کتابهارو که میذارم داخل جعبه هر ازگاهی سر سری یه ورقی هم میزنم خصوصا کتابهای درسی رو...
دنبال نوشته هایی هستم که توی اوقات کسل کننده ی کلاس می نوشتم ... بیشتر از خود کتابها، متن ها ونوشته هایی که لابه لاشون نوشتم رو دوست دارم...شیطنتها و شکلکهایی که کشیدم و تاریخ هایی که زدم....اصلا به خاطر همین خیلی از کتابها و جزوه های درسی رو نگه داشتم ...حس نوستالوژی خاصی داره ...یه جور بی صدا حرف زدن و بی ترس و سانسور نوشتن...یه جور ثبت خاطره و پیش بینی آینده ...انگار می نویسی برای همچین روزهایی که خودت رو مرور کنی...انگار که بین اون برگه ها و نوشته ها دنبال خود چهار پنج سال پیشم میگشتم...
اولین صفحه ی یکی از اون کتابها رو باز کردم .نوشته بودم پررنگ و محکم ،گل گلی و مورب :
قلبم مال خودمه , مگه چیه ؟!
اون موقع قلبم مال خودم بود و چیزی نبود .الان هم قلبم مال خودمه ولی یه چیزی هست.فرقه بین این دو نقطه .درست مثل فرق بین نبودن و بودن.توی این نقطه آخر که وایستادم قلبم مال خودمه اما دلم می خواد قلب یکی دیگه رو هم داشته باشم، قلب یکی که مال من باشه و مال اون باشم . یکی دل من یکی دل اون .
دوست دارم دو تا قلب داشته باشم، مگه چیه ؟!
تا حالا وسط یه برنامه ی طنز اشکتون اومده پایین ؟! خل شدم رفت ! امروز وسط مسافران دیدم فرید داره گریه میکنه اشکام اومد پایین یا اونجا که ستاره به فرید گفت: نسترن لیاقتش در حد شهرامه و لیاقته تو رو نداره و بدو رفت .چقدر من این فرید رو دوست دارم آخه.کاش همه ی مردها عین فرید بودند !!!!یعنی همه آدمها در حد فرید، شعور و فهم و انسانیت داشتند.در حدی آدم بود که فضایی ها میگفن فرید آدم نیست چون آدمها این جوری نیستند و واقعا راست میگفتند ! باز خوبه مامان رو مبلهای اون سمت بود و کسی من رو با صورت خیس وسط یه سریال طنز ندید ! جالبش هم این بود که توی این قسمت فرخ هم با دیدن یه فیلم گریه میکرد و دلش میخواست کسی اشکاشو نبینه عین من !
نقاد کتاب و فیلم نیستم اما واقعا فکر میکنم و حس میکنم و عقیده دارم یکی از بهترین طنزهای چند سال اخیر مسافران بود.من هیچ وقت با بازیگرای یه سریال طنز ارتباط عاطفی برقرار نمیکنم اما این سریال و بازیگراش حتی اون فرخ که بیشتر اوقات روی اعصابه خیلی جذبم کردند . بعضی قسمتهاش که فوق العاده بودند و به همه کس و همه چیز کنایه میزدند و زیرکانه انتقاد میکردند . دست مریزاد داره واقعا.در کل رامبد جوان رو دوست داشتم و با ساخت این سریال بیشتر دوستش دارم حتی با اینکه مال ص دا و سی ما باشه! گروه شجاع و خوبی بودند. جز برنامه هایی است که بی انصافی شده در حقش. شاید چون شروع خوبی نداشته خیلی سر زبونها نیفتاد و یک سری بیننده های عجول رو همون اول از دست داد اما روند صعودیش کاملا مشخص بود و میشه گفت تازه چند وقت بود حسابی جون گرفته بود و میتونست جلوتر هم بره و من نمی دونم چرا داره تموم میشه . ضد حالی بود در نوع خودش برای من زیرنویس قسمت آخر مسافران فردا شب فلان ساعت . برعکس خیلی از سریالها و خصوصا سریال های طنز که شروع خوبی دارند اما کم کم افت میکنند، مسافران شروع خیلی خوبی نداشت ولی رشد کرد و روز به روز بهتر شد و شد اینی که من این همه دوستش دارم و تقریبا می تونم بگم توی اوج دارن تموم میکنن و شاید همین یه دلیل موندگاریشون بشه.
چند وقت پیش که قرار بود ناهید برگرده فضا و میخواست با بهرام (شوهر زمینیش که فضاییه ) خداحافظی کنه نمی تونستن هم رو بغل کنن به همون دلایلی که می دونین ، ناهید به حالت بغل ستاره رو گرفت که نقش بهرام رو ایفا کنه و بهرام هم ۶۱ رو بغل کرد به حالت اینکه مثلا ناهید رو بغل کرده و حرفهای عاشقانه خطاب به هم زدند ،من دچار درد فک شدم بسکه خندیدم آخه کنایه به این واضحی! یکی از قسمتهای فوق العاده اش هم قسمت آمار گیری بود که به مساله های حساسی اشاره کرد و من رو یاد آمار های" آقای اسمشو نبر" و اون نمودارش انداخت که اونم بی نصیب نگذاشتن !قسمتهای دروغ و عشق و ازدواج و شرکتهای هرمی و فال و فشن و اعتیاد و اکس و خیلی قسمتهای دیگه هم که یادم نیست خوب بودند. چقده من بهرام و ناهید و شصت و یک و ستاره و فرخ و فرید و شریفی و اون یکی که بستنی فروشه رو دوست دارم !!! خیلی !!!دوستتون دارم هوارتا !!! در این حد من این سریال طنز رو دوست داشتم که همه میگفتن آوامین مسافران رو میبینه ارتباطش با دنیای بیرون قطع میشه و از دل میخنده و واقعا همین طور بود !مامان هم خوشش نمی یومد و مثل خیلی ها زود قضاوت کرده بود اون اوایل و همه مسخره ام میکردند اه !این چیه می بینی چرت و پرته ! اما از بس من با لذت و علاقه و مستمر می دیدمش که ایشون هم جذب شدند و طرفدار مسافران !خلاصه اگه ندیدن سوسو ! یه طنز واقعی رو از دست دادین !
