حداقلش ...
هرجوری فکر میکنم سر در نمیارم واقعا چی کار کردم که لایق شنیدن اون حرفها و اون رفتار باشم . به خودم حق میدم تنها کاری که بعد از خاتمه انجام بدم گریه ی ناشی از شوکه شدن و تعجب و ناراحتی باشه . واقعا هیچ حسی الان ندارم جز حسی شبیه یک آدم تنهای بدشانس ِ دست بی نمک و بد طالع .طوری که دفعه ی دیگه که سوار اتوبوس شم و راننده بد رانندگی کنه اونم توی جاده هراز دیگه نگران نباشم و ریلکس بگیرم بخوابم . گاهی آدم بد جوری از زندگی سیر میشه چون طاقت و ظرفیت شنیدن یک سری از حرفهارو نداره .
متن خوبی بعد از مدتی غیبت نیست اما برای کسی که نمی تونه حالش رو به کسی بگه نوشتن در اینجا می تونه مسکن خوبی باشه تا این گره ی ته حلقش کمی باز شه و سرشو بذاره رو بالش و بخوابه و دلش خوش باشه شاید کسی نباشه که به حرفاش گوش بده عوضش یه سری چیز میز توی وبش نوشته یه عده میان می خونن که شاید کمی حالش رو درک کنن .اما من نمی دونم این درک کردن از راه دور اونم از طرف یک عده آدم که مسلما بیشترشون ناشناسن چه کمکی میتونه کنه ولی احتمالا حداقلش اینه که یه ذره آدم کمتر دق میکنه از تنهایی .
خدا گفت:لیلی عشق میورزد تا نمیرد.دنیا،لیلی زنده میخواهد.لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست.لیلی!زندگی کن.