پل شکن قهرمان ...
خودخواهی خون آدم که بالا باشه می تونی یه قدم به خوشبختی نزدیک باشی .چون احتمالا همین باعث میشه یه ذره بیشتر خودت رو دوست داشته باشی.یه ذره کمتر به آدمهای اطرافت و رفتارهاشون با خودت محل بدی ...چون باعث میشه دیر دیر دلت بگیره یا ترک بخوره و بفهمی خودت از همه مهم تری
چون باعث میشه بدونی قبل از هر چیز و هرکسی خودت مهمی ...و اصلا مهم نیست بقیه راجع به تو و کارهات چی فکر میکنن و با تو چه رفتاری دارن...
یادمه دبیرستانی بودم ... یه وقتایی بود به اسم وقت بیکاری ...که یعنی بیکاری و هیچ درس و معلمی وجود نداره و توی مدرسه حبسی تا وقت تلف کنی و یا اگه خیلی درس خونی بشینی درس بخونی ...
اگه امتحان داشتیم مینشستیم دور هم و درسمونو مرور میکردیم و اگه امتحانی نداشتیم باز هم می نشستیم دور هم و حرف میزدیم ...
گاهی این حرفها ممکن بود چرت و پرت باشه و گاهی رویابافی برای آینده ...گاهی بی معنی و گاهی عمیق ...
توی یکی از همین ساعتهای بیکاری یه روزی توی نمازخونه ی بزرگ مدرسه مون من و دو تا دیگه از دوستام که تقریبا صمیمی بودیم دراز کشیده بودیم ...نمی دونم چی شد و حرف به کجا رسید که الناز بهم گفت تو اگه شوهر کنی باید یکی باشه که مدام منتت رو بکشه !یه لحظه ار حرفش جا خوردم گفتم منت من ؟کی تا الان منت من رو کشیده که تو به این نتیجه رسیدی ؟
گفت هیچکی اما خیلی حساسی !
اون روز میخ شدم روی سقف نماز خونه ...و از اون روز بیشتر میخ شدم روی این خصلت خودم ...یا بهتر بگم این خصیصه ی رفتاریم ...
فهمیدم الناز راست میگفت ...من حساسم ...اما نیازی به منت کشیدن ندارم ...فقط یه حرف یا یه رفتارساده و یا اتفاق معمولی میتونه من رو غمگین کنه حتی برای پنج دقیقه و من رو باخودم درگیر و در حال تجزیه و تحلیل و بهانه یابی واسه رسیدن به این نتیجه که من بدم !من خوب نیستم !من مشکل دارم ! ...
حرفها و اتفاقهایی که اگه واسه خیلی دیگه از آدمها بیفته اصلا براشون مهم نیست و بهش محل نمیدن ...اینکه چرا و چه طور این حساسیت و دل نازکی توی ظاهر مغرور و سرد من ایجاد شده مهم نیست چون چراییش برام اهمیت نداره چون فایده ای هم نداره علتش ...
مهم اینه که دارم رنج می برم از این دل نازکی و دارم جون میکنم که دلمو کلفت کنم !اونقدر که اگه توی خیابون راه برم و کسی توی صورتم تف کنه توی چشماش زل بزنمو بدون اینکه دلم بلرزه و مغزم سوال کنه" چرا " بذارم برم و یا جوابشو در نهایت محق بودن بدم ...
آدمهای دل نازک آسیب پذیر ترین آدمهان ...آدمهایی که راحت له میشن ...راحت غمگین میشن و بی صدا توی ذهنشون جنگ میکنن با خودشون ...با آدمها ...
بهانه ی نوشتن این پست یه مساله ی خیلی ساده بود ...مساله ی ساده ای که شاید برای خیلی ها خنده دار باشه اما باعث شد بغض کنم ...
اینکه توی چند تا از وبهایی که دوستشون داشتم و برام مهم بودن لینک بودم و حالا بعد از مدتی متوجه شدم که حذف شدم ...
برام سخت بود ازشون سوال کنم ...خواستم منطقی باشم و با این مساله درست برخورد کنم .به خودم گفتم ممکنه اشتباه شده باشه .. یا اصلا طرف دیگه نوشته هاتو دوست نداشته باشه و یا حس کرده باشه اذیتش میکنی حتما دلیلی داره ...
