عین این شخصیت های توی فیلم ها شدم .همینا که طرف با دوبعد وجودیش صحبت میکنه یکی خوب یکی بد ... وقتایی که عصبانی میشم و از درون و بیرون حرص میخورم ، یه چیزی هی بهم میگه همه چی ضد توست علیه توست همه با هم هستن و تو تنها موندی همه تو رو فراموش کردن کسی به یاد تو نیست کسی خوبی هاتو نمی بینه ...اونوقته که دندونامو به هم فشار میدم با یه جمله سرریز میشم و اعتراضمو بیان میکنم و گستاخانه رو در روی همه وای میستم ،میام اتاقم و بعد گوله گوله اشک میریزم.بعد از یکی دو ساعت که اروم میشم اون جنبه ی خوب وجودم میاد میگه چه طور دلت اومد اون حرفارو بزنی ؟ تو مگه شادی اونها رو نمی خوای؟همین تو مگه نیستی که اول و آخر دعاهات مال اوناست ؟ چه طور اونقدر بد فکر کردی راجع بهشون و تلخ شدی ؟ اونوقته که با این همه بگو مگوی ذهنم نمی دونم به کجا فرار کنم و توی خودم مچاله میشم و دلم تنگ میشه . دوست دارم برم همه شونو بغل کنم و ببوسم و بگم ببخشید که نمی تونم خوب باشم ،ببخشید که اذیتتون میکنم ،من جونمم مال شماهاست ...