کلماتم ناپدید شده اند در افکار مشوش این روزهایم که بی دلیل و گستاخ  به ذهنم هجوم می آورند ...
می ترسم از نقشی که این افکار بر من میزنند...میگریزم...اما باز در نقطه ای خلوت اسیر میشوم !
اسیر افکاری که می ترساندم...میجنگم با خودم و در خودم...
من میدانم که خدا هست...مهر هست...مهربانی هست...من میدانم که او هست...و همه در پناه اوییم...
من همه ی کسان و چیزهایم را در پناه او جمع میکنم تا قدری آرام گیرم...
تکرار میکنم...مدام...پشت سر هم...آرام...بلند...آرام...بلند...
خداوند عشق است...خداوند مهر است...خداوند مهربانی است...
ما همه در پناه اوییم...به تو پناه می اورم...
تکرار میکنم...آرام...بلند...ارام...بلند...
من آرامش خداوند را حس میکنم...من در آرامش او می آسایم...


خدایا من حالم خوب است ؟!