میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد: «نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد .
اوضاع مشابهیست ،نه ؟!
نگاه کردم به آسمون، دیدم ابرها قلب شدن...
دستم رو گذاشتم روی قلبم دیدم قلبم ،ابری شده...
این چشمهام بودند که می باریدند
.
.
.
این روزها خودم را در نداشتن و دوست نداشتن ِ همان کسی که در دوست داشتن و نداشتنش گم شده بودم پیدا کرده ام...اما هنوز در دوست داشتن و دوست نداشتن خودم پیدا نشده ام !
گمشدن هم حالت بهتر و بد تر دارد ! و چه بهتر که من این روزها در خودم و با خودم گمشده ام نه در کسی !
فهمیدی ؟
فکر میکنین خیلی حالم بده وقتی از اول تا آخر یه فیلم گریه کردم ؟
نمی دونم برای چی برای کی ...یعنی می دونم و نمی دونم...دلم قدر تنهایی مادر توی فیلم تنگ شده بود...دلم برای خودم...برای مادرم...برای پدرم...برای همه تنگ شده بود...
قدر تنهایی و غربت آدمها توی زندگی...
تنهایی آدمهایی مثل خودم...مثل مادرم...مثل پدرم و مثل تنهایی همه ی بچه ها و پدر و مادرها ،مثل تنهایی همه ی آدمها...مثل یکنواختی و ته گرفتگی زندگی آدمها ...
من می دونستم که خودش شعر میگه ...اون نامه ها برای خودشه مال خودشه...مثل نامه هایی که خودم می نویسم و شاید هم مادرم ...
من می دونستم اون همزاد ِ ازکودکی تا بزرگسالی یه چیزی شبیه همزادیه که من از کودکی تا الان دارم...
همزادی که شاید همه ی آدمها تو ی لحظه هاشون داشته باشن ...
می دونی آقای رسام اصلا نمی دونم چرا بیش از اون حدی که باید بیش از اون حدی که فکرشو میکردم از رفتنتون ناراحت شدم...اما به خاطر هر چی که هست به اندازه ی همه ی حرفهایی که توی فیلم برای گفتن داشتین برای خودم اشک ریختم...
اونقدر که فکر میکردم مادر توی فیلم منم...شاید یه روزی اون بشم...شاید همونیه که مادرم هست و خیلی از مادر ها...دوست داشتم همه ی تنهایی ها مال من باشه نه مال مادرم...شب بود...من بودم و مادرم که با هم در دو قسمت جدای خونه فیلم رو تماشا میکردم و من فکر میکردم مامان الان داره به چی فکر میکنه؟ته دلش میگه رخساره مثل من ؟ عین من؟یعنی مادرم هم داره اشک میریزه؟به چی فکر میکنه؟به گذشته ای که میدونم براش سخت گذشته ؟و به روزهایی که میدونم دوست داره یک جور دیگه باشن؟قشنگ تر...زیبا تر...شیرین تر؟به روزگار جوونیش و آرزوهای از دست رفته اش؟به جوونیه از دست رفته ی همه ی پدر ها و مادرها ؟
سرم درد میکنه...
هوا خنکه...پشه ویز ویز میکنه...لامپ آپارتمان رو به رویی که مال یه تازه عروس داماده روشنه...
لامپ اتاق منم روشنه...دلم میخواد باز هم گریه کنم...اونقدر گریه کنم تا خوابم ببره...
به قول مادر ِ توی فیلم:خدایا فردامو قشنگ تر کن...
فردای همه رو...فردای مامان رو فردای بابا ...خواهر هام...آدمها...دوستام...فردای این سرزمین...
لامپ خاموشه...پشه ویز ویز میکنه...من بغض کردم...دلم خیسه و هوا خنک...هنوز لامپ خونه ی رو به رویی روشنه...
این که اینجا غر نمی زنم و از مشکلاتم حرفی نمیزنم از چیزهایی که قلمبه شده ته گلوم دلیل نمیشه خوبم !فهمیدین ؟دلم خواست که بگم خوب نیستم !حالم بده !
فهمیدن و نفهمیدن کسی هم دردی ازم دوا نمیکنه چون دارم کم کم خسته میشم از این تلاش و تقلا برای کنترل خودم !
