تبليغاتX
... لیلی زندگی ست






















... لیلی زندگی ست

حواسم نبود اشتباهی جای آپ کردن توی وب جدیدم اینجا رو آپ کردم .بعد هی رفرش میکنم می بینم خدایا چرا پستم آپ نمیشه ! بعد هی کنترل + اف ۵ میکنم اما انگار نه انگار ! بعد کاشف به عمل میاد بلهه ! اشتباهیی توی صفحه مدیریت وب قبلیم اومدم و اشتباهی اینجا آپ کردم و اشتباهی صفحه وب جدیدم رو باز میکنم در انتظار رویت پست جدید ! واقعا شاهکار خلقت هستم . ولی عیب نداره بهانه ای شد برای بالا اومدن اسمم در لینکدونی دوستانیی که یادشون رفته یه زمانی یه آوامینی بود که می یومد اینجاها یه غر غری میکرد . نقل مکان کردم دیگه .یکی دو ماهیی میشه .مهمان نواز هم هستم آدرس رو در پست قبل اعلام کردم .دوست داشتین قدم رنجه کنین بیاین به دیدارم.

شاد و سبز و گرم باشین در این هوای پاییز و زمستونی .

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 16:40 توسط آوامین| |

تجربه بهم ثابت کرده هر وقت بیشتر احساس تنهایی میکنم رجوع میکنم به وبم و می نویسم . و من دوباره این روزها بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنم  و بیشتر از روزها و ماه های گذشته نیاز به نوشتن دارم ،اما با همه ی خاطرات تلخ و شیرینی که از این جا و این مقطع از زندگیم دارم ،تحمل فضای این وب برام مدتهاست سخت شده و حس بدی بهم منتقل میکنه که باعث میشه جور دیگه بشم و نتونم راحت بنویسم .

من از این به بعد در جای دیگه شروع به نوشتن میکنم ...در این آدرس :

http://gilava1390.blogfa.com/

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 15:27 توسط آوامین| |

وقتی نمی تونم خودمو آروم کنم که بعد از سه ساعت گریه نکنم چه طور میتونم یه مدیر بشم در آینده که میخواد یه جماعتی رو رهبری و هدایت کنه ؟! سرم در حد مرگ درد میکنه و مغزم سوت میکشه اما این گریه تمومی نداره .بسه دیگه ...اه

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 0:58 توسط آوامین| |

من در ابتدا خداوند را یک ناظر ؛ مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاها ئی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ؛ شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...!

وقتی قدرت فهم من بیشتر شد؛ به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند...

نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم؛ از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد؛ زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد؛ وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر می رفتم...
 
اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت؛ او بلد بود...از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته می گفت : « تو فقط پا بزن ».

من نگران و مظطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ » او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
 
وقتی می گفتم : « میترسم » . او به عقب بر میگشت و دستم را می گرفت و میفشرد و من آرام می شدم ...

او مرا نزد مردم میبرد و آنها نیاز مرا بصورت هدیه میدادند و این سفر ما، یعنی من وخدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم ...

خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است؛ بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم « دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است » و با این وجود بار ما در سفر سبک تر است ...

من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم؛ اما او اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد و خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک پرواز کند...

ومن دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در عجیب ترین جاها فقط پا بزنم و من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم؛ او فقط لبخند میزند و می گوید :  پا بزن...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 23:38 توسط آوامین| |

هرجوری فکر میکنم سر در نمیارم واقعا چی کار کردم که لایق شنیدن اون حرفها و اون رفتار باشم . به خودم حق میدم تنها کاری که بعد از خاتمه انجام بدم گریه ی ناشی از شوکه شدن و تعجب و ناراحتی باشه  . واقعا هیچ حسی الان ندارم جز حسی شبیه یک آدم تنهای بدشانس ِ دست بی نمک و بد طالع .طوری که دفعه ی دیگه که سوار اتوبوس شم و راننده بد رانندگی کنه اونم توی جاده هراز دیگه نگران نباشم و ریلکس بگیرم بخوابم . گاهی آدم بد جوری از زندگی سیر میشه چون طاقت و ظرفیت شنیدن یک سری از حرفهارو نداره .

