پاییزو دوست ندارم .اگه تا پارسال شک داشتم امسال مطمئن شدم دوست ندارم این دلتنگی و غم غروبهاشو ...پاییز برای عاشقها میتونه فصل قشنگی باشه ...فصلی که می دونن یکی هست کنارشون که باهاش روی برگهای خشک راه برن و قار قار کلاغ رو بشنون و خودشونو بچسبونن به یارشون و دستاشونو بکنن توی جیب همدیگه وساعتها قدم بزنن و لبخند به لب بگن که به به چه هوایی چه فصلی من عاشق پاییزم ! ...یا برای کسایی که امید دارن برای رسیدن به همدیگه و توی غروب های دلگیرش دل خوش میکنن به فکر راجع به همدیگه و رویاهای رنگیشون یا برای آدمهایی که شاد هستند و آدمهایی که شادی زندگی رو پیدا کردند و دلخوشند...اما برای یه آدم گیج و مبهوت و بلاتکلیف و نگرانی مثل من اومدن یکباره ی پاییز مثل نمک روی زخم پاشیدنه ...

شاید یه روزی پاییز هم برای من دوست داشتنی بشه ...اما الان این روزها آمادگی رسیدنش رو نداشتم ...نمیخوام...پاییز رو نمیخوام ...پادشاه فصلهارو نمیخوام ...ناله ی باد و تیرگی ابرهای سیاهشو نیمخوام ...دلم الان بهار میخواد ...شور ...هیجان ...امید ...گل...شکوفه ...

پاییز کمی با من مدارا کن !