شب . سکوت . من کرخت و بی حال ذرات هوا را ملتمسانه می بلعم. هوای درونم گرم است و بیرونم خواب ِ بی خواب .کمک نمی خواهم .هضم این داستان هم با خودم است .زنده می مانم.دفنش میکنم در دالان خاطره های آزار دهنده .کمک نمی خواهم . خو گرفته ام با خط مستقیم نگاهم به تیک تاک ساعت . گیریم کمک هم بخوام کیست یاری دهنده ای که یاری ام کند ؟! این بهتر است .کمک نمی خواهم .لااقل مدیون مهر و محبت کسی نمیشوم که بعدش زیر بار منت این کمک سر خم کنم و رفتن های بی احساسش را به تماشا بنشینم .

 قبولی سقط شد . اما من هنوز نفس میکشم ! بی کمک، هرچند کم...هر چند جرعه جرعه .