دستگاه پولشمار شصت و یک که مشکل پیدا میکرد ،میگفتن شهاب مشکل اجابت مزاج داره !!! بهرامم که دیگه نگین یه گلوله نمک ! لطفا بهم نخندیدین، هرچند بخندین هم مهم نیست من در هر صورت عاشق این سریال و بازیگراشم و دلم براشون تنگ میشههههههههههههه !!!همه اشون خوب بازی کردند !همه اشون !خصوصا بهرام و ناهید و ۶۱ و ستاره و فرخ و همه شون دیگه !!!
چقدر کیف کردم حال اون بانکی رو گرفتند که ادای بهرام رو در آورده بود و نامه می نوشت به کنفدراسیون .هر وقت تبلیغش رو میدیدم حرص میخوردم . اصلا باور نمی کردم توی سریالشون بهش اشاره کنند و یک موضوع بهش اختصاص بدند.موضوعهای جدید و جالب . گفتند توی زمین" که البته یقینا زمین استعاره از ایران بود" کپی رایت وجود نداره و هر کی هر کار میخواد میکنه و یه آبم روش و ما دستمون به جایی بند نیست جز اینکه نفرینتون کنیم و بگیم الهی بانکتون ورشکست بشه و روی سرتون خراب و ... !وبیشتر کیف داد که دیگه اون تبلیغ پخش نشد و گویا کار به دادگاه و این حرفها هم کشید ! شرمنده اگه این سریال رو ندیدین و من همه اش یه چیزهایی گفتم که شاید متوجه نشین اما خب دلم خواست اینها رو بنویسم و به سبک خودم تشکر کنم ازشون ! خب دوستش دارم دیگه ! چی کار کنم ؟! ندید بدید یه طنز درست و حسابی ام !!!اون نامه های آخری که بهرام به کنفدراسیون مخابره میکرد هم که هر کی مینوشت دستش درد نکنه .نقد جالبی به رفتار آدمهای زمین و خصوصا ایران داشت.ایده ی جالبی بود و از یک زمانی به بعد واقعا عالی شد.مطمئنم نویسنده ها و کارگردان سعی کردند تا اونجا که میتونند دقیق و زیرکانه عمل کنند و به ما یاد آوری کنند که کجا زندگی می کنیم و تا چه حد آبروی زمین و ایران و انسانیت رو بردیم طوری که اگر از یک سیاره ی دیگه برای بررسی ما اقدام کنند تا چه حد جنبه های زشت و آبرو برمون زیاد تر از خوبی ها و زیبایی ها ست و چقدر زیاد فاصله گرفتیم از آدم خوب بودن ،شهروند خوب بودن ،و در کل یک زمینی خوب بودن.شاید یادمون بیاد زمینی بودن یعنی چی ! که البته با این وضعی که من می بینم حالا حالا ها یادمون نمیاد ! به نظرم رامبد جوان ثابت کرد کارگردان خوبیه و می تونه بهتر از این هم باشه . خوشحالم رقابت طنز تلویزیون به غیر از مدیری و عطاران، حالا شرکت کننده ی دیگه ای هم داره که حتی با اولین شروع ِکاریِ ساختِ طنزش نسبتا موفق ظاهر شد.من هر طنزی از تلویزیون پخش شه میبینم حتی اگر چرت و پرت باشه چون واقعا حس میکنم نیاز دارم و لازمه که شده برای چند دقیقه از این وادی واقعی و جدی زندگی در بیام و حتی شده الکی بخندم.بین این همه طنزی که پخش شده اولین بار بود که یه طنز رو تا این حد دوست داشتم !
همین دیگه !من برم وسایل کمد بالایی رو بذارم داخل جعبه.کار زیاده !می دونین اساس کشی چه جوریه دیگه ؟! یه جوری واقعا ناجوره !خصوصا اینکه یک ملیون وسیله و کتاب داشته باشی و وقت هم برای کنکورت نداشته باشی و طنز مورد علاقه ات هم فردا آخرین قستمش باشه !!!
همان بار اول که عکسش را دیدی ،یک جوری شدی؛ اما زور زدی به خودت بقبولانی که همان آدم دوست داشتنی ایست که فکر میکردی میشناسی.سر خودت کلاه گذاشتی ! کسی چه می داند شاید هم دلت، سرت کلاه گذاشته باشد. در هر صورت این وسط چیزی که زیاد انجام شده است کلاه برداریست! حالا که نگاه میکنی به عکسش، با اینکه گند زده شده است و گند زده ای به خیلی از روزهایت، اما کیف میدهد یادآوری ِ آن حس ِ آدم شناسی ِ لحظه ی اول و حرف ِ دل. انقدر کیف میدهد که سوزش طعم بازی ای که خورده ای را ته دلت حس میکنی و همین تازیانه ی جرم و حماقتی میشود که مرتکب شده ای . بد است آدم خودش را گول بزند.بد است آدم خودش را بازی بدهد .خیلی بد . به سرزنش خودت و خجالتی که بعد ها از خودت میکشی نمی ارزد .ولی چیزی که بیشتر کیف میدهد این است که حتی نخواهی عکسش را نگاه کنی . باز هم بیشتر کیف میدهد که به زور عکسش را نگاه کنی و دلت نخواهد ببوسی اش ! این که دیگر کلاه برداری نیست ؟ خودت هستی و دلت و یک اعتراف احتمالا دقیق و قطعا صادقانه .من حرفهایت را باور میکنم،باور کن.
باور من که دیگر کلاه برداری نیست ؟
ساعت دو شب بود. خوابم نمی یومد . پشت سیستمم نشسته بودم که یهو انگار یک قوم آپاچی وارد کوچه شدند با صدای بلند ضبط که آهنگ شاد و زیبایی پخش میکرد و صداهای عجیب غریب آپاچی ها که از صدای ضبط هم بلند تر بود...