سرمو میندازم پایین عین برادر بسیجی ها و دندونامو به هم فشار میدم که دوباره حرفی نزنم تا اوضاع بدتر شه ته دلم تکرار میکنم سکوت کن سکوت کن هیچی نگو اشکال نداره بذار بگه از دل نمیگه سکوت کن آوامین !اما تا در بسته میشه نمی تونم جلوی بلند جواب ندادن و حرف نزدنمو نگیرم آخه مگه من چی هستم که بتونم این همه حرف بشنومو هیچی نگم؟اونم حرفهایی که ... !
نفرین هم که همیشه در حال نوش جان کردنم . وقتی فکر میکنن همه دخترها خوبن الا من !که من بدترین و پلید ترین دختر روی زمینم !چون به ساز اونها نمی رقصم !چون ال میکنمو بل میکنم و بهمان چه حالی باید داشته باشم !
دلم میخواست اون چیزی که مانع میشه اینجا و هیچ جای دیگه کامل حرف نزنم ،نبود، تا حریم رو میشکوندم !حیف که دلم نمیذاره...آره احترام واجبه ولی من چه بی احترامی ای کردم ؟!
خدا حتما پرونده ام قطور و پره از بی احترامی ؟تو هم مثل اونا فکر میکنی ؟!پر از گناه و چیزهایی که اونا میگن؟آره خدا؟
در که بسته شد گفتم خودت دیدی که من کاری نکردم شاهد بودی دیگه؟پس بیشتر از این از من توقع نداشته باش !
خودت می دونی که من چه جور آدمی هستم پس دیگه نمیخوام خودمو از درون بخورم که عیب نداره احترام واجبه !
من نمی تونم به ساز اونها برقصم ؟! اما سعی کردم به سازی برقصم که همه چیز رعایت شه !
نه سیخ بسوزه نه کباب !دیگه بیشتر از این نمی تونم !تا اونجا هم که میدونم همچین بد هم نبوده تلاشم !خودت که میدونی چقدر داغونم !
من نمی تونم اون چیزی که اونا میخوان باشم !بد یا خوب !نمیگم خوبم اما بد هم نیستم !
من همینم !میخوای بنویسی به حساب بی احترامی ؟اگه اسمش بی احترامیه بنویس !
چون خودت شاهدی، من دیگه حرفی نمیزنم !
شاهدی دیگه ؟ یا اینکه تو هم باب میل اونها میخوای؟؟؟؟
فکر نمیکنم !بزرگتر از این حرفایی...
به هر حال من سعیمو کردمو میکنم بیشتر از این نمی تونم !نمی تونم...به خدا نمی تونم...طاقتم داره تموم میشه...بسمه !یه حقی گذاشتی به گردن ما گناهم چی بوده قدیم این براشون پیش اومده و نیومده و بزرگترن و حق دارنو اختیار دارنو این حرفا !مگه من کی هستم ؟چی هستم؟ادمم دیگه !البته اگه به حرف اونها باشه من اصلا آدم هم نیستم !وقتی بهم میگه مگه تو اشک ریختن به خاطر مهربونی هم بلدی ؟اصلا تو میدونی مهربونی چیه چی باید بگم چی کار باید بکنم؟!این همه دور..این همه فاصله...این همه اشتباه....
اصلا من بد خدا..آره من بدم !همینی هستم که اینا میگن !از هیچ کاش و کاشکی ای هم نمیخوام استفاده کنم !کاش ال بود کاش ال نبود که همه ی این کاشها کشکن !ولی کاش میشناختنم !کاش من رو غول نمیکردن !کاش یکی بود که می دونست من کیم ...چیم...چه جوریم...یکی که بهم میگفت تو اونی که اونا میگن نیستی...کاش یکی بود من رو خوب میشناخت...اونقدر خوب که وقتی حرف اون هارو میشنوم لحظه ای مکث نکنمو و نگم نکنه اینا راست میگن؟
دارم با تمام وجودم تکرار میکنم خودت شاهدی خدا !شاهد !
