عاشق دیدن فیلم و کارتون و سینمارفتن و کتاب و نوار قصه و ترانه ی کودکانه بودم.مثل خیلی از بچه های کوچولویی که فرزند اول خونواده هستند و همبازی ندارند سرم رو با این چیزها گرم میکردند،که خب من هم با آغوش باز در بیشتر اوقات استقبال میکردم...یکی از فیلمهایی که زمان بچگی من پخش میشد و من در عالم بچگی حس خاصی نسبت بهش داشتم چاق و لاغر بود...میترسیدم از این فیلم اما دوستش داشتم و میدیدمش !خصوصا اینکه دوست داشتم اون آدم آهنی بمیره...نکته ی جالب این بود که موقع پخش این فیلم همیشه دورترین فاصله رو از تلویزیون پیدا میکردم ،در حالیکه برای تماشای بقیه فیلمها و کارتونها میرفتم توی شکم تلویزیون طوری که یک بار تلویزیون افتاد روم! یه حس ترس خاص داشتم از دیدن چاق و لاغر و اتاقشون و اون پارک و بومرنگ!

الان که مثلا بزرگ شدم ! مدام دنبال کارتونها و فیلمهای دوران کودکیم هستم تاشاید از اون قدیمی ها چیزی پخش کنند و بتونم دوباره ببینمشون مثل این روزها که شبکه ی یک لوسی می رو داره میده ! کارتونهایی که این سالها پخش میشن رو هم گاهگاهی میبینم اما کم پیش بیاد خیلی به دلم بشینن و این برای من عشق ِ برنامه کودک یعنی عذاب ،طفلی بچه های این دوره زمونه !واقع کارتونهایی که ما میدیدم یک چیز دیگه بودند !
اون موقع با اینکه دو کانال بیشتر وجود نداشت به نظرم سیمای وطنی  فیلم های ایرانی خوبی برای بچه ها تولید میکرد...و همین طور سریال های در نوع خودش خوبی !
دنیای شیرین و همسران و خانه ی سبز هم که سرگل سریالهای مورد علاقه ام بودند و هستند!با اسم آقای بیژن بیرنگ و مسعود رسام فیلمهای خوب توی ذهنم جرقه میزد و امکان نداشتم بدونم فیلمی ساخته ی این دو نفره و نبینم البته  از وقتی بزرگتر شدم و فهمیدم فیلم ها رو آدمها میسازند و میشه اسمهاشون اول یا آخر فیلم دید و خوند!
یادم نمیره از دیدن آقای بیرنگ در شبکه چهار چقدر ذوق کردم اما هیچ وقت آقای رسام رو ندیدم...اسمشون و کارهاشون همیشه برام آشنا بود...همین دو سه روز پیش بود که فهمیدم بیمار هستند...توی تاکسی نشسته بودم که از رادیو شنیدم ایشون فوت کردند...ایشون این همه سال بیمار بودند و این صدا و سیمای کوفتی اصلا اشاره ای نکرده بودند حال و احوالی، خبری، حرفی ،مصاحبه ای!واقعا که!حالا اگه الان یه آخوند مرده بود مغزمون رو داغون کرده بودند بسکه هی مصاحبه و فیلم و اینجورچیزا برای قدردانی پخش میکردند...خیلی از کسانی که ما میشناسیم بی صدا ناپدید میشند ... ناراحت شدم و براشون فاتحه دادم ...دلم خواست به پاس لذتی که از دیدن فیلمهاشون بردم و خاطرات قشنگی که در ذهنم ثبت کردند به سهم خودم ازشون تشکر کنم...
روحتون شاد آقای رسام...شما جر آدمهایی هستید که با شنیدن اسمتون کلی خاطره ته دلم زنده میشه یک لبخند عمیق نشونه ی رضایت و خدابیامرز گفتن و فاتحه...این یعنی یاد و خاطره ی نیک به جا گذاشتن...

فریدون مشیری یک شعر داره راجع به مرگ و زندگی...یک شعر که نه !چند تا شعر...این یکی رو گوش کنین :

در کلاس روزگار،درسهای گونه گونه هست :
درس ِ دست یافتن به آب و نان !
درس ِزیستن کنار این و آن.
درس مهر،
درس قهر،
درس آشنا شدن.
درس با سرشک ِغم ز هم شدن !
در کنار این معلمان و درس ها,
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست،
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها ,تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست!


نام اوست :مرگ !
و آنچه را که درس میدهد
" زندگی " است !