متن خوبی بعد از مدتی غیبت نیست اما برای کسی که نمی تونه حالش رو به کسی بگه نوشتن در اینجا می تونه مسکن خوبی باشه تا این گره ی ته حلقش کمی باز شه و سرشو بذاره رو بالش و بخوابه و دلش خوش باشه شاید کسی نباشه که به حرفاش گوش بده عوضش یه سری چیز میز توی وبش نوشته یه عده میان می خونن که شاید کمی حالش رو درک کنن .اما من نمی دونم این درک کردن از راه دور اونم از طرف یک عده آدم که مسلما بیشترشون ناشناسن چه کمکی میتونه کنه ولی احتمالا حداقلش اینه که یه ذره آدم کمتر دق میکنه از تنهایی .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 23:28 توسط آوامین| |

تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی‌!
یکی‌ دیروز و یکی‌ فردا . . .
نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 11:4 توسط آوامین| |

دیشب قبل از خواب یهو یه حسی اومد سراغم که آوامین بشین رویا بباف و تصویر بساز از خودت در زمان و مکانی که فلان اتفاق برات مثلا به بهترین شکل افتاده . نمی دونم چی شده بود این حس در من ایجاد شد بعد از مدتها . اینکه میگم مدتها یه واقعیته . خیلی وقته که دیگه رویا نمی بافم و تصویر سازی نمی کنم .اما دیشب این کار رو کردم . شاید صدای بارون و سکوت خونه و عدم خواب آلودگیم باعث شد .

 و من این کار رو کردم  و چه خیالات قشنگی . خیلی چیز محیرالعقولی ( درست نوشتم ؟) نبود اما فعلا برای من یه رویاست . جاتون خالی . خوشمزه بود مثل بستنی و آرام بخش مثل شنیدن صدای دریا وقتی آرومه و شاد بود مثل شیطنت و بازی و سروصدای بچه ها ...

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 14:18 توسط آوامین| |

 خب هوا پاییزی شده سرد و تند و تیز و یه آسمون ابری و بارونهای ریز ریز و من بیشتر از همیشه یاد زمانی میفتادم که تب و تاب مدرسه یا دانشگاه داشتم ...یاد زمانی که توی این هوای سرد با بچه ها منتظر ماشین می موندیم و سوییت شرت می پوشیدیم و بازم یخ میزدیم از سرما و همه اش حساب  میکردیم ایا هوا اونقدر سرد شده که اگه فردا پالتو بپوشیم مسخره نباشه !

دارم رمانی رو که فاطمه روز تولدم بهم هدیه داد رو میخونم . عقل و احساس جین آستین . چند روزیه که خودمو مجبور کردم بخونمش . اوایل کمی کسل کننده بود اما روز به روز جذاب تر شد برام . قبلا لیوان آب رو همراه خودم توی خونه جا به جا میکردم اما توی این روزهای ماه رمضون این کتاب رو جا به جا میکنم تا هر زمان شده یه صفحه بخونم و برم جلو  و ببینم چی میشه . امروز  به قسمتهایی از داستان رسیدم که ماریان متوجه اتفاقی که براش افتاده شد دروغ نیست اگه بگم نفس توی سینه ام حبس نشده بود و مو به مو کلمات و احساساتی که از جانب نویسنده نوشته شده بود رو می بلعیدم و همذات پنداری میکردم ! هوف ...انگار این چیزها همه جای دنیا مشترکه ...

دیروز رفتم شهر کتاب . میخواستم رمان ربه کا و یا دزیره و یا غرور و تعصب رو بگیرم اما کفگیرشون ته دیگه خورده بود و هیچ کدوم رو نداشتن . اما دو تا کتاب خریدم میوه ی ممنوع و مرد ِ مرد ...به عالمه کتاب نخونده دارم اما واقعا این کتاب خریدن یه جور اطمینان خاطر بهم میده که هر موقع اراده کنم کتابی که دلم میخواد رو از قفسه بردارمو بخونم ...اعتراف میکنم تب کتابزدگی ام کم شده و از این بابت خوشحالم . شاید مدیون فاطمه و جین آستین باشم !

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 14:7 توسط آوامین| |

دیگه به آدمها امیدی ندارم .  دیگه به تو امیدی ندارم  و دیگه باور ندارم تو  و  آدمهای مثل تو رو .

نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 1:33 توسط آوامین|


كارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید: «معنی این چیست؟ شما 200 دلار كمتر از چیزی كه توافق كرده بودیم به من پرداخت كردید.» رئیس پاسخ می دهد: «خودم می‌دانم، اما ماه گذشته كه 200 دلار بیشتر به تو پرداخت كردم هیچ شكایتی نكردی.» كارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد: «درسته، من معمولا از اشتباه های موردی می گذرم اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش كنم.»

خیلی باحال بوددددددددددددد :)

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 12:21 توسط آوامین|

از شکر حقیرانه بدم میاد...دوست دارم  توانگرانه از متن یک جامعه توانگر شکر کنم...

 

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 12:11 توسط آوامین|

مهمترین کاری که باید بکنی اینه که تصویر خودت را به عنوان یک "آدم بازنده "به خودت مخابره نکنی ( چون همین تصویر را به بقیه خواهی داد از خودت )
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 11:52 توسط آوامین|

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم بشینم یه گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم ...

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 1:39 توسط آوامین|

عطر گل شب بو توی هوای خنک و  بارونی شب، وقتی داشتم آب ماهی ها رو عوض میکردم جوری مستم کرد که برای لحظه ای حس کردم روی زمین نیستم ...

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 1:28 توسط آوامین|

 بالای وبلاگش نوشته : ۲۹ ساله است و دوست دارد عروس شود ،به همین راحتی .

رک تر از این هم میشد نوشت ؟! من به شدت برای این عروس خانم آینده و همه ی دخترهای جوان دم بخت آرزوی رسیدن به آرزویشان را به بهترین و زیبا ترین شکل ممکن دارم .

آمین .

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 1:15 توسط آوامین|

یه دیالوگ از یه فیلمی که یادم نیست کی دیدم و اسمش چی بود همیشه توی ذهنمه . خانوم جوون به یه خانوم مسن و سرحال گفت شما چه طور این همه سرحال و جوون موندین و هم چنان روحیه دارین  ؟ گفت برای اینکه به خودم و بقیه حالی کردم که من رسمم اینه : هر کی اومد خوش امد هر کی هم نیومد نیومد ! واسه ادم اهای عجیب و غریب دنیا که یه روز پافشاری میکنن روی یه چیزی و مدتی بعد بر میگردن از چیزی که روش پافشاری میکردن شاید درست باشه آدم تمرین کنه این رسم رو توی زندگیش .

احساس میکنم یه آوامین سرد و سنگ و بی احساس و یک دنده خیلی موفق تر و اروم تر از همون دختر مهربونیه که بعدا راحت میشه لهش کرد.سعی میکنم دیگه اشتباه نکنم .

آره عزیزم ،به آدمهای دنیا و بودنشون و موندنشون و خوب بودن و خوب موندنشون اعتباری نیست .نیست .

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 22:4 توسط آوامین| |

دیر آید ، درست آید ...
نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 18:49 توسط آوامین|

لحظه هایی که دلمان میگیرد تاوان لحظه هایی است که دل می بندیم .

این یعنی آنهایی که دلشان زیاد میگیرد همان کسانی هستند که زیاد دل می بندند . زیاد دل نبند عزیز دل خواهر . نبند که بستن دل یک درد است و دل گرفتگی اش و دل آزردگی اش و تنهایی اش هزار درد . این را از من بپرس عزیزم که شاگرد رفوزه و تنبل کلاس دلبستگی ها هستم وقتی هنوز که هنوز عادت نکرده ام به آمدن آدمها و اهلی کردنشان و بعد هم تغییر کردنشان و بی وفایی هایشان و سر آخر رفتنشان . کافی است بو بکشی ،اینجا کسی با تو حرف می زند که چشم های اشک افشانش هنوز نتوانسته اند آتش دلش را خاموش کنند .

