سختمه که بنویسم ...خیلی سخت ...یکی سختش میشه بنویسه چون خوشی هاش زیاده فرصت نمیکنه بیاد نت ...یکی سختشه بنویسه چون گرفتاری هاش زیاده و فرصت نمی کنه ...یکی هم فرصت هم کنه حس و حالش رو نداره...فضای اینجا هم سنگین شده برام ...یه سکوت تلخ و سنگینی حاکمه اینجا که نفس آدمو میگیره ...انگار ظهر یه روز سرد و برگی پاییزی وسط یه محله ی متروک باشی و ترس برت داره و لرز بیاد سراغت ...