عطر توت فرنگی بینی ام را قلقلک میدهد...
یک جایی آن دور و نزدیک های این تن خاکی ام نشسته بودم...توی خودم و با خودم...
شَبح ِ حرکت ِ عطر توتی  هر جا میرفتم با من بود... همه چیز صورتی بود....از آن صورتی  های خوشرنگ...
بلند شدم ... لبهام را طعم دار کردم...میخواستم  طعم ِ لبهای ِ لب نخورده ی صورتی ام،هم عطر و طعم ِ تنم شود ...!
همه ی شیرینی ِ آن طعم بکر را از دست دادی !
نفهمیدی توت فرنگی ِ تنم چه مزه ای میدهد ...
خوشحالم
.