پس دیگه من هیچی نگم !نمی دونم حق رو به کی میدی به من یا اونا و چه جور میخوای قضاوت کنی ...من گلایه ای از اونها ندارم اصلا غلط بکنم گلایه ای داشته باشم دوستشون هم دارم خیلی زیاد اما دلم میخواد شاهد باشی و بهم بگی ملاکت برای قضاوت کردن راجع به بنده هات اینی که اینها میگن نیست ولی وقتی یه چیزهایی میشنوم ازقدرتی که واسه شون قرار دادی میترسم ...همینجوریش بهشت به فرموده ی ایشون بر من حرامه بس که من بدم ! آخه چه جوری بهش بگم من آدمم احساس دارم از خودتم با تو ام ...
ببین خدا یه چیزی بگم ؟خیلی دلم میخواد وقتی شاهد ما هستی بدونم به چی فکر میکنی و چه احساسی بهت دست میده و حق رو به کی میدی اصلا اگه بدونم تو منو درک میکنی دیگه همین غرهارو هم نمیزنم !!چه طور قضاوت میکنی؟من بدم خدا؟!به خاطر این چیزایی که اون میگه من بدم خدا؟یه چیزی بگو خدا !چه طور از حقی که داره استفاده میکنه و هر چی دلش میخواد میگه ؟چرا ما نمی تونیم مثل بقیه باشیم؟چرا همیشه این طور بوده؟چرا خدا؟من گلایه ای ندارم ازشون ...خیلی هم ممنون هستم اما...
هیچی !هیچی !هیچی !
عاشق دیدن فیلم و کارتون و سینمارفتن و کتاب و نوار قصه و ترانه ی کودکانه بودم.مثل خیلی از بچه های کوچولویی که فرزند اول خونواده هستند و همبازی ندارند سرم رو با این چیزها گرم میکردند،که خب من هم با آغوش باز در بیشتر اوقات استقبال میکردم...یکی از فیلمهایی که زمان بچگی من پخش میشد و من در عالم بچگی حس خاصی نسبت بهش داشتم چاق و لاغر بود...میترسیدم از این فیلم اما دوستش داشتم و میدیدمش !خصوصا اینکه دوست داشتم اون آدم آهنی بمیره...نکته ی جالب این بود که موقع پخش این فیلم همیشه دورترین فاصله رو از تلویزیون پیدا میکردم ،در حالیکه برای تماشای بقیه فیلمها و کارتونها میرفتم توی شکم تلویزیون طوری که یک بار تلویزیون افتاد روم! یه حس ترس خاص داشتم از دیدن چاق و لاغر و اتاقشون و اون پارک و بومرنگ!

الان که مثلا بزرگ شدم ! مدام دنبال کارتونها و فیلمهای دوران کودکیم هستم تاشاید از اون قدیمی ها چیزی پخش کنند و بتونم دوباره ببینمشون مثل این روزها که شبکه ی یک لوسی می رو داره میده ! کارتونهایی که این سالها پخش میشن رو هم گاهگاهی میبینم اما کم پیش بیاد خیلی به دلم بشینن و این برای من عشق ِ برنامه کودک یعنی عذاب ،طفلی بچه های این دوره زمونه !واقع کارتونهایی که ما میدیدم یک چیز دیگه بودند !
اون موقع با اینکه دو کانال بیشتر وجود نداشت به نظرم سیمای وطنی فیلم های ایرانی خوبی برای بچه ها تولید میکرد...و همین طور سریال های در نوع خودش خوبی !
دنیای شیرین و همسران و خانه ی سبز هم که سرگل سریالهای مورد علاقه ام بودند و هستند!با اسم آقای بیژن بیرنگ و مسعود رسام فیلمهای خوب توی ذهنم جرقه میزد و امکان نداشتم بدونم فیلمی ساخته ی این دو نفره و نبینم البته از وقتی بزرگتر شدم و فهمیدم فیلم ها رو آدمها میسازند و میشه اسمهاشون اول یا آخر فیلم دید و خوند!