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 18:44 توسط آوامین|

یه بچه مارمولک کوچولو راهشو گم کرده توی اتاقم . خیلی کوچولوست ...کم رنگ و لاغر و البته تیز .این تیز بودنش من رو یاد آدمهایی میندازه که ترسیدن و شوکه شدن و عین برق  و باد می دون به اینور اونور ...نمی دونم چی کار کنم که راشو پیدا کنه .دلم براش می سوزه .همین چند دقیقه پیش دیدمش خواستم آروم در سطل زباله اتاقمو روش بذارم شاید بشه بدون اینکه بمیره نجات پیدا کنه و بره بیرون ...اما می ترسه و تیز ناپدید میشه زیر سوراخ سنبه ها ....الانم پشت قفسه کتاب رفته به گمونم .کاش میشد زبونمو می فهمید که من کاری باهاش ندارم و میخوام کمکش کنم و هر چی زودتر بهتره راهشو پیدا کنه چون ممکنه به زور بگیرنش و بمیره ...کی میدونه شاید اونم خیلی درمونده است و تنها . همیشه نسبت به مارمولک خصوصا بچه مارمولک ها احساس خوبی داشتم .بی آزارن و برام مثل سوسک ها نیستن . از سوسک بدم میاد میترسم چندشم میشه اما این بچه مارمولک خیلی مظلومه ...

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 18:33 توسط آوامین|

أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ...
نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 2:15 توسط آوامین|

نمی دونم چرا یهو حالم بد شد .حالت تهوع و فشار توی قفسه سینه ...وای خدا ...چه همه هوا گرمه ...ولی خنکه بارون میاد که ...چرا پس دارم آتیش میگیرم از درون ... گرمه ...

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 2:0 توسط آوامین|

بوف کور چاووشی رو چند دقیقه است که کشف کردم ...دلنشینه برام ...شاید تاثیر این هوای بارونی و خنک و سکوت شب باشه...چه قشنگه وقتی میگه :

طفلی هنوز دنبال یه سنگ صبوره ...
تقصیر اون نیست نگو تقدیر نگو قسمت ، قصه ی بی وفایی از خدا به دوره ...

 

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 1:39 توسط آوامین|

شش هفت سال پیش باهاش آشنا شدم ازم کوچیکتر بود.بچه خوبی بود و دلش میخواست دوست دختر داشته باشه مثل همسناش...اما با هر کی دوست میشد یا هر کیو میخواست یه بلایی سر طرف میومد .امروز باهاش چت کردم.بعد از مدتها ...درسش تموم شده بود .سه چهار سال پیش با یه دختری آشنا شد و علیرغم مخالفت خونوادش دوستی رو باهاش شروع کرد قصد ازدواج دارن اما خب گیرهای خودشونو دارن دیگه.امروز فهمیدم توی این چند سال که زیاد ازش خبر نداشتم خیلی بزرگ شده و منطقی .سر کار میرفت و واسه کنکور ارشد شروع کرده بود که بخونه .آخی ....

بهش گفتم به من رسیدی ها اووو یادته من چه همه بزرگتر بودم از تو ...حالا تو از من جلو زدی . فکر کنم ذوق کرد ...چه زود گذشت اون روزا اون قدیما... بهم میگفت تو این همه انرژی رو از کجا میاری آوامین ...
اون قدیم ندیما شادیم براش عجیب نبود اما ناراحتی و اعصاب خوردیم چرا ...

یادم نمیاد .هر چی فکر میکنم یادم نمیاد اون همه انرژی از کجا بود و چی شد ...

 

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 1:30 توسط آوامین|

رم گوشیم گم شده بود خیلی نگران بودم و غصه خوردم هرچند واسه هیچ کس مهم نبود که گم شده اما مهم نیست مهم اینه که پیدا شد حتی اگه فقط یادم رفته باشه که محض اطمینان جایی گذاشتمش و فراموش کرده باشم که این کارو کردم . واسه خودم ثبتش میکنم که یادم باشه رمم پیدا شد و خودم خوشحال شدم تنهایی .

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 1:16 توسط آوامین|

وقتی جایی نمی خوان تو رو ،وقتی کسی تو رو نمی خواد وقتی حس کنی ...هیچی اگه حس کنی میفهمی من چی میگم آخرش اینکه ، خلاصه اینکه : وقتی حس کنی همه چیز جا به جا شده ،همه چیز عوض شده یا داره عوض میشه بهتره بری ،نباشی ،نمونی تا لااقل اجر و قربت تغییر نکنه و تحقیر نشی .

