همین بود ؟! می دونم دارم با نشکری و بی رحمی راجع بهت حرف میزنم ....اره احتمالا همینطوریه...ولی تقصیر خودته که یه دختر حساس زودرنج بداخلاق لوس و پرخاشگر رو به بیست و چهار سالگی تحویل دادی ...دیگه نمی تونم برت گردونم .ولی می تونم آرزو کنم که روزهای خوب و زییایی در انتظارم باشه ...یه بیست و چهار سالگی با شکوه ...

پس آرزو میکنم ...

سلام دختر تیرماهی ...سلام بیست و چهار سالگی ...سلام روزهای خوب ...

آدمهایی هستند که روز تولد یا شب تولد ندارند و هر روز از اومدن خودشون شادند...امیدوارم منم مثل همونا باشم ...یعنی بشم ...تولدت مبارک آوامین جونم ...بخند دختر ...امروز روز توست ...فردا و فردا ها هم مال تو ...روزها و لحظه های خوب و قشنگ در راهند ...به رویاها و آرزوهات حتما میرسی ...امروز به آرزوهات فکر کن ...به کارهایی که باید انجام بدی و میدی ...به اتفاقای قشنگی که باید بیفته و میفته ...ذهنتو ...قلبتو رنگی رنگی کن خرچنگ ماه دوست ...از الان تا پونزده تیرماه سال دیگه سیصد و شصت و پنج روز راهه ...به این فکر کن که همه دنیا دست به دست هم داده و میده تا تو رو به رویاها و آرزوهات برسونه ...حتما همینجوریه ...من منتظر روزهای خوبم ...