کنجکاو شدم ببینم مهمونهای کدوم همسایه اند که اینقدر بی ملاحظه اند و خجسته ؛ گوشه پرده رو یه مقدار کنار زدم و در کمال تعجب، کارگرهای شهرداری رو دیدم که در حال رقص و شادی و صدای سرخپوستی در آوردن، زباله ها رو جمع میکردن... با دیدنشون حال عجیبی بهم دست داد ...احساس حقارت کردم ... کلاه به سر و دستکش به دست توی سرما اونوقت شب ، کنار آشغالها میگفتند و جیغ میزدند و میخندیدند انگار که هیچ غمی توی دنیا نداشته باشند ...مطمئن بودم زندگی هر کدومشون پر از سختی و بالا و پایین و نیازه، اما کار سختشون رو با خوشی میگذروندن اونقدر که شادی رو توی اون پنج دقیقه به من هم منتقل کردن . اگه پسر بودم و موقعیتش رو داشتم میرفتم پیششون و براشون چایی با کیک هم میبردم... جشن با شکوه اونها، با شرکت دورادور و قایمکی ِ من،پنج دقیقه بیشتر طول نکشید و همون طور که اومده بودند رفتند، اروم و پرسروصدا !
وقتی رفتند کوچه ساکت شد ...سکوت محض ...دلم برای شلوغ کردنهاشون که من رو به یه دنیای دیگه برده بود تنگ شد ! لامپ رو خاموش کردم و به پیچیده بودن آدمها فکر کردم ...اونقدر فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد...
افق تاریک
دنیا تنگ،نومیدی توان فرساست.
میدانم.
ولیکن،ره سپردن در سیاهی،
رو به سوی روشنی،زیباست
می دانی؟
به شوق نور،در ظلمت قدم بردار.
به این غم های جان آزار،دل مسپار!
که مرغان ِ گلستان زاد،
که سرشارند از آواز آزادی،
نمی دانند هرگز،لذت و ذوق رهایی را.
و رعنایان ِتن در نور پرورده،
نمی دانند در پایان ِتاریکی،شکوه روشنایی را ...
*فریدون مشیری
میخواستم کتابهای یک طبقه از قفسه رو بذارم داخل جعبه که چشمم افتاد به کتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شین ...با اینکه می دونستم دوستش دارم اما رغبتی برای ورق زدنش نداشتم...میدونستم به یه جمله ازش نیاز دارم اما یه چیزی مانع میشد حتی ورق بزنمش...کتابی که یه زمانی جز کتابهای محبوبم بود و به عنوان یکی از کاندیداها جهت هدیه گرفتن ، راحت و مطمئن انتخابش میکردم ...بعد از مرور اندکی از حال و هوای سه چهار سال پیشم و اونچه که از اون زمان تا الان بهم گذشته و بررسی تغییر و تحولات درونی و غیر درونیم، تصمیم گرفتم مثل فال گرفتن بازش کنم تا ببینم کدوم جمله بهم هدیه داده میشه :
تنها راهزنی که دار و ندار آدمی را به یغما می برد ، اندیشه های منفی خود اوست ...
از گذاشتن کتاب داخل جعبه منصرف شدم تا در اسرع وقت یک بار دیگه بخونمش و یا حداقل مثل امروز یه جمله ازش هدیه بگیرم.سعی میکنم به عمق معنای این جمله فکر کنم و اونقدر روش متمرکز شم که به مغزم منگنه بشه .مطمئنم بی دلیل این کتاب و این جمله سر راهم قرار نگرفت.به شنیدش نیاز داشتم.با تشکر صمیمانه از خانوم اسکاول شین و کائنات !
لعنتی الان باید کنارم می بودی تا بهم یادآوری میکردی که بهم ایمان داری و می تونم توی دوماه خودم رو آماده کنم برای کنکور...من ایمان به خودم رو فراموش کردم...اعتماد و اعتقادم به خودم رو از دست دادم .
خب توی لعنتی باید می بودی تا گرمم کنی و بهم اعتماد به نفس بدی ...
توی لعنتی توی این روزهایی که از صبحش احساس پوچی و خستگی دارم باید می بودی تا شارژم کنی ...
چقدر جورت رو بکشم ؟چقدر نقش تو رو برای خودم ایفا کنم ؟چقدر برای خودم نقش بازی کنم؟
دیشب تا دیر وقت بیدار بودم از فکر و خیال ...امروز تا ظهر خواب نچسب تیکه تیکه ای رو تجربه کردم که نتیجه اش خستگی و سردرد بود...
علاوه بر روزهای از دست رفته ی دوره های گذشته از تاریخ جدید ساختگیم،هفت روز رو از دست دادم برای درس خوندن برای جلو رفتن برای امیدوارشدن ...الان که اعتماد به نفس گمشده دارم باید می بودی تا توی این تنگای وقت و فرصت با هم پیداش کنیم .وقتی الان که باید نیستی اون روزی که کار از کار گذشته باشه چه فرقی میکنه که باشی؟جواب وجدانم رو چی بدم وقتی می بینم زمان بیرحمانه داره جلو میره و من احمقانه دارم برای گذرش گل میریزم ...به جای اینکه با سعی و تلاش و اعتماد به نفس، اسیرش کنم ابلهانه تشویقش میکنم ...لعنتی امروز باید می بودی تا وقتی به خودم میگفتم نادون، میزدی توی دهنم ...باید می بودی عوض این همه انتقادی که به خودم کردم کمی فقط کمی ساپورتم میکردی ...کمی تشویقم میکردی و کمی انگیزه ها و اهدافم رو یادآوری میکردی...
نمی دونم کی هستی ولی میدونم این روزها عجیب نیاز دارم باشی و نیستی و من همه ی اینها رو می نویسم به حسابت...من بیرحمانه امروز به خودم نامهربونی کردم ...و ظالمانه خودم رو زیر سوال بردم و ابلهانه روزهای هفته ای رو که براش برنامه داشتم از دست دادم و کودکانه همه ی ضعف و تنبلی و بی حالیم رو به حساب تو نوشتم !
