خمیازه پشت خمیازه...
به اندازه ی کافی که خوابیدی...صورتت را که شستی...موهایت را شانه هم که کردی...
کارهای خانه هم که انجام شده ...
تلویزیون هم که ارزش دیدن ندارد...سرعت نت پایین است...بلاگفا باز نمی شود...عملا باید بیخیال تی و و وب گردی شد...گوشی هم که ساکت و بی کس است...خبری نیست...سکوت محض...هنوز به این سکوت عادت نکرده ام...صدای پسربچه ی آپارتمان رو به رویی میآید ...دستش را انگار سوزانده و  ونگ میزد !مادرش هم که کلا بلندگو قورت داده است ...مجبوری و به نفعت است که درس بخوانی...
ریاضی...عجیب ترسناک شده این کتاب برای من...هنوز که کلاس شروع نشده ...بهانه نیاور...باید بخوانی...سینوس...کسینوس...جمع میشوند...کم می شوند معکوس میشوند گاهی خودشان و
گاهی زاویه هاشان...
این غیاث الدین جمشید کاشانی چه طور اینقدر عاشق ریاضی بود ؟
...دلم سوخت...چقدر بیخود عذابش میدادند بابت علمش...
من میخواهم عاشق ریاضی بشوم !یعنی شدنیست؟
چرا مغزم کپک زده که نمی توانم فرمول ها را حفظ کنم...چقدر این کتاب کلفت است !
کاش کسی الان بهم زنگ بزند...یک دوست ...کمی غر بزنم....کمی بشنود...کمی بشنوم...
نه...همه مشغولند...چرا  من اینقدر یاد همه میکنم؟گور پدر همه...
بی ادب شده ای...عیب ندارد...راحت باش...کسی نیست !خودمو خودم...رودروایسی با خودت را هم فراموش کرده ای؟چقد عوض شدی دختر...
حواست به کتابت باشد...یعنی میشود همه اش را بخوانم و مسلط باشم؟
نیم ساعت نخوانده خسته میشوم...عیبی ندارد...برای شروع خوب است...
هنوز دو ساعت نشده که از خواب بیدار شده ام...اما میل به خواب دارم !
اگر بروم روی تخت طبق معمول بدشانسی همیشگی ام عدل در همین زمان مادر در اتاق راباز میکند !حالا مگر میشود ثابت کنی که درس خوانده ای و خسته شده ای !
دیشب بهم میگفت تو شبیه بچه تنبلها شده ای...مهم نیست...من خودم را دوست دارم و چون دوست دارم به حرف خودم گوش میدهم که دلتنگ خواب است...
...فکر میکنم...به خودم و این بدن دراز کشیده...
باز صدای پسر بچه ی آپارتمان رو به رویی می آید...گریه را تبدیل با آواز کرده !بلند بلند میخواند:عاشقتم عاشقتم طفلکی...دلم میخواهد بهش بگویم کوچولو عشق یعنی چه؟میدانی چیست؟

تو مرا می فهمی... من تو را می خواهم...و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است...

اگر این پسربچه اینجا بود شاید حالم کمی بهتر میشد...کمی سر به سرش میگذاشتم...شاید هم بزن بزن بازی میکردیم...دلم میخواهد بزنم...یکی را بزنم...اینقدر بزنم تا دستهایم بی رمق شود...
نمی شود خوابید...مادر اگر ببیند دوباره خوابیده ام آبرویم را میبرد !
خسته نیستم...بیکار هم نیستم...کاری هم نکرده ام اما ...ولی خوابم می آید.
من خودم را دوست ندارم.اگر داشتم تو را به ذهنم راه نمی دادم.تو من را از خودم ربودی...و حالا لاشه ی یک دختر بی حال و بی رمق را تحویلم داده ای...خودم را تحویل خدا دادم تا کمکم کند تازه شوم...نمی دانم اما چرا این حس خمودگی و فرسودگی از من فرار نمی کند...

وقتی چشمات خوابش میاد آدم غماش یادش میاد ! لعنت به تو...لعنت به من...همین را میخواستی...
کار خودت را کردی...

تا مادر نیامده چشمهایت را پاک کن...خودکار را بردار و کتاب را جلویت بگذار...اگر پرسید چرا چشمهایت قرمزند بگو به درس خواندن عادت ندارند...
او راضی میشود...

***این نوشته مال دیروز است !

***ماشالله چقدر من همراه و طرفدار دارم .از همراهیتان بی نهایت سپاسگزارم .


*** بلاگفا و پرشین بلاگ دیگر به درد نمیخورند و شورش را در آورده اند.احتمالا باید فکر دیگری کرد !یا اصلا ننوشت و یا شاید  جای دیگری نوشت...