یادم نمیره از دیدن آقای بیرنگ در شبکه چهار چقدر ذوق کردم اما هیچ وقت آقای رسام رو ندیدم...اسمشون و کارهاشون همیشه برام آشنا بود...همین دو سه روز پیش بود که فهمیدم بیمار هستند...توی تاکسی نشسته بودم که از رادیو شنیدم ایشون فوت کردند...ایشون این همه سال بیمار بودند و این صدا و سیمای کوفتی اصلا اشاره ای نکرده بودند حال و احوالی، خبری، حرفی ،مصاحبه ای!واقعا که!حالا اگه الان یه آخوند مرده بود مغزمون رو داغون کرده بودند بسکه هی مصاحبه و فیلم و اینجورچیزا برای قدردانی پخش میکردند...خیلی از کسانی که ما میشناسیم بی صدا ناپدید میشند ... ناراحت شدم و براشون فاتحه دادم ...دلم خواست به پاس لذتی که از دیدن فیلمهاشون بردم و خاطرات قشنگی که در ذهنم ثبت کردند به سهم خودم ازشون تشکر کنم...
روحتون شاد آقای رسام...شما جر آدمهایی هستید که با شنیدن اسمتون کلی خاطره ته دلم زنده میشه یک لبخند عمیق نشونه ی رضایت و خدابیامرز گفتن و فاتحه...این یعنی یاد و خاطره ی نیک به جا گذاشتن...
فریدون مشیری یک شعر داره راجع به مرگ و زندگی...یک شعر که نه !چند تا شعر...این یکی رو گوش کنین :
در کلاس روزگار،درسهای گونه گونه هست :
درس ِ دست یافتن به آب و نان !
درس ِزیستن کنار این و آن.
درس مهر،
درس قهر،
درس آشنا شدن.
درس با سرشک ِغم ز هم شدن !
در کنار این معلمان و درس ها,
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست،
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها ,تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست!
نام اوست :مرگ !
و آنچه را که درس میدهد
" زندگی " است !
مادرم هجده ساله بوده که ازدواج کرده و مثل خیلی از دخترهای طفلکی ِ جوون ِ تازه عروس ،آشپزی هم خیلی بلد نبوده ...از شهر محل زندگیش و خونواده اش دور میشه و همراه شوهرش که پدر بنده میباشن تشریف میارند تهران...مادر شوهر ِمامانم که مادربزرگ بنده میباشند هم همچین دلسوز نبوده که آشپزی یادش بده و چه بسا ایرادگیر و از ایشون بدتر یکی دوتا از جاری هاش و خواهرشوهر کوچیکه هم زبون تند و اخلاق خاله زنکی فضولگانه و چندش داشتند و دنبال بهونه، که این بنده خدا مادرم رو بینهایت اذیت کردند طوری که رسیده به کینه و این حرفا که اینا بماند چون در این مقال نمیگنجد!
یکی از اقوام دراون زمان به مادرم کتاب آشپزی خانوم رزا منتظمی رو معرفی میکنه و مادرم هم خیلی دنبال این کتاب میگرده و پیداش نمیکنه...اون زمان هم یعنی حدود 23 سال پیش کتاب خانوم منتظمی هم جز کتابهای گرون بوده خصوصا برای پدر و مادر من که زندگیشون رو از صفر شروع کردند...
زن و شوهر جوون ِ معلم با حقوق ناچیز بدون حمایت ِ پدر و مادر ِ هیچ کدوم از طرفین...
یادم نیست مامان دقیقا چی گفتن اما حالا یا روز زن بوده یا روز تولدشون که بابا، مامان رو سورپرایز میکنه و کتاب آشپزی رو بهشون هدیه میده.
و مادر (الهی دستشون درد نکنه هوارتا و تنشون سلامت باشه...)بدون کمک هیچکس چنان آشپزی قابلی میشند که سمنوی شب عید رو هم خودشون الان درست میکنند ...فقط و فقط با استفاده از راهنمایی های کامل و دقیق کتاب خانوم منتظمی...