حالا من موندم و تقویم روی دیوار و تاریخ بیست و نه بهمن و انبوه کتابها و نوشته های خونده و نخونده ...من موندم و کلی سرزنش و نامهربونی به خودم...
توی لعنتی الان باید می بودی تا وقتی کم میارم و از خودم شاکی میشم بهم انگیزه میدادی و انرژی ...باید می بودی و نبودی...باید باشی و نیستی ...دلم میخواست وقتی کز کرده بودم کنج دیوار دستم رو میگرفتی و به زور می بردیم بیرون تا هوا بخورم تا حداقل این تیک تاک ساعت پتکی نشه به روی همه آرزوها و خواسته هام ...باید می بودی تا با دستات صورتم رو میگرفتی و زل میزدی توی چشمام و میگفتی که تو می تونی و برق چشمهات من رو میگرفت ...آخه لعنتی الان که باید باشی نیستی و من با این نبودن چه کنم وقتی مهربونی با خودم رو به دست باد سپردم ؟ چقدر با خودم مثل یک حیوون وحشی رفتار کنم که باید غلاده و افسار بهش ببندم که رم نکنه ...من امروز رم کردم و تو باید می بودی و نبودی ...دلم میخواست واقعا یه اسب وحشی بودم و توی یه دشت بی پروا و استوار می دویدم ...بعضی روزها عجیب خودم رو گم می کنم ...عجیب رم می کنم و عجیب نبودنت رو حس میکنم ! نبودن توی لعنتی ای که نمی دونم کی هستی !
نمی دانم آیا
اگر لحظه ای بال خوابیده ی این پرنده
به پرواز هم نه،
به خمیازه ای باز باشد
به هفت آسمان تو
یک ذره بر میخورَد؟
*قیصر امین پور
دلشوره داشتم ...می ترسیدم ببینمش ...دوستم رو میگم ...
همکلاس بودیم و دوست هستیم.عادت نداره با کسی خیلی صمیمی شه .توی دانشگاه همه میگفتن از دماغ فیل افتاده .قبل از اینکه با هم دوست بشیم به خاطر اینکه مسیر رفت و برگشتمون به شهر محل زندگیمون یکی بود گاه گاهی اتفاقی توی ماشین کنار هم مینشستیم .گاهی جواب سلام میداد و گاهی نه و بیشتر اوقات من شروع کننده بودم.
همه میگفتن خودش رو میگیره و حتی خود من هم گاهی همین جمله رو میگفتم !همسن من بود و از من یک ترم پایین تر.شاگرد اول ورودی های خودش بود و با یه اکیپ شیطون خوشگذرون جور شده بود که من خیلی خوشم نمی یومد ازشون و خیلی خوشنام نبودن و همیشه حس میکردم اون جز این گروه نیست.از قضای روزگار دو سال آخر با هم افتادیم توی یه گروه...کم کم بیشتر با هم آشنا شدیم...کارمون شبیه هم شد ... و باز هم از قضای روزگار توی جلسات کاری با هم بودیم و پدرهامون همکار دور و آشنا از آب در اومدن ...
با هم میرفتیم و میومدیم ... بهم میگفتن افراد مختلف ...دوست ...همکلاسی ...کادر دانشگاه که چه صبری داری تو ...چه حوصله ای... چه طور فریال رو تحمل میکنی ؟خیلی خودشو میگیره ...فکر کرده چی کاره است ؟ لبخند میزدم و میگفتم هر کسی اخلاقی داره...من مشکلی باهاش ندارم و اتفاقا دختر و دوست خیلی خوبی هم هست ...
رک بود و از بالا به آدمها نگاه میکرد ...جز خونواده های مرفه این شهر بودند.از خواستگارهای متعددش برام میگفت. خیلی رک جواب پیشنهاد دهنده های دوستی و یا ازدواج رو میداد و البته گاهی خیلی تند.
چند باری هم حرفهایی به من زد که ناراحتم کرد اما چون فهمیده بودم واقعا اخلاقشه ازش به دل نمی گرفتم و ناراحتیم تاثیری رو رفتارم نمیگذاشت...آدمها رو همون طوری که هستند تا اونجا که میتونم میپذیرم ...کم کم باهم راحت تر شدیم ...این تشابه کاری و بعضی تشابهات دیگه ما رو به هم نزدیک تر کرد.عقایدش راجع به ازدواج و چیزهای مختلف درست مثل عقاید یک دختر مرفه بیدرد و لوس بود که منتظر یه مرد از همه نظر ایده آل بود ...عاشق مدل به مدل لباس خریدن و شرکت در مراسم ها ی مختلف و ...
توی چشم بود و اکثرا دلشون میخواست حالش رو بگیرن...و من گاهی رگه هایی از حسادت رو در همون آدمها میدیدم...اما واقعا بد نبود که هیچ خوب هم بود ...یک سری اخلاقهای بدی هم داشت مثل همه ی ادمها ...حس میکردم اخلاقش داره روز به روز بهتر میشه ...کم کم بعد از یک سال نظر بقیه هم نسبت بهش بهتر شد و حتی بعضی ها حرفشون رو پس میگرفتن...هر جا میرفتیم با هم بودیم و کم کم با همه ی دوستان من هم دوست شد ...
بعد از تموم شدن درسمون یکی دو بار با هم بیرون رفتیم و مهمونی ...و دیگه نشد ببینمش ... از شش ماه پیش فکر میکنم ...گاه گاهی تلفنی صحبت میکردیم و من ذوق میکردم که چقدر فریال اخلاقش بهتر شده ...یه باربهش گفتم خیلی بزرگ شدی ؟میدونستی ؟ خندید و گفت آره خودمم حس میکنم عوض شدم ...بزرگ شدم ... یه جور دیگه شدم ...دیگه اون عقاید بچه گانه رو نداشت و روابط اجتماعیش بهتر شده بود.از روی حرفها و چیزهایی که برام تعریف میکرد فهمیده بودم پدری داره از گروه مردسالارها و به شدت بهش فشار میاورد که ازدواج کنه اما فریال با استعداد بود و میخواست درس بخونه و مقاومت میکرد...