از بعضی هاشون که راحت تر بودم باهاشون و حس میکردم به نوعی دوستیم با هم پرسیدم .
یا جواب ندادن و یا اگه دادن یه جواب خیلی ساده و معمولی بود یه چیزی در حد اینکه بنا به دلایلی و این حرفها ...
ازشون علت رو با همه سختی که برام داشتن پرسیدم به این دلیل تا بدونم اگه احیانا مشکلی هست مشکلم رو برطرف کنم ...
به دوستم این قضیه رو گفتم در جواب بهم گفت میخوای بری جای دیگه بنویسی که آمارش بالا تر باشه ؟!ازاین حرفم برداشت کرده بود که من واسه ی آمار هست که ناراحت شدم ...در حالیکه تنها چیزی که برام اهمیت نداره لااقل در این زمینه آمار خواننده های وبلاگه !
به دوستم گفتم خیلی از وبها من رو به میل خودشون لینک کردن چون من نه به کسی میگم منو لینک کن نه از کسی میخوام لینکم کنه ...اما وقتی متوجه میشدم نویسنده ی فلان وبلاگ خوبی که دوستش دارم منو میخونه این خوشحالم میکرد ...اینکه از نظر اونی که نوشتنش رو دوست داشتم مقبول بودم که بخونتم خوشحالم میکرد و به نوعی تشویق ...
و حالا وقتی دیدم از طرف چند وبلاگ حذف شدم آب یخی بود که لااقل به مدت چند ساعت تنم رو سرد کرد و ذهنم رو مشغول ...
یه لحظه از این دلم گرفت که نت چه دنیای بی رحمیه ..آدمها میتونن با یه لینک دوستت باشن با کامنت حالت رو بپرسن و بهت دلگرمی بدون و تشویقت کنن و اینطوری یه پل ارتباطی مجازی درست بشه...
اما یهو بی توافق یکی از دو طرف بزن پل رو بشکونه ...چون حق انتخاب دارن ...چون می تونن انتخاب کنن که تو و نوشته هات به دردش میخوری یا نه آرومت میکنه یا نه بخوننت یا نه...
اونقدر براشون بی ارزش میشی که نمی کنن یه سر دوباره به وبت بزنن و توی یه کامنت علت رو توضیح بدن شاید چون این حق رو برای خودشون قائل میشن که انتخاب کنن و توضیحی واسه رفتارشون ندن چون به خودشون ربط داره ...
درست مثل اینکه من با کسی در واقعیت دوست باشمو یک هو بهش محل ندم و حتی جواب سلامش رو هم به زور بدم و در جواب توضیح با بی محلی بهش بگم که آره بی دلیل با دلیل دیگه نمی خوام باهات دوست باشمو در ارتباط ...
همین مساله ی ساده همه ی امروز من رو خراب کرد ...اولین وب که متوجه شدم حذفم کرده زیاد اذیتم نکرد. ..دومی هم همین طور و وقتی به سومی و چهارمی رسید اعتراف میکنم دلم شکست !
انتظارشو نداشتم ....و می دونم که اصل اشکال در همین انتظار داشتن و نداشتنه ...
در اینکه من نمی بایست انتظار داشته باشم که یه رابطه ی مجازی اونم در حد خوندن مطالب یک وبلاگ و کامنت دادن و حال و احوال موجودیتی به وسعت دوستی داشته باشه ...
کنار همه ی ادمهایی که ممکنه دوستت داشته باشن و تو دوستشون داری یه سری هم هستن که تو دوستشون داری اما اونها دوستت ندارن ...این هم برام قابل هضمه ...
اما اینکه کسیو بخونی و یا دوست داشته باشی و بعد دیگه نه خوندنی باشه نه دوست داشتنی این برام سخته ...
من رو راجع به خودم به شک میندازه ...منی که درگیرم با خودم و دنیا و روزهای سال گذشته ام ...