 

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 1:9 توسط آوامین|

طوطی سخن گوی همسایه از  صبح شیطنتش گرفته و مدام میگه : یا علی ... چقدر خوب میشد پرنده داشتم ...مثل قبل ...اما خب زندگی شهری هست و انواع و اقسام آلرژی هایی که آدمها رو کلافه میکنه و عاصی ...

یه عالمه وب که حذف شده بودن و یا نمی خوندمشون رو پاک کردم .بعضی ها رو با مکث و بعضی ها رو بدون درنگ . از نبودن و ناپدید شدن یکی دو تاشون دلم گرفت اما خب دیدن اسم خالیشون بیشتر اذیتم میکرد ...

برای اینکه کاری کرده باشم تابستون کلاس حسابداری اسم نوشتم اما خب از اول هم مشخص بود جز رشته های مورد علاقه ی من نیست اما به دلایلی باید برنامه بریزم این روزهای آخر کلاس شروع به خوندنش کنم ...

دارم به این فکر میکنم که گوشی هامو خاموش کنم و برای مدتی ارتباطم رو با همه ی دوستانم قطع کنم . نمی دونم کار درستی هست یا نه اما دلم میخواد یه جایی برم یه جوری گم و گور شم از آدمها...

یه اس ام اس اومد برام که شما برنده ی قرعه کشی شدین برین به این سایت : http://www.iranamir.com/free/

جایزه ام هم دزدگیر خونه است و ساعت سامورایی که اصلا نمی دونم چی هستن و چقدر می ارزن و اصلا من کی از این سایت خرید کردم که یادم نیست ؟ اما بدم نمیاد واقعا بدونم یعنی من بین پنجاه هزار نفر ،جز چهار هزار نفر منتخب از قرعه کشی شدم !؟ لابد دیگه !

گوشیم خیلی قدیمی شده باطریشم ضعیف شده و زود زود خالی میشه . با شرطی که برای عوض کردنش گذاشتم هر موقع نگاش میکنم میگم یعنی تو رو عوض میکنم یا نه گوشی جان؟

دیشب آبگوشت داشتیم .من معمولا نخود و لوبیاش رو نمی خورم اما دیشب با ولع و بدون جدا کردن خوردمشون.خواهرم گفت داری میخوری همه نخود و لوبیاهاشو ؟ گفتم آره دلم تنگ شده بود برای نخود و لوبیا ! گفت اینو ببینین واسه نخود و لوبیا هم دلش تنگ میشه. خنده ام گرفت از حرفش ...

هوا خنک شده و ابری .دیشب چیزی شبیه نیمچه طوفان اتفاق افتاد بعد از مدتها .رعد و برق های وحشتناک و بارون شد و برق رفتگی  و من که دیر تر از همه رفتم بخوابم و ترس هم برم داشته بود که چرا وقتی بالا بودم کولر واسه خودش خاموش و روشن شد و صدای موبایل ناآشنا اومد و بعد فکر میکردم نکنه حرف تعمیرکار درست باشه و پنچری ماشین بابا به طور قصد بوده باشه اونم وقتی که مدام توی حیاط پارکه .

اصلا خوب نخوابیدم دیشب و چیزی حدود سه چهار نوع خواب هچل هفت دیدم که توی همشون داشتم فرار میکردم و ترسیده بودم و استرس داشتم ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 12:17 توسط آوامین|

میخواستم با ذوق بنویسم صدای باران می آید و کسی در کوچه برای بچه ای میخواند : بارون میاد جر جر پشت خونه ی هاجر...در حال ذوق کردن بودم که ناگهان حس کردم چه شادی کلیشه ای ای ! بعد ماندم  چه بنویسم! شد همین که دارم می نویسم : صدای باران می اید و اسمان قلمبه های گاه به گاه و من هر چه  گوش میدهم خالی هستم از لذت و شادی و رویاهای اندکی عاشقانه ! و بعدتر هم یاد حرف دیشب و پریشبم می افتم که هر کس جای من باشد و احساس خوشبختی نکند خر است و  حالا بیشتر احساس خریت میکنم وقتی که یک روز بیشتر نگذشته و حرف دیشبم را فراموش کرده ام ...