چند وقت پیش باهاش تلفنی حرف زدم ...صداش خیلی غمگین بود ...پرسیدم چی شده بغض کرد و گفت نمی خوام بگم آوامین...نمی تونم بگم ...گفتم نگرانم کردی اگه به من نمی تونی بگی لااقل به یه نفر بگو که آروم شی صدات داره از بغض میشکنه و گفت به هیچ کس نمی تونم بگم ...
خودم حال روحی خوبی نداشتم ...اما وقتی صداش رو شنیدم طاقت نداشتم اونجور حسش کنم ...اونقدر مسخره بازی درآوردم و باهاش حرف زدم که آخرش خندید و گفت واقعا بهترم ...قرار شد هم رو ببینیم ...یعنی من میخواستم ...میخواستم حال و هواش عوض شه...فکر کردم به خاطر تموم شدن درس و قرار داد کاریمون و فشار پدرش برای ازدواج و همین طو ر نگرانی برای ادامه تحصیل افسرده شده ...گاه گاهی هم بیرحم میشدم و میگفتم از شکم سیریه ولی ته دلم شور میزد براش...قرارمون انگار که طلسم شده باشه مدام عقب میفتاد ...تا اینکه قسمت شد و امروز هم رو دیدیم ...خیلی لاغر شده بود ...براش یه سری کتاب و سی دی برده بودم تا بخونه و ببینه و روحیه اش عوض شه به علاوه ی کادوی تولدش که خیلی وقت بود پیشم مونده بود ...رفتیم کافی شاپ ...یه قهوه سفارش دادیم و ازش خواستم بگه از هرچی که دلش میخواد ...خیره نگام کرد و با جمله چی بگم شروع کرد...
چند جمله از حرفهاش رو که شنیدم حرفشو قطع کردم و چیزی بهش گفتم که احساس خجالت و شرمندگی نکنه از زدن حرفش و اینکه بدونه کاملا درکش میکنم ... حرفهام رو که شنید تعجب رو توی چشمهاش دیدم و بعد راحت تر حرف زد ...به خودم که اومدم دیدم دستاشو گرفتم و توی چشمهای هر دومون اشک جمع شده ...میخواستم با همه ی وجود بغلش کنم .حرف زد ...حرف زدیم ...گفت ...شنیدم...
این روزها پای قوی دلشکستگی خانومها، نامردی آقایونه و این بار حرف از پدر پولداری بود که خیانت کرده بود و پشت پا زده بود به همه ی خونواده اش...حتی خواهر ها و برادرهای خودش...به خاطر یک زن بیوه با فرزندان معتاد و خلافکارش .ازاینکه با وجود اون همه ثروت، ماشین چهار ملیونی فریال رو فروخته که حیفه چهار ملیون پول توی خونه بخوابه و ازون طرف هفتاد ملیون خرج باز کردن فلان مکان برای اون زن بیوه ی کثافت کرده ...و ادعا میکنه فلان زن مثل خواهرمه و من کمکش میکنم. زنی که یه صدم پاکی و زیبایی و صبر و متانت مادر فریال رو نداره ...زنی که پا به پاش به ثروت رسیده و حالا اون مرد دستی دستی داره همه چیز رو نابود میکنه ...چه گناهی بالاتر از این ؟و من مطمئنم بزرگترین گناه دنیا شکوندن دل یک آدمه و خصوصا شکوندن دل همسر....فریال گفت ازینکه مادرش مریضه و پدرش برای دادن سیصد تومن پول دارو و درمان جنجال راه انداخته...ازینکه خرجی بهشون نمیده مثل سابق ...ازینکه توی خونه مدام جنگ و دعواست... مادر فریال قصد طلاق داشته اما با صحبتهای عمو های فریال و کلا خونواده ی پدری فریال که "علیرغم اذیت هایی که به مادر فریال کردن "اینبار پشتیبانش هستند، اون رو از طلاق پشیمون کردن فقط و فقط برای حفظ آبروی خونواده و آینده ی بچه ها و خصوصا فریال ... فریال از غم و ناراحتیش برای مادری میگفت که سی سال زندگی مشترکش به فنا رفته...ازینکه وقتی به پدرت اعتماد نکنی به کی میتونی اعتماد کنی؟دستمو فشار میداد و میگفت آوامین یادته آخرین بار که اومدیم اینجا چه دغدغه هایی داشتیم و چقدر خوش بودیم ؟
فشار روی دستم رو بیشتر و بیشتر میکرد و با بغض از حال بد مادرش میگفت ...که حالش روز به روز وخیم تر میشه و روحش روز به روز بیمارتر...پدرش و اون خانوم رو نفرین میکرد ...خیلی... از نامردی مردمان روزگار میگفت...و من هیچی نداشتم بگم ...هیچی ...حرفهایی میزدم که مطمئنم حرف مفت بودند و نمی دونم تا چه حد کمک کننده بود ...
خیلی دیدم و شنیدم زنهای بیوه ای و این روزها دخترانی، که بنیان یک خونواده رو بر هم زدند ...خیلی شنیدم زنان خوب و فداکاری که از شوهرانشون خیانت دیدند ...میگفت مادرم میگه نباید خوب بود ...نباید ساده بود ...نباید صبور بود ...نباید ...
