برای کسی که خودش می داند کیست ...
به چهارشنبه ای فکر میکنم که ساعت دواش ساعت قرار من و تو بود ...منی از این سوی آب و تویی از آن سوی آب...چهارشنبه ای که با دروغ و کلک جور کردم ساعت دواش را، تا دو سه ساعتی با تو باشم ...به شوق تو، دوست دور و نزدیکم ...سی دقیقه تاخیر داغ و سرشار از حس کنجکاوی...
آفتاب را بهانه میکردم و غر میزدم که زود بیایی !راستش صبرم تمام شده بود ...کسی که میخواهد بیاید کسی که منتظرش هستی شال قرمز دارد...او سوار است و تو پیاده...نگاهم به خیابان و صفحه ای که کلمات تو بر آن نقش میبندند...رسید...همانی که منتظرش بودم...آرام و نرم آمدم جلو...که اگر شخص همراهت نبود از همان کنار می پریدم و می دویدم به سمتت...
چند ثانیه ای کنار خیابان در آغوش هم بودیم ...تو بودی...خود خودت... حالا باورم شد ...
یک منی لیلی کنار یک تویی لیلی...
بی قرار بودی اما...نگران و مضطرب... معلوم شد دلشوره داری...من منتظر تو بودم و تو منتظر دیگری...نمی خواستم دور شوم از تو...از همان موقع که فهمیدم مضطربی و این ملاقات؛ فقط برای ما دو تا نخواهد بود، بغض کردم !
از همان موقعی که فهمیدم زود باید بروم...بروم تا بشود مهمانت نفس راحتی بکشد بی حضور من... حضور من آزارش میداد و من میتوانستم آن را از نوع نگاه و رفتار و کلماتش بفهمم...
میگفتی بمان اما هم تو و هم من و هم او میدانستیم که آنی که باید برود من هستم...
یادت هست گفتم موقعیت خنده داری است ؟نمی دانم دیدی یا نه ...حس کردی یا نه...اما بغض را میخوردم و فقط نگاهت میکردم... کاش آرام و آهسته و بی دغدغه میشد مینشستیم کنار هم...اما تو منتظر بودی ...پیش من بودی و نبودی و من بدم می آمد از کسی که حواس را از تو ربوده بود و تو را از من...دوستت داشتم و چه بی رحمانه ته دلم آرزو میکردم اویی که منتظرش بودی نبود تا تو فقط برای من آمده بودی...
یادت هست قدم میزدیم سه تایی و تو دست من را میفشردی محکم...نمی دانستم این فشردن از اضطراب است یا علاقه فقط میدانم میخواستم بگویم که محکم تر فشار بده دستانم را که همانجا آرام گرفته اند...تو خودت بودی...همان نازنین دوری که حالا نزدیکم بودی...فاصله ای نداشتیم با هم ...و سرانجام موقع خداحافظی در کمال ناباوری اشکهایم جاری شدند و تو انها را دیدی !
از آن روز تا به حال کلی خندیده ام بابت همان دستمال کاغذی ای که اشتباها پایین چشمانت را با آن پاک کردم دستمالی که با آن جای نشستنمان را پاک کرده بودیم...و چه خنده ای بود خنده ی شیرین تو و چقدر داغ شد صورتم از خجالت و شرمندگی...
وقتی حرفهایت را خواندم بی اختیار اشک ریختم و خوشحال شدم...دنیا جای کوچکی است !شاید فکر میکردم هر کسی را ببینم جز تو !اما هیچ کس را تا به حال ندیده ام جز تو...
تو که آنسوی آبها بودی...و الان نیز.
امروز از جلوی همان پارک رد شدم... نتوانستم مانع از توقف پاهایم شوم ...ایستادم و خیره شدم...به یاد تو دوست دور و نزدیکم...
خدا گفت:لیلی عشق میورزد تا نمیرد.دنیا،لیلی زنده میخواهد.لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست.لیلی!زندگی کن.