این اعت رافات اخیر ، که به مدد  ِ زبون ِ دراز  و روی همچون سنگ پای ِ صد ا و سیما ،درجه ی اعصاب خوردکنی و چندش آوریش به حد اعلا رسیده، ذهن من و مطمئنا خیلی ها مثل من رو مشغول کرده. گاهی به" ا بط ح ی "و "ح جا ریا ن " و امثالهم حق میدم که از روی ناچاری و ش کنجه مجبور به اع تراف دروغ شدند و گاهی محکومشون میکنم که اگر م بارز واقعی بودند تن به این اع ترافات نمی دادند.مدام یک درگیری ذهنی دارم و به  دنبال جواب سوالم هستم.در مورد خودم سعیم بر اینه که قضاوت نکنم و منتظر گذر زمان بمونم و صبر کنم تا ماه از پشت ابر بیرون بیاد. بالاخره روزی دروغگو رسوا میشه. چند روز پیش توی یک وب که متاسفانه منبعش رو گم کردم این مطلب رو خوندم و ذخیره کردم. از خوندنش لذت بردم .بد نیست چند نفر هم مثل من این نوشته رو بخونن...

روزی در جمهوري دموکراتيک آلمان سابق يک کارگر آلماني کاري در سيبري پيدا مي کند. او که مي داند سانسورچي ها همه نامه ها را مي خوانند، به دوستان اش مي گويد «بياييد يک رمز تعيين کنيم؛ اگر نامه يي که از طرف من دريافت مي کنيد با مرکب آبي معمولي نوشته شده باشد، بدانيد هر چه نوشته ام درست است. اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.» يک ماه بعد دوستان اش اولين نامه را دريافت مي کنند که در آن با مرکب آبي نوشته شده است:«اينجا همه چيز عالي است؛ مغازه ها پر، غذا فراوان، آپارتمان ها بزرگ و گرم و نرم، سينماها فيلم هاي غربي نمايش مي دهند و تا بخواهي دختران زيباي مشتاق دوستي- تنها چيزي که نمي توان پيدا کرد مرکب قرمز است.»
این حکایت همین اع ترافات دوستان ماست که با رعب و ترس و زور گرفته شده و پخش می شود.

*به برهوت حقيقت خوش آمديد/ اسلاوي ژيژک/ترجمه فتاح محمدي