به آدمهای روی زمین چی داره میگذره ؟ حرفهای فریال توی گوشم تکرار میشن: پس ظالم به کی میگن ؟به کسی جز پدر من ؟به کسی جز اون زن ؟ اون زن چه طور قاپ پدرم رو دزدیده ؟زنی که چندین سال پیش مستجرشون بودن و کلا خوشنام نیست و به بهانه در خواست کمک ...هیچی...بی خیال...امروز یه بار دیگه از زبون یه بنده ی خدا شنیدم که با عجز میگفت خدایا پس کجایی؟خدا پس کجاست؟
امروز دلم میخواست به همه ی اونهایی که فکر میکنند زندگی فلانی و فلانی پر از خوشیست بگم چه خبر دارین از زندگی مردم ؟دلم پیش فریاله ...پیش لبریز...پیش دختر طلاق ...پیش ...وای خدای من چی ازت بخوام برای فریال و برای ... ؟تکلیف دل مادر فریال و زنهایی امثال اون چیه ؟تکلیف دخترهایی مثل فریال چیه ؟ امروز دلم میخواست به همه ی دخترهای دلشکسته ی نارو خورده،اصلا دخترها هم نه ،آدمهای نارو خورده از مرد و زن، بگم که می تونین به زندگی تباه شده زنانی فکر کنین که بعد از سالها تلاش و زندگی مشترک خیانت دیدند ...یه خرده بیشتر فکر کنیم و به دور و برمون نگاه کنیم میشه فهمید که همیشه غصه هایی بزرگتر از غصه های ما وجود داره...و مشکلاتی بزرگتر از مشکلات ما ...
الان ...این لحظه ..امروز ...توی مطب ...توی ماشین ...توی کلاس تماما حرفهای فریال رو به یاد می آوردم و پرواز علامتهای سوال بی جواب رو توی ذهنم می دیدم ...کاش بلد بودم چیزی بهش بگم که آرومش کنم ...خدایا به همه آرامش بده ...میشه آیا ؟!اگه تو بخوای میشه ...میدونم که میشه ...میشه ؟
خدا ابتدا آب را
سپس زندگی را از آب آفرید
جهان نقش بر آب
و آن آب بر باد ...
*قیصرامین پور
هیچ بعید نیست آخر شب یه روز پاییزی سرد و بارونی، دلت هوای عشق و عاشقی کنه و بخوای پتانسیل عاشقیت رو فعال کنی...ضمیر خود آگاه و ناخودآگاهت بخواد یه اس ام اس عاشقانه به یه نفر بده اما با یه علامت سوال گنده مواجه میشی آخه کی ؟!به کی ؟! هیچ بعید نیست دلت بگیره و لامپ رو خاموش کنی، پتو روی خودت بکشی و به صدای بارون گوش بدی و غوطه ور شی در جوش و خروش درونی تمنای عشق وجودت، ولو حتی خواسته ات کوچیک در حد تایپ کردن یه اس ام اس عاشقانه باشه ! گوشیو برمیداری و تایپ میکنی و بی وقفه می نویسی و بعد به سرت میزنه بفرستیش...میخوای که بفرستیش....باید که بفرستیش...باید...اما باز اون علامت سوال گنده ظاهر میشه !به کی؟برای کی ؟هیچ بعید نیست که توی ذهنت جرقه بزنه شماره ی خودت رو تایپ کنی...میفرستیش به شماره ای که خیلی دوستش داری و چند ثانیه بعد یه پاکت کوچولو روی ال سی دی گوشیت ظاهر میشه ! همچین ذوق میکنی ازین پدیده که انگار منتظر یه پیام عاشقانه و خبر مهم از معشوقی که معشوقش هستی، هستی !یادت میره خودت تایپش کردی !بازش میکنی و جمله هایی رو میبینی که خطاب به تو بیان شدن...جملات عاشقانه ای که از خودت برای خودت اومده و با خوندش بغض میکنی ! یه بغض که نمی تونی درک کنی شیرینه یا تلخ ! اما اون اس ام اس یه اس ام اس عاشقانه ی خیلی زیبا بود که ارزش سیو کردن و بارها خوندن رو داره ...سیوش میکنی و با یه لبخند میخوابی ...آره ...حالا که فهمیدم میشه خودت به خودت واقعنی حرف عاشقانه بزنی، میشه خودت به خودت اس ام اس عاشقانه بدی ،میشه خودت دلت رو شاد کنی، میخوام هر موقع غلیان درونیم شدت گرفت چه از جهت غم و چه از جهت شادی و چه از جهت نیاز به عشق به خودم اس ام اس بدم ! این شد که از امروز یه اسم و شماره ی جدید به لیست اسامی و شماره های گوشیم اضافه شد ! اسم و شماره ی خودم ...
چه حالی بهتون دست میده خواب ببینین یکی از پسرهای فامیلتون که ازدواج هم کرده و مرد خیلی خوبی هم هست و خانومش و خودش رو خیلی هم دوست داری ، داره بهت ت/ج//او/ز میکنه ؟! آوامین ِ توی خواب خیلی زجر میکشید و گریه میکرد و حالش بد بود و مدام این سوال رو تکرار میکرد که : آخه کی باور میکنه "م" اینجوری باشه ؟
می تونین تصور کنین ت/ج//او/ز چه حالی داره و چقدر وحشتناکه ؟ این خواب برام اونقدر ملموس بود که امروز همه اش دارم به این فکر میکنم چقدر این واقعه مخرب و وحشتناکه...حتی خوابش هم تاثیر بدی روم گذاشت و اگر ذهنم رو کنترل نکنم حس بدی مغلوبم میکنه .
توی خواب گریه کنان با جیغ و فریاد و خواهش و التماس ازش میپرسیدم آخه چرا ؟چرا ؟ و اون مدام میگفت: چون دوستت دارم ! دوستت داشتم !
چه حالی بهتون دست میده نشسته باشی روی مبل و تلویزیون را کانال به کانال کنی که یهو بشنوی خواهرت به مادرت میگه : امروز سالگرد ازدواج فلانیه !!!
با شنیدن این حرف یه لحظه مات شدم و دقیق تر که بیینم خوابم یا بیدار و درست شنیدم یا نه ! همه اش دارم فکر میکنم آخه چرا باید من همچین خوابی ببینم اون هم درست شبی که فرداش سالگرد ازدواج همون شخص متجاوزه !!!
