آقای خسروی دبیر کلاس اول ابتدایی من بود...یک مرد جوون خوش خنده با ریش و ته لهجه ی کردی...
اون موقع ته دلم یه راز کوچیک داشتم که می دونستم نباید به کسی بگم !دلم میخواست
آقای خسروی مرَدَم باشه !عشق یه دختربچه ی شش هفت ساله ...
معلم جوون ِ مهربون ِ کُردی که یه باربلندم کرد...بغلم کرد و بوسید و بعدش با قیافه ی توی هم رفته ی من مواجه شد که داشتم صورتمو میمالیدم !
همونطور که توی بغلش بودم گفتم صورتت خیلی تیغ تیغیه ، صورتم تیغ تیغی شد... !
گفت دفعه بدی میزنمشون تیغ تیغ نباشه خوبه ؟
منم گفتم باشه پس تا اون موقع منو بذار زمین آخه نمی خوام دیگه با تیغ بوسم کنی !
صدای قهقه ی خنده اش و تعریف این قضیه پیش بقیه ی معلمها رو خیلی خوب به یاد دارم...
معلم مهربونی که توی یه شهر محروم جنگ زده درس میداد و عاشق کارش بود...
کلاسمون کم جمعیت بود پنج تا پسر پنج تا دختر...چه کیفی میداد همیشه توی دعوای بین دخترها و پسرها ؛پسرها رو دعوا میکرد و آخر سر اون ها رو توی ردیف اول مینشوند تا ما رو اذیت نکنند...
چه لذتی داشت وقتی رفتیم اردو تا دید غذای من یه غذای محلی ِ گیلانیه و دلش میخواست امتحان کنه گفت: تو مامانت ازینها بازم برات درست میکنه میای غذاهامون عوض کنیم !
و من مونده بودم چی کار کنم و در نهایت گفتم  نه غذای شما رو دوست دارم نه غذای خودمو اما نصف نصف !
اکثر بچه های محصل اونجا بومی نبودند و به خاطر کار پدرهاشون به اونجا منتقل شده بودند...مثل من و خونوادم...مریض بودم...یه مریضی بد و طولانی که تاب و توان و نای فعالیت رو ازم گرفته بود... همه می دویدند و میچرخیدند اما من بی حال و تنها و رنگ پریده یک گوشه مینشستم...
آقا معلم مهربون؛ من رو با خودش میبرد دفتر مدرسه و  می تونستم کیک ها و غذاهایی  رو بخورم که مال معلم هاست و بوش دهن همکلاسی هام رو آب میندازه !هر چند چیزی نمیخوردم چون اشتهای خوردنم رو هم از دست داده بودم .بچه ها اکثرا حسودی میکردن ؛کوچیک بودند و نمی دونستند ارزش سلامتی از هزار هزار خوراکی خوشمزه بیشتره !
من اما دلم پیش بچه ها بود...توی بدو بدو کردن و وسطی...
برف شدیدی میومد ... پدرم دیر کرده بود و من منتظر بودم...من و آقا معلم و دختر و پسر مدیر مدرسه آدم برفی درست کردیم و من همه اش ته دلم دعا میکردم که حالا که بابا دیر اومده لااقل بعد از درست کردن آدم برفی بیاد...یه آدم برفی بزرگ که واسه دماغش هویج میخواستیم اما نداشتیم ...
چه آدم برفی ای بود...بزرگ و واقعی...عین آدم برفی های توی فیلمها و کارتونها...فکر کنم عکس هم گرفت.اون موقع توی حال و هوای ثبت لحظه ها و جمع کردن یادگاری که نبودم...دنبال خوشی و لذت بازی با آقای معلم بودم و تعریفش برای همکلاسی هام که: دیروز با آقا معلم آدم برفی درست کردیم !
شب تا صبح  آروم و قرار نداشتم و منتظر بودم برم مدرسه، میخواستم قضیه ی آدم برفی رو به همکلاسی هام نشون بدم اما وقتی صبح رفتم مدرسه آدم برفی کوچیک و داغون شده بود و من خیلی ازین قضیه ناراحت شدم...
آقای خسروی عزیزم ...معلم مهربونم چهره ی مردونه و گرمتون توی ذهنمه...
دلم میخواست میتونستم ببینمتون...امیدوارم هر جا هستین سلامت و شاد باشین...
یه بچه ی هفت ساله عاشقتون بود...
و الان اون بچه ی هفت ساله یه دختر جوونه که  همیشه با نیکی و لبخند ازتون یاد میکنه و دلش  تنگه برای حوصله و صبر و مهربونی و محبت پاک و خالصانه تون...
چی میشد هر وقت یاد خاطرات خوش گذشته میفتادیم میتونستیم شده  حتی برای لحظه ای دوباره لمسشون کنیم...آرزومه که حتی به اندازه ی یک ساعت برگردم به دوران خوش کودکیم...آخ اگه میشد چقدر لذت بخش  بود...
اگه میشد...اگه...
حیف
.