همراه لادن به کارگاه آقای کوزه رفتیم تا کارهای باقی ماندمان را تحویل بگیریم ...برای رفتن به کارگاه آقای کوزه هیچ علاقه ای نداشتم و بیشتر با پافشاری لادن به آنجا رفتیم تا کارهایمان را تحویل بگیریم ...وارد که شدیم همه حس های بدی بود که به من تزریق میشد ! صدای دسته می آمد لادن گفت احتمالا جوانی فوت کرده است ...آقای کوزه نبود روی بالکن داشت سیگار میکشید و در ژست هنری اش فرو رفته بود . دختری که به نظر میرسید عقب مانده ی ذهنی باشد داشت روی گل ها کار میکرد .با دیدن ما لبخند زد و با دست به بالکن اشاره کرد و دوباره مشغول به کار شد . هنوز صدای دسته می آمد .هنوز آقای کوزه در حس بود و من و لادن به درو دیوار آن کارگاه که یک زمانی دوستش داشتیم نگاه میکردیم و دنبال کارهایمان بودیم .لادن گفت فکر کردم این دختر لال است .گفتم نه ما را دید سلام کرد.آقای کوزه آمد .من دور بودم و چه خوب بود که دور بودم تا به من دست ندهد ! قرار بود این بار من ساکت باشم !حرف نزنم .نگاه کنم . تا دوباره بینمان بحث های مسخره نشود سر زبان دراز من و رک گویی بی ربط آقای کوزه و متلک های مسخره اش . لادن حرف میزد من نگاه میکردم .خوابم می آمد و گاه گاهی به زور لبخند میزدم .دیدم خیلی ساکتم حوصله جواب دادن به این سوال که آوامین چرا ساکتی را نداشتم بی ربط پرسیدم این دختر خانوم را معرفی نمی کنید ؟ گفت چرا .او مهرگ است سه ترم است پیش من می آید .مهرگ کار میکرد . ما را نگاه میکرد و می خندید ! چند کلمه ای با ما حرف زد .دلم میخواست بیشتر با او حرف بزنم . از او سوال میکردم و او با خنده جواب می داد !گفتم چند سالت است مهرگ ؟ گفت ۲۱ ...آقای کوزه گفت مهرگ روزه است و من متعجب پرسیدم :جدن ؟ چرا ؟ مهرگ نفس عمیق کشید و گفت من ناراحتم .برادرم مرده .پارسال مرد .قبل از روز تولد من .کنار دریا مرده بود .مادرم ناراحته .من ناراحتم .

نمی دانستم ادامه بدهم یا نه . مهرگ گفت مادرم مریض شد .پدرم حالت عصبی گرفت .مادرم با دوستان برادرم دعوا کرد . من یک برادر بزرگتر هم دارم .ازدواج کرده بچه دارد .برادرم ۲۷ ساله بود با من خیلی خوب بود .هوای من را خیلی داشت.بعد مدام میگفت من خیلی ناراحتم .اینها رو که گفت من در حال جان کندن بودم که گریه نکنم .لادن گفت ببین خدا چه کسانی را از چه کسانی می گیرد ! جو سنگین بود .من بغض داشتم .لادن بغض داشت .آقای کوزه ساکت بود .مهرگ روی گل ها کار میکرد . یکهو آقای کوزه زد روی میز و شروع کرد به آواز .مهرگ خندید . من هم به زور خندیدم . مهرگ گفت برادرم میخواست عروسی کند . دختر خرمشهری است .برادرم و او تهران هم را دیده بودند . من با دختر هنوز تلفنی حرف میزنم .خیلی خوب است ...

 آقای کوزه و لادن گیر داده بودند که مهرگ بگوید نظرش راجع به من و لادن چیست !آقای کوزه میگفت مهرگ خیلی باهوش است . مهرگ گفت نه من مثل شماها نیستم .دیروز آقای همسایه امده بود میخواست با من عروسی کند  من اما نمی خواهم عروسی کنم . گفتم چرا مهرگ ؟تو به این نازنینی ؟ به این قشنگی ؟به این مهربانی ؟ گفت نه !من مثل شما نیستم .

آقای کوزه گفت مهرگ مثل همه ی آدمهایی مثل خودش، از کودکی بهشان تزریق شده است که مشکل دارند . من و لادن تلاش مسخره ای کردیم که به او بفهمانیم مثل ما است .گفتم تو چشم داری من هم دارم .تو حرف میزنی من هم میزنم .تو کلاس سفال امده ای ما هم می آمدیم .تو ازدواج نکرده ای ما هم نکرده ایم .تو نمی خواهی ازدواج کنی ما هم نمی خواهیم ببین مهرگ هیچ فرقی نداریم ! بعد گفت :من چی بگم ؟خندید و  به کارش ادامه داد . حس کردم با خنده اش مسخره مان کرد .

پرسیدم تا کجا درس خواندی ؟ گفت دوم دبیرستان .بعد دیگر نرفتم .خودم کامپیوتر میخوانم .عاشق کامپیوترم .چت میکنم ...آقای کوزه گفت : آن هم چه جور ...

لادن میگفت این یک حرفی دارد راجع به من یعنی راجع به لادن نمی خواهد بزند !گیر بی خود داده بود .آقای کوزه هم همراهیش میکرد .هی میگفتند بگو مهرگ حست نسبت به ما چیست ؟ مهرگ میگفت من چی بگم آخه ؟

آقای کوزه کنار لادن پچ پچ میکرد . من با مهرگ حرف میزدم .وقت رفتن بود .بوسش کردم .بدن قوی ای داشت .بوس هایش شبیه ضربه بود .ولی حس میکنم از اینکه رفتم سمتش و با او روبوسی کردم خوشحال شد .شاید تنها حرکتی بود که این حس را به او  انتقال داد که برای من یا لادن با آدمهای سالم فرقی ندارد .با او خداحافظی کردیم .همین طور با آقای کوزه .از کارگاه که بیرون اومدیم به لادن گفتم کوزه چه میگفت در گوشت ؟ و بعد گفت که آقای کوزه گفته است برادرش از اعتیاد مرده .پارسال .جسدش را کنار دریا پیدا کرده بودند . دیروز سالگردش بوده است .مهرگ شاهد همه خماری های برادرش بوده ...

تا شب جای بوس مهرگ و سنگینی اش را روی صورتم حس میکرد . حرفهای مهرگ بود که در مغز من راه میرفت و پاکی و تنهایی و داستان زندگی اش که دلم را آزار می داد ...