البته من خیلی خواب می بینم ...بیش از حد معمول.اما همه اش یادم نمی مونه و فقط بعضی هاش مثل فیلم توی ذهنم ثبت میشن ،عین خواب پریشبم ...
این خواب بود که من دیدم آخه؟ !اصلا خواب و حس و حال درون خواب و بعد از بیدارشدنش به جهنم ! این تقارنش که من روحم ازش خبر نداشت داره منو خفه میکنه !
توی نت دنبال تعبیر خواب بودم که شاید معنی خاصی میده اما چیز زیادی دستگیرم نشد ...نوشتمش که از ذهنم خالیش کنم و شاید این طوری فیلم ثبت شده ی توی ذهنم خراب بشه !قلبم درد گرفت ... برم بخوابم شاید خواب بهتری دیدم که باعث شه این خواب از یادم بره ...
تابع احوالات من شبیه موج سینوسیه ! ترجمه اش یعنی اینکه هی حالم خوب میشه میره بالا هی سر میخوره میاد پایین !!!و من نمی دونم کی تابع زندگیم صعودی اکید میشه !!!؟صعودی اکید هم نخواستیم فقط صعودی !
اینها از مزایایی خوندن حد و مشتق و انتگراله !وای خدا نصیب نکنه این انتگرال رو !این هفته تازه شروعش کردم بلانسبت مثل اون حیوون محترم توی گل گیر کردم و اصلا رغبت نمی کنم برم سمت ریاضی !رسما دو روزه هیچی نخوندم !این کتاب آغاسی اینقدر انتگرال رو سخت توضیح داده که من واقعا انگار کرکدیل دو سر می بینم !!!
خیلی اتفاق های رنگ و وارنگ این دو روز افتاد شما که شاهد نبودین اما خدا اون بالا شاهد بود میخواستم بیام براتون تعریف کنم اما نمیشد !دیروز جز روزهایی بود که آدم نمیفهمه کی صبح شب میشه و توی هوا است !مدام از این ور به اون ور و دو سه قلم هم دعوا با مغازه دار و راننده تاکسی و آخریش هم که لجم در اومد از دست گلفروش !
فکر کن !رفته بودم برای عیدی روز عید غدیر دنبال کارت و پاکت، مامان گفته بود که از پارسال کارت مونده، فقط پاکت نداریم ،پاکت بگیر.رفتم پاکت بگیرم یهو شک کردم که نکنه پاکت ها کوچیک باشه !هنوز از مغازه بیرون نرفته بودم گفتم ببخشید من میترسم اندازه نباشن این پاکتها، اگه بشه من بعد از ظهر میام !مغازه دار بی تربیت هم با یه حالت بد گفت: اسب نخریده پالون میخری !و بعد پول رو پرت کرد سمتم !من رو می بینی از این حرکت پول پرت کردنش خیلی خیلی بدم اومد !قاطی کردم !فکر کرده بی دست و پا گیر آورده !منم گفتم اخلاق نداری و فروشندگی بلد نیستی فروشندگی نکن !
بعد گفت اتفاقا اخلاق خیلی دارم مشتری علاف شد (حالا اون موقع اصلا مشتری نبود تازه داشتم میرفتم یه خانومه اومد ) این همه پاکت شمردم پول بگیر و فلان بعد میگین باشه بعد از ظهر میام !
گفتم نه اینکه من مشتری نبودم و معطل نشدم و اومدم بیرون !!!
ملت تعطیل هستن به خدا !اصلا مغازه دارهای ایرانی فروشندگی بلد نیستن !تازه من با عذرخواهی و خیلی محترمانه همون موقع که تازه میخواستم پاکت ها رو بردارم بهش گفتم ، بعد بی شعور پول رو پرت میکنه !
از اونور معلمه ما رو میکشون کلاس فوق العاده بعد میخواد بره پی رفیق بازیش کلاس رو زود تعطیل میکنه !فکر کرده من سیب زمینی هستم !منم یه جوری حالیش کردم علاف نیستم این همه راه ما رو از این شهر به اون شهر میکشونی و بعد زود تعطیل میکنی !!!لادن هم عین قاب عکس فقط وایستاده بود نگاه میکرد !به اون هم گفتم تو چرا هیچی نمیگی ؟من همه اش باید خودم رو خراب کنم ؟تو هم اعتراض کن دیگه !من رو نگاه میکنه میگه آخه چی بگم !!!نشد دیگه !!!
ازون طرف سوار تاکسی شدیم من و لادن عقب نشستیم یه دخترخانوم چادری رفت جلو نشست.حالا من دارم حرص میخورم ته دلم این چرا رفت جلو !همین ها بعد اگه خودشون باشن و شخص کناریشون آقا باشه با حالت امر و نهی میگن شما بیاین عقب خانومها راحت باشن!البته من خودم هم همین کار رو میکنم همیشه "به دلایلی" اما نه به حالت امر و نهی،بلکه خیلی محترمانه و مودبانه ولی بعضی از این خانومهایی که پوشش چادر دارند خیلی طلبکارانه این رو میگن !حالا این دختره عقب جا هست، میره جلو میشینه !گفتم به جهنم گیر دادی ها آوامین ...بیخیال...راننده ازون پیرمردهای ریزه میزه با کلاه کابویی بود !دقیقا وقتی دیدمش حس کارتون لوک خوش شانس بهم دست داد ...هنوز عقب یه نفر جا بود که یهو راننده گفت در رو ببیندیدن راه بیفتیم بعد که راه افتاده تا اول خیابون رفته میگه : کرایه اون یه نفر رو حساب میکنین بریم دیگه ؟!
من و لادن که شاخ داشتیم در میاوردیم عین لال ها هیچی نگفتیم داشتیم فکر میکردم این دیگه چه مدلشه !!فقط بر و بر هم رو نگاه میکردیم !