منی که خودخواهی خونم به قدری کمه که وبهایی که بسته شدن رو هم دل ندارم پاکشون کنم ...و یا وبهایی که اذیتم میکنن ...به این دلیل که میگم شاید یه روزی برگردن ...یا شاید اگر من پاکشون کنم ناراحت بشنو دلشون بگیره و یا با دیدن لینکشون یاد خاطراتشون کنم ...
بعضی موقع ها که یهو سر یک مساله ی ساده این طور بغض میکنمو بهم میریزم محکم می زنم روی پیشونیم که دختره ی احمق تو فردا روزی میخوای زندگی کنی ...میخوای وارد یه رابطه باشی و اون رابطه پر است از بالا و پایین و قهر و آشتی خوبی و بدی ...
اون وقت میخوای چه کار کنی ؟
بعد به خودم میگم تو ادم عجیبی هستی چون امتحان پوست کلفتیت در این زمینه رو پس دادی ...
اینجور وقتها دلم میخواد خونسرد و آروم یه نگاه سرد کنم و بگم به درک !به جهنم ...
اما نمی تونم ...
اینجور وقتها دلم واسه موجودیتم میسوزه که این همه خودخواهی خونش کمه ...که این همه حساس و شکستنیه ...که این همه به آدمهای دور و بر بها میده که راحت دونسته و ندونسته غمگینش کنن...
شاید یه جوری حس خود کم بینی باشه ...یه جور ضعیف بودن اعتماد به نفس ...یه جور ناهنجاری ...یه جور سادیسم ...خودآزاری ...اما واقعیتیه راجع به رفتار من ...باور کنین حتی ازاینکه ناراحتم هم ناراحتم !
وشاید چیزی که بیشتر آزارم میده همینه ...یه مساله دیگه هم ممکنه باعث شده باشه این حس بیاد سراغم اینه که نمی بایست هر نوع ارتباط مجازی اون هم در حد خوندن نوشته ها و نظر دادن راجع به پست ها رو به حساب دوستی گذاشت حتی از نوع رده پایینش ...شاید من باید یاد بگیرم عین ندید بدید ها فکر نکنم هر کی منو خوند یا برام نظر داد حالا هر چقدر هم طولانی دوستمه و این دوست بودن توقع ایجاد کنه ...ولی خودمم میدونم ناراحتی من ربطی به دوستی هم نداره !مساله از جای دیگه آب می خوره ...
شاید باید به این قضیه فکر کنم که هدفم از نوشتن چیه !من هدفم رو از نوشتم میدونم...برای کس خاصی نمی نویسم اما خونده شدن توسط کسانی که براشون ارزش قائلم و حس میکنم اونها هم هر چند هم کم برام ارزش قائلن مهمه...حالا هر چقدر هم این تعداد کم باشه ...اینه که نابود شدن این پل بهم ضربه وارد میکنه...خودم میدونم خیلی وقته بد شدم و غمگین و مثل گذشته ها نمی تونم باطراوت بنویسم ...حقیقت اینه که خودم هم گاهی از نوشته هام شرمنده میشم اما یکی از دلایلی که ادامه میدم اینه که امید دارم یه روزی برگردم به همون روزهای آرمانیم ...روزهایی که خودم هم نوشته هام رو دوست داشتمو بابتش ته دلم ناراحت نبودم ...ولی یه چیزی که ذهنمو قلقلک میده اینه که رفیق های واقعی مجازی رو هم درست مثل رفیق های واقعی دنیای واقعی و بیرون از نت توی همین روزهای سخت و غمگین میشه شناخت ...
برای همه کسانی که حذفم کردند احترام قائلم و دوستشون دارم ...خدا شاهد هست که این نوشته خطاب به اونها نیست ...البته به احتمال زیاد بیشترشون من رو دیگه نمی خونن ...مثل خیلی از نوشته ی های دیگه ام نوشتم تا آروم شم ...که یا بغضمو بخورم و یا خالیش کنم تا از شرش راحت شم ...و همین طور شاید کسی حرفی بزنه که نکته ای داشته باشه که من ندونم و کمکم کنه ...
خدا گفت:لیلی عشق میورزد تا نمیرد.دنیا،لیلی زنده میخواهد.لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست.لیلی!زندگی کن.