بستنی در نیمه شب سرد پاییزی !
صدای بارون میاد...همون ریتم خاص و در نوع خودش آرام بخش...
از ظهر تا الان داره میباره...گاهی تند و گاهی آروم...و گاهی با صدای فریاد آسمون قلمبه ...امروز هم با صداش هم نوا شدم ...و باریدنش من رو که می باریدم آروم کرد !
توی این هوای بارونی همراه سردرد و سکوتی که ایجاد شده دلم شیرینی خواست ...شیرینی به طعم محبوب ترین خوراکی دنیام یعنی بستنی...
بهتر دیدم به خودم یه جورایی امتیاز بدم ... گور بابای اضافه وزن ...توی درک لذت و شیرینی زندگی ممکنه گاهی اونقدر فقیر و ناتوان بشیم که خوردن بی ربط بستنی این وقت شب حتی اگه گلو هم کمی درد بکنه ،ایجادکننده ی طعم شیرینی باشه و محرک آوردن شیرینی های بعدی... !
خوب که نگاه میکنم میبینم مدت زیادیه که به خودم خیلی از این امتیاز ها دادم ...اما فعلا گور بابای تیپ و هیکل و ایروبیک و وزن کم کردن ...روزهام دقیقا عین هوای پاییزه ...گاهی سرد...گاهی گرم...گاهی خیس و گاهی خشک...خدا هست...هوا هست...آسمون هست...بارون هست ...زندگی هست ...خنده هست ...اشک هست ... ولی اول و آخرش امید...این امیدی که هست و گاه گاهی هم نیست میشه ولی زورکی و با هزار تقلب و تقلا سعی میکنم پیداش کنم و نگهش دارم که از دستم در نره و صد البته که فعلا در حال رقابتیم با هم و فکر کنم حالا حالا هم رقابت داشته باشیم در بازی قایم باشک !
باید برم برگه ی تقویم رو عوض کنم...آبان هم تموم شد...سریع ... تند ...مثل روزهای پاییز که سریع شب میشن و سریع روز و اصلا نمی تونی حساب کنی کی هفته به هفته گذشت تا رسید به ماه آخر پاییز ...
بودن این ور دنیای نتم رو محدود کردم...یعنی من محدود نکردم یه جورایی مجبور شدم !...میشه حدس زد که بودن درون نت هم به مراتب محدود میشه ...
این روزها هستم و نیستم...به گفتنش در همین حد بسنده میکنم که اگه قبلا میومدم و جسارتی میکردم و حرفی میزدم و نظری میدادم براتون توی وبلاگهاتون یه مدت فکر نکنم بشه و یا خیلی کم بشه...این یک هفته که نبودم روزی نبود که یاد همه دوستانم نباشم ولی فکر میکنم فقط دو سه نفری یاد من بودند و این برام خیلی ارزش داشت...خیلی...
از غروب دارم برای خودم نقشه میکشم که فردا بعد از کلاس برم همون شیرینی فروشی که تازگیا کشفش کردم که شیرینی هاش خوشمزه است و کلی کیک و پای سیب بخرم...
شیرینی های زندگی من این روزها اکثرا شدند همین کیکها و شیرینی ها ...همین جوریه دیگه ! گاهی باید از شیرینی های مصنوعی استفاده کنی برای شیرین کردن زندگیت ...
هر روز اگه خونه باشم و" بیرون از خودم" ،از گوشه ی پنجره ی اتاقم بیرون رفتن تازه عروس داماد خونه ی روبه رویی و دست تکون دادنهاشون رو نگاه کنم و هر دفعه ته دل میگم آخی ...نازی...و ... !
چند وقت دیگه که ازین خونه میریم دلم برای این زوج تنگ میشه !حتی خودشون نمی دونن که یه نفر هر روز حواسشون بهشون هست و حتی وقتی دیر تر از ساعت معمول میان نگرانشون میشه ...نمی دونن یه نفر هر وقت که می بینتشون براشون آرزوی خوشبختی میکنه...
آخه از روزی که اومدن خونه رو دیدن و جهاز آوردن و زندگیشون رو شروع کردند یه جورایی از دور باهاشون بودم...
نمیشه بهتون بستی با طعم توت فرنگی تعارف کنم ...براتونم خوب نیست...هوا سرده سرما میخورین ...من میخورم جای شما...بدن آدم هم آدمه دیگه !گاهی دلش نصفه شب بستنی میخواد !
خدا گفت:لیلی عشق میورزد تا نمیرد.دنیا،لیلی زنده میخواهد.لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست.لیلی!زندگی کن.