حالا از شانس پول خرد هم نداشتیم !به لادن گفتم الان اگه پول درشت بهش بدیم این میره همه رو از مال ما برمیداره !دقیقا همین طور شد !بدون هیچ حرفی کرایه اون یه نفر رو از ما کم کرد !دیگه ته دلم گفتم ولش کن ،مهم نیست .... لادن حساب کرد گفت 25 تومن کم داده گفتم حتما نداشته دیگه بیست و پنج تومن چی هست حالا ...بیخیال .... چادریه که کرایه داد بیست و پنج تومنی بهش داد ...آقای راننده هم 25 تومن رو گذاشت زیر رو انداز روی داشبورد ...رو انداز رو که بلند کرد دیدم یه عالمه پول خرد داره !اینارو من دیدم !لادن ندید !یهو بیربط خیلی جدی گفتم اقا بیست و پنج تومن به ما ندادی !
گفت: خانوم بیست و پنج تومن چیزی نیست! گفتم چه طور ما میخوایم بدیم هست شما میخواین بدین چیزی نیست ؟
گفت خانوم ندارم !گفتم اتفاقا دارین یکیش رو همین خانوم داد به شما !اونم دید کوتاه نمیام بیست و پنج تومن رو داد !لادن داشت با تعجب من رو نگاه میکرد گفت تو چرا یهو قاطی کردی ؟
گفتم چون از آدمهای رند خوشم نمیاد !فکر کرده ما خریم !
در راستای ادامه ی این روز ناآرام،جای دیگه پاکت گیر نیاوردم و می ترسیدم بی پاکت بمونیم لادن رو فرستادم بره از همون مغازه دار، پاکت بگیره محض احتیاط !که بعد دیدم شک من درست بود و پاکتها کوچیک بود !!!شما بودین لجتون در نمی یومد این همه دعوا و بعد هم کنف شی و برگردی از روی ناچاری با احتیاط دوستت رو بفرستی همون پاکتها رو بگیره و بعد ببینی حق با تو بود و پاکتها کوچیک بودن ؟
بعد هم رفتم گل فروشی گل بخرم چند شاخه رز هلندی انتخاب کردم و نمی خواستم دسته کنه فقط میخواستم یه مقدار برگ و سیکاس و کاج بده واسه اینکه خودم توی گلدون تزینن کنم .من از این گلفروشی همیشه گل میخرم فروشنده اش پسر مودبیه و گل فروشیش هم تک هست توی این شهر !
خلاصه من این همه پول میدم گل میگیرم آقا گل رو به حالت ِتقدیم ِ گل ِ شاهزاده به پرنسس ،میده به لادن !!!اینقدر لجم در اومد !نمی دونم چرا ها !مات مونده بودم !
تا سر خیابون گل دست لادن بود،که خود لادن گفت این آقاهه چرا اینجوری کرد ؟گفتم نمی دونم والله !گل ِ من رو داد به تو اون هم با احترامات خاص !لابد خوشش اومد ازتو !یهو جیغ زدم توی خیابون یعنی که چییییی !یعنی تو خوشگل تری ؟!
فکر کن !اینقدر قاطی کرده بودم دیگه به چی ها گیر میدادم !!!البته خود لادن هم تعجب کرده بود !نمی دونین !کفرم در اومد !اون همه پول بدی، بعد از دوستت که هیچ کاره است تشکر کنه و گل رو بده به اون !!!هوفف !نمی دونین چقدر دیروز حرص خوردم !اونقدر که مغزم توی سرم حرکت میکرد و تا آخر شب در حال جون کندن بودم از سر درد و بی خوابی !
امروز هم که چشمتون روز بد نبینه !!!بعد از کلاس قرار بود پدرم بیاد دنبالم !کلاسمون ساعت دو قرار بود تموم شه، پدر خودش یه ربع به دو اومد، کلاس ما هم دو و ربع تعطیل شد ،پدر من هم اصلا حوصله نداره منتظر بمونه،از بیرون هم غذا گرفته بود نگران بود سرد میشه خودشم که زود اومده بود و منم دیر اومدم بیرون کلا اعصاب بی اعصاب !از کلاس اومدم بیرون دیدم دور تر پارک کرده دست تکون دادم که کلاسم اینجاست بیا جلوتر، خودم هم آروم آروم شروع کردم برم سمتش که یهو یه پرشیا سفید نگه داشت جلوم .دو تا پسر سیخونی شروع کردن به حرف زدن و بوق زدن و کله بیرون آوردن !گفتم یا علی الانه که پدر قاطی کنه !پدرم هم بوق بوق با سرعت سریع اومد که حسابشون رو برسه و رگ غیرتش زده بود بالا !اون ها هم پا به گاز رفتن و در عوضش حساب من رو رسید و عوض جواب سلام بهم گفت زهر مار سلام !
فکر کن !خشکم زد !!!یخ کردم خداوکیلی !به من چه خب اونا نگه داشتن !به من چه که غذا گرفته بود نمی خواست سرد شه !به من چه که خودش زود اومده بود !از کجا میدونستم یه ربع زود اومده یا اینکه کلاسمون یه ربع دیرتر تموم میشه !!!
وای خدا !چقدر من حرص خوردم دیروز و امروز !تازه امروز صبح حسابی احساس خوشگلی میکردم الان نمی دونم چرا این حسم ناپدید شده !تازه چند روز بود خوب بودم الان اعتماد به نفس درسی و غیر درسیم رفته کف پام !
از یه طرف انتگرال و ترسش این ور ذهنمه، از اون ور اتفاق امروز و عکس العمل پدر و طرف دیگه هم اساس کشی و به هم ریختگی و کمبود وقت برای کنکور و این ور اونور هم مساله های دیگه هست که نمیشه گفت !!!
ورم معده و نفس تنگی و سردرد هم که جای خود دارد!فکر کنم نوشته ام غلط زیاد داشته باشه و زیاد گفته باشم "خب " !به من چه خب !؟!
به قول اون آقای بلاگر محترم"مملکته داریم" ؟!
عیدتون هم مبارک !توی نت که معلوم نیست کی سید و سادات هست و کی نیست !اما در هر صورت سیدهای محترم و عزیز انصافا التماس دعا ...