فکر میکنین خیلی حالم بده وقتی از اول تا آخر یه فیلم گریه کردم ؟
نمی دونم برای چی برای کی ...یعنی می دونم و نمی دونم...دلم قدر تنهایی مادر توی فیلم تنگ شده بود...دلم برای خودم...برای مادرم...برای پدرم...برای همه تنگ شده بود...
قدر تنهایی و غربت آدمها توی زندگی...
تنهایی آدمهایی مثل خودم...مثل مادرم...مثل پدرم و مثل تنهایی همه ی بچه ها و پدر و مادرها ،مثل تنهایی همه ی آدمها...مثل یکنواختی و ته گرفتگی زندگی آدمها ...
من می دونستم که خودش شعر میگه ...اون نامه ها برای خودشه مال خودشه...مثل نامه هایی که خودم می نویسم و شاید هم مادرم ...
من می دونستم اون همزاد ِ ازکودکی تا بزرگسالی یه چیزی شبیه همزادیه که من از کودکی تا الان دارم...
همزادی که شاید همه ی آدمها  تو ی لحظه هاشون داشته باشن ...
می دونی آقای رسام اصلا نمی دونم چرا بیش از اون حدی که باید بیش از اون حدی که فکرشو میکردم از رفتنتون ناراحت شدم...اما به خاطر هر چی که هست به اندازه ی همه ی حرفهایی که توی فیلم برای گفتن داشتین برای خودم اشک ریختم...
اونقدر که فکر میکردم مادر توی فیلم منم...شاید یه روزی اون بشم...شاید همونیه که مادرم هست و خیلی از مادر ها...دوست داشتم همه ی تنهایی ها مال من باشه نه مال مادرم...شب بود...من بودم و مادرم که با هم در دو قسمت جدای خونه فیلم رو تماشا میکردم و من فکر میکردم مامان الان داره به چی فکر میکنه؟ته دلش میگه رخساره مثل من ؟ عین من؟یعنی مادرم هم داره اشک میریزه؟به چی فکر میکنه؟به گذشته ای که میدونم براش سخت گذشته ؟و به روزهایی که میدونم  دوست داره یک جور دیگه باشن؟قشنگ تر...زیبا تر...شیرین تر؟به روزگار جوونیش و آرزوهای از دست رفته اش؟به جوونیه از دست رفته ی همه ی پدر ها و مادرها ؟
سرم درد میکنه...
هوا خنکه...پشه ویز ویز میکنه...لامپ آپارتمان رو به رویی که مال یه تازه عروس داماده روشنه...
لامپ اتاق منم روشنه...دلم میخواد باز هم گریه کنم...اونقدر گریه کنم تا خوابم ببره...
به قول مادر ِ توی فیلم:خدایا فردامو قشنگ تر کن...
فردای همه رو...فردای مامان رو  فردای بابا ...خواهر هام...آدمها...دوستام...فردای این سرزمین...
لامپ خاموشه...پشه ویز ویز میکنه...من بغض کردم...دلم خیسه و هوا خنک...هنوز لامپ خونه ی رو به رویی روشنه...