مراسم شبانه ی این روزهایم...
...امشب زود میخوابم...
قبل از خوابیدن چقدر مراسم هست که باید انجام بدم...
مسواک...شستن صورت...مرتب کردن حال و آشپز خونه و جابه جا کردن چیزهایی که روشون وسواس پیدا کردم...وسواسی که با اعتراض و خنده ی بقیه مواجه میشه ...
پاک کردن صورتم با محلول خوشبوی آبی رنگ...
تا محلول روی صورتم خشک بشه وقت دارم کشوی لباسهارو مرتب کنم...نارنجی...قرمز...صورتی...کرم...خیلی وقته ازینها نخریدم...این ماه باید برم خرید...نه...بی خیال...خرید چیه...فعلا هیچی لازم ندارم...بچسب به درس...
نوبت کرم زدن صورتمه...اینم باید خشک بشه نمی خوام روی بالش مالیده بشه ... واووو چقدر ابروهات پر شده دختر...یادم باشه وقت بگیرم از آرایشگاه...خداروشکر زودتر از اونی که فکرشو میکردم دمش رشد کرد...از این حس موچ موچ صورتم خوشم نمیاد...چند دقیقه طول میکشه تا جذب بشه...روی صندلی میشینم...خودمو جمع میکنم...دستهامو بازمیکنم...احساس تارزان بهم دست میده...میکوبم روی سینه ام ...چشمام میسوزه...با موهام بازی میکنم...یک آسمان پرنده ی مشیری رو به رومه
با جلد استوار آبی رنگش...تازگیها پدر برام خریده
برش میدارم....
ورق میزنم......میرم جلوتر...انتخابی برگه هاشو باز میکنم...
دریا؛صبور و سنگین
می خواند و مینوشت :
-...من خواب نیستم !
خاموش اگر نشستم؛
مرداب نیستم!
روزی که بر خروشمو و زنجیر بگسلم؛
روشن شود که آتشم و آب نیستم!
یاد فردا میفتم...
نگرانم...دلم شور میزنه...برای راهپیمایی فردا...برای دوستانم...برای هموطنام...برای جوونها...
ته دلم خالی میشه...خدایا مواظبشون باش...
تکرارش میکنم...بلند...
روزی که بر خروشمو و زنجیر بگسلم؛
روشن شود که آتشم و آب نیستم!
کرم جذب پوست شده...
کرم روشن کننده ی دستم رو میزنم...لکه هایی که به خاطر نیش حشره ایه به اسم دارکولا ایجاد شده...
پارسال بود...مرداد ... شهریور...زخم قرمز و ملتهب و اضطرابم برای موندن اثرش...و دلسوزیها و محبت ها و دلداریها برای دستم...هنوز خوب نشده...جاش مونده...مثل سه تا لکه ی قهوه ای...
ول کن دختر...مرده شور دلسوزیش رو ببره.
چقدر کرم زدم...همه ی دستم سفید شده !میمالمش...آروم آروم تا جذب بشه...بازم فرصت هست...خوابم پریده...گوشیو نگاه میکنم...خبری نیست...
چند وقت شده؟
تقویمو نگاه میکنم...دو ماه...دقیقا دو ماه...
هی...بیخیال...تو رو خدا شروع نکن عزیزم...به خودم گفتم عزیزم...به خودم...خودم...
همه خوابیدند...
دارم می نویسم...
کانکت میشم... سرعت افتضاحه...بلاگفا باز نمیشه...
چقدر طولش میده...باز نشد.عادت کردی دیر بخوابی...
ماه رمضون ساعت خوابم رو به هم زده...
برای من سحرخیز که دوسال تمام دیر تر از 7 از خواب بیدار نشدم خوابیدن تا ساعت یازده یه کابوسه...
عذاب وجدان این دیر بیدارشدنهای مستمر که تبدیل به عادت شده و بدنم داره بهش اخت میگیره آزارم میده...
رمضون هم که داره تموم میشه...یعنی یه ماه شد؟وای خدا...عمر رفت...چه زود...حیف...بعد از عید فطر برنامه ی خواب و بیداریم رو باید تنظیم کنم...باید شروع کنم..درس خوندن رو...
آب میریزم توی لیوان...لامپ رو خاموش میکنم...کرم مرطوب کننده ی دستم رو میزنمو دراز میکشم...
خوابیدن همه این قدر مراسم داره؟
مردها حوصله ی این بند و بساط رو دارن؟
سبکبال بودن بهتر نیست؟بیخیال...همینی که هست...
اگه حوصله نداشته باشه چی؟
دیوونه !نصفه شبی چه فکرهایی میکنی تو...
خوابم نمیبره...دفترچه رو برمیدارم و مینویسم...توی همون دفترچه ی محرمانه...
سعی میکنم بخوابم...
بارون میاد...آسمون برق میزنه...رعد و برق...
هوا سرد شده...خوابیدن توی هوای بارونی میچسبه...اگه دو نفره باشه که رویاییه...
چه نسیم خنکی...ملافه رو تا گردنم میارم. بالشمو بغل میکنم...
داره بارون میاد خانومی !
هوا دونفره است...نیستی ...اگه بودی...
دروغگو...باز اومدی توی ذهنم ! !
آخر شب هم دست از سرم بر نمیداری...گمشو...دور شو...برو...برو ...لعنتی...
بعد از سه ساعت نیت برای خوابیدن تازه دارم میخوابم...دو ساعت دیگه سحره..باید بیدار شم...کاش بتونم توی فاصله انتظار برای اذان یه جز قرانمو بخونم ...غذا هم هضم میشه و معده ام کمتر اذیت میشه !البته اگه بتونم...
دستم بوی خوبی میده...میبوسمش...دیگه نمیره سمت آسمون...قایمش میکنم زیر بالش...مال خودمه...بوس ِ روی دستم...
شب بخیر لیلی...
*این متن برای دیشب است !منتها بلاگفا روانی شده بود و باز نمیشد !میشود حدس زد این هم از سیاستهای آقایان است تا ملت را دق بدهند...لعنتی ها...
خدا گفت:لیلی عشق میورزد تا نمیرد.دنیا،لیلی زنده میخواهد.لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست.لیلی!زندگی کن.