روز خوبی بود از همان روزهای آفتابی و نیمه ابری . با همکلاس قدیمی ام کمی چت کردم و با ابراز احساسات صادقانه و دعاهای قشنگ و اطمینان خاطری که از توکل و امید به من داد اندکی امید وارد خونم شد ... کارتون محبوب کودکی ام همان ممول و دختر مهربان را  بعد از بیست سال پیدا کردم و بعد تر هم دوست صمیمی دوران دبیرستانم باخبرم کرد که در حال ازدواج است و نمی دانم یکهو چرا حس کردم دوباره تنها شدم .هر بار که یکی از دوستانم این خبر خوش زندگی شان را با ذوق به من میدهند چیزی نمی گذرد که غمی عمیق و بغض آور ته دلم می نشیند . شاید چون حس میکنم دور میشوند از من و دور میشوم از آنها و فکر میکنم یکی از همان ها که حرفهایم را می فهمید خط خورده اند و حالا از موضعی جلوتر به من نگاه میکنند و یک چیزی دوباره بر مستولی میشود که همچنان در سکوی انتظار درس و کار و عشق منتظر بمان باشد که نوبت تو نیز شود . من خوشبختم می دانم ولی خب آدم دوست دارد مفید باشد ،حرکت کند و به اوج برسد درست مثل روزهای طلایی گذشته . کسی چه می داند شاید روزهای طلایی من هم در راهند .فقط حیف که کم صبر و بی تاب شده ام . گم میشوم میان داشته ها و نداشته هایم و حس میکنم آن بالایی را حسابی کلافه کرده ام و  او هم حسابی کلافه ام کرده است و بار دیگر سعی میکنم به این فکر کنم که وقتی خودش گفته : افتادن برگی از درخت هم با طرح و برنامه است پس حتما زندگی من هم برنامه ی خودش را دارد و باشد که برنامه ی زندگی ام پر از خیر و خوشی و نیکی باشد در امتداد خوبی های و زیبایی های زندگی کنونی ام .

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 1:44 توسط آوامین|

این حرفای امیر بند بند وجودمو لرزوند :

مدرک دکترا، مقالات و کتب علمی، در یک اقتصاد نابسامان دارای دو شغل خیلی خوب، با درآمد خوب و همکاران خوب، کارت سبز سرزمین فرصتهای طلایی، دوستان خوب و اتومبیل بی-ام-دبلیو ۵۳۰ آی، و خانه ای در بهترین نقطه شهر که بزودی خواهم خرید. دوست داشتید جای من میبودید؟

اگر شب هنگام آغوشی گرم و مهربان در انتظارتان است، حاضرم جایم را با شما در چشم بر هم زدنی عوض کنم. 

و همه ی اونچه که باید باشه درحرفای امیر هست .

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 11:49 توسط آوامین| |

فکر کنم یه بیماری اومده توی وجودم به اسم کتابزدگی ! هر کار میکنم نمی تونم کتاب بخونم ... هیچ کتابی برام جذابیت نداره . کسی قبلا این بیماری رو گرفته ؟ اونوقت درمان شده یا هنوز کتابزده است ؟ حس خوندن و تموم کردن یک کتاب رو واقعا دوست دارم انگار که کاری کرده باشی اساسی . انگار که مفید باشی و به خودت افتخار کنی که یک کار رو از اول شروع کردی و به انتها رسوندی . انگار که ثانیه هات مقدس بودن .باارزش بودن .کمدم پر از کتابهای نخونده است که با ذوق خریده شده . روی میزم پر از کتابهای نیمه کاره که همین طور رها شده و هنوز نرسیده وقت و حال خوندشون . این کارهای نکرده این کتابهای نیمه مونده مثل بار روی دوش هست برای من .سنگینی میکنه .داره کمرم رو خم میکنه بسکه حالم بد میشه از این بی حالی و بی حسی . منم و یه کوله بار از کتابهای نخونده ،کارهای نکرده و روزهایی به بطالت و پوچی گذشته .

خوب نیستم .

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 11:7 توسط آوامین| |

این دو سال دیر برام گذشت ...و هنوز روزها دیر تر از همیشه میگذره ...دیر و پوچ ...

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 10:56 توسط آوامین| |

Design By : Night Melody