چند روز پیش مامان به حالت یک محقق جدی در حال زیر و رو کردن کتاب خانوم منتظمی و دستور یک غذای جدید بودند که وارد آشپزخونه شدم و ناگهانی پرسیدم مامان نویسنده ی این کتاب هنوز زنده است؟چند سالشه؟ که مادرم اطلاعی نداشت... کتاب ایشون من رو یاد بچگیم میندازه که عاشق ورق زدنش و دیدن عکسهاش بودم و دهنم که حسابی آب می افتاد ! وقتی لیست انواع کیکهاش رو میخوندم تبدیل میشدم به یک دختر بهونه گیر لجباز جیغ جیغو که الا و بلا کیک میخواد اونم از اینا!با سرچ تحت عنوان خانوم رزا منتظمی متوجه شدم که این خانوم متاسفانه یک آبان همین امسال در سن هشتاد و هفت سالگی فوت کردند...
به مامان وقتی این خبر رو دادم سری به علامت ناراحتی تکون داد و گفت خدا بیامرزتش...خدا خیرش بده...به من که خیلی کمک کرد...دستش درد نکنه...راستش منم ناراحت شدم آخه از بچگی این کتاب رو زیاد دیدم و عاشق عکسهاش بودم آرزوی بزرگ شدن داشتم تا خودم هرکدوم رو که دلم میخواد درست کنم و بخورم !حالا نه اینکه الان آشپزی بلدم !
مطمئنا خیلی هاتون اسم ایشون رو شنیدین و یا حتی کتابشون رو دیدین...خیلی ها هم این کتاب روهدیه دادند و یا هدیه گرفتند...و من که حتما یک نسخه از کتاب ایشون رو برای خودم تهیه خواهم کرد،البته انشالله !
مامان که میگن کتاب آشپزی زیاد دیدمو خریدم اما هیچکدوم مثل دستور پخت این خانوم کامل نبوده و کوچکترین مسایل رو اموزش داده ...من که به حرف مادرم در این زمینه ایمان دارم.
خوش به حال خانوم منتظمی...مطمئنم دعای خیلی از عروس های سابق و عروس های آتی بدرقه ی راهشونه !خیلی خوبه که آدم یک اثر کاربردی و خوب رو از خودش به یادگار بذاره طوری که بعد از مرگ سالها در جریان باشه و دعای خیر بدرقه ی راه آدم بکنه...
این هم مختصری از بیوگرافی این خانوم:

فاطمه بحرینی مشهور به رزا منتظمی (زاده ۱۳۰۱ - درگذشته ۱ آبان ۱۳۸۸)، استاد آشپزی و نویسنده کتاب مشهور «هنر آشپزی» است.
او در امتحانات نهایی دوره ابتدایی بین مدارس دخترانه و پسرانه شاگرد اول شد. نخستین نسخه کتاب "هنر آشپزی" در سال ۱۳۴۳ با ۶۰۰ دستور غذایی منتشر شد. به گفته خانم منتظمی نوشتن این کتاب بیش از ۲ سال طول کشید. آخرین چاپ های "هنر آشپزی" در دو جلد منتشر میشود و شامل بیش از۱۷۰۰ غذای ایرانی و فرنگی میشود.رزا منتظمی نقل کردهاست که از سال ۱۳۳۷ در تهران کلاس آشپزی و شیرینیپزی داشتهاست و هزاران نفر در کلاسهای او شرکت میکردند. این کتاب در زمان حیات نویسنده آن بیش از پنجاه بار تجدید چاپ شد. چاپ چهل و یکم «هنر آشپزی» در دو جلد منتشر شده و بیش از ۱۷۰۰ غذای ایرانی و فرنگی را شامل میشود. کتاب رزا منتظمی در چند دهه اخیر در منزل بیشتر ایرانی ها نگهداری میشود و از هدایای معمول به زوج های جوان میباشد. این کتاب در سالهای جنگ هشت ساله ایران و عراق و دوران کمبود کاغذ و مشکلات چاپ در ایران، برای جلوگیری از فروش با بصورت بازار سیاه با "دفترچه بسیج اقتصادی" فروخته می شد. در هنگام خرید کتاب این دفترچه ها ممهور به مهری می شد تا نشان دهنده آن باشد که خریدار سهمیه "هنر آشپزی" را دریافت نمودهاست. فاطمه بحرینی در سن ۸۷ سالگی و در ۱ آبان ۱۳۸۸ در گذشت.گفته می شود "هنر آشپزی" یکی از پرفروش ترین کتاب های ایران بوده است که تاکنون بیش از یک میلیون نسخه از آن در مواردی حتی بدون اطلاع نویسنده آن منتشر و فروخته شده است. این کتاب تاکنون بیش از پنجاه بار به طور رسمی تجدید چاپ شده است.
