دو سه هفته پیش که تهران رفته بودیم برای عیادتش،احتمال میدادیم شاید آخرین دیدار باشه .موقع خداحافظی صورتشو در حالی که به پهلو در حالت خواب و بیداری دراز کشیده بود بوسیدم و گفتم چند وقت دیگه کنکور دارم مادربزرگ میام پیشت.برام دعا کن .گفت من که همیشه دعا میکنم .خیلی مطمئن بودم که دوباره می تونم ببینمش...دستشو تکون داد و من سریع کیفمو برداشتم و خداحافظی کردم.حالا هفته ی دیگه کنکور دارم در حالیکه روزهای زیادی رو به خاطر مسایل پیش اومده از دست دادم و چیز زیادی نخوندم و دیگه مادربزرگ هم نیست که بخوام برم پیشش...مادربزرگ نیست تا بهم بگه الهی دکتر شی ..الهی ....چقدر سریع و ناگهانی پیرزن شاد و امیدوار و سرحال از پادر اومد ... سه شنبه شب حدودای ساعت دوازده  مادربزرگ رفت.پدر از همه بیشتر ناراحته .ناراحته که همه ی بچه هات از خارج تونستن لحظه ی آخر کنارت باشن اما اون نتونست ...درست ساعت دوازده راه افتاد که بیاد تهران و ببینتت .و درست همون موقع بود که پسرعمو خبر فوتت رو به من داد .نمی دونستم چی کار کنم .باید به پدر زنگ بزنم بگم برگرده و ما هم باهاش بیایم و اینطوری من اولین نفری میشدم که خبر فوت مادرش رو بهش میدادم و یا اینکه بذارم امیدوار بیاد تهران تا تو رو ببینه و اون زمان بفهمه که نیستی دیگه .شب وحشتناکی بود.تا صبح کسی نتونست بخوابه.کسی نتونست گریه کنه .همه بهت زده بودن و نگران و گیج .نتونستیم به پدر خبر بدیم .ساعت شش صبح در حالیکه مطمئن بودیم حالا پدر فهمیده که دیشب مادبزرگ فوت شده، بهش زنگ زدم .سعی کردم جلوی خودمو بگیرم و به رو نیارم که می دونم .پدربود که گریه میکرد ...با بغض در حالیکه داشتم خفه میشدم گفتم چی شده بابا ؟چرا گریه میکنی ؟

خونه ی مادبزرگ

گفت :حاج خانوم رفت ...