روحشون شاد ...
آقای خسروی دبیر کلاس اول ابتدایی من بود...یک مرد جوون خوش خنده با ریش و ته لهجه ی کردی...
اون موقع ته دلم یه راز کوچیک داشتم که می دونستم نباید به کسی بگم !دلم میخواست
آقای خسروی مرَدَم باشه !عشق یه دختربچه ی شش هفت ساله ...
معلم جوون ِ مهربون ِ کُردی که یه باربلندم کرد...بغلم کرد و بوسید و بعدش با قیافه ی توی هم رفته ی من مواجه شد که داشتم صورتمو میمالیدم !
همونطور که توی بغلش بودم گفتم صورتت خیلی تیغ تیغیه ، صورتم تیغ تیغی شد... !
گفت دفعه بدی میزنمشون تیغ تیغ نباشه خوبه ؟
منم گفتم باشه پس تا اون موقع منو بذار زمین آخه نمی خوام دیگه با تیغ بوسم کنی !
صدای قهقه ی خنده اش و تعریف این قضیه پیش بقیه ی معلمها رو خیلی خوب به یاد دارم...
معلم مهربونی که توی یه شهر محروم جنگ زده درس میداد و عاشق کارش بود...
کلاسمون کم جمعیت بود پنج تا پسر پنج تا دختر...چه کیفی میداد همیشه توی دعوای بین دخترها و پسرها ؛پسرها رو دعوا میکرد و آخر سر اون ها رو توی ردیف اول مینشوند تا ما رو اذیت نکنند...
چه لذتی داشت وقتی رفتیم اردو تا دید غذای من یه غذای محلی ِ گیلانیه و دلش میخواست امتحان کنه گفت: تو مامانت ازینها بازم برات درست میکنه میای غذاهامون عوض کنیم !
و من مونده بودم چی کار کنم و در نهایت گفتم نه غذای شما رو دوست دارم نه غذای خودمو اما نصف نصف !
اکثر بچه های محصل اونجا بومی نبودند و به خاطر کار پدرهاشون به اونجا منتقل شده بودند...مثل من و خونوادم...مریض بودم...یه مریضی بد و طولانی که تاب و توان و نای فعالیت رو ازم گرفته بود... همه می دویدند و میچرخیدند اما من بی حال و تنها و رنگ پریده یک گوشه مینشستم...
آقا معلم مهربون؛ من رو با خودش میبرد دفتر مدرسه و می تونستم کیک ها و غذاهایی رو بخورم که مال معلم هاست و بوش دهن همکلاسی هام رو آب میندازه !هر چند چیزی نمیخوردم چون اشتهای خوردنم رو هم از دست داده بودم .بچه ها اکثرا حسودی میکردن ؛کوچیک بودند و نمی دونستند ارزش سلامتی از هزار هزار خوراکی خوشمزه بیشتره !
من اما دلم پیش بچه ها بود...توی بدو بدو کردن و وسطی...
برف شدیدی میومد ... پدرم دیر کرده بود و من منتظر بودم...من و آقا معلم و دختر و پسر مدیر مدرسه آدم برفی درست کردیم و من همه اش ته دلم دعا میکردم که حالا که بابا دیر اومده لااقل بعد از درست کردن آدم برفی بیاد...یه آدم برفی بزرگ که واسه دماغش هویج میخواستیم اما نداشتیم ...
چه آدم برفی ای بود...بزرگ و واقعی...عین آدم برفی های توی فیلمها و کارتونها...فکر کنم عکس هم گرفت.اون موقع توی حال و هوای ثبت لحظه ها و جمع کردن یادگاری که نبودم...دنبال خوشی و لذت بازی با آقای معلم بودم و تعریفش برای همکلاسی هام که: دیروز با آقا معلم آدم برفی درست کردیم !
شب تا صبح آروم و قرار نداشتم و منتظر بودم برم مدرسه، میخواستم قضیه ی آدم برفی رو به همکلاسی هام نشون بدم اما وقتی صبح رفتم مدرسه آدم برفی کوچیک و داغون شده بود و من خیلی ازین قضیه ناراحت شدم...
آقای خسروی عزیزم ...معلم مهربونم چهره ی مردونه و گرمتون توی ذهنمه...
دلم میخواست میتونستم ببینمتون...امیدوارم هر جا هستین سلامت و شاد باشین...
یه بچه ی هفت ساله عاشقتون بود...
و الان اون بچه ی هفت ساله یه دختر جوونه که همیشه با نیکی و لبخند ازتون یاد میکنه و دلش تنگه برای حوصله و صبر و مهربونی و محبت پاک و خالصانه تون...
چی میشد هر وقت یاد خاطرات خوش گذشته میفتادیم میتونستیم شده حتی برای لحظه ای دوباره لمسشون کنیم...آرزومه که حتی به اندازه ی یک ساعت برگردم به دوران خوش کودکیم...آخ اگه میشد چقدر لذت بخش بود...
اگه میشد...اگه...
حیف
.

نزدیک دو سال بود که دلم پر میزد برای زیارتش اما هر دفعه به دلایلی نمیشد و پیش نمی یومد...قصه از همون طلبیدن بنده است که طلبیده نمیشدم...
خوب که فکرشو میکنم می بینم خدا خیلی خوب منو هدایت کرد و حواسش بهم بود تا اون روزهای سخت و کذایی رو بگذرونم... نمی دونم اگه این سفرها پیش نمی یومد چی میشد...نه...میدونم...حتما از یه راه دیگه کمکم میکرد...آره...حتی این رو هم میدونم تموم شدن این قضیه و اشتباه ،هم از کمک و کرم و حکمت خودت بوده خدا...ممنونم خدای بزرگ و مهربون...تقریبا دو روز بعد از اون روز ! در حالی که هر آن احساس میکردم دارم خفه میشم سفرمون به شیراز و اصفهان پیش اومد و یک هفته ی تمام دور و برم خلوت نبود و سرم به زور گرم میشد...سفر شیراز حتی با اون حال بدم از بهترین سفرهای زندگیم شد ...باور نمیکردم بتونم خودم رو جلوی بقیه جمع و جور کنم و هر قدمی که برمیداشتم اونقدر بی رمق بود که انگار هر آن میخوام غش کنم اما یه نیرویی نگهم میداشت...کنترل اشکام رو در طول روز داشتم و مطمئنن بودم شبها توی خلوتم بغضم میشکنه اما شبها کنار بقیه جلوی چشمهام سدی ایجاد میشد که اشکهام جاری نشه ...یک هفته با حال پریشون و گنگ خیلی سریع گذشت و سنگ بنای تحمل اون خاطره ی بد بنا شد...سفر خوبی شد و خدا رو شکر خوش گذشت...
بعد از برگشت و گذشت چند روز درگیر خرید و تهیه ی لباس و بند و بساط عروسی پسر عمه در رشت بودم که باز همین مساله با تمام تلاشی که برای فرار از شلوغی میکردم من رو مجبور میکرد که به اجبار به چیزهای دیگه هم فکر کنم ...و بعد هم ماه رمضونی که برای رسیدنش آروم و قرار نداشتم شروع شد ... سفر غیرمنتظره و باارزش مشهد هم توی همین ماه جور شد که بهترین اتفاق اون روزهام بود و بهترین سفر زندگیم... خیلی غیرمنتظره و به موقع ! مطمئن بودم خودش دعوتم کرده...تشنه ی ایستادن توی صحنش و زار زدن و درد دل باهاش بودم...تشنه ی مهربونی و توجهش...یعنی هیچی مثل ماه رمضون و زیارت حرم علی ابن موسی الرضا نمیتونست آرومم کنه...ممنونم از این لطف و توجه تون ...
هتلی که همیشه میرفتیم احمدآباد بود و نزدیک حرم نبود، اما این سری خیلی ناخواسته هتلی که نزدیک حرم بود قسمتمون شد آخه همیشه دلم میخواست برای یک بار هم که شده هتلمون نزدیک حرم باشه که تند و تند بریم حرم و بتونم شبها حرمش رو از پنجره نگاه کنم...ومن برای اولین بار شبها میتونستم گنبد زیبا و آرامش بخش و مقدسشو از دور ببینم و هر چقدر دلم میخواد نگاش کنم و اشک بریزم...فقط پنج دقیقه راه بود تا اومدن به آغوشتون...اومدن پیشتون پر از شادی و شعف و ذوقه و جدایی و خداحافظی از شما پر از بغض و دلتنگی و تمنا برای تموم نشدن لحظه ها...سخت بود خداحافظی ازتون امام رضا...چیزی که باعث شد بتونم بیرون بیام از خونه ی شما ،خواهشم از شما و امیدم برای دوباره صدا کردن و طلبیدنم بود...مطمئنم برای همه همینطوره... نشستن رو به روی ضریح و گنبدتون و حرف زدن باهاتون پر از قشنگی و گرما بود لحظه هایی پر از آرامش و اشک و خواهش...تکیه ی همه ی مردم زائر شمایین...پشت و پناهشون ،شفاعت و کرامت و عظمت شماست. با دیدن تصاویر حرمتون حسرت میخورم که این همه دورمو معلوم نیست کی دوباره طلبیده بشم...طلبیده بشیم...
امامی که رئوف بودن و غریب نوازیتون بی انتهاست و پناه غریب ها و دلشکسته هایین...امام رئوف و بزرگواری که التماست میکنیم ضامنمون بشی منتظرم که دوباره بیام نزدیکتون... دعوتم کنین که بودن کنار شما...صدا کردن شما و قرار گرفتن توی اون مساحت طلایی یعنی آرامش...یعنی یک سد قدرت در برابر سختی ها...یعنی یک منبع بزرگ و قوی ِ انرژی و مهربونی ِ بی حد و حصر...تولدتون مبارک...دلم براتون پر میزنه امام رضای مهربون...دوستتون دارم... ممنون که امسال توی بهترین روزهای خدا منو بردین پیش خودتون ...ممنون...طعم شیرین بودن کنار شما در روزهای ناآرامی و دلتنگی و بغض و دعا و تمنام رو هنوز در قلبم دارم...این همه آدم ِ مونده و درمونده و گرفتار و دلشکسته نگاهشون به شماست... میدونم که حواستون به همه هست ...میدونم ....هر وقت ضریحتون رو از تلویزیون میبینم بی اختیار توی گلوم توی ذهنم توی خیسی چشمهام زمزمه میشه :یا امام رضای غریب ...یا ضامن آهو...یا امام الرئوف...خیلی ها چشمشون به شماست و امیدشون به لطف و کرم شما... هشتِ هشتِ هشتاد و هشت مبارک...تولدتون مبارک هشتمین امام ...امام رضای مهربون ...
چشمههاي خروشان تو را ميشناسند
موجهاي پريشان تو را ميشناسند
پرسش تشنگي را تو آبي، جوابي
ريگهاي بيابان تو را ميشناسند
نام تو رخصت رويش است و طراوت
زين سبب برگ و باران تو را ميشناسند
از نشابور بر موجي از «لا» گذشتي
اي كه امواج طوفان تو را ميشناسند
اينك اي خوب، فصل غريبي سر آمد
چون تمام غريبان تو را ميشناسند
كاش من هم عبور تو را ديده بودم
كوچههاي خراسان، تو را ميشناسند
*قیصر امین پور
یک جمله ی سه کلمه ای است !
سه کلمه ی ساده که با قرار گرفتن در کنار هم یک تابلوی اخطاردهنده ی مهم را درست میکنند !
احتملا آقای راننده ی کامیون هم مثل خیلی از آدمها حسرت دوران جوانی و کارهای کرده و نکرده اش را میخورد و مطمئنا آقای راننده اینقدر خوب هست که با نوشتن این جمله تلنگری به آدمهای پشت ماشینش بزند !
بله...این یک حقیقت است !
جوانی المثنی ندارد